خدايان باستان.Ancient God

اسطوره هاي باستان

طوفان بزرگ

طوفان بزرگ

طوفان بزرگ طوفانی است که بنا به اساطیر از سوی خدا یا خدایان برای نابودی تمدن فرستاده شد. داستان طوفان، در تورات و قرآن به نوح نسبت داده شده‌است؛ به همین دلیل مسیحیان، مسلمانان و یهودیان از آن با نام طوفان نوح یاد می‌کنند. این داستان، یک داستان رایج در بین ملت‌های باستانی، سامی و آریایی است. نظیر این داستان در اوستا،کتاب‌های هندو، متون قدیم یونانی، و حماسه گیلگمش آمده‌است.


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 16:26  توسط gabriel  | 

Isis

Isis

Isis (Aset, Ast)

Symbols: throne, kite, scorpion, sistrum, tiet (the "Knot of Isis")

Depiction: Depictions of the goddess Isis showed her as a woman wearing the solar disk between a pair of horns and a vulture headdress. Some times she is shown wearing the crowns of Upper and Lower Egypt sporting a pair of ram’s horns or the feather of Ma’at. Isis was also depicted as a woman, not a goddess, with a simple ordinary headdress and with a uraeus on her forehead.

Mythology: Isis was the daughter of Nut and Geb and the sister and wife of Osiris. In myth, Isis aided her husband during his reign as the king of Egypt and searched madly for his body after his death so that he might be given a proper burial. Isis conceived her son Horus either through magic or by resurrecting Osiris. Isis raised Horus on a floating island called Chemmis to protect the child from his uncle Seth. Seth wanted to murder Horus, but Isis hid the child so that some day he might avenge his father’s death.

The ancient Egyptians saw Isis as a benevolent goddess, good and kind. Each pharaoh was her son and Isis loved all creatures like a mother. She was the chaste and devoted wife and as a result most highly regarded among the Egyptian gods. Her benevolence resulted in her worship beyond Egypt and as far away as Great Britain. The ancient Greeks associated Isis with Athena and Tethys. In the Egyptian Book of the Dead, Isis is the giver of food and life to the dead. In the Pyramid Text, Isis suckles each pharaoh at her breast as his mother. The pharaoh was considered the embodiment of Isis’ son, Horus, on earth. Isis was also known for her magic and, with this gift, created the first cobra.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 17:17  توسط gabriel  | 

Aker

Aker (Akeru, Akerui)

The double lion god

Symbols: akhet

Depiction: Depictions showed Aker as a double-headed lion or two lions sitting back-to-back with the sun and sky appearing between them. The two lions form the Egyptian symbol for the sky, akhet. The lions were named Sef (Yesterday) and Duau (Today).

Mythology: The Egyptian believed that Aker, an earth-god, guarded the gates of dawn and sunset through which the sun rose every morning and set every evening. The ancient Egyptians placed statues of Aker at the doors of palaces and tombs to ward off evil spirits and malicious entities. Statues of Aker often were given the heads of men and women, which the ancient Greeks referred to as sphinxes.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 17:16  توسط gabriel  | 

Ancient Egyptian Gods


Sobek

Sobek (Sebek)

He who causes to be fertile

Symbols: Crocodiles

Depiction: The male deity Sobek was depicted as a crocodile or as a man with the head of a crocodile.

Mythology: As told in the Book of the Dead, Horus the Elder enlisted the help of Sobek to kill his uncle Seth. Sobek helped Horus on another occasion when he rescued Horus’ four sons from the waters of Nun. Sobek was the god of crocodiles. Ancient Egyptians, who lived in cities that depended on water, worshipped him to placate the crocodiles. For instance, the people of Crocodilopolis (Arsinoe) would husband crocodiles in pools and adorn them with jewels. The importance of crocodiles to ancient Egyptian culture is demonstrated by the numerous mummified crocs that have been found in tombs.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 17:16  توسط gabriel  | 

ملکة بزرگ – تحوطمس سوم – اوج عظمت مصر

ملکة بزرگ – تحوطمس سوم – اوج عظمت مصر

شاید هجوم از خارج مصر، به واسطة خون جدیدی که با خون مردم این سرزمین آمیخت، سبب تجدید جوانی آن شده باشد؛ ولی، در عین حال، دورة جدید آغاز یک مبارزة هزار ساله میان مصر و آسیای باختری به شمار می‌رود. تحوطمس اول، نه تنها به تحکیم و نیرومند ساختن امپراطوری جدید پرداخت، بلکه، به این بهانه که مصر باید بر اراضی آسیای باختری مسلط باشد تا از تجاوز تازه‌ای جلوگیری شود، بر سوریه تاخت و تمام اراضی واقع میان ساحل مدیترانه و کرکمیش را به تصرف درآورد و از آنها باج و خراج گرفت و با غنیمت فراوان و افتخاراتی که پیوسته از آدمکشی نصیب می‌شود به پایتخت خود، طیوه، بازگشت. چون سی‌سال از دوران سلطنت وی گذشت، دختر خود حتشپسوت را، به عنوان شریک در سلطنت، بر تخت نشانید. پس از تحوطمس اول، شوهر و برادر ناتنی دخترش، به اسم تحوطمس دوم، به سلطنت رسید و در بستر مرگ وصیت کرد که تحوطمس سوم، پسر غیر مشروع تحوطمس اول، را پس از وی به سلطنت بردارند؛ ولی حتشپسوت این جوان را، که بعدها ستاره‌اش بلندی گرفت، براند و خود، به تنهایی، به سلطنت پرداخت و ثابت کرد که، جز اینکه زن است، هیچ‌گونه تفاوتی با شاهان ندارد.

چیزی که هست وی به این اختلاف هم معترف نبود. چون سنن مقدس مصری مقتضای آن بود که هر شاه مصری پسر خدای بزرگ آمون باشد، حتشپسوت مقدمات را طوری فراهم ساخت که یکباره خود را مرد و از نسل خدایان معرفی کرد؛ به همین جهت، برای پیدایش خود، شرح‌حالی به این صورت اختراع کرد که: آمون در میان سیلی از نور و عطریات بر مادر وی، احمسی، نازل شده و مقدم او مورد استقبال قرار گرفته و، در آن هنگام که از نزد احمسی خارج می‌شده، به او گفته است که دختری خواهد آورد که تمام شکوه و نیروی آن خدا در وی جمع خواهد بود. پس از این، آن ملکة بزرگ چنان خواست که آرزوی ملت خود را برآورد، یا میلی را که در خاطر خود وی نهفته بود سیراب سازد؛ به همین جهت فرمان داد تا در نقشها، وی را به صورت جنگندة ریش‌دار بدون پستان ترسیم کنند. اگرچه در کتیبه‌ها با ضمیر مؤنث به وی اشاره می‌شود، با وجود این، از او به نام «آقای دو سرزمین» و «پسر خورشید» یاد می‌شود. هنگامی که در برابر رعایای خود ظاهر می‌شد، لباسی مردانه می‌پوشید و ریشی ساختگی می‌گذاشت.

شاید وی حق داشت که جنس خود را معین کند و بگوید زن است یا مرد، چه، در میان سلاطین فراوانی که بر تخت سلطنت مصر تکیه زده‌اند، کامیابی بیشتر داشته و بیشتر برای خیر مردم کوشیده است. وی، بی‌آنکه به استبداد و خودکامگی توسل جوید، امنیت و انتظام را در داخل کشور برقرار ساخت و، بدون آنکه خسارتی بیند، صلح و سلم خارجی را حفظ کرد. هیئتی را به پونت(که احتمال دارد بر ساحل خاوری افریقا باشد) اعزام داشت، بازار تازه‌ای برای تجارت مصر باز کرد و وسایل وفاه و لذایذ تازه‌ای برای ملت خود آماده ساخت. با نصب کردن دو مسئلة بزرگ با شکوه، بر زیبایی کرنک افزود؛ در دیرالبحری معبد عظیمی را که پدرش اندیشة ساختن آن را داشت، بنانهاد و پاره‌ای از معابد قدیمی را، که به دست هیکسوسها ویران شده بود، آباد کرد. در یکی از کتیبه‌ها به کارهایی که کرده چنین فخر می‌کند: «آنچه را از پیش خراب بود اصلاح کردم؛ آنچه را ساختن آن، در آن هنگام که آسیاییان در وسط سرزمینهای شمالی بودند و آنچه را پیش از آن برپا شده خراب می‌کردند، نیمه تمام مانده بود، به اتمام رسانیدم.» آنگاه، در پایان کار، برای خودگوری بسیار منقش و مخفی، در میان تپه‌های شنی ساحل باختری نیل، در آنجا که بعدها به نام «درة مقابر شاهان» (وادی مقابرالملوک) نامیده می‌شد، بنا کرد. جانشینان وی، در ساختن مقبره‌های خود، از او پیروی کردند؛ بدان‌سان که عدد مقابر شاهان در میان تپه‌ها به شصت رسید، و چنان شد که شهر مردگان، از حیث عدد ساکنان، با شهر طیوه، که مرکز زندگان بود، دم از رقابت می‌زد. ساحل باختری نیل رفته رفته در تمام شهرهای مصر عنوان گورستان ثروتمندان پیدا کرد، و چنان شد که چون می‌گفتند «فلان به باختر رفت» همه می‌فهمیدند که وی به سرای دیگر شتافته است.

دوران کشورداری این ملکه، که در صلح و صفا در کمال حکمت فرمان می‌راند، بیست و دو سال طول کشید؛ پس از وی، تحوطمس سوم جانشین او شد، که سراسر سلطنتش به جنگهای فراوان گذشت؛ مردم سوریه چنان پنداشتند که تحوطمس بیست و دوساله ناچار نمی‌تواند دولتی را که پدرش تأسیس کرده بود نگاه دارد؛ به همین جهت سر به طغیان برداشتند. ولی تحوطمس سوم از پای ننشست و در سال اول سلطنت به سوریه لشکر کشید و از راه قنطر‎ه و غزة، با سرعت بیش از سی کیلومتر در روز، پیش راند و با نیروهای شورشیان در هار- مجدون (امروز جبل مجدون) روبه‌رو شد. این شهر کوچک، که در میان دو رشته کوههای لبنان و بر سر راه مصر به فرات قرار داشت، به اندازه‌ای از لحاظ لشکرکشی مهم بود که، از آن زمان تا زمان ژنرال‌النبی، بسیاری از جنگهای قطعی در آن صورت گرفته است. در همانجا که انگلیسیها به سال ۱۹۱۸، در اثنای جنگ بین‌الملل اول، ترکها را شکست دادند، تحوطمس سوم، در ۳۳۹۷ سال پیش از آن، شورشیان سوریه و متفقان ایشان را تارو مار کرد و از آنان خراج گرفت و مالیاتهایی بر ایشان تحمیل کرد، و پس از شش ماه که از طیوه بیرون رفته بود پیروزمندانه به آن بازگشت. ‎‎

النبی، برای آنکه، چنین نتیجه‌ای به دست آورد، دو برابر این مدت وقت صرف کرد؛ ناپلئون، که در عکا به چنین کوششی برخاسته بود، بی‌نتیجه بازگشت.

این نخستین نبرد از لشکرکشیهای پانزده‌گانه‌ای‌ است که تحوطمس مقاومت ناپذیر، در آن جنگها، بلاد خاوری مدیترانه را در تحت فرمان مصر درآورد. کار وی تنها کشور گشایی نبود، بلکه در کشورهایی که می‌گشود پادگانهای نیرومندی می‌گذاشت و حکومت مقتدر و منظمی برقرار می‌کرد. تحوطمس نخستین مرد تاریخ است که به اهمیت نیروی دریایی متوجه شد؛ وی ناوگانی تأسیس کرد که با آن بلاد خاور نزدیک را به زیر فرمان خود کشید. غنایمی که او از جنگها به دست می‌آورد پایه و پشتوانة هنر مصری در دورة امپراطوری به شمار می‌رفت؛ نیز خراجی که می‌گرفت وسایل نعمت و رفاه و آسایش فراوانی از بلاد شام به مصر می‌رسانید، و مردم از آنها بهر‌ه‌مند می‌شدند؛ به همین جهت، طبقة تازه‌ای از هنرمندان روی کار آمدند و سراسر مصر را از هنر خود پرکردند. برای آنکه تا حدی اندازة ثروت دولت امپراطوری جدید آشکار شود، گوییم که در یک روز توانستند از خزانة دولتی مقداری شمش سیم و زر بیرون آورند که وزن آن در حدود چهارهزار کیلو بود. تجارت طیوه به اندازه‌ای رواج یافت که سابقه نداشت؛ معبدها پر از نذور قربانی بود؛ تالار جشنهای شاهی در کرنک ساخته شد، و در آن گردشگاه عظیمی بنا نهادند که با عظمت خدای مصر و شخص شاه مناسب باشد. در پایان کار، شاه دست از جنگ و لشکرکشی کشید و به هنرپروری و اداره کردن امور کشور پرداخت. از زیباترین آثار این زمان گلدانهای بدیع و خوش‌نقشی است که برجای مانده. وزیر اول او دربارة وی سخنی گفته است مانند کلامی که بعدها منشیان مخصوص خسته و واماندة ناپلئون در بارة وی گفته‌اند، و آن سخن این است: «اعلیحضرتش هرچه را که پیش می‌آید می‌داند؛ هیچ چیز بر وی مجهول نیست؛ در همه چیز خدای معرفت است؛ هیچ امری نیست که وی شخصاً دربارة آن اقدام نکند.» این شاه، پس از سی‌ و دوسال سلطنت (و بعضی گویند بعد از چهل و پنج سال)، پس از آنکه پیشوایی مصر را در جهان مدیترانه‌ای مستقر ساخته بود، از دنیا رفت.

پس از وی کشورگشای دیگری به نام آمنحوتپ دوم پادشاه شد؛ وی بار دیگر آزادیخواهان سوریه را سرکوب کرد و هفت تن از شاهان را سرافکنده، در پیشاپیش کشتی امپراطوری، با خود به اسیری به شهر طیوه آورد و شش تن از ایشان را به دست خود در راه آمون قربانی کرد. به سلطنت رسید و مدت درازی حکم راند؛ مصر، بر اثر سیادتی که مدت یک قرن کامل طول کشید و ثروتی که از این راه فراهم آمد، در زمان سلطنت او به اوج عزت و بزرگی رسید. در موزة بریتانیا مجسمة نیمتنه‌ای از این شاه موجود است که وی را به صورت مردی نشان می‌دهد که نیرو و ظرافت، هر دو، در او جمع است، و قابلیت آن دارد که با پنجة فولادین زمام امور امپراطوریی را که به ارث به او رسیده نگاه دارد و، در عین حال، در محیطی چنان سرشار از تجمل و آسایش به سر برد که پترونیوس یا خانوادة مدیچی بر او رشگ برند. اگر مخلفات و بازمانده‌های توت عنخ آمون کشف نشده بود، هرگز آنچه روایات و کتیبه‌ها از توانگری و

http://tarikhema.ir/story/east/pic007.jpg

معبد دیر البحری، عکس توسط لیندزلی اف. هال
دستگاه پرتجمل آمنحوتپ نقل کرده‌اند قابل قبول به نظر نمی‌رسید. در زمان وی شهر طیوه آن اندازه عظمت و شکوه پیدا کرد که در شهرهای تاریخی کم‌نظیر است. خیابانهای آن همه تاجرنشین بود؛ بازارهای آن از کالایی که از همة نقاط شناخته شدة آن روز جهان می‌رسید پر بود؛ ساختمانهای آن «در شکوه و جلال بر همة ساختمانهای پایتختهای قدیم و جدید برتری داشت.» از دولتهای تحت‌الحمایة فراوانی پیوسته باج و خراج به کاخهای سلطنتی می‌رسید؛ معابد عظیم آن «همه با طلا آراسته بود» و آثار هنری گوناگون در آنها دیده می‌شد؛ خانه‌های باغچه‌دار و کاخهای مجلل و گردشگاههای سایه‌دار و دریاچه‌های ساختگی این شهر، همه، همچون نمایشگاهی از انواع مختلف تجمل و جلال، و به صورتی بود که بعدها شهر رم در دورة امپراطوری به آن صورت درآمد. چنین بود حال پایتخت مصر، در آن زمان که عظمت فراوان داشت و در آن شاهی سلطنت می‌کرد که پس از وی اسباب اضمحلال و سقوط مصر فراهم شد

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 16:25  توسط gabriel  | 

پایان جهان در اساطیر

در باورهای اسطوره‏ای، جهان به عنوان یک مخلوق که ساخته و پرداخته دست خدایان است؛ آغازی دارد و انجامی. آغاز جهان، آفرینش آن است که در اساطیر مختلف به شیوه‏هایی گوناگون شکل می‏گیرد. حوادث پایانی جهان مرگ این دنیاست، و جهان مانند هر مخلوق دیگر، پس از چند صباحی حیات، ویران خواهد شد. اما در پس آن ویرانی شروعی دیگر نهفته است که چرخه حیات به صورت مطلوب‏تر دوباره به حرکت درخواهد آمد، همانند انسان که روزی به‏وجود آمده و روزی می‏میرد و پس از مرگ دوباره زندگی خواهد کرد.

آنچه در پی خواهد آمد نگاهی است اجمالی به باور اساطیری اقوام و ملل مختلف جهان درباره پایان جهان.

اساطیر پایان جهان یا رستاخیز در بین بسیاری از اقوام و ملتها رایج است. این اساطیر می‏توانسته است به دو صورت: اول به قیاس با آفرینش و آغاز جهان و دوم ـ که صبغه‏ای فلسفی دارد ـ براساس وضعیت جامعه انسانی به‏وجود آمده باشد. در نوع اول چون انسان برای جهان آغازی قائل است که طی آن جهان به دست خدایان به‏وجود می‏آید، به ناچار پایانی نیز خواهد داشت؛ زیرا برای اذهان بشری تصور ابدیت و ازلیت مشکل بوده است به همین جهت جهان را محصور بین دو حادثه آفرینش و قیامت تصور می‏کرده‏اند. این دیدگاه به نوبه خود از عوامل طبیعی و تجربه روزمره انسان پدید می‏آید؛ زیرا همه چیز در اطراف انسان در حال کون و فساد و ایجاد و تباهی است. طبیعی است که این عادات ذهنی که بر پایه مشاهده طبیعت استوار است، برای انسانها به صورت قانون درآید که بتوان آن را به همه چیز تعمیم داد. در این میان، آنچه که از حوادث جاری این جهان، پایه اصلی قیاس برای تصور آغاز و انجامی برای جهان شده است، خود انسان، زندگی، خلقت، مرگ و جهان پس از مرگ است؛ یعنی انسان با قیاس از زندگی خویش که از دو طرف محدود به آغاز و انجام است برای جهان نیز این الگوی پیدایش و مرگ را جاری و ساری دانسته است.

دیدگاه دوم که باعث اعتقاد به پایانی برای جهان شده است؛ ناشی از توجیه و بیان فلسفه جامعه انسانی است. انسان تا زمانی که در این جهان زندگی می‏کند پیوسته در کنار خوشیها، گرفتار مرارتها و تلخیهای زندگی است. همیشه در کنار خوبیها، بدیها را می‏بیند که گاه غالب و گاه مغلوبند. ظلم، قدرت، ثروت، شهوت، شهرت، آنچنان در زندگی اجتماعی انسان ریشه دوانیده است که زندگی را بر اکثریت مردم سخت و مشکل کرده است، گذشته از آن که بقیه نیز مشکلات خویش را دارند. بنابراین، چنین وضعیتی هرگز نمی‏توانسته است انسانها را قانع کند و چون این ناهماهنگیهای جامعه، از نظر انسانها به هیچ عنوان قابل اصلاح نبوده است، دست به خلق و تصور جهانی آرمانی زده‏اند؛ دنیایی که در آن همه خیر مطلق است و شر را در آن راهی نیست. چون این مدینه فاضله در این جهان و با این مردمان قابل تصور نیست، پنداشته‏اند که به ناچار روزی فرا می‏رسد که خدا یا خدایان دست به کار می‏شوند و این نظم موجود را که در واقع بی‏نظمی است، بر هم می‏زنند و طرحی نو درمی‏اندازند. در آن هنگام است که دو جهان شکل می‏گیرد: یکی برای نیکان و دیگری برای بدان و هر دو ابدی‏اند.

اساطیر پایان جهان، در بین برخی از ملل مانند هندوها و یونانیها واقعا پایانی برای جهان است. پایانی که در طی آن همه چیز، چه نیک و چه بد، از بین می‏رود و بار دیگر که خدا قصد آفرینش جدیدی کند همه چیز را دوباره از نو می‏آفریند. اما در باورهای دیگر اقوام مانند زرتشتیان، پایان جهان در واقع مرگی عمومی است که انسانها، بعد از آن به جاودانگی می‏رسند. در واقع بنا بر این عقیده، آن حادثه، پایان عمر جهان نیست؛ بلکه تحولی عظیم در جهت بهبودی و عدالت‏گستری است.

پایان جهان با حادثه‏ای ماوراء طبیعی صورت نخواهد گرفت بلکه همین عوامل طبیعی مانند باد، باران، زلزله و آتش هستند که در آن زمان رخ می‏دهند و جهان را به ویرانی می‏کشند. این حوادث در هر منطقه جغرافیایی که اسطوره پایان جهان دارند، با همان عواملی رخ می‏دهد که برای مردمان آنجا آشناست؛ مثلاً در سرزمین پر بارانی مانند هند، بارانهای طولانی است که سرانجام همه را در خود فرو خواهد برد و به عمر جهان خاتمه خواهد داد و یا در اساطیر اسکاندیناوی، زمستانی پیوسته و طولانی در پایان جهان رخ خواهد داد و پرواضح است که در آن منطقه، زمستان و سرمای طولانی مدت، بیشتر ایام سال را دربر می‏گیرد.

در ادامه، اساطیر مربوط به پایان جهان را به تفکیک ملتها و اقوام بیان می‏کنیم و اگر به ادیان آسمانی و دیدگاه آنان در این باره اشاره شود، قصد اسطوره پنداشتن آنها نیست بلکه صرفا جهت آگاهی و اطلاع بیشتر ذکر می‏شوند.

الف) اساطیر یونان

یونانیان عمر حیات انسان را به پنج نسل تقسیم کرده‏اند. آنها معتقدند که نسل آخر که ما در آن زندگی می‏کنیم، نسل آهن است. در این دوره، مردمان در پلیدی و زشتی زندگی می‏کنند. طبیعت آنها نیز به سمت پستی و بدی گرایش دارد و در طی نسلهای متمادی بدتر نیز می‏شوند و هر نسلی پلیدتر از نسل قبلی است. در آن هنگام که انسانها از ارتکاب بدی، ناراحت نشوند و یا در پیشگاه بینوایان احساس شرم نکنند، «زئوس» که امیدی در اصلاح آنان نمی‏بیند، مردمان را از بین خواهد برد1.

رواقیون فرقه‏ای با گرایشهای فلسفی و عرفانی بوده‏اند که در یونان کهن می‏زیسته‏اند. بن‏مایه‏های اصلی عقاید آنان، همان اساطیر یونان کهن است با قدری چاشنی نجوم و دیگر علوم جدید آن زمان. آنها درباره پایان جهان دیدگاهی مبتنی بر علم هیأت آن روزگار داشتند. آنها می‏گفتند: هرگاه سیارات در دوره ثابتی از زمان به همان جایگاه پیشین خود و طول و عرضی که در آغاز داشتند، برسند؛ آتش‏سوزی پدید می‏آید و هر آنچه را که وجود دارد، نابود می‏کند. سپس کیهان درست با همان نظم و ترتیبی که پیش از آن داشته است، بار دیگر از نو برقرار می‏شود؛ ستارگان دوباره در مدارهای خود می‏گردند و هر یک گردش خود را بی‏هیچ تغییری در همان مدت زمان پیشین، انجام می‏دهد. «بالبوس» به عنوان سخنگوی این مکتب می‏گوید: «فلاسفه مکتب ما بر این باورند که تمامی جهان در آتش خواهد سوخت و این حادثه در آخرالزمان روی می‏دهد. سپس از این آتش الهی، جهان جدیدی زاده می‏شود و از نو با شکوه و جلال پدیدار می‏گردد». زمان میان یک آتش‏سوزی و آتش‏سوزی بعدی؛ یعنی طول عمر کیهان را حرکت سیارات و ستارگان تعیین می‏کرد و آن را سال بزرگ می‏نامیدند. آنها معتقد بودند آتش‏سوزی زمانی صورت می‏گیرد که خورشید و ماه و این پنج ستاره2، دوره خود را تمام کنند و به همان وضعیت سابق خود، که در آغاز جهان داشته‏اند، باز گردند. عده‏ای طول این سال را 10800، برخی 2484 و عده‏ای طول آن را 6480000 سال برآورد کرده‏اند3.

ب) اساطیر اسکاندیناوی

اساطیر اسکاندیناوی در بسیاری از داستانها و بن‏مایه‏های خویش، فوق‏العاده به اساطیر زرتشتی نزدیک است. در اساطیر زرتشتی در پایان جهان، به یک گرگ عظیم‏الجثه و یک مار غول‏پیکر برمی‏خوریم که در دوران «اورشیدر» و «هوشیدر ماه» از بین می‏روند که این دو موجود عجیب در اساطیر اسکاندیناوی نیز ایفای نقش می‏کنند. در باورهای مردمان اسکاندیناوی یک غول یا ضد خدا به نام «لوکی» وجود دارد که در آغاز جهان، توسط خدایان به بند کشیده شده است و در پایان جهان بندها را می‏درد و به نبرد با خدایان برمی‏خیزد و یادآور ضحاک ایرانی است که توسط فریدون در دماوند به بند کشیده شده است و در پایان جهان آزاد می‏شود و باعث ویرانی بخشی از آفرینش و برهم زدن نظم جهان می‏گردد. در اساطیر زرتشتی در پایان عمر جهان، هر خدا با ضد خویش به نبرد برمی‏خیزد و آن را نابود می‏کند، شبیه این حادثه را می‏توان در اساطیر اسکاندیناوی سراغ گرفت، با این تفاوت که در عقاید اسکاندیناویها همیشه خدایان پیروز نیستند؛ مثلاً «فریا» به نبرد «سورت» می‏رود که چون خوب مسلح نیست از ابر بر خاک می‏افتد؛ «تور» با «یورمون گاند»، مار غول‏پیکر جهانی، نبرد می‏کند که زهر مار او را از پای در می‏آورد و «اودین»، خدای بزرگ، طعمه گرگ «فنریر» می‏شود. در اساطیر هر دو ملت سخن از زمستانهای طولانی در میان است که به خاطر طولانی بودن آن زمستانها، عده بی‏شماری از مردمان هلاک می‏شوند. در این هنگام است که قهرمانانی که به عنوان یاریگر خدایان برای چنین روزی نگهداری شده‏اند به یاری خدایان می‏آیند. براساس اساطیر ایرانی، «ور» که ساخته جمشید است، در گرد آمده‏اند تا پس از این زمستانهای طولانی به روی زمین آیند و دوباره جهان را از مردمان پر سازند تا در نبرد نهایی، یاور خدا، اهورا مزدا، و دیگر ایزدان باشند. در اساطیر اسکاندیناوی نیز، جنگجویان زبده، که توسط «اودین» انتخاب شده‏اند در تالاری بزرگ گردهم آمده‏اند تا در نبرد نهایی یاریگر او باشند.

اساطیر اسکاندیناوی به خاطر این که در قرن دهم میلادی؛ یعنی هنگامی که مسیحیت در آن منطقه رواج یافته بود، مکتوب و منظوم شده‏اند از تأثیر این دین برکنار نمانده‏اند؛ مثلاً قبل از حوادث پایانی جهان، سخن از وحشتی است که در باورهای مسیحی با آمدن ضد مسیح یا دجال شکل می‏گیرد. خورشید به تیرگی می‏گراید؛ ستارگان داغ از آسمان فرو می‏افتند و آتش تا به آسمان زبانه می‏کشد. نمونه‏های همه این حوادث را در روایات مسیحی می‏توان یافت.

واقعه پایان جهان در باور اسکاندیناویها، «رگناروک» (سرنوشت خدایان) نام دارد. در حوادثی که در پایان جهان رخ خواهد داد، خدایان از بین خواهند رفت و روزگار نهایی این جهان با نشانه‏هایی هولناک آغاز و زمستانی سخت حادث خواهد شد که «فیم بول‏وتر»؛ به معنی «زمستانی هیولایی»، نامیده می‏شود سه زمستان پی در پی که هیچ تابستانی در بین آنها نخواهد بود. کشمکش، سراسر جهان را فرا خواهد گرفت، حتی درون خانه‏ها. ماه و خورشید در آسمان با هم مسابقه خواهند داد، در حالی که گرگها، آنها را دنبال می‏کنند تا بخورند. یکی از گرگها خورشید را قورت خواهد داد که باعث مصیبت انسانها خواهد شد. گرگی دیگر ماه را می‏گیرد و مانع از حرکت او می‏شود. ستارگان از آسمان بر زمین فرو خواهند افتاد. سراسر زمین و کوهها چنان به لرزه درخواهند آمد که درختان از زمین کنده خواهند شد. بر اثر این لرزشها، زنجیرها از هم می‏درند و گرگ «فنریر» آزاد می‏شود. مار جهانی، «یورمون گاند» با حالتی هجومی از اعماق دریا بالا می‏آید و امواجی عظیم پدید می‏آورد که کشتی «ناگل فار»4 را به این طرف و آن‏طرف پرتاب می‏کند. این کشتی حامل غولی به نام «هرایم» است که معلوم نیست چه کسی است. «لوکی» که از بند رها شده است سکاندار آن کشتی است. گرگ «فنریر» دهان را چنان باز کرده که آرواره بالایش بر آسمانها و آرواره پائینش بر زمین است. «همیدال»، یکی از خدایان، در شیپور خود می‏دمد تا خدایان را به شورای جنگ فرا خواند. این شیپور و دمیده شدن در آن گویا از عناصری است که از باورهای مسیحی وارد اعتقادات این مردم شده است. زیرا در مکاشفه یوحنا، از دمیده شدن در شیپور سخن به میان آمده است. خدایان مسلح می‏شوند، اما دیر شده است. «فریا»، الهه عشق، با «سورت» نبرد می‏کند، اما به خوبی مسلح نیست و از ابر بر زمین می‏افتد. «تور» سعی می‏کند «یورمون‏گاند» را از بین ببرد، اما مغلوب زهر هیولا می‏شود و جان می‏سپارد. «فنریر»، «ادوین» را قورت می‏دهد. «ویدار» فرزند «اودین»، انتقام مرگ پدرش را باز می‏ستاند؛ او پای خویش را بر آرواره این گرگ می‏نهد و او را دو شقه می‏کند. «گارم» که یک سگ شکاری هیولا مانند است و «تایر» که از دیوان است، یکدیگر را می‏کشند. «لوکی» و «همیدال» که از دشمنان قدیمی همدیگرند، یکدیگر را می‏کشند. سپس «سورت» بر سراسر زمین آتش می‏پراکند و همه جا را می‏سوزاند. «رگناروک» در واقع پایان کار خدایان کهن است اما پایان کار جهان نیست. اگر کسی پرهیزکار بوده باشد، در فضایی شادی‏بخش خواهد زیست. زندگی آنها می‏تواند در تالاری به نام «بریمیر» و یا تالار زرین دیگر به نام «سندری» ادامه یابد. در برابر این جهان نیکی و خوشی، محلی ناخوشایند به نام «ناستروند» به معنی «سواحل جسد» قرار دارد که درهایش به سمت شمال باز می‏شود. منفور بودن شمال نیز از عناصر مشترک با اساطیر ایرانی است؛ چون در اساطیر ایرانی، شمال جایگاه دیوان است که خود به محل نخستین زندگی ایرانیان مربوط است که شمال آن را یخبندانهای سیبری فرا گرفته بوده است و در اساطیر اسکاندیناوی نیز شمال منفور است؛ زیرا جایگاه سرمای بیشتر و زمستان طولانی‏تر است. این تالار از مارهای درهم بافته‏ای ساخته شده که زهرشان ساختمان را آلوده کرده است. کسانی که در این محل مأوا می‏گزینند، سوگندشکنان و قاتلان ددمنش‏اند. اما نوعی تجدید حیات دیگر نیز وجود دارد که در ادبیات رؤیاگونه زیر بیان شده است:

او شاهد برآمدن زمینی دوم است

از دل دریا بار دیگر سبز

آبشاران فرو می‏ریزند و عقابان بر فراز آنها به پرواز درمی‏آیند

و در آبهای جاری کوهستان، ماهی شکار می‏کنند.

ایس‏ها (خدایان) بار دیگر در آیداوول5 دیدار می‏کنند

و از مار جهانی نیرومند سخن می‏گویند

و به یاد می‏آورند داوریهای نیرومند را

و رازهای کهن خود، خدایان بزرگ را [باز می‏گویند].

پس از طی این دوره، عصری طلایی فرا خواهد رسید. فرزندان خدایان کهن، میراث خود را باز خواهند یافت و انسان که با تغذیه از ژاله صبحگاهی از آن آتش‏سوزی فراگیر پایانی، نجات یافته است؛ نسل جدیدی بر زمین به‏وجود خواهد آورد6. این حوادث، در اشعاری که برای نمونه از مجموعه «شعر ادایی» انتخاب شده است چنین بیان می‏شود:

خورشید به تیرگی می‏گراید و زمین در دریا غرق می‏شود

و ستارگان داغ از آسمان فرو می‏افتند

و آتش تا به آسمان زبانه می‏کشد

آنگاه ملکوتی نو و زمینی نو

با زیبایی شگفت‏انگیز، دوباره متجلی می‏شود

و خانه‏ها سقفی از طلا می‏یابند

و کشتزارها میوه‏های رسیده می‏دهند

و شادی ابدی بر همه جا سایه می‏گسترد

در آن هنگام فرمانروایی فردی فرا می‏رسد که از اودین نیرومندتر است و اهریمن نیز نمی‏تواند بر او چیره شود:

که بزرگتر از همه است...

و من جرأت نمی‏کنم نامش را بر زبان آورم

و اندک هستند کسانی که می‏توانند ورای زمان

پس از شکست اودین را ببینند7.

ج) اساطیر هند

در باورهای هندوها، دو نوع قیامت وجود دارد: یکی قیامت بزرگ که پایان واقعی عمر عالم است و دیگر قیامتی است که جهل انسانها را به خاطر فساد و تباهی اخلاق فرا می‏گیرد. هندوها عمر جهان را به ادواری تقسیم می‏کنند. هر دوره را یک «مهایوگا» می‏نامند که شامل چندین یوگاست. هر یوگا شامل یک دوره از نسل حیات بشری است و می‏توان هر یوگا را برابر یکی از ادوار یونانی؛ مانند نسل زرین، سیمین، آهن و... قرار داد. این دورانها یا یوگاها را براساس وضعیت اخلاقی جامعه بشری دسته‏بندی کرده‏اند. عصر ما که در اساطیر یونان عصر آهن است از نظر هندوها «کالی یوگا» نام دارد. در پایان این یوگا که پایان یک مهایوگا نیز می‏باشد، «ویشنو»، خدای بزرگ در دهمین و آخرین تجلی خود، به نام «کالکی» ظاهر خواهد شد8. «در این دوره، زندگی اجتماعی و معنوی به نازل‏ترین حد، سقوط می‏کند و موجبات زوال نهایی را فراهم می‏سازد. در این عصر مردمان کوته‏بین دارای قدرت هستند و از قدرت خویش، نهایت استفاده را می‏کنند. فرمانروایان رعایای خویش را می‏کشند و مردمان همسایگان خویش را. هیچ چیز معنوی را ارزشی نیست، حتی برهمنان را یارای خاموش کردن آتش هوسهای مردمان نیست و آنان به راه خود می‏روند. مردمان جویای زر و زورند و ارزشهای واقعی را بهایی نیست... دزدان و غارتگران، قوانین فرمانروایی را وضع می‏کنند و خود فرمانروا می‏شوند. سرانجام تمدن و شهروندی نیز از میان می‏رود و مردمان به زندگی حیوانی روی می‏آورند. جز پوست درختان، جامه‏ای نمی‏پوشند. از میوه‏های جنگلی تغذیه می‏کنند و همه چیز در معرض نابودی قرار می‏گیرد. در این مرحله از انحطاط، «ویشنو» سوار بر اسبی سفید و به هیأت انسان بر زمین نمایان می‏شود. سراسر جهان را سواره و با شمشیری رخشان و آخته در می‏نوردد و بدی را نابود می‏کند و با نابود کردن جهان، آفرینشی دیگربار آغاز می‏شود تا در مهایوگای آتی، بار دیگر فضیلتها، ارزش یابند9». ویشنو در این تجلی از موبدی به نام «ویشنو یاشاس» (Visnu Yasas) متولد خواهد شد، همانگونه که در تجلیات قبلی خویش به صورت برخی از قهرمانان و بودا متولد شده است. مدتی پس از ظهور کالکی، خشم شیوا (خدای مرگ و نابودی) به اوج خواهد رسید و جهان و هر چه در آن است به قعر نابودی فرا خواهد رفت. البته اینگونه ویرانی مربوط به قیامت بزرگ است که در پایان هر هزار مهایوگا اتفاق می‏افتد. در آن زمان است که نابودی واقعی جهان رخ می‏دهد. در پایان این عصر بزرگ هزار مهایوگایی «شیوا» ویرانگر عالم است. هر چند او را تجلی ویشنو به حساب آورده‏اند، اما او از خدایان کهن و متعلق به عصر آریائیان هند است. او بر مجموعه عالم، شبی را حاکم می‏گرداند که از نظر زمانی، معادل یک روز از عمر جهان است. نخست از پرتو خورشید آغاز می‏کند و برای مدت صد سال چنان آن را شدت می‏بخشد و گرمایی تا بدان اندازه سوزان ایجاد می‏کند که تمامی آبهای سطح زمین بخار می‏گردد. به روایتی دیگر که در مهابهاراتا آمده است، «افق برافروخته و آتشین خواهد شد. هفت یا دوازده خورشید در آسمان پدیدار خواهند شد و دریاها را خشک خواهند کرد. زمین خواهد سوخت و آتش «سام وارتاکا» (Sam Vartaka) همه عالم را از بین خواهد برد10». به واسطه تابش صد ساله خورشید، هر سه جهان؛ یعنی آسمان، زمین و جهان زیرین، خشک می‏شوند و می‏سوزند. قحطی عالم را پر می‏کند و با پایان یافتن صدمین سال، هیچ موجود زنده‏ای برجا نمی‏ماند. پس از این گرمای سخت، «شیوا ـ رودرا» ابرهایی توفانزا و مرگبار می‏فرستد. این ابرها که با رعد و برق هراسناک همراهند، بر فراز زمین به حرکت درمی‏آیند و خورشید را می‏پوشانند و جهان را در تاریکی فرو می‏برند. رگباری از بارانهایی سیل‏آسا برای مدت صد سال شب و روز باریدن می‏گیرد تا این‏که همه چیز در اعماق آبهای به‏وجود آمده از این سیل ویرانگر، محو می‏شود. به‏جز این دریای ویرانگر، تنها پروردگار اعظم، ویشنو، است که همچنان حیات دارد. زمانی که همه عالم و خدایان دیگر نابود شدند، تخمی طلایی و بزرگ پدیدار می‏شود که بذر تمامی اشکال حیات را در خود دارد. پس از آن که هر سه جهان در اعماق آب فرو رفتند، ویشنو بادی خشک می‏فرستد. این باد برای صد سال وزیدن می‏گیرد و ابرهای توفانی را می‏پراکند. بقیه سالهایی که، از این هزار مهایوگا ـ که شب عمر جهان است ـ باقی می‏ماند، ویشنو به خواب می‏رود و جهانی نیز همراه با او آرام می‏گیرد11.

اسطوره هندی درباره پایان جهان، هر دو دلیلی را که برای بوجود آمدن اساطیر پایان جهان، ذکر کردیم در خود دارد: آن که «قیامت بزرگ» است و در پایان هزار مهایوگا رخ می‏دهد، در برابر داستان آفرینش پدید آمده است و دیگری که «قیامت کوچک» است و پایان عمر یک مهایوگاست، توجیه و تفسیری فلسفی برای پاسخ به ایرادات و نابسامانیهای اجتماعی می‏باشد که در طی آن به خاطر وضعیت غیر قابل بهبود اجتماع، خداوند تصمیم به نابودی نوع بشر می‏گیرد. آنچه که در این دو نوع قیامت قابل توجه است، بر خلاف اساطیر دیگر ملل متمدن؛ مانند ایرانیان و عبریان، پایان جهان در اساطیر هند به قصد نابودی صورت می‏گیرد و زندگی دیگری برای مردمان فعلی در پس آن ویرانی متصور نیست؛ زیرا در آفرینش بعدی همه چیز از نو شکل می‏گیرد، بدون حضور موجودات قبل؛ در حالی که قیامت در اساطیر ایرانی و دیگر ادیان یک تحول عظیم به قصد اصلاح جهان و جامعه انسانی است نه نابودی کامل مردمان و جهان.

د) اساطیر بومیان آمریکا

از بین اقوام بومی ساکن آمریکای جنوبی دو قوم «مایا» و «آزتک»، برای دنیا پایانی قائل‏اند. آزتکها تقویمی دارند که براساس آن در روزهای مشخصی عمر هر یک از ادوار قبلی جهان به پایان رسیده است. هر یک از دنیاهای قبلی دارای خورشیدی مشخص بوده‏اند که در پایان آن دوره، آن خورشید نیز نابود شده است. به نظر آنان، علت ویرانیهای پیشین، اختلاف بین دو ایزد مهم این قوم؛ یعنی «کتسال کوآتل» و «تسکاتلیپوکا» بوده است. هر کدام از آن دو، اقدام به آفرینشی می‏کند و دیگری آن را ویران می‏سازد. آنها تاریخ حدوث ویرانیهای قبلی را چنین مشخص کرده‏اند: «ببر ـ 4»، «باد ـ 4»، «باران ـ 4» و «آب ـ 4» و دنیای ما، دنیای پنجمین خورشید است که روزی به نام «زلزله ـ 4» ویران خواهد شد12.

آزتکها در پایان هر دوره پنجاه و دو ساله، انتظار وقوع این حادثه هولناک را داشته‏اند. در پایان هر دوره پنجاه و دو ساله، مراسم بیدار ماندن اضطراب آلودی برپا می‏کرده و آتشی می‏افروخته‏اند. آنها معتقد بودند که اگر برپایی این آتش جدید با موفقیت همراه نشود، ستارگانی هیولایی به نام «تسی تسی میمه» کنترل جهان را به دست می‏گیرند13.

مایاها نیز به چهار دوره برای جهان اعتقاد داشتند و فکر می‏کردند سه دوره قبلی با حادثه‏ای به پایان رسیده‏اند. به نظر آنان در دوران اول، فقط کوتوله‏ها می‏زیستند. آنها فکر می‏کردند که این کوتوله‏ها شهرهای بزرگی را که آثار آنان برجای مانده است، ساخته بوده‏اند. زمان آنها در تاریکی بود؛ زیرا هنوز خورشید خلق نشده بود. هنگامی که خورشید تابیدن گرفت، همه آنها به سنگ تبدیل شدند و دنیای آنان با طغیان آب ویران شد. در دومین دنیا، مجرمان و متخلفان می‏زیستند که باز طغیان آب آن را ویران کرد. در دنیای سوم تنها مایاها می‏زیستند که نژاد قبلی این قوم بوده‏اند و با آب ویران شده است. چهارمین دنیا، عصری است که همه انسانها در آن زیست می‏کنند که باز با طغیانی دیگر ویران خواهد شد14. مایاها در پایان هر سال 365 روزه، انتظار این ویرانی را می‏کشیدند. به همین خاطر پایان سال برای آنان، زمانی بسیار خطرناک بود و در هول و اضطراب به سر می‏بردند. شاید این اضطراب پایان سال مایاها را بتوان با مراسمهای آشوب و هرج‏ومرج بین‏النهرین باستان قیاس کرد. در بین‏النهرین باستان نیز مردمان در پایان سال و قبل از عید «اکیتو»، که در اوایل بهار برپا می‏شد، به کوچه‏ها و خیابانها می‏ریختند که آن را سمبل آشفتگی و هرج و مرج نخستین کیهانی می‏دانستند که به عقیده آنان خدایان از آن آشفتگی نخستین، جهان را نظم بخشیده‏اند که به مناسبت این نظم جهانی، عید اکیتو برپا می‏شد.

پی‏نوشتها :

1 .همیلتون، ادیت (1376)، سیری در اساطیر یونان و روم، ترجمه عبدالحسین شریفیان، تهران: انتشارات اساطیر، ص91.

2 .منظور از پنج ستاره، زمین، عطارد، زهره، زحل و مشتری می‏باشد.

3 .اولانسی، دیوید (1380)، پژوهشی نو در میتراپرستی، ترجمه مریم امینی، تهران: نشر چشمه، ص115.

4 .«ناگل فار» به معنی «ناخن ـ کشتی» است و اعتقاد بر این بود از ناخنهای گرفته شده مردگان ساخته می‏شود.

5 .«آیداوول» به معنی «دشت همیشه سبز» است یعنی جایی که «اودین»، «ویلی» و «و» پس از ساخت نخستین جهان در آنجا گرد هم نشسته‏اند.

6 .پیج، ر.ی (1377)، اسطوره‏های اسکاندیناوی، ترجمه عباس مخبر. تهران: نشر مرکز، تلخیص از صفحات 84 تا 89 .

7 .همیلتون، ادیت، پیشین؛ ص433.

8 .تجلیهای دیگر ویشنو به صورت برهما، مانو، بودا و... بوده است.

9 .ایونس، ورونیکا (1373)، اساطیر هند، ترجمه باجلان فرخی، تهران: انتشارات اساطیر، ص125.

10.الیاده، میرچا (1362)، چشم‏اندازهای اسطوره، ترجمه جلال ستاری، تهران: انتشارات توس، ص68 .

11.روزنبرگ، دونا (1375)، اسطوره‏های خاور دور، ترجمه مجتبی عبداللّه‏نژاد، مشهد: انتشارات ترانه، ص19.

12.کندری، مهران (1372)، دین و اسطوره در آمریکای وسطا (پیش از کلمب)، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی (پژوهشگاه)، ص150.

13.توب. کارل (1375)، اسطوره‏های آزتکی و مایایی، ترجمه عباس مخبر، تهران: نشر مرکز، ص19.

14.کندری، مهران، پیشین؛ ص243 .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 23:38  توسط gabriel  | 

پايان جهان در اساطير

در باورهاى اسطوره‏اى، جهان به عنوان يك مخلوق كه ساخته و پرداخته دست خدايان است؛ آغازى دارد و انجامى. آغاز جهان، آفرينش آن است كه در اساطير مختلف به شيوه‏هايى گوناگون شكل مى‏گيرد. حوادث پايانى جهان مرگ اين دنياست، و جهان مانند هر مخلوق ديگر، پس از چند صباحى حيات، ويران خواهد شد. اما در پس آن ويرانى شروعى ديگر نهفته است كه چرخه حيات به صورت مطلوب‏تر دوباره به حركت درخواهد آمد، همانند انسان كه روزى به‏وجود آمده و روزى مى‏ميرد و پس از مرگ دوباره زندگى خواهد كرد.

آنچه در پى خواهد آمد نگاهى است اجمالى به باور اساطيرى اقوام و ملل مختلف جهان درباره پايان جهان.

اساطير پايان جهان يا رستاخيز در بين بسيارى از اقوام و ملتها رايج است. اين اساطير مى‏توانسته است به دو صورت: اول به قياس با آفرينش و آغاز جهان و دوم ـ كه صبغه‏اى فلسفى دارد ـ براساس وضعيت جامعه انسانى به‏وجود آمده باشد. در نوع اول چون انسان براى جهان آغازى قائل است كه طى آن جهان به دست خدايان به‏وجود مى‏آيد، به ناچار پايانى نيز خواهد داشت؛ زيرا براى اذهان بشرى تصور ابديت و ازليت مشكل بوده است به همين جهت جهان را محصور بين دو حادثه آفرينش و قيامت تصور مى‏كرده‏اند. اين ديدگاه به نوبه خود از عوامل طبيعى و تجربه روزمره انسان پديد مى‏آيد؛ زيرا همه چيز در اطراف انسان در حال كون و فساد و ايجاد و تباهى است. طبيعى است كه اين عادات ذهنى كه بر پايه مشاهده طبيعت استوار است، براى انسانها به صورت قانون درآيد كه بتوان آن را به همه چيز تعميم داد. در اين ميان، آنچه كه از حوادث جارى اين جهان، پايه اصلى قياس براى تصور آغاز و انجامى براى جهان شده است، خود انسان، زندگى، خلقت، مرگ و جهان پس از مرگ است؛ يعنى انسان با قياس از زندگى خويش كه از دو طرف محدود به آغاز و انجام است براى جهان نيز اين الگوى پيدايش و مرگ را جارى و سارى دانسته است.

ديدگاه دوم كه باعث اعتقاد به پايانى براى جهان شده است؛ ناشى از توجيه و بيان فلسفه جامعه انسانى است. انسان تا زمانى كه در اين جهان زندگى مى‏كند پيوسته در كنار خوشيها، گرفتار مرارتها و تلخيهاى زندگى است. هميشه در كنار خوبيها، بديها را مى‏بيند كه گاه غالب و گاه مغلوبند. ظلم، قدرت، ثروت، شهوت، شهرت، آنچنان در زندگى اجتماعى انسان ريشه دوانيده است كه زندگى را بر اكثريت مردم سخت و مشكل كرده است، گذشته از آن كه بقيه نيز مشكلات خويش را دارند. بنابراين، چنين وضعيتى هرگز نمى‏توانسته است انسانها را قانع كند و چون اين ناهماهنگيهاى جامعه، از نظر انسانها به هيچ عنوان قابل اصلاح نبوده است، دست به خلق و تصور جهانى آرمانى زده‏اند؛ دنيايى كه در آن همه خير مطلق است و شر را در آن راهى نيست. چون اين مدينه فاضله در اين جهان و با اين مردمان قابل تصور نيست، پنداشته‏اند كه به ناچار روزى فرا مى‏رسد كه خدا يا خدايان دست به كار مى‏شوند و اين نظم موجود را كه در واقع بى‏نظمى است، بر هم مى‏زنند و طرحى نو درمى‏اندازند. در آن هنگام است كه دو جهان شكل مى‏گيرد: يكى براى نيكان و ديگرى براى بدان و هر دو ابدى‏اند.

اساطير پايان جهان، در بين برخى از ملل مانند هندوها و يونانيها واقعا پايانى براى جهان است. پايانى كه در طى آن همه چيز، چه نيك و چه بد، از بين مى‏رود و بار ديگر كه خدا قصد آفرينش جديدى كند همه چيز را دوباره از نو مى‏آفريند. اما در باورهاى ديگر اقوام مانند زرتشتيان، پايان جهان در واقع مرگى عمومى است كه انسانها، بعد از آن به جاودانگى مى‏رسند. در واقع بنا بر اين عقيده، آن حادثه، پايان عمر جهان نيست؛ بلكه تحولى عظيم در جهت بهبودى و عدالت‏گسترى است.

پايان جهان با حادثه‏اى ماوراء طبيعى صورت نخواهد گرفت بلكه همين عوامل طبيعى مانند باد، باران، زلزله و آتش هستند كه در آن زمان رخ مى‏دهند و جهان را به ويرانى مى‏كشند. اين حوادث در هر منطقه جغرافيايى كه اسطوره پايان جهان دارند، با همان عواملى رخ مى‏دهد كه براى مردمان آنجا آشناست؛ مثلاً در سرزمين پر بارانى مانند هند، بارانهاى طولانى است كه سرانجام همه را در خود فرو خواهد برد و به عمر جهان خاتمه خواهد داد و يا در اساطير اسكانديناوى، زمستانى پيوسته و طولانى در پايان جهان رخ خواهد داد و پرواضح است كه در آن منطقه، زمستان و سرماى طولانى مدت، بيشتر ايام سال را دربر مى‏گيرد.

در ادامه، اساطير مربوط به پايان جهان را به تفكيك ملتها و اقوام بيان مى‏كنيم و اگر به اديان آسمانى و ديدگاه آنان در اين باره اشاره شود، قصد اسطوره پنداشتن آنها نيست بلكه صرفا جهت آگاهى و اطلاع بيشتر ذكر مى‏شوند.

الف) اساطير يونان

يونانيان عمر حيات انسان را به پنج نسل تقسيم كرده‏اند. آنها معتقدند كه نسل آخر كه ما در آن زندگى مى‏كنيم، نسل آهن است. در اين دوره، مردمان در پليدى و زشتى زندگى مى‏كنند. طبيعت آنها نيز به سمت پستى و بدى گرايش دارد و در طى نسلهاى متمادى بدتر نيز مى‏شوند و هر نسلى پليدتر از نسل قبلى است. در آن هنگام كه انسانها از ارتكاب بدى، ناراحت نشوند و يا در پيشگاه بينوايان احساس شرم نكنند، «زئوس» كه اميدى در اصلاح آنان نمى‏بيند، مردمان را از بين خواهد برد1.

رواقيون فرقه‏اى با گرايشهاى فلسفى و عرفانى بوده‏اند كه در يونان كهن مى‏زيسته‏اند. بن‏مايه‏هاى اصلى عقايد آنان، همان اساطير يونان كهن است با قدرى چاشنى نجوم و ديگر علوم جديد آن زمان. آنها درباره پايان جهان ديدگاهى مبتنى بر علم هيأت آن روزگار داشتند. آنها مى‏گفتند: هرگاه سيارات در دوره ثابتى از زمان به همان جايگاه پيشين خود و طول و عرضى كه در آغاز داشتند، برسند؛ آتش‏سوزى پديد مى‏آيد و هر آنچه را كه وجود دارد، نابود مى‏كند. سپس كيهان درست با همان نظم و ترتيبى كه پيش از آن داشته است، بار ديگر از نو برقرار مى‏شود؛ ستارگان دوباره در مدارهاى خود مى‏گردند و هر يك گردش خود را بى‏هيچ تغييرى در همان مدت زمان پيشين، انجام مى‏دهد. «بالبوس» به عنوان سخنگوى اين مكتب مى‏گويد: «فلاسفه مكتب ما بر اين باورند كه تمامى جهان در آتش خواهد سوخت و اين حادثه در آخرالزمان روى مى‏دهد. سپس از اين آتش الهى، جهان جديدى زاده مى‏شود و از نو با شكوه و جلال پديدار مى‏گردد». زمان ميان يك آتش‏سوزى و آتش‏سوزى بعدى؛ يعنى طول عمر كيهان را حركت سيارات و ستارگان تعيين مى‏كرد و آن را سال بزرگ مى‏ناميدند. آنها معتقد بودند آتش‏سوزى زمانى صورت مى‏گيرد كه خورشيد و ماه و اين پنج ستاره2، دوره خود را تمام كنند و به همان وضعيت سابق خود، كه در آغاز جهان داشته‏اند، باز گردند. عده‏اى طول اين سال را 10800، برخى 2484 و عده‏اى طول آن را 6480000 سال برآورد كرده‏اند3.

ب) اساطير اسكانديناوى

اساطير اسكانديناوى در بسيارى از داستانها و بن‏مايه‏هاى خويش، فوق‏العاده به اساطير زرتشتى نزديك است. در اساطير زرتشتى در پايان جهان، به يك گرگ عظيم‏الجثه و يك مار غول‏پيكر برمى‏خوريم كه در دوران «اورشيدر» و «هوشيدر ماه» از بين مى‏روند كه اين دو موجود عجيب در اساطير اسكانديناوى نيز ايفاى نقش مى‏كنند. در باورهاى مردمان اسكانديناوى يك غول يا ضد خدا به نام «لوكى» وجود دارد كه در آغاز جهان، توسط خدايان به بند كشيده شده است و در پايان جهان بندها را مى‏درد و به نبرد با خدايان برمى‏خيزد و يادآور ضحاك ايرانى است كه توسط فريدون در دماوند به بند كشيده شده است و در پايان جهان آزاد مى‏شود و باعث ويرانى بخشى از آفرينش و برهم زدن نظم جهان مى‏گردد. در اساطير زرتشتى در پايان عمر جهان، هر خدا با ضد خويش به نبرد برمى‏خيزد و آن را نابود مى‏كند، شبيه اين حادثه را مى‏توان در اساطير اسكانديناوى سراغ گرفت، با اين تفاوت كه در عقايد اسكانديناويها هميشه خدايان پيروز نيستند؛ مثلاً «فريا» به نبرد «سورت» مى‏رود كه چون خوب مسلح نيست از ابر بر خاك مى‏افتد؛ «تور» با «يورمون گاند»، مار غول‏پيكر جهانى، نبرد مى‏كند كه زهر مار او را از پاى در مى‏آورد و «اودين»، خداى بزرگ، طعمه گرگ «فنرير» مى‏شود. در اساطير هر دو ملت سخن از زمستانهاى طولانى در ميان است كه به خاطر طولانى بودن آن زمستانها، عده بى‏شمارى از مردمان هلاك مى‏شوند. در اين هنگام است كه قهرمانانى كه به عنوان ياريگر خدايان براى چنين روزى نگهدارى شده‏اند به يارى خدايان مى‏آيند. براساس اساطير ايرانى، «ور» كه ساخته جمشيد است، در گرد آمده‏اند تا پس از اين زمستانهاى طولانى به روى زمين آيند و دوباره جهان را از مردمان پر سازند تا در نبرد نهايى، ياور خدا، اهورا مزدا، و ديگر ايزدان باشند. در اساطير اسكانديناوى نيز، جنگجويان زبده، كه توسط «اودين» انتخاب شده‏اند در تالارى بزرگ گردهم آمده‏اند تا در نبرد نهايى ياريگر او باشند.

اساطير اسكانديناوى به خاطر اين كه در قرن دهم ميلادى؛ يعنى هنگامى كه مسيحيت در آن منطقه رواج يافته بود، مكتوب و منظوم شده‏اند از تأثير اين دين بركنار نمانده‏اند؛ مثلاً قبل از حوادث پايانى جهان، سخن از وحشتى است كه در باورهاى مسيحى با آمدن ضد مسيح يا دجال شكل مى‏گيرد. خورشيد به تيرگى مى‏گرايد؛ ستارگان داغ از آسمان فرو مى‏افتند و آتش تا به آسمان زبانه مى‏كشد. نمونه‏هاى همه اين حوادث را در روايات مسيحى مى‏توان يافت.

واقعه پايان جهان در باور اسكانديناويها، «رگناروك» (سرنوشت خدايان) نام دارد. در حوادثى كه در پايان جهان رخ خواهد داد، خدايان از بين خواهند رفت و روزگار نهايى اين جهان با نشانه‏هايى هولناك آغاز و زمستانى سخت حادث خواهد شد كه «فيم بول‏وتر»؛ به معنى «زمستانى هيولايى»، ناميده مى‏شود سه زمستان پى در پى كه هيچ تابستانى در بين آنها نخواهد بود. كشمكش، سراسر جهان را فرا خواهد گرفت، حتى درون خانه‏ها. ماه و خورشيد در آسمان با هم مسابقه خواهند داد، در حالى كه گرگها، آنها را دنبال مى‏كنند تا بخورند. يكى از گرگها خورشيد را قورت خواهد داد كه باعث مصيبت انسانها خواهد شد. گرگى ديگر ماه را مى‏گيرد و مانع از حركت او مى‏شود. ستارگان از آسمان بر زمين فرو خواهند افتاد. سراسر زمين و كوهها چنان به لرزه درخواهند آمد كه درختان از زمين كنده خواهند شد. بر اثر اين لرزشها، زنجيرها از هم مى‏درند و گرگ «فنرير» آزاد مى‏شود. مار جهانى، «يورمون گاند» با حالتى هجومى از اعماق دريا بالا مى‏آيد و امواجى عظيم پديد مى‏آورد كه كشتى «ناگل فار»4 را به اين طرف و آن‏طرف پرتاب مى‏كند. اين كشتى حامل غولى به نام «هرايم» است كه معلوم نيست چه كسى است. «لوكى» كه از بند رها شده است سكاندار آن كشتى است. گرگ «فنرير» دهان را چنان باز كرده كه آرواره بالايش بر آسمانها و آرواره پائينش بر زمين است. «هميدال»، يكى از خدايان، در شيپور خود مى‏دمد تا خدايان را به شوراى جنگ فرا خواند. اين شيپور و دميده شدن در آن گويا از عناصرى است كه از باورهاى مسيحى وارد اعتقادات اين مردم شده است. زيرا در مكاشفه يوحنا، از دميده شدن در شيپور سخن به ميان آمده است. خدايان مسلح مى‏شوند، اما دير شده است. «فريا»، الهه عشق، با «سورت» نبرد مى‏كند، اما به خوبى مسلح نيست و از ابر بر زمين مى‏افتد. «تور» سعى مى‏كند «يورمون‏گاند» را از بين ببرد، اما مغلوب زهر هيولا مى‏شود و جان مى‏سپارد. «فنرير»، «ادوين» را قورت مى‏دهد. «ويدار» فرزند «اودين»، انتقام مرگ پدرش را باز مى‏ستاند؛ او پاى خويش را بر آرواره اين گرگ مى‏نهد و او را دو شقه مى‏كند. «گارم» كه يك سگ شكارى هيولا مانند است و «تاير» كه از ديوان است، يكديگر را مى‏كشند. «لوكى» و «هميدال» كه از دشمنان قديمى همديگرند، يكديگر را مى‏كشند. سپس «سورت» بر سراسر زمين آتش مى‏پراكند و همه جا را مى‏سوزاند. «رگناروك» در واقع پايان كار خدايان كهن است اما پايان كار جهان نيست. اگر كسى پرهيزكار بوده باشد، در فضايى شادى‏بخش خواهد زيست. زندگى آنها مى‏تواند در تالارى به نام «بريمير» و يا تالار زرين ديگر به نام «سندرى» ادامه يابد. در برابر اين جهان نيكى و خوشى، محلى ناخوشايند به نام «ناستروند» به معنى «سواحل جسد» قرار دارد كه درهايش به سمت شمال باز مى‏شود. منفور بودن شمال نيز از عناصر مشترك با اساطير ايرانى است؛ چون در اساطير ايرانى، شمال جايگاه ديوان است كه خود به محل نخستين زندگى ايرانيان مربوط است كه شمال آن را يخبندانهاى سيبرى فرا گرفته بوده است و در اساطير اسكانديناوى نيز شمال منفور است؛ زيرا جايگاه سرماى بيشتر و زمستان طولانى‏تر است. اين تالار از مارهاى درهم بافته‏اى ساخته شده كه زهرشان ساختمان را آلوده كرده است. كسانى كه در اين محل مأوا مى‏گزينند، سوگندشكنان و قاتلان ددمنش‏اند. اما نوعى تجديد حيات ديگر نيز وجود دارد كه در ادبيات رؤياگونه زير بيان شده است:

او شاهد برآمدن زمينى دوم است

از دل دريا بار ديگر سبز

آبشاران فرو مى‏ريزند و عقابان بر فراز آنها به پرواز درمى‏آيند

و در آبهاى جارى كوهستان، ماهى شكار مى‏كنند.

ايس‏ها (خدايان) بار ديگر در آيداوول5 ديدار مى‏كنند

و از مار جهانى نيرومند سخن مى‏گويند

و به ياد مى‏آورند داوريهاى نيرومند را

و رازهاى كهن خود، خدايان بزرگ را [باز مى‏گويند].

پس از طى اين دوره، عصرى طلايى فرا خواهد رسيد. فرزندان خدايان كهن، ميراث خود را باز خواهند يافت و انسان كه با تغذيه از ژاله صبحگاهى از آن آتش‏سوزى فراگير پايانى، نجات يافته است؛ نسل جديدى بر زمين به‏وجود خواهد آورد6. اين حوادث، در اشعارى كه براى نمونه از مجموعه «شعر ادايى» انتخاب شده است چنين بيان مى‏شود:

خورشيد به تيرگى مى‏گرايد و زمين در دريا غرق مى‏شود

و ستارگان داغ از آسمان فرو مى‏افتند

و آتش تا به آسمان زبانه مى‏كشد

آنگاه ملكوتى نو و زمينى نو

با زيبايى شگفت‏انگيز، دوباره متجلى مى‏شود

و خانه‏ها سقفى از طلا مى‏يابند

و كشتزارها ميوه‏هاى رسيده مى‏دهند

و شادى ابدى بر همه جا سايه مى‏گسترد

در آن هنگام فرمانروايى فردى فرا مى‏رسد كه از اودين نيرومندتر است و اهريمن نيز نمى‏تواند بر او چيره شود:

كه بزرگتر از همه است...

و من جرأت نمى‏كنم نامش را بر زبان آورم

و اندك هستند كسانى كه مى‏توانند وراى زمان

پس از شكست اودين را ببينند7.

ج) اساطير هند

در باورهاى هندوها، دو نوع قيامت وجود دارد: يكى قيامت بزرگ كه پايان واقعى عمر عالم است و ديگر قيامتى است كه جهل انسانها را به خاطر فساد و تباهى اخلاق فرا مى‏گيرد. هندوها عمر جهان را به ادوارى تقسيم مى‏كنند. هر دوره را يك «مهايوگا» مى‏نامند كه شامل چندين يوگاست. هر يوگا شامل يك دوره از نسل حيات بشرى است و مى‏توان هر يوگا را برابر يكى از ادوار يونانى؛ مانند نسل زرين، سيمين، آهن و... قرار داد. اين دورانها يا يوگاها را براساس وضعيت اخلاقى جامعه بشرى دسته‏بندى كرده‏اند. عصر ما كه در اساطير يونان عصر آهن است از نظر هندوها «كالى يوگا» نام دارد. در پايان اين يوگا كه پايان يك مهايوگا نيز مى‏باشد، «ويشنو»، خداى بزرگ در دهمين و آخرين تجلى خود، به نام «كالكى» ظاهر خواهد شد8. «در اين دوره، زندگى اجتماعى و معنوى به نازل‏ترين حد، سقوط مى‏كند و موجبات زوال نهايى را فراهم مى‏سازد. در اين عصر مردمان كوته‏بين داراى قدرت هستند و از قدرت خويش، نهايت استفاده را مى‏كنند. فرمانروايان رعاياى خويش را مى‏كشند و مردمان همسايگان خويش را. هيچ چيز معنوى را ارزشى نيست، حتى برهمنان را ياراى خاموش كردن آتش هوسهاى مردمان نيست و آنان به راه خود مى‏روند. مردمان جوياى زر و زورند و ارزشهاى واقعى را بهايى نيست... دزدان و غارتگران، قوانين فرمانروايى را وضع مى‏كنند و خود فرمانروا مى‏شوند. سرانجام تمدن و شهروندى نيز از ميان مى‏رود و مردمان به زندگى حيوانى روى مى‏آورند. جز پوست درختان، جامه‏اى نمى‏پوشند. از ميوه‏هاى جنگلى تغذيه مى‏كنند و همه چيز در معرض نابودى قرار مى‏گيرد. در اين مرحله از انحطاط، «ويشنو» سوار بر اسبى سفيد و به هيأت انسان بر زمين نمايان مى‏شود. سراسر جهان را سواره و با شمشيرى رخشان و آخته در مى‏نوردد و بدى را نابود مى‏كند و با نابود كردن جهان، آفرينشى ديگربار آغاز مى‏شود تا در مهايوگاى آتى، بار ديگر فضيلتها، ارزش يابند9». ويشنو در اين تجلى از موبدى به نام «ويشنو ياشاس» (Visnu Yasas) متولد خواهد شد، همانگونه كه در تجليات قبلى خويش به صورت برخى از قهرمانان و بودا متولد شده است. مدتى پس از ظهور كالكى، خشم شيوا (خداى مرگ و نابودى) به اوج خواهد رسيد و جهان و هر چه در آن است به قعر نابودى فرا خواهد رفت. البته اينگونه ويرانى مربوط به قيامت بزرگ است كه در پايان هر هزار مهايوگا اتفاق مى‏افتد. در آن زمان است كه نابودى واقعى جهان رخ مى‏دهد. در پايان اين عصر بزرگ هزار مهايوگايى «شيوا» ويرانگر عالم است. هر چند او را تجلى ويشنو به حساب آورده‏اند، اما او از خدايان كهن و متعلق به عصر آريائيان هند است. او بر مجموعه عالم، شبى را حاكم مى‏گرداند كه از نظر زمانى، معادل يك روز از عمر جهان است. نخست از پرتو خورشيد آغاز مى‏كند و براى مدت صد سال چنان آن را شدت مى‏بخشد و گرمايى تا بدان اندازه سوزان ايجاد مى‏كند كه تمامى آبهاى سطح زمين بخار مى‏گردد. به روايتى ديگر كه در مهابهاراتا آمده است، «افق برافروخته و آتشين خواهد شد. هفت يا دوازده خورشيد در آسمان پديدار خواهند شد و درياها را خشك خواهند كرد. زمين خواهد سوخت و آتش «سام وارتاكا» (Sam Vartaka) همه عالم را از بين خواهد برد10». به واسطه تابش صد ساله خورشيد، هر سه جهان؛ يعنى آسمان، زمين و جهان زيرين، خشك مى‏شوند و مى‏سوزند. قحطى عالم را پر مى‏كند و با پايان يافتن صدمين سال، هيچ موجود زنده‏اى برجا نمى‏ماند. پس از اين گرماى سخت، «شيوا ـ رودرا» ابرهايى توفانزا و مرگبار مى‏فرستد. اين ابرها كه با رعد و برق هراسناك همراهند، بر فراز زمين به حركت درمى‏آيند و خورشيد را مى‏پوشانند و جهان را در تاريكى فرو مى‏برند. رگبارى از بارانهايى سيل‏آسا براى مدت صد سال شب و روز باريدن مى‏گيرد تا اين‏كه همه چيز در اعماق آبهاى به‏وجود آمده از اين سيل ويرانگر، محو مى‏شود. به‏جز اين درياى ويرانگر، تنها پروردگار اعظم، ويشنو، است كه همچنان حيات دارد. زمانى كه همه عالم و خدايان ديگر نابود شدند، تخمى طلايى و بزرگ پديدار مى‏شود كه بذر تمامى اشكال حيات را در خود دارد. پس از آن كه هر سه جهان در اعماق آب فرو رفتند، ويشنو بادى خشك مى‏فرستد. اين باد براى صد سال وزيدن مى‏گيرد و ابرهاى توفانى را مى‏پراكند. بقيه سالهايى كه، از اين هزار مهايوگا ـ كه شب عمر جهان است ـ باقى مى‏ماند، ويشنو به خواب مى‏رود و جهانى نيز همراه با او آرام مى‏گيرد11.

اسطوره هندى درباره پايان جهان، هر دو دليلى را كه براى بوجود آمدن اساطير پايان جهان، ذكر كرديم در خود دارد: آن كه «قيامت بزرگ» است و در پايان هزار مهايوگا رخ مى‏دهد، در برابر داستان آفرينش پديد آمده است و ديگرى كه «قيامت كوچك» است و پايان عمر يك مهايوگاست، توجيه و تفسيرى فلسفى براى پاسخ به ايرادات و نابسامانيهاى اجتماعى مى‏باشد كه در طى آن به خاطر وضعيت غير قابل بهبود اجتماع، خداوند تصميم به نابودى نوع بشر مى‏گيرد. آنچه كه در اين دو نوع قيامت قابل توجه است، بر خلاف اساطير ديگر ملل متمدن؛ مانند ايرانيان و عبريان، پايان جهان در اساطير هند به قصد نابودى صورت مى‏گيرد و زندگى ديگرى براى مردمان فعلى در پس آن ويرانى متصور نيست؛ زيرا در آفرينش بعدى همه چيز از نو شكل مى‏گيرد، بدون حضور موجودات قبل؛ در حالى كه قيامت در اساطير ايرانى و ديگر اديان يك تحول عظيم به قصد اصلاح جهان و جامعه انسانى است نه نابودى كامل مردمان و جهان.

د) اساطير بوميان آمريكا

از بين اقوام بومى ساكن آمريكاى جنوبى دو قوم «مايا» و «آزتك»، براى دنيا پايانى قائل‏اند. آزتكها تقويمى دارند كه براساس آن در روزهاى مشخصى عمر هر يك از ادوار قبلى جهان به پايان رسيده است. هر يك از دنياهاى قبلى داراى خورشيدى مشخص بوده‏اند كه در پايان آن دوره، آن خورشيد نيز نابود شده است. به نظر آنان، علت ويرانيهاى پيشين، اختلاف بين دو ايزد مهم اين قوم؛ يعنى «كتسال كوآتل» و «تسكاتليپوكا» بوده است. هر كدام از آن دو، اقدام به آفرينشى مى‏كند و ديگرى آن را ويران مى‏سازد. آنها تاريخ حدوث ويرانيهاى قبلى را چنين مشخص كرده‏اند: «ببر ـ 4»، «باد ـ 4»، «باران ـ 4» و «آب ـ 4» و دنياى ما، دنياى پنجمين خورشيد است كه روزى به نام «زلزله ـ 4» ويران خواهد شد12.

آزتكها در پايان هر دوره پنجاه و دو ساله، انتظار وقوع اين حادثه هولناك را داشته‏اند. در پايان هر دوره پنجاه و دو ساله، مراسم بيدار ماندن اضطراب آلودى برپا مى‏كرده و آتشى مى‏افروخته‏اند. آنها معتقد بودند كه اگر برپايى اين آتش جديد با موفقيت همراه نشود، ستارگانى هيولايى به نام «تسى تسى ميمه» كنترل جهان را به دست مى‏گيرند13.

ماياها نيز به چهار دوره براى جهان اعتقاد داشتند و فكر مى‏كردند سه دوره قبلى با حادثه‏اى به پايان رسيده‏اند. به نظر آنان در دوران اول، فقط كوتوله‏ها مى‏زيستند. آنها فكر مى‏كردند كه اين كوتوله‏ها شهرهاى بزرگى را كه آثار آنان برجاى مانده است، ساخته بوده‏اند. زمان آنها در تاريكى بود؛ زيرا هنوز خورشيد خلق نشده بود. هنگامى كه خورشيد تابيدن گرفت، همه آنها به سنگ تبديل شدند و دنياى آنان با طغيان آب ويران شد. در دومين دنيا، مجرمان و متخلفان مى‏زيستند كه باز طغيان آب آن را ويران كرد. در دنياى سوم تنها ماياها مى‏زيستند كه نژاد قبلى اين قوم بوده‏اند و با آب ويران شده است. چهارمين دنيا، عصرى است كه همه انسانها در آن زيست مى‏كنند كه باز با طغيانى ديگر ويران خواهد شد14. ماياها در پايان هر سال 365 روزه، انتظار اين ويرانى را مى‏كشيدند. به همين خاطر پايان سال براى آنان، زمانى بسيار خطرناك بود و در هول و اضطراب به سر مى‏بردند. شايد اين اضطراب پايان سال ماياها را بتوان با مراسمهاى آشوب و هرج‏ومرج بين‏النهرين باستان قياس كرد. در بين‏النهرين باستان نيز مردمان در پايان سال و قبل از عيد «اكيتو»، كه در اوايل بهار برپا مى‏شد، به كوچه‏ها و خيابانها مى‏ريختند كه آن را سمبل آشفتگى و هرج و مرج نخستين كيهانى مى‏دانستند كه به عقيده آنان خدايان از آن آشفتگى نخستين، جهان را نظم بخشيده‏اند كه به مناسبت اين نظم جهانى، عيد اكيتو برپا مى‏شد.

پى‏نوشتها :

1 .هميلتون، اديت (1376)، سيرى در اساطير يونان و روم، ترجمه عبدالحسين شريفيان، تهران: انتشارات اساطير، ص91.

2 .منظور از پنج ستاره، زمين، عطارد، زهره، زحل و مشترى مى‏باشد.

3 .اولانسى، ديويد (1380)، پژوهشى نو در ميتراپرستى، ترجمه مريم امينى، تهران: نشر چشمه، ص115.

4 .«ناگل فار» به معنى «ناخن ـ كشتى» است و اعتقاد بر اين بود از ناخنهاى گرفته شده مردگان ساخته مى‏شود.

5 .«آيداوول» به معنى «دشت هميشه سبز» است يعنى جايى كه «اودين»، «ويلى» و «و» پس از ساخت نخستين جهان در آنجا گرد هم نشسته‏اند.

6 .پيج، ر.ى (1377)، اسطوره‏هاى اسكانديناوى، ترجمه عباس مخبر. تهران: نشر مركز، تلخيص از صفحات 84 تا 89 .

7 .هميلتون، اديت، پيشين؛ ص433.

8 .تجليهاى ديگر ويشنو به صورت برهما، مانو، بودا و... بوده است.

9 .ايونس، ورونيكا (1373)، اساطير هند، ترجمه باجلان فرخى، تهران: انتشارات اساطير، ص125.

10.الياده، ميرچا (1362)، چشم‏اندازهاى اسطوره، ترجمه جلال ستارى، تهران: انتشارات توس، ص68 .

11.روزنبرگ، دونا (1375)، اسطوره‏هاى خاور دور، ترجمه مجتبى عبداللّه‏نژاد، مشهد: انتشارات ترانه، ص19.

12.كندرى، مهران (1372)، دين و اسطوره در آمريكاى وسطا (پيش از كلمب)، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى (پژوهشگاه)، ص150.

13.توب. كارل (1375)، اسطوره‏هاى آزتكى و مايايى، ترجمه عباس مخبر، تهران: نشر مركز، ص19.

14.كندرى، مهران، پيشين؛ ص243 .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 23:34  توسط gabriel  | 

ابوالهول

ابوالهول غول افسانه‌های مصر باستان و اسطوره اُدیپ، مخلوطی از انسان و حیوان با پیکری از شیر، مزیّن به بال‌های عقاب و دارای کله‌ای شبیه سر زنان است. این موجود افسانه‌ای کسانی را که موفق به حل معمّای او نمی‌شدند می‌کشت و در نظر مصریان باستان مظهر آفتاب محسوب می‌شد، ابوالهول بزرگ که در مصر قرار دارد از صخره‌ای تراشیده شده است و ۱۷ متر ارتفاع و ۳۹ متر طول دارد.

رمز ابوالهول

اسرارآمیز بودن ابوالهول احتمالأ در ارتباط با تعهد و ادای سوگند هنرمندان و خالقین اساطیر است که بر اساس آن موظف به‌حفظ اسرار و رموز عقاید و اندیشه‌های فرهنگی و عرفانی آثار خود بوده‌اند. این موجود افسانه‌ای بیش از هر پدیده دیگری در ادبیات و فرهنگ، اقتدار اسطوره‌ای خود را تثبیت نموده و به ‌نماد اعلی و عمیق علم و دانائی و هم به نمودی از هلاک و نیستی شهرت یافته‌است. بسیاری از هنرپیشگان زن سینمای قرن بیستم که اسرارآمیز، شهوانی، حیله‌گر و مرموز بوده‌اند با ابوالهول مصری واقع در جیزه تشبیه شده‌اند.

وجه تسمیه


خیابان سرهای ابوالهول در کرنک واقع در شهر اُقصُر

ابوالهول (یا اسفنکس از کلمه (به لاتینی: اسفینکس) و (به یونانی:‎اسفیگس می‌باشد ‏) هیکل عظیم اساطیری که هنرمندان مصری و به ‌تقلید آنان هنرمندان یونانی به ‌کرات مجسم ساخته‌اند. ابوالهول نام حیوان موهومی است که در مصر و یونان باستانی به‌هیاکل مختلف مجسم می‌کردند. در مصر اسفنکس را به‌شکل شیری نقش می‌کردند که سر او به‌صورت سر دختری بود. محتملأ این هیاکل را به ‌قصد تعظیم و تکریم نیت که به زعم مصری‌ها الهه حکمت و دانش بود برپا می‌کردند. در خرابه‌های بلاد باستانی مصر ابولهول‌های بسیار مشاهده می‌شود که از یک پارچه سنگ ساخته شده و از همه بزرگ‌تر را ابوالهول خوانند که در بین دو هرم واقع شده و تنه این هیکل در زیر ریگ‌ها مدفون و پوشیده‌است و فقط سینه و سر او خارج از ریگ مشاهده می‌شود که بیست و هشت متر ارتفاع دارد.


+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 17:53  توسط gabriel  | 

ست

ست یا ستی (به انگلیسی: Seti، Setesh، Setekh، Set، Seth)، خدای هرج و مرج در مصر باستان، و حتی در یک کلمه شیطان. او همچنین خدای جنگ، صحراها، طوفان و سرزمین‌های خارجی بود. او پسر سب و نات (یا راع و نات)، و برادر اوزیریس، ایسیس و نفتیس بود.

با بودن خدای صحراها، او از کاروان‌هایی که از صحرا عبور می‌کردند محافظت می‌کرد، اما از طرفی هم طوفان شن ایجاد می‌کرد که با این کار سبب کشمکش با خدای حاصلخیزی یعنی اوزیریس می‌شد. هر دوی آنها مخالف و رقیب یکدیگر بودند، در افسانهٔ اوزیریس، ست برادر خود را می‌کشد و بدن او را تکه تکه می‌کند و هر قطعه را در گوشه‌ای از مصر قرار می‌دهد.

اساطیر مصر باستان

ست
عنوان: خدای هرج و مرج
جنسیت: مذکر
پدر: سب یا راع
مادر: نات
وابستگان: برادرش اوزیریس، خواهرانش ایسیس و نفتیس
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:7  توسط gabriel  | 

اوزیریس

اوزیریس (به یونانی:‎Usiris ‏)، خدای جهان زیر زمین در دین مصر باستان.

اساطیر مصر باستان
اوزیریس
فرانسوی: اوزیریس
عنوان: خدای جهان زیرین
جنسیت: مذکر
پدر: گب (زمین)
مادر: نوت (آسمان)
همسر: ایزیس
فرزندان: هوروس
وابستگان: برادر ست (شب)
ویژگی‌ها: صاحب یک عصا و یک شلاق


او فرزند گب (زمین) و نوت (آسمان) بود. با ایزیس ازدواج کرد و صاحب هوروس شد. برادرش ست (شب) او را کشت. اما زنده شد و خدای اموات گشت.


+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:4  توسط gabriel  | 

ایسیس

ایسیس (به انگلیسی: Isis)، الههٔ طبیعت و یکی از محبوب ترین الهه‌های مصر باستان.
اساطیر یونان باستان

ایسیس
فرانسوی: ایزیس
عنوان: الههٔ‌ طبیعت
جنسیت: مؤنث
پدر: سب
مادر: نات
همسر: اوزیریس
فرزندان: هوروس
وابستگان: برادرانش اوزیریس و ست، خواهرش نفتیس


خواهر و همسر اوزیریس بود و از او صاحب فرزندی به نام هوروس گشت.در افسانهٔ اوزیریس او به دنبال جسد همسر خود، که توسط برادرش ست کشته شده بود می گشت. در یونان باستان با یو مطابق است. نام ایسیس به وسیلهٔ پلوتارچ به معنی دانش است. ایسیس به صورت یک زن با یک دیسک خورشید شکل در بین شاخ های گاوی بر روی سرش مجسم می‌شود.

نام ایسیس به صورت حروف تصویری در مصر باستان پرونده:The_name_of_Isis_in_hieroglyphs.gif

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:2  توسط gabriel  | 

آنوبیس

آنوبیس (Anubis) ایزد مرگ و مردگان و تدفین در مصر باستان بود. آنوبیس پیش از اوزیریس ایزد مردگان خوانده می‌شد و به مرور زمان به نام پسر اوزیریس شناخته شد. در اساطیر مقدمتر او را فرزند رع و نفتیس می‌دانستند. همچنین در برخی دیگر از اساطیر که جدیدتر بودند او را حتی با ست و هست و بستت هم مربوط دانسته‌اند.

مانند دیگر ایزدان مصری، آنوبیس هم صورت حیوانی داشته و هم انسان‌واره بوده است. آنوبیس با سر شغال یا سگ وحشی (اینکه کدام مورد دقیق است مشهود نیست) تصویر می‌شد. به هر صورت آنچه هست گوشت‌خوار بودن جانور مد نظر بوده است. شاید مصریان باستان از مشاهدهٔ این قبیل جانوران در کنارهٔ صحرا و رابطهٔ صحرا با مومیایی به این قرینه دست یافته باشند. به هر صورت او اکثراً به صورت سگ‌سانی سیاه رنگ یا انسان‌واره‌ای با سری سگ‌سان و سیاه و در موارد معدودی (معبد رامسس دوم در ابی‌دوس) کاملاً شبیه انسان به تصویر کشیده شده است.

آنوبیس یکی از ایزدان بسیار کهن است و در قدیمی‌ترین طومارها از او نام به میان آمده. او در اوج شکوهش به عنوان نگاهبان مردگان تصویر شده است. پیکرهٔ او که مقبره فرعون توت‌عنخ‌آمون یافت شد، گواهی بر این مدعا است.


نگارهٔ ساده شدهٔ آنوبیس، ایزد مرگ مصر باستان

اشارات در فرهنگ عامه

در بازی عصر اسطوره شرکت مایکروسافت، آنوبیس در طی کوئست اصلی بازی یکی از خدایان نیک است و در جبههٔ یاریگران آرکانتوس و یارانش قرار می‌گیرد. در فیلم سینمایی دروازه ستاره‌ای آنوبیس یکی از افسران رع و نیرومند‌ترین آنها است و به دست کلنل اونیل با دستگاه انتقال کشته می‌شود.

در سریال استارگیت اس‌جی-۱ که ادامهٔ فیلم مزبور محسوب می‌شود، آنوبیس یک سیستم لرد و از نژاد گوائولد است.


+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:0  توسط gabriel  | 

راع

راع یا رع (به انگلیسی: Ra یا Re)، مهمترین خدای مصر باستان و تجسم شخصت آفتاب یا نیمروز. بر طبق فلسفهٔ گیتی شناسی هلیوپولیتان‌ها او خود را به وسیلهٔ آب باستانی که از نون « Nun » سرچشمه می‌گرفت یا از نخستین گل نیلوفر آبی خلق کرده. او سپس هوا (Shu) و رطوبت (Tefnut) را آفرید که موجب بوجود آمدن خدای زمین جب (Geb) و الههٔ آسمان نات (Nut) شد.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 11:57  توسط gabriel  | 

آخناتون

آخِناتون (اخناتون) (به معنای کسی که برای آتون سودمند است) نام آغازینش آمنحوتپ چهارم (آمنحوتپ به معنای آمون خُرسند است) فرعون مصر باستان میان سال‌های ۱۳۵۲-۱۳۳۶ (پیش از میلاد) یا ۱۳۵۱-۱۳۳۴ (پیش از میلاد) بود. وی که از دودمان هیجدهم بود آیینی یکتاپرستانه را بنیاد نهاد که خدای آن آتون نام داشت.

او فرزند آمنهوتپ سوم بود و در آغاز برای جانشینی فرعون برگزیده نشده بود. ولی پس از مرگ برادرش توتمس او بدین جایگاه رسید. پنداشته می‌شود که او هم‌زمان با پدرش به پادشاهی پرداخته باشد. همسر او نفرتیتی بود.

اخناتون پیشگام یکتاپرستی درمصر

مصریان در آن هنگام خدایان متعدد را می‌پرستیدند. اما اخناتون به یگانه‌پرستی روی آورد. او از دو معمار که در استخدام پدرش بودند سرود خورشید شهر تب را شنید:


  • ای آفریدگار که زمین را آفریده‌ای، ...آفریدگار بزرگ که برای خلقت هزاران مخلوق رنجی عظیم برده‌ای...
  • آن که هرروز بر تمامی زمین می‌گسترد و همه جنبندگان زمین را می‌نگرد...
  • هر روز هر زمین او را هنگام طلوع می‌ستاید و به او نماز می‌گذارد.
 

وی با شنیدن این سرود و با گرایشی که به یکتاپرستی داشت بر آن شد که خدای ملی مردم تب را که آمون بود تغییر دهد و از آن پس او را آتون بنامد و نام خویش را از آمنهوتپ بود به اخناتون (ستایش‌گر آتون) تغییر دهد. وی دستور داد که در سراسر مصر آتون را بپرستند و او را خدای یکتا بدانند که خالق و حافظ همه موجودات است.

دربارهٔ وی

  • در مجموعه تلویزیونی یوسف پیامبر که در سال ۱۳۸۷ از شبکه ۱ تلویزیون ایران پخش می‌شده، آمن‌هوتپ در نقش فرعون مصر در دوران وزارت یوسف پیامبر در این کشور به تصویر کشیده شده‌است. او در این سریال تحت تأثیر تعلیمات یوسف یکتاپرست شده، به رسالت او ایمان آورده، توسط یوسف در نیل غسل تعمید می‌شود و با همراهی یوسف به مبارزه با کاهنان آئین آمون‌پرستی برمی‌خیزد.
  • در رمان سینوهه مصری اثر میکا والتاری در سال ۱۹۴۵ راوی داستان در زمان این فرعون زندگی می‌کند و مدتی طبیب ویژه اوست.. فیلمی نیز بر اساس این داستان ساخته شده‌است.


+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 11:38  توسط gabriel  | 

مصر باستان

مصر باستان به تمدني در دره رود نيل گفته مي‌شود که در دوره زماني ميان 3000 پيش از ميلاد تا زمان تسخير مصر بدست اسکندر مقدوني وجود داشت. تمدن مصر باستان نمونه‌اي از شاهنشاهي‌هاي بناشده بر اصل آبياري است. به فرمانروايان مصر باستان فرعون گفته مي‌شود. دوره‌هاي تاريخ مصر تاريخ مصر را به سه دوره تقسيم مي‌کنند: 1. دوره سلطنت قديم 2. دوره سلطنت ميانه 3. دوره سلطنت نوين زراعت تغييرات عمده‌اي را در جامعه مصر به وجود آورد. هنگامي که اغلب مصري ها کماکان در کشتزار ها کار مي‌کردند ، بعضي از آن ها براي مثال ، سفالگر شدند. بافندگان الياف کتاني مي ريسيدند و از آن ها پارچه‌هاي کتاني مي بافتند.

اغلب مصري ها به قبيله‌اي تعلق داشتند و هر دهکده‌اي در يکي از چند منطقه مستقل جاي مي‌گرفت . مناطق مقتدر تر يا جذب مناطق ضعيف تر از طريق جنگ و گاهي ازدواج ادامه مي‌دادند تا سرانجام مصر فقط از دو سلطنت تشکيل شد: مصر سفلي که در ناحيه دلتاي نيل قرار داشت و پايتخت آن بيوتو در غرب دلتا بود. نخب که در محل الکب امروزي قرار داشت ، پايتخت مصر عليا بود که شامل سرزمين هاي دره نيل مي‌شد که از دلتا تا نخستين آبشار نيل نزديک به آسوان در جنوب مصر گسترده بود.حدود سال 2920 قبل از ميلاد، يکي از سلاطين مصر عليا به نام منس مصر سفلي را فتح و کشور را متحد کرد. دين مردم مصر مصريان خدايان متعددي را مي پرستيدند. مهم ترين خدا در دوره سلطنت قديم خداوند خورشيد با سر باز به نام رع بود. بجز رع در ميان خدايان بزرگ مي‌توان به ازيريس ، خداوند مرگ اشاره کرد. خدايان مهم ديگر شامل آنوبيس ، تحوت و تحتحور بوده اند.

سلطنت قديم

در سال 2920 پيش از ميلاد منس همراه با سپاهيانش از مصر عليا جايي که بر استان هشتم آن فرمانروايي داشت خارج شد و به سوي شمال لشکر کشيد،شهر هاي بسياري را به تصرف در آورد و به دلتاي نيل وارد شد سپاه منس اشراف و صاحب منصباني را که در مقابلشان مقاومت ميکردند گردن زدند و به اين ترتيب مصر سفلي مغلوب شد.منس در مقام فرمانرواي سراسر مصر اجازه داشت که تاج سفيد مصر عليا و همچنين تاج سرخ مصر سفلي را بر سر گذارد او هر دو تاج را در هم آميخت و پشنت را ابداع کرد،که تاجي جديد و بخش بالايي و سفيد اين تاج در بخش کوتاه و سرخ پاييني قرار ميگرفت.کرکس مصر عليا و کبراي مصر سفلي نيز هر دو با هم جانوران نمادين اين سلطنت يکپارچه شدند. منس پس از تصرف مصر سفلي به دنبال هيچ فتح و کشور گشايي ديگري نرفت و قلمرو تکه تکه شده مصر آن زمان را به صورتي يکپارچه در آورد.منس در برابر بيابان نشينان صحراي سينا،نوبي هاي منطقه جنوب و ليبيايي هاي مزاحم غرب از سرزمينش محافظت کرد و به اين ترتيب،نخستين حکومت را در جهان بنا نهاد که قدرتي مرکزي آن را هدايت ميکرد.منس با بنا نهادن پايتختي جديد به اتحاد دو بخش شمالي و جنوبي اين سرزمين قطعيت بخشيد.او در فاصله اي نه چندان دور از راس دلتاي نيل،جايي که مصر عليا و مصر سفلي به يکديگر مربوط ميشوند(تقريبا در جنوب قاهره امروزي)منطقه اي را براي پايتختي جديد ايجاد کرد.منس اين شهر را انيب حدج(به معني ديوارهاي سفيد) ناميد.اين پايتخت نوعي دژ بود.بعد ها اين شهر را ممفيس ناميدند که يعني:((کمال شاهانه برقرار است)). در دوره فراعنه سلسله پنجم و در پي گسترش باورهاي مذهبي جديد بحراني رخ داد.رع،خداي خورشيد،جاي هوروس را گرفت (جاي خدايي را که فراعنه خود را همو ميدانستند)رع خدايي بود که اثرش بر سراسر طبيعت و در نتيجه بر باور هاي آن زمان آشکار بود و بر خلاف هوروس،مردم کوچه و بازار به راحتي حضور آن را درک ميکردند و به همين دليل ، همه با رغبت آن را پذيرفتند.به اين ترتيب فرمانروا از کسوت خداگونه اش بيرون آمد و ميان او و جاودانان فاصله اي ايجاد شد و فرعون در حد موجودي فناپذير و عادي افول کرد.از اين گذشته استاندارها را ديگر فرعون منصوب نميکرد بلکه به عنوان پاداشي براي خدمت صادقانه آنها اجازه داشتند که منصب خود را به پسرانشان واگذار کنند و هر چه فاصله آن ها تا مقر حکومت بيشتر بود،عملکردشان خودسرانه تر ميشد. وسرانجام، در کنار اشراف و کاهنان که مدام قدرت و اختيارات فرعون را محدود تر ميکردند طبقه جديد قابل توجهي پديد آمد طبقه اي متوسط از کارکنان آموزش ديده و عاليرتبه و صنعتگران با استعدادي که هر روز آگاه تر و مستقل تر ميشدند و به اين ترتيب، سلطنت و دستگاه مرکزي هر روز ضعيف تر ميشد.بعد از سلسله ششم،کشور تا 100 سال تحت تاثير جنگ هاي داخلي و شورش هايي بود که شاه در ممفيس نميتوانست هيچ کدام از آن ها را کنترل کند .استاندارها و فرمانروايان محلي آشکارا در برابر فرمان هاي فرعون مقاومت ميکردند و با يکديگر ميجنگيدند.همه ي اين جنگ ها بر سر قدرت بود.ماليات ها ديگر پرداخت نميشد و قحطي هايي پديد آمد که در پي آن ها انبارهاي غله خالي شدند و براي اصلاح اين وضع از دست فرعون ديگر هيچ کاري بر نمي آمد.حدود اواخر سلسله دهم ،دوباره اختلافات قديمي ميان شمال و جنوب زنده شد.استان هاي جنوبي عليه استان هاي شمالي ميجنگيدند و هريک سعي ميکرد ابتدا مناطق همسايه و سپس سراسر امپراطوري را به تصرف خود در آورد. و سپس آشوب سراسر مصر را فرا گرفت.

سلطنت ميانه




سال 2134 پيش از ميلاد با پيروزي بزرگ استاندار جنوبي،انتف (2134 تا 2118 پيش از ميلاد) ،عليه دشمنانش آغاز شد.او خود را فرعون مصر عليا ناميد و زادگاهش ،واست را مرکز اين فرمانروايي قرار داد.واست،که بعد ها يوناني ها آن را طيوه ناميدند و امروز الاقصر نام دارد،با عنوان پايتخت جديد اداره اين فرمانروايي را به عهده گرفت. البته جنگ هاي استانداران با يکديگر همچنان ادامه داشت.تازه در سال 2040 پيش از ميلاد بود که يکي از جانشينان انتف به نام منتوحوتپ اول(2061 تا 2010 پيش از ميلاد) توانست مصر سفلي را دوباره تصرف کند.به اين ترتيب،بعد از منس ،او دومين متحد کننده اين سرزمين بود.منتوحوتپ در سراسر کشور صلح برقرار کرد و در نتيجه،آرامش و نظم جديد دوران گذشته به اين سرزمين بازگشت.درباره اواخر دوره سلسله يازدهم اطلاعات چنداني در دست نيست.اما مسلم است که آمنمحت اول (1991 تا 1962 پيش از ميلاد)، وزير آخرين فرعون سلسله يازدهم ،فرمانرواي خويش را به زور از تخت پايين کشيد،فرمانروايي را خود به دست گرفت و به اين ترتيب،سلسله دوازدهم را بنيان نهاد.


در زمان آمنمحت اول ، که زاده طيوه بود براي نخستين بار خدايان طيوه اي با عنوان برترين خدايان مورد ستايش قرار گرفتند.آمنمحت که نامش مفهوم آمون در اوج است را دارد خداي شهر طيوه،آمون(خداي هواها) راخداي سراسر مصر قرار داد.مصري ها خيلي زود اين خدا را به رع ،بزرگ خدايي که تا آن زمان ستايش ميکردند پيوند دادند و نام آمون-رع در ميانشان رواج يافت.فرعون قدرت خداگونه ي سابق را براي خود مطالبه ميکرد،اما هرگز نتوانست آن شخصيت فوق انساني را به دست آورد که در جايگاهي برتر از جايگاه انسان جلوس کند و هيچ کدام از جانشينان او نيز هيچ وقت در چنين جايگاهي ظاهر نشدند.فراعنه سلسله 12 که همگي آمنمحت يا سسوستريس نام داشتند،فرمانرواياني فعال بودند که وظايف خود را مسئولانه به انجام رساندند.بعد از جنگ هاي سخت،قدرت استانداران به شکل قطعي درهم شکست و کشور به کمک يکي از کارکنان وفادار و کار آزموده از نو سازماندهي شد.پايتخت دوباره از طيوه به ممفيس منتقل شد.فراعنه از پايتخت،معادن سنگ و کار استخراج آن ها در نوبي و سودان را اداره ميکردند.آنها منطقه باتلاقي واحه فيوم را آباد کردند-با توسعه برنامه ريزي شده تاسيسات آبياري،سطح زمين هاي زير کشت را در حد چشمگيري گسترش دادند و امکانات رفاهي جديدي به اين منطقه آوردند ،که البته فقط جمع کوچکي از مردم از آن بهره مند شدند.بيشتر مردم همچنان فقير بودند و در فقر باقي ماندند. از نظر فرهنگي،سلطنت ميانه نقطه اي کانوني در تاريخ مصر است. فراعنه اين دوره به مناسبت پيروزي هايشان در نوبي،سوريه و فلسطين،کاخ ها ،معابد و بناهاي يادبود بزرگي ساختند.ساخت اهرام نيز دوباره رواج يافت،اما اهرام اين دوره کوچکتر از اهرام سلطنت قديم و ديگر نه از سنگ ،بلکه از خشت خام ساخته ميشدند.براي حفظ مقبرهاز دستبرد سارقان،نيز مجموعه هاي ورودي به اين بنا ها را با باغ هاي هزارتو و دريچه هاي مخفي در کف پيچيده تر کردند.ادبيات به اوج شکوفايي رسيد.از آن دوره پاپيروس هاي بي شماري به دست آمده است-از محاسبات مالياتي،مناظرات مکتوب علمي و متون مذهبي تا نامه ها،داستان ها و حکايت هايي که اغلب به سبک فکاهي هستند.

حکومت هيکسوس ها



در آن زمان موجي از حرکات جمعي خاور نزديک را در بر گرفته بود که بيشتر از شرق به سوي غرب جريان داشت.مانتو تاريخ نگاراز اين جمعيت وحشي با نام هيکسوس ها ياد ميکرد،که معاني بسياري از جمله ((فرمانرواي کشورهاي بيگانه)) داشت.اما هيکسوس ها از قوم مشخصي نبودند،بلکه از خاور نزديک بودند که در مسير مهاجرت خود به مصر ضعيف و درگير مشکلات راه يافتند و در شمال،حکومتي موقت برقرار کردند.مهاجراني که از بخش علياي فرات آمده بودند در دلتاي نيل ساکن شدند و در سال 1640 پيش از ميلاد فرمانروايي مصر سفلي را بدست گرفتند .امکان مقاومت مصريان در مقابل متجاوزان بسيار اندک بود،زيرا آن ها اسب داشتند حيواني که پيش از آن مصري ها هرگر نديده بودندو سرعت و چالاکي اش از هر جانور ديگري که آنها ميشناختند بيشتر بود.اما هولناک تر از آن:هيکسوس ها اين جانوران عظيم و ترسناک را جلوي ارابه هايي بسته بودند که با آنها ميتوانستند ميدان جنگ را همچون باد درنوردند و حريفان گريخته از جنگ را تعقيب کنند.ارابه هاي جنگي،تانک هاي دوران باستان بودند.شکست مصريان اجتناب ناپذير بود. شاهان هيکسوس ، که با سه فرعون،ساليتيس،ششي و خيان،سلطنت سلسله پانزدهم و در نتيجه،دومين دوره بينابيني مصر را افتتاح کردند،ابتدا در حاشيه شرقي دلتاي نيل قرارگاهي مستحکم-شهر آواريس- را بنا نهادند.از اين پايگاه،آنها ميتوانستند مصر و فلسطين را زير نظر بگيرند و اداره کنند.اگرچه نخستين هيکسوس ها بر سراسر مصر تسلط داشتند،در دوره جانشينان آن ها -که هيکسوس کوچک ناميده ميشدند-دامنه قلمرو هيکسوس ها،در شمال، آشکارا محدود شد و اين موقعيتي مطلوب براي مصريان بود تا اقدام براي بيرون راندن هيکسوس ها را از جنوب آغاز کنند.

سلطنت جديد و انقراض



در سال 1550 پيش از ميلاد،شاهزاده طيوه اي احمس،با پشتيباني مردم،طبقه اشراف و کاهنان موفق شد که هيکسوس ها را از مصر بيرون براند.او نخستين فرعون سلسله هجدهم و سلطنت جديد شد.احمس ،زادگاهش طيوه را پايتخت خويش قرار داد.او دشمنان فراري را تا قلب فلسطين تعقيب کرد و اين سرزمين را به تصرف مصر در آورد.در جنوب، به سوي نوبي لشکر کشي کرد و تقريبا تا آبشار سوم پيش رفت.قلعه آواريس نيز چنان از بنيان ويران شد که امروزه غير از تلي از خاک و ماسه،چيزي از آن باقي نمانده است.هنگام مرگ احمس حکومتي يکپارچه را بر جاي گذاشت که اقتصادي مترقي و شکوفا داشت.دوره سلسله هجدهم (1550 تا 1307 پيش از ميلاد) را درخشان ترين دوره در تاريخ مصر ميدانند.در اين زمان مصر براي نخستين بار قدرت نظامي درجه اولي شده بود.تا آن زمان،همسايگان نيل بيشتر به زندگي مسالمت آميز تمايل داشتند،حتي معلمان در آموزش هاي خود به دانش آموزان پيشنهاد ميدادند که حرفه سربازي را پيش نگيرند.اما شکست هيکسوس ها و انهدام حکومت آنها روحيه عامه مردم را تغيير داد.مصري ها، که تا اين زمان فقط براي مواهب زندگي يا به دست آوردن ذخاير مواد خام به سرزميني ديگر لشکرکشي ميکردند،حالا فقط براي کشورگشايي دست به اين کار ميزدند.آنها در زمان تحوتمس اول (1504 تا 1492 پيش از ميلاد) پسر آمنحوتپ،فتوحات سريعي به دست آوردند و همانطور که خود پيشتر تسليم و شکست را تجربه کرده بودند ملت هاي ديگر را مقهور قدرتشان ساختند.کسب اين پيروزي ها براي مصريان دشوار نبود:آنها از هيکسوس ها آموخته بودند که چگونه با اسب و ارابه هاي جنگي،دشمن را به وحشت اندازند. در سرزمين مصر، دوران صلح به سر آمد.تحوتمس سوم به خاور ميانه لشکر کشيد و مناطق از دست رفته در فلسطين را دوباره تصاحب کرد.اما برعکس،در سوريه نتوانست اراضي تصاحب شده را مدت زيادي حفظ کند و دوباره از آن ها دست کشيد.لشکرکشي هاي بيشمار و موفقيت آميز و تاراج اسرا و غنائم سرزمين هاي ديگر،او را با عنوان سپهسالار بزرگ مصر به شهرت رساند.هتيت ها ،آسوري ها،بابلي ها و جزيره نشينان قبرس به او خراج ميدادند.فرمانروايي تحوتمس از فرات تا قلب سودان گسترده شد-مصر زمان او،نخستين امپراطوري جهان بود.


تنديس آخناتون به شيوه دوره عمارنه

در سال 1353 پيش از ميلاد،آمنحوتپ چهارم بر تخت نشست.او بر خلاف پيشينيانش ،هيچ جنگجوي بزرگ يا فرمانرواي قدرتمندي نبود،بلکه دانشمندي محتاط و متفکر بود،که شانه هاي لاغر و نحيفي داشت.آمنحوتپ از کودکي به خدايان متعدد اعتقاد نداشت و فقط يک خدا،آتون، خداي خورشيد را ستايش ميکرد که قرص خورشيد مظهر آن بود و به همين دليل ،در سال 1348 پيش از ميلاد او نام آخناتون (به معني خدمت گزار آتون يا خرسند کننده آتون) را براي خود انتخاب کرد آخناتون در پايتخت جديدش،عمارنه،که پيش از هر کاري به پايه گذاري آن پرداخته بود تا ارائه آيين اعتقادي جديدي را در آن آغاز کند،کانون مذهبي بزرگي با قصر ها و معابد گوناگون ايجاد کرد که آفتاب به همه جاي آن راه داشت-خدايان قديمي در اندروني هاي مرموز و تاريک معابد ستايش ميشدند.معابد خدايان پيشين بسته و نامشان در همه جا محو شد.اگرچه آخناتون خود را شاهي خداگونه ميدانست اما مردمي تر از برخي فراعنه پيش از خود رفتار ميکرد.او بازوجه اصلي و زيبايش،نفرتي تي همچون موجودي فاني و کاملا معمولي در ميان مردم ميگشت،حتي وقتي يکي از شش فرزندش مرد از گريستن در مقابل عامه مردم خودداري نکرد. اما فقط معدودي از افراد نظريه جديد آخناتون را درباره خداي واحد درک ميکردند و چون او در برابر سنت هاي معمول مي ايستاد،دشمنان بسياري پيدا کرد و همچنين وقتي اقتدار مصر در آفريقا وآسيا زوال يافت،منابع ثروت او نيز تحليل رفت.بعد از مرگ آخناتون، در سال 1335 پيش از ميلاد،مصري ها دوباره به خدايان قديمي روي آوردند. به دنبال حکومت هشت ساله سمنخ کارع، توت عنخ آتون (تصوير زنده آتون) بر تخت نشست.او آيين قديمي و اعتقاد به خداي اصلي،آمون و خدايان ديگر را دوباره رواج داد و نام خود را نيز به توت عنخ آمون تغيير داد.حال،گويي طوفاني در مصر به پا شد:عمارنه،پايتخت آخناتون،با خاک يکسان شد،تنديس هاي آخناتون نابود شدند،و دوباره ممفيس پايتخت کشور قرار گرفت.توت عنخ آمون جوان تنها ده سال حکومت کرد ودر سال 1323 پيش از ميلاد درگذشت،او نقش مهمي در باستان شناسي نوين دارد-هرچند که کمي پس از مرگ وي سارقان تا حجره پيشين مقبره اش نفوذ کردند و سپس از آنجا بيرون رانده شدند.اما از سر خوش اقبالي ،حادثه اي رخ داد که به 200 سال بعد مربوط ميشود:دويست سال بعد، مقبره فرعون رامسس ششم را درست در مجاورت آرامگاه توت عنخ آمون بنا کردند.هنگام احداث اين مقبره خاک و ضايعات به جا مانده از عمليات ساختماني ،همچون پشته اي محافظ، روي در ورودي و حجره مقبره آخرين شاه عمارنه ريخته شد و تا 3000 سال،جسد و گنجينه هاي همراهش را از دست ديگر غارتگران طلاجو در امان نگه داشت.از 6300 قطعه عرضه شده در بخش آثار مصري موزه قاهره فقط 1700 قطعه از مقبره توت عنخ آمون به دست آمده است،که در سال 1992 کشف و گشوده شد. چون حورمحب،آخرين فرعون سلسله هجدهم،هيچ فرزندي نداشت،پا-رعمسو،فرمانده کل کمانداران،سواره نظام و پياده نظام را جايگزين خويش قرار داد.پا-رعمسو با نام رامسس اول(1307 تا 1306 پيش از ميلاد)بر تخت نشست و دوره خاندان معروف رامسس ها را پايه گذاري کرد. در سال 1290 پيش از ميلاد،رامسس دوم،پسر ستي اول،بر تخت نشست نام اين فرعون بيش از هر چيز به خاطر بناهاي عظيمي که وي احداث کرد در تاريخ ثبت شده است. سرانجام،پس از رامسس دوم ، دوران با شکوه مصر باستان به پايان خود نزديک شد.در سراسر آسياو منطقه مديترانه،اقوام بيگانه از جمله آخايي ها،دانائرها،ليسيايي ها،اتروريايي ها ،سيسيلي ها و ساردني ها و همچنين فلسطيايي ها کوچ به نقاط ديگر را آغاز کردند.اين اقوام،در ابتدا اگرچه براي نفوذ به مصر با ممانعت هايي روبرو بودند،اما در نهايت،اقتدار مصر بر فلسطين و فينيقيه را تضعيف کرد.

نگاره‌اي از رامسس سوم در نيايشگاه کارناک.

رامسس سوم (1194 تا 1163پيش از ميلاد) نيز توانست که از تجاوز هاي گسترده اين اقوام جلوگيري کند،اما سربازان فرعون سلاح هاي آهني اندکي داشتند زيرا در کنارنيل هيچ معدن سنگ آهني يافت نميشد.براي مقاومت در برابر دشمنان مجهز به سلاح آهني،مصريان بايد آهن را به کشورشان وارد ميکردند و اين کار بسيار پرهزينه بود.در نتيجه،قيمت همه اجناس بالا رفت،دستمزد ها کم شد و نارضايتي مردم بالا رفت. به اين ترتيب اوضاع بدتر و بدتر شد.اگرچه رامسس سوم توانست يک بار ديگر فلسطيايي ها را بيرون براند،اما اين بار آن ها در فلسطين ساکن شدند،که اين وضعيت در نهايت به نابودي مصر انجاميد.هر چند آخرين شاه سلسله بيستم رامسس يازدهم (1100 تا 1070 پيش از ميلاد)تاج و تخت سلطنت را حفظ کرد،اما در واقع ،اختيار امور را در کاهن اعظم در دست داشتند که سلطنت را در دو منطقه شمالي و جنوبي ميان خود تقسيم کرده بودند.از اين رو،دوگانگي حکومت ميان شهر رامسس، و طيوه ي بي اعتبار شده نيز دوباره پديد آمد.فرعون ششنک اول (945 تا 924 پيش از ميلاد)،نخستين ليبيايي که بر تخت پادشاهي فراعنه نشست،توانست اتحادرا دوباره برقرار کند،اما اين اتحاد مدت کوتاهي دوام داشت.در دوران سلسله بيست و سوم (828 تا 712 پيش از ميلاد)،مصر سفلي تجزيه شد و به صورت حکومت هاي کوچک بي شمار در آمد.در سال 712 پيش از ميلاد،فاتحاني از نوبي آمدند و بعد از تصرف مصر،آن را به حکومت نوبي ملحق کردند-فرمانروايان نوبي با عنوان جانشين فراعنه در طيوه حکومت ميکردند.سرانجام در سال 670 پيش از ميلاد نيز سوريايي ها اين سرزمين را فتح و آن را از سلطه نوبي ها آزاد کردند. بعد از استقلالي کوتاه مدت،در سال 525 پيش از ميلاد،ايراني ها مصر را تصرف کردند.کمبوجيه ايراني تخت فراعنه را تصاحب کرد و اين سرزمين را به صورت يکي از مناطق تحت فرمان ايران در آورد.اين پايان فرمانروايي مستقل فراعنه بود.

در سال 333 پيش از ميلاد،سپه سالار جوان مقدوني،اسکندر کبير،ايرانيان را در ايسوس (آسياي صغير) شکست داد. به اين ترتيب،راه او به سوي نيل باز شد.او به سوي مصر حرکت کرد تا پايتخت امپراطوري خود را در آنجا قرار دهد.اسکندر در نزديکي مصب شاخه غربي نيل شهري بنا کرد که تا به امروز همچنان نام او را به دوش ميکشد:اسکندريه. بعد از مرگ اسکندر در سال 323 ،اين فرمانروايي گسترده ميان اميران سپاه اسکندر تقسيم شد و مصر به دست فرمانده ارشد،بطلميوس افتاد که با عنوان بطلميوس اول(304 تا 284 پيش از ميلاد)فرعون شد. به نظر مي آمد که يک بار ديگر مصر همچون دوران درخشان باستان شکوفا ميشود.در سراسر اين سرزمين معابدي ساخته شد که همه با تصاويري از بطلميوس ها و خدايان مصري تزئين شده بودند. وقتي کلئوپاترا (69 تا 30 پيش از ميلاد)،دختر بطلميوس دوازدهم و همسر بطلميوس چهاردهم به کمک ژوليوس سزار رومي همسرش را از تخت پايين کشيد و با بطلميوس پانزدهم ازدواج کرد دوران اين حکومت نيز به پايان رسيد.کلئوپاترا شيفته سزار شد،به دنبال او تا روم رفت و تا سال 44 پيش از ميلاد که سزار به قتل رسيد،همانجا زندگي کرد. بعد از مرگ سزار،وقتي مارکوس آنتونيوس شرق امپراطوري روم و در نتيجه،مصر را در اختيار گرفت،کلئوپاترا امپراطور جديد را ملاقات کرد.امپراطور چنان مجذوب زيبايي کلئوپاترا شد که تا اسکندريه به دنبال او رفت و در آنجا با او ازدواج کرد اما در اين زمان روم با تمام قواي نظامي خود عليه کلئوپاترا بسيج شد:مارک آنتون بعد از نبردي دريايي از اکتاويوس شکست خورد و کلئوپاترا نيز به اسارت در آمد.کلئوپاترا وقتي قرار شد که با راهپيمايي پيروز مندانه فاتحان روم همراه شود،خودکشي کرد.مصر نيز يکي از استان هاي روم شد.

در سال 647 بعد از ميلاد،اعراب مصر را فتح کردند و به اين ترتيب،سرانجام حکومت فراعنه از ميان رفت.به جاي حکومت فراعنه،مصر اسلامي پديد آمد، که همراه با تغيير و تحول هاي تاريخي فراوان تا امروز برقرار است.

زندگي روزمره

در مصر باستان خانواده اساس زندگي روزمره بود.سنت معمول آن جامعه تک همسري بود و چند همسري-مگر نزد شاهان-به ندرت ديده ميشد.ازدواج ميان خواهر و برادر غيرمعمول بود اما غير مجاز محسوب نميشد.براي مراسم عروسي،عروس و داماد به همراه خانواده هاي خود نزد مسئولي حکومتي ميرفتند که نام و دارايي دو طرف را ثبت ميکرد.سپس در سرسراي ويژه قرباني هاي معبد،جشن بزرگي برپا مي کردند.

برخلاف ديگر سرزمين هاي دوران باستان،زن مصري حقوقي برابر با حقوق همسرش داشت.او ميتوانست در دارايي هاي مشترکشان دخل و تصرف کند،نقش اجتماعي آشکاري در زندگي داشت و ديگران نسبت به وي با احترام رفتار ميکردند.

بازي هاي بچه هاي آن دوران درست شبيه بازي هاي امروز ما بود.آنها با توپ (گوي) و حلقه بازي ميکردند.پسرها نيزه مي انداختند يا با تير و کمان هدف هايي را ميزدند.دختربچه‌ها عروسک هايي با دست و پاهاي قابل حرکت و موهاي واقعي داشتند.وسايل آشپزخانه و خانه هاي عروسکي،حيوانات اسباب بازي ، قايق هاي چوبي کوچک و ماهي هاي چوبي که روي آب شناور ميماندند از اسباب بازي هاي محبوب بچه‌ها بود.

زنان و مردان نيز بازيکنان پرشوري بودند.آنها با تاس هايي از جنس استخوان يا عاج بازي ميکردند يابا نوعي تخته نرد سرگرم ميشدند.

آنها مردمي بسيار موسيقي دوست بودند.مصريان باستان با نغمه چنگ،تنبور،ني و دايره زنگي آواز ميخواندند .موقع برگزاري جشن ها ،در کاسه و بشقاب و ظرف هاي رنگارنگ غذا ميخوردند و نوشيدني ها را درون صراحي هايي از رخام و سنگ لوح آبي يا سياه رنگ به يکديگر عرضه ميکردند.

هنر


مصريان دوران باستان ميراث گران بهايي‌ از خود به جا نهاده اند که فصل مهمي‌ از تاريخ هنر را به خود اختصاص داده است. مقدمات شکل گيري اين هنر از هزاره چهارم قبل از ميلاد آغاز شد اما پيدايش ويژگي‌ هاي آن مقارن با اتحاد مصر عليا و سفلي‌ بود ويژگي هاي مزبور با اندکي‌ تغييرات تا استيلاي اسکندر مقدوني‌ پايدار ماند. هنر مصر باستان را به لحاظ تاريخي‌ و در ارتباط با دودمان هاي حاکم بر مصر به دوره هاي مختلف تقسيم مي‌کنند:

سلسله هاي اوليه پادشاهي‌ کهن دوره بينابيني‌ اول پادشاهي‌ ميانه دوره بينابيني‌ دوم پادشاهي‌ جديد واپسين دوره

مصريان وجه خاصي‌ براي هنر نداشتند و هنرمند هم نه يک فرد خالق و مستقل بلکه صنعت گري کار آزموده بود که لزوما بايد با يک گروه کار مي کرد. آنان جادو را به عنوان نيرويي‌ بنيادي مي‌ انگاشتند و بر همين اساس معتقد بودند که اگر چيزي درست ساخته شود، مي تواند با طي‌ تشريفاتي‌ خاص پا به عرصه حيات بنهد. تمام تلاش آنها در هنر هم براي رسيدن به همين هدف بود.

آنان با ساختن تصويري از فرعون، قالبي‌ براي سکونت (کا)، يا روح او در دنياي پس از مرگ تدارک مي ديدند و با تجسم مناسک مذهبي‌، آرامش خدايان را تامين مي کردند. و حتي‌ با ثبت رويداد هاي تاريخي‌، استمرار قدرت فرعون و عظمت مصر را منظور مي داشتند.

به همين دليل آنها از باز نمايي‌ موضوعات ناخوشايند دوري مي جستند و فقط جلوه هاي آرماني‌ و مطلوب زندگي‌ را در آثارشان منعکس مي‌ کردند. هنرمند مصري سعي‌ مي کرد که همواره حقيقتي‌ عيني‌ و عقلاني‌ و مستقل از زمان و مکان را بيان کند.

او اشياء را نه بر اساس دريافت هاي بصري متغير و اتفاقي،‌ که بر آن صورتي‌ که واقعي‌ و ثابت فرض مي‌ شد، مجسم مي کرد. صفات اساسي‌ و کيفيت هاي انتزاعي‌ را به صورت نمادين نشان مي داد. (مثلا درجه اهميت بر حسب اندازه، براي زنده نمايي‌ از پيکرها از رنگ هاي قرار دادي و براي تزييه نکات مبهم از خط هيروگليف بهره مي برد). هنرمند مصري غالبا خط هاي مستقيم و شکل هاي يک پارچه به کار مي‌ برد که براي او جنبه کاملا عملي‌ داشت، تا ذوق هنري.

عقايد مذهبي

به باور مصريان در ابتدا دريايي عظيم بود.از تلاطم آّب هاي بيکران،زمين آراسته پديد آمد. و از همان آب هايي که خداي آفتاب،رع، از آنها متولد شده بود،تپه اوليه سر بر آورد.اين تپه چهار فرزند داشت:شو(هوا)،تفنوت(آب)،گب(خاک) و نوت (آسمان).فرزندان گب و نوت نيز اوزيريس (زندگي گياهان)،ايزيس (زمين حاصلخيز)،ست(خشکسالي) و نفتيس (بيابان) بودند.بعد ها، وقتي انسان پديد آمد،اين خدايان خود را نامرئي کردند.علاوه بر آنها خدايان کوچکتر بي شماري نيز بودند که البته در زمره خدايان تاريخ آفرينش به شمار نمي آمدند.آنها همگي بدون استثنا،از مصر دوران اوليه ريشه ميگرفتند.هر شهر و هر روستايي،که در آن زمان به اجتماعات بزرگتر مي پيوست،خدايي خاص خود را داشت.وقتي منس در مقام شاه،مصر را متحد کرد،علاوه بر خدايان محلي هر استان،خدايان بزرگ نيز مورد ستايش قرار گرفتند.خانواده واقعي فرمانروايان هميشه از خدايان شهر يا روستا ريشه ميگرفتند و در وجود آن ها مستقر بودند.

زندگی پس از مرگ

به باور مصريان،بعد از خاکسپاري،متوفي بايد در دادگاه مردگان در مورد زندگي زميني خويش پاسخ ميداد-کسي که در آن محکمه مردود ميشد،براي بار دوم ميمرد و اين مرگ به معناي نابودي قطعي بود. دادگاه مردگان در تالار حقيقت برگزار ميشد.اوزيريس،داور اعظم اين دادگاه بود و 42 اهريمن خبيث مرده را به شدت مورد بازجويي قرار ميدادند.تحوت کاتب دادگاه بود و آنوبيس ، رب النوعي که سري شبيه سر سگ داشت ، ترازوي داوري را اداره ميکرد.

ابتدا آنوبيس مرده را به تالاري هدايت ميکرد که در آنجا بايد دفاعياتي را ايراد ميکرد که سوگندي بر بي گناهيش بود.بعد از اين سخنراني و بازپرسي اهريمنان،آنوبيس قلب مرده را درون يک کفه از ترازويي قرار ميداد که در کفه ديگرش تنديس کوچکي از ماعت،ايزد بانوي حقيقت و عدالت قرار داشت.اگر کفه هاي ترازو در حال تعادل باقي ميماندند و ترازو نميلرزيد،آن فرد در امتحان پذيرفته شده بود و اجازه داشت به قلمرو مردگان وارد شود.برعکس اگر ترازو به سوي کفه بدي هاي فرد سنگيني ميکرد و نا متعادل ميشد او در امتحان مردود شده بود و عفريتي وي را تکه تکه ميکرد و ميبلعيد.]]

آداب و رسوم

براي موميايي کردن مردگان،ابتدا همه بافت هاي نم را از داخل جسد بيرون مي آوردند تا جداگانه موميايي و در چهار کوزه مخصوص و در بسته به نام کانوپ نگهداري شوند.سپس جسد را تا 50 روز درون پشته اي از جوش شيرين قرار ميدادند اين ماده همه رطوبت جسد را جذب ميکرد و بيرون ميکشيد.بعد از اين مرحله،جسد با پارچه هاي کتاني که گاهي مقدار آن به 100 متر ميرسيد نوارپيچي ميشد.براي ?نکه هوا به اين پوشش کتاني نفوذ نکند،آن را به مايع چسبناک و صمغ مانندي آغشته ميکردند.در ميان لايه هاي نوارپيچي،زيور آلات و طلسم هاي جادويي از طلا و سنگ هاي قيمتي قرار ميدادند تا ارواح خبيث را دفع کندو همچنين مرده در دنياي آخرت با همان تجملاتي به سر برد که در زندگي خاکي اين جهان از آنها بهره مند بود.آخرين وظيفه کاهن براي موميايي،که حالا به حالت ايستاده قرار داشت.اجراي آيين دهان گشايي بود.و هنگامي که مويهکنندگان ناله هاي هولناکشان را سر ميدادند،تابوت،کوزه هاي دربسته و وسايل مربوط به متوفي را به درون مقبره اش ميبردند.کارگران نيز ورودي مدفن اصلي را مسدود ميکردند و سپس ضيافت ويژه مراسم تدفين آغاز ميشد.زندگان در آخرين مرحله ميتوانستند سه وسيله کمکي را نيز با متوفي همراه کنند:کتاب اموات،سوسک قلب و تعداد زيادي اوشابتي.کتاب اموات شامل تعداد زيادي متون خوش ترکيب بود که اگر فرد مورد بازخواست در دادگاه مردگان آنها را با خود داشت،گفته هايش بهتر اثر ميکرد و سوسک قلب نيز ميتوانست به جاي قلب مرده روي کفه ترازوي دادگاه مردگان قرار گيرد.اين سوسک فهرستي از اعمال نيک مرده را با خود داشت،اما همه گناهان او را پنهان ميکرد.اوشابتي يا شابتي ها مجسمه هاي چوبي يا سنگي کوچکي بودند که بعد از قبولي متوفي در امتحان آخرت،بايد زندگي را براي او آسان ميکردند.در جهان آخرت وقتي فرد درگذشته به همان کاري فراخوانده ميشد که در اين جهان خاکي انجام ميداد ميتوانست به جاي خودش يک اوشابتي را به انجام آن کار بگمارد.

خط

مصريان جهت حفظ کردن و ثبت رويدادها به صورت مکتوب خط هيروگليف را اختراع کردند.فکر حفظ اسناد به صورت مکتوب از سرزمين همسايه،بين النهرين،به آنها رسيده بود.اما مصري ها خط هجايي اهالي بين النهرين را نپذيرفتند بلکه،نشانه هاي نوشتاري خاصي براي خود اختراع کردند.مجموعه علامت هاي هيروگليف خطي تصويري را ميسازد.

بعد ها مصريان خط کاهني را اختراع کردند که با آن ميتوانستند مطالب خود را روي پاپيروس بنويسند.اين خطي نوشتاري بود که نشانه هاي تصويري نداشت به همين دليل به سرعت گسترش يافت.نشانه هاي خط کاهني با هم ادغام ميشدند.براي نوشتن اين خط از قلم ني،طومارهاي پاپيروسي و همينطور از جوهر سرخ استفاده ميشد،که کاتبان خود آن را ميساختند.

مصطبه زوسر

پایه اولیه اهرام را ایمحوتپ،در سال 2620 پیش از میلاد،برای فرعون خود زوسر بنا کرد.او در آغاز مصطبه‌ای (در زبان عربی به معنای سکو)ساخت-ساختمانی که جسد شاه مصری پیش از ورود به مقبره اش درون آن قرار میگرفت.آرامگاه زوسر از دهلیزی زیر زمینی تشکیل میشد که عمق آن از روی زمین 27 متر بود.این مقبره دو طبقه را با گرانیت سرخ پوشانده بودند.مدفن اصلی در طبقه زیرین قرار داشت.ورودی محل دفن،دریچه‌ای دایره‌ای شکل بود که بعد از مرگ زوسر آن رابا تخته سنگی گرانیتی به وزن سه تن مسدود کردند.


هرم خوفو

در زمان خوفو (2551 تا2528 پیش از میلاد) و با ساخت هرم او در جیزه،فن هرم سازی به نقطه اوج خود رسید.هر ضلع از قاعده هرم خوفو 230 متر طول داشت و ارتفاع اولیه هرم نیز 6/146 متر بود.امروزه قسمت راس این هرم دچار فرسایش شده و ارتفاع آن به حدود 137 متر رسیده است.

پایین تر از هرم خفرع مجسمه ابولهول قرار دارد.این تندیس در یکی از معادن سنگ قدیمی شاه خفرع(2520 تا 2494 پیش از میلاد)قراردارد.


+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 11:25  توسط gabriel  | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر