زال


زال از قهرمانان اسطوره‌ای ایرانی است که نامش در شاهنامه رفته است.زال در پارسی به معنای سپیدمو است.وی پسر سام و پدر رستم است.


زال و سیمرغ

سام از آن که پسرش با موی سپید و در شکل پری یا دیو به دنیا آمده بود ناخرسند بود. از این رو او را در پای کوهی که سیمرغ بر آن آشیان داشت رها کرد. سیمرغ نوزاد را یافت و به آشیانه خود برد و بزرگ کرد.از این پس سیمرغ تا پایان زندگی یاور زال و پسرش رستم است. به روایت شاهنامه فردوسی سیمرغ دوبار به یاری زال و رستم می آید. نخست وقتی که رودابه نمی تواند به دلیل بزرگی جثه نوزاد، رستم را به دنیا آورد. در این هنگام سیمرغ نزد زال می آید و به او می آموزد که چگونه نوزاد را از پهلوی مادر بزایانند. بار دوم در داستان نبرد رستم و اسفندیار  به یاری آنها آمد و ترفند نابود کردن اسفندیار را به رستم آموخت.«زال بر وزن سال ،پیر و فرتوت و سفید موی باشد و نام پدر رستم نیز هست و چون او سفید موی به وجود آمد به این نام خوانند.»(برهان قاطع:1380،ص446). «ریشه این نام در اوستا zar(پیر شدن) در هندی باستانJāra-Jar(پیر شدن)،بلوچی lāz (زن:زوجه).کلمه «زر» در فارسی نیز لغتی است در «زال»که «ر»به «ل»بدل شده.زال یعنی مانند پیران سپید موی.»(فرهنگ نام‌های شاهنامه :1379،ص6-485) «نام پدر رستم است که ولایت نیمروز و زاولستان داشت و او را دستان و دستان زند و زر نیز خوانند و او را زال زر نیز گفته اند به واسطه سپیدی موی ،به سیم شبیه بود ....و گاهی بر سیم به طریق مجاز زر اطلاق کنند» (آنندراج).

گایوس ژولیوس سزار

مجسمه نیمتنه سزار در موزه وین

گایوس ژولیوس سزار (به لاتین: Gaius Iulius Caesar) (تلفظ: گایوس یولیوس کایسار) یا ژول سزار یا قیصر (زاده ۱۲ یا ۱۳ ژوئیه ۱۰۰ (پیش از میلاد) - درگذشته ۱۵ مارس ۴۴ (پیش از میلاد)) دیکتاتور و رهبر نامدار سیاسی و نظامی جمهوری روم بود.

او در کنار کراسوس و پومپی یکی از فرماندهان سه‌گانه روم بود. اکثر مورخان گشایش سرزمین گل به دست او را یکی از مهمترین وقایع دوران باستان و آغازگر شکل گیری تمدن کنونی فرانسه می‌دانند. او همچنین رهبری نخستین لشکرکشی روم به بریتانیا را در دست داشت اگرچه گرفتاری‌هایش با سنا و پومپی آن را بی‌سرانجام گذارد. او همچنین لژیون‌هایش را به آن‌سوی رود روبیکون رهبری‌نمود.

وی در پی جنگی داخلی که در ۴۹ (پیش از میلاد) به راه‌انداخت فرمانروای بی‌چون و چرای روم گشت. پس از آن به اصلاحاتی کلان در جمهوری روم دست‌زد و راه به سوی خودکامگی پیمود. این کارها دوست پیشین سزار مارکوس یونیوس بروتوس و دسته‌ای دیگر از سناتورها را به کشتن سزار برانگیخت. کشتن سزار چندی بیشتر جمهوری روم را پایدار نگهداشت. دو سال پس از مرگ او سنای روم وی را یکی از خدایان روم شناخت.
خاندان قیصر

گایوس یولیوس کایسار نسب خود را به یولیوس آسکاینوس، پسر آینیاس، پسر ونوس، دختر ژوپیتر می‌رساند. دودمان یولیانوس در عین تنگدستی از کهنترین و والاتبارترین خانواده‌های روم بود. مادرش آورلیا زنی باوقار و خردمند بود که خانه کوچک خود را در محله بدنام سوبورا که پر از میکده و روسپی خانه بود با صرفه جویی اداره می‌کرد. در آنجا قیصر به سال۱۰۰ قبل از میلاد پس از یک عمل جراحی سزارین ( که به نام او معروف شد) دیده به جهان گشود.
دوران پیش از کنسولی

در ترجمه فیلمون هلاند از کتب سوئتونیوس آمده‌است که قیصر در کودکی استعدادی شگرف در فراگرفتن و آموختن داشت. آموزگارش در زبان‌های لاتین و یونانی و سخنوری از اهالی گل بود. وی بزودی شیفته نویسندگی شد و همه وجود خود را در نوجوانی صرف نویسندگی می‌کرد. اما انتصاب به مقام دستیار نظامی مارکوس ترموس در آسیا زندگی او را برای همیشه تغییر داد. در سال ۸۴ قبل از میلاد به رم بازگشت و در اثر اصرار پدرش با زنی به نام کوسوتیا ازدواج کرد؛ ولی چندی پس از مرگ پدرش این زن را طلاق داد و با کورنلیا دختر لوکیوس کورنیلوس کینا ازدواج کرد. هنگامی که سولا به قدرت رسید به خاطر دشمنی با لوکیوس کورنیلوس کینا، به قیصر فرمان داد تا کورنلیا را طلاق دهد و در اثر مخالفت قیصر، سولا اموال او را غصب کرد و نامش را در شمار محکومان به مرگ نهاد. قیصر از ایتالیا گریخت و به سپاهیان روم در کیلیکیا پیوست. بعد از مرگ سولا دوباره به رم بازگشت (۷۸ قبل از میلاد)؛ اما وقتی دید دوباره دشمنانش به قدرت رسیدند یک بار دیگر رهسپار آسیا شد و بعد از تغییرات سیاسی در رم دوباره به زادگاهش بازگشت. بعد از مرگ کورنلیا (۶۸ قبل از میلاد) با پومپیا نوه سولا ازدواج کرد. این ازدواجی سیاسی بود و در نتیجه وی از اینکه به رسم آن زمان روابط خارج از زناشویی داشته باشد پروایی نداشت؛ اما چون آن فاسقان بیشمار و از هر دو جنس بودند در رم به «شوی هر زن و زن هر مرد» معروف شد. وی در نبردهایش نیز به این شیوه ادامه می‌داد و با کلئوپاترا در مصر، شهبانو ائونوئه در نومیدیا و زنان بسیار دیگر در سرزمین گل نرد عشق می‌باخت؛ چندانکه سربازانش او را به طعنه «کچل زناکار» می‌نامیدند و پس از آنکه او گل را فتح کرد رومیان شعری ساختند و در آن همه مردان اهل گل را زینهار دادند که تا قیصر در کشورشان است زنانشان را در غل و زنجیر نگاه دارند. پومپیوس همسرش را طلاق داد چون با قیصر سروسری داشت. سرویلیا خواهر ناتنی کاتو (از دشمنان قیصر) از دلباخته‌ترین معشوقگان قیصر بود. یک بار در سنا، سناتور‌ها با قیصر درافتادند و اصرار کردند تا نامه‌ای را که همان دم به دستش داده بودند با صدای بلند بخواند. قیصر بی آنکه توضیحی دهد نامه را به کاتو رساند، و آن نامه‌ای بود عاشقانه از سرویلیا. سرویلیا همه عمر سودازده قیصر ماند و دشمنان قیصر این زن را متهم می‌کردند که دختر خود را به هوس به قیصر تسلیم کرده‌است. این دختر بعدها زن قاتل اصلی قیصر یعنی کاسیوس شد.
دوران کنسولی قیصر

هنوز یک سال از مرگ سولا نگذشته بود که قیصر بر ضد گنایوس دولابلا، از کارگزاران حکومت ارتجاعی سولا، اقامه دعوی کرد. دادرسان روم به زیان قیصر رای دادند ولی مردم حملات و نطق درخشان قیصر را ستودند. وی در حرارت و بذله گویی و نطق‌های شورانگیز تالی سیسرون خوانده می‌شد. در سال ۶۸ ق.م کوایستور (خزانه دار) گشت و به خدمت در اسپانیا فرستاده شد. وی سرکردگی چند حمله نظامی به قبایل محلی را به عهده گرفت و شهرهای بسیاری را غارت کرد. در عین حال با کاستن از نرخ بهره وامهایی که صرافان رومی به مردم اسپانیا داده بودند خود را محبوب آنها ساخت. در سال ۶۵ ق.م به مقام شهرداری یا سرپرستی بناهای عمومی رم رسید. پول خود را صرف آراستن میادین بزرگ شهر به وسیله ساختمانها و ستون‌های تازه کرد و دل عامه را با برگزاری بازیها و مسابقات گوناگون در رم به دست آورد. در سال ۶۳ ق.م به مقام پونتیفکس ماکسیموس یعنی پیشوایی دین رومی رسید. در سال ۶۲ ق.م به مقام پرایتوری برگزیده شد و یکی از دین داران سرشناس را به جرم اختلاس مجازات کرد. در همین زمان قیصر مامور سرکوب قیام‌های استقلال طلبانه در اسپانیا شد و این ماموریت را چنان به سرعت به انجام رساند که سنا به مناسبت ورود قیصر به رم رای به برگزاری جشن پیروزی در حق او داد. در همین زمان قیصر خواهان مقام کنسولی شد. به علت مخالفت پنهان سنا با این درخواست قیصر، او نخستین «تریوم ویراتوس» یا شورای سه نفره را با پومپیوس و کراسوس بنیاد نهاد (سال ۶۰ ق.م). در این شورا پومپیوس و کراسوس متعهد شدند که در رسیدن قیصر به مقام کنسولی به او کمک کنند. در نهایت در سال ۵۹ ق.م قیصر به مقام کنسولی رسید. قیصر در دوران کنسولی، با نادیده گرفتن سنا، دو لایحه ارضی به انجمن‌های قبیله‌ای روم عرضه کرد که به علت نادیده گرفته شدن سنا در مراحل تصویب آن؛ تاثیر زیادی بر کاهش قدرت سنا در دوران جمهوری داشت. وی همچنین برای آنکه سنا را زیر نظر عامه قرار دهد افرادی را مامور نمود تا «کرده‌های روزانه» سنا را بنویسند و روی دیوارهای فروم‌ها بچسبانند. از روی این گزارش‌ها رونویسی می‌شد و به دست نامه بران خصوصی به همه نقاط جمهوری می‌رسید. در پایان دوره کنسولی، قیصر خود را فرمانده لژیون‌های دامنه جنوبی آلپ کرد. چون بر طبق قانون جمهوری روم هیچ سپاهی حق ماندن در ایتالیا را نداشت، او به وسیله این لژیون بر سراسر شبه جزیره ایتالیا سلطه نظامی می‌یافت. او همچنین برای رسیدن دوستانش گابینیوس و پیسو به مقام کنسولی به آنها مساعدت کرد و کلودیوس را در رسیدن به مقام تریبونی یاری داد.
تسخیر گل
قیصر به هزینه خود و بدون کسب اجازه از سنا علاوه بر چهار لژیونی که در اختیار داشت، چهار لژیون دیگر فراهم و مجهز کرد. تصمیم قیصر به فتح سرزمین گل به گفته بسیاری از مورخین از مهمترین وقایع دوران کلاسیک است که منجر به ورود فرانسه کنونی به دامنه فرهنگ لاتین شد. وی ابتدا در نزدیکی اوستهایم (در شانزده کیلومتری باختر راین) با ژرمن‌ها  رو به رو شد و به روایت خود او تقریبا همه آنان را کشت یا به اسارت در آورد (سال ۵۸ ق.م). بلافاصله پس از این هجوم، قیصر به این بهانه که راه دیگری برای حفظ سرزمین گل دور از دستان بربرها (ژرمن‌ها) نیست؛ به آن سرزمین لشگرکشی نمود. وی به مدت دو سال با شدتی غیر معمول به سرکوب قبایل گل پرداخت. در نهایت در سال ۵۶ ق.م سنا سرزمین گل را یک ایالت رومی اعلام کرد. در همین زمان قیصر به بریتانیا حمله برد. او از باریکترین نقطه دریای مانش  با نیروی کوچک عبور کرد، بریتانیایی‌ها را که آمادگی نداشتند شکست داد و در سال ۵۵ ق.م به گل بازگشت. او یک سال بعد دوباره به این جزیره حمله کرد و اینبار بر قبایل محلی که تحت فرمان کاسیولانوس متحد شده بودند چیره شد و تا رود تایمز  پیش روی نمود و بعد از گرفتن وعده خراج دوباره به گل بازگشت. حمله قیصر به گل، سرزمینی دوبرابر شبه جزیره ایتالیا را به روم افزود؛ ایتالیا را به مدت چهار قرن از تاخت و تاز ژرمن‌ها رهایی داد و خود او را به اوج توانگری و ناموری رساند.

سیسرون در اینباره سرودی در ستایش او ساخت به این مضمون:

    من نه کوه‌های آلپ و نه راین جوشان و خروشان را، بلکه قیصر را سپر و سد راستین ما در برابر تاخت و تاز قبایل بربر می‌شمارم. اگر کوه‌ها به همواری دشت‌ها شود و رودها بخشکد، ما نه در پناه دژهای طبیعت بلکه در سایه پیروزی‌های قیصر است که ایتالیا را استوار و ایمن داریم.

دوران انحطاط دموکراسی در روم

در مدت دومین دوره پنج ساله اقامت قیصر در گل، فساد مالی و خونریزی محیط سیاسی رم را چنان آشوبناک کرده بود که تا آن هنگام سابقه نداشت. پومپیوس و کراسوس، در مقام کنسولی، هدف‌های سیاسی خود را با رشوه دادن در انتخابات، ارعاب قضات و گاه آدمکشی تعقیب می‌کردند. چون دوره کنسولی این دو پایان یافت؛ کراسوس سپاه بزرگی بسیج کرد و برای جنگ با ایران رهسپار سوریه شد. سپاه او از فرات گذشت و در حران توسط سواره نظام پارتی غافلگیر و متلاشی شد. خود کراسوس از کشته‌های این جنگ بود. مرگ کراسوس شورای سه نفره را از میان برد. اگر کراسوس زنده می‌ماند دیکتاتوری قیصر یا پومپیوس امکان بروز نمی‌یافت. از آن پس پومپیوس آشکارا به دشمنی با قیصر پرداخت.
جنگ داخلی
پومپیوس چون می‌دانست که مدت فرماندهی قیصر در سال ۴۹ ق.م به پایانمی‌رسد، احکامی صادر کرد که فرماندهی قیصر را تا سال ۴۶ ق.م دوام می‌بخشید و همچنین همه ایتالیایی‌های قادر به حمل سلاح را وادار نمود تا برای او سوگند وفاداری یاد کنند. در این زمان شورش بزرگی در رم به وقوع پیوست که منجر به آتش زدن ساختمان سنا توسط گروهی از مردم شد. پمپه این شورش را سرکوب نمود و به عنوان پاداش از سنا خواست که به مقام «کنسول یگانه» برگزیده شود و این عبارتی بود که به اعتقاد کاتو بهتر از عنوان «دیکتاتور» جلوه می‌کرد. درخواست پومپیوس پذیرفته شد. سپس او به انجمن قبیله‌ای رم دو لایحه ارایه کرد؛ یکی درباره «مبارزه با فساد سیاسی» و دیگری درباره «الغای حق نامزدی برای مقام کنسولی در حال غیبت از رم» که هر دو لایحه پذیرفته شد. در این زمان قیصر به این نتیجه رسیده بود که دموکراسی به حکم قاعده افلاطون سقوط کرده‌است: آزادی به افسارگسیختگی مبدل شده و هرج و مرج موجبات محو آزادی را فراهم کرده بود. قیصر اعلام کرد که جمهوری  مرده‌است و گفت که جمهوری اکنون «فقط نامی است بی سر و ته» و از دیکتاتوری گریزی نیست. قیصر در این زمان پنجاه و چهار سال داشت؛ و دوره فرمانرواییش در گل در اول مارس سال ۴۹ به پایان می‌رسید. در این زمان مارکوس مارکلوس به سنا پیشنهاد کرده بود که قیصر پیش از به سر رسیدن مدت خدمتش از فرماندهی برکنار شود و کاتو  به صراحت می‌گفت که امیدوارست قیصر برکنار، تعقیب، محاکمه و از ایتالیا تبعید شود. در واپسین روزهای سال ۵۰ ق.م سنا اعلام کرد که اگر قیصر تا روز اول ژوییه دست از فرماندهی نکشد دشمن ملت است. در نخستین روز سال ۴۹ ق.م کوریو  نامه‌ای را در سنا خواند که در آن قیصر موافقت کرده بود همه ده لژیونش جز دوتا را رها کند، به شرط آنکه تا سال ۴۸ در مقام فرماندهی باشد؛ اما افزوده بود که رد این پیشنهاد به منزله اعلام جنگ خواهد بود. سیسرون در دفاع از این پیشنهاد سخن گفت و پومپیوس هم به آن رضایت داد اما سناتورها دخالت کردند و فرستادگان قیصر (کوریو و آنتونیوس) را از عمارت سنا بیرون راندند. در نهایت سنا با دلایل کاتو، لنتولوس و مارکلوس موافقت نمود و به پومپیوس فرمان داد که «پاس دارد تا به کشور گزندی نرسد» که این عبارت سنا به معنای اعلام حکومت نظامی بود. قیصر پس از آگاهی از وقایع رم سربازان لژیون  سیزدهم خود را، که مورد علاقه خاص او بود، احضار و چگونگی اوضاع را برای ایشان بازگفت. نخستین کلمه این سخنرانی لژیون را شیفته اش کرد «همسنگران!». در این سخنرانی قیصر سربازان خود را از پیشنهاد خود به سنا و پاسخ سنا به آن مطلع ساخت و به آنها گفت که از نظر او چنین آریستوکراسی لیاقت آنرا ندارد که بر روم حکومت کند. در روز دهم ژانویه سال ۴۹ قیصر این لژیون را از روبیکون  گذراند. از او نقل کرده‌اند که در این هنگام گفت: «قرعه فال را زدند» شهرهای ایتالیا یکایک دروازه‌هایشان را به روی او و لژیون‌هایش می‌گشودند. قیصر در روز شانزدهم مارس بی آنکه با مقاومتی رو به رو شود با دستهای بی سلاح وارد رم شد. او نخست عفو عمومی اعلام کرد و نظم را برقرار نمود. قیصر از سنا خواست که او را دیکتاتور بنامد ولی سنا نپذیرفت؛ یکبار دیگر قیصر از سنا خواست سفیرانی نزد پومپیوس (که در حوالی رم اردو زده بود) گسیل دارد تا درباره صلح گفتگو کنند؛ باز هم سنا نپذیرفت. در نهایت در روز نهم ماه اوت سال ۴۸ ق.م نبرد نهایی میان لژیون‌های قیصر و پومپیوس در فارسالوس  در گرفت. پومپیوس چهل و هشت هزار پیاده و هفت هزار سوار داشت، و قیصر بیست و دو هزار پیاده و هزار سوار. قیصر به سربازانش فرمان داد تا از جان رومیانی که تسلیم اختیار کنند در گذرند؛ ولی درباره مارکوس بروتوس  دستور داد تا او را بی گزند به اسارت دراورند و اگر این میسر نشد بگذارند تا بگریزد. رهبری، آزمودگی و روحیه برتر سپاهیان قیصر لژیون‌های پومپیوس را شکست داد. قیصر شام پومپیوس را در خیمه پومپیوس خورد. پومپیوس که از معرکه گریخته بود همه شب را تا لاریسا اسب راند؛ از آنجا رهسپار کرانه دریا شد. در موتلینه همسرش به او پیوست و سپس با کشتی راهی اسکندریه  شد. پومپیوس همینکه پا به کرانه اسکندریه گذاشت توسط استقبال کنندگانش سر بریده شد، در حالی که همسرش بر عرشه کشتی که با آن آمده بودند به نظاره ایستاده بود.
دوران دیکتاتوری قیصر

منبع
جستجو در ویکی‌انبار     در ویکی‌انبار منابعی در رابطه با ژولیوس سزار موجود است.

    * نویسندگان ویکی‌پدیای انگلیسی،Julius Caesar. (نسخه ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۷)

person of the year

1979
Ayatullah Khomeini

The dour old man of 79 shuffles in his heel-less slippers to the rooftop and waves apathetically to crowds that surround his modest home in the holy city of Qum. The hooded eyes that glare out so balefully from beneath his black turban are often turned upward, as if seeking inspiration from on high—which, as a religious mystic, he indeed is. To Iran's Shi'ite Muslim laity, he is the Imam, an ascetic spiritual leader whose teachings are unquestioned. To hundreds of millions of others, he is a fanatic whose judgments are harsh, reasoning bizarre and conclusions surreal. He is learned in the ways of Shari'a (Islamic law) and Platonic philosophy, yet astonishingly ignorant of and indifferent to non-Muslim culture. Rarely has so improbable a leader shaken the world.

Yet in 1979 the lean figure of the Ayatullah Ruhollah Khomeini towered malignly over the globe. As the leader of Iran's revolution he gave the 20th century world a frightening lesson in the shattering power of irrationality, of the ease with which terrorism can be adopted as government policy. As the new year neared, 50 of the American hostages seized on Nov. 4 by a mob of students were still inside the captured U.S. embassy in Tehran, facing the prospect of being tried as spies by Khomeini's revolutionary courts. The Ayatullah, who gave his blessing to the capture, has made impossible and even insulting demands for the hostages' release: that the U.S. return deposed Shah Mohammed Reza Pahlavi to Iran for trial and no doubt execution, even though the Shah is now in Panama; that America submit to a trial of its "crimes" against Iran before an international "grand jury" picked by Khomeini's aides. He claimed that Iran had every legal and moral right to try America's hostage diplomats, an action that would defy a decision of the World Court, a vote of the U.N. Security Council and one of the most basic rules of accommodation between civilized nations. The Ayatullah even insisted, in an extraordinary interview with TIME, that if Americans wish to have good relations with Iran they must vote Jimmy Carter out of office and elect instead a President that Khomeini would find "suitable."

Unifying a nation behind such extremist positions is a remarkable achievement for an austere theologian who little more than a year ago was totally unknown in the West he now menaces. But Khomeini's carefully cultivated air of mystic detachment cloaks an iron will, an inflexible devotion to simple ideas that he has preached for decades, and a finely tuned instinct of articulating the passions and rages of his people. Khomeini is no politician in the Western sense, yet he possesses the most awesome—an ominous—of political gifts: the ability to rouse millions to both adulation and fury.

Khomeini's importance far transcends the nightmare of the embassy seizure, transcends indeed the overthrow of the Shah of Iran. The revolution that he led to triumph threatens to upset the world balance of power more than any political event since Hitler's conquest of Europe. It was unique in several respects: a successful, mostly nonviolent revolt against a seemingly entrenched dictator, it owed nothing to outside help or even to any Western ideology. The danger exists that the Iranian revolution could become a model for future uprisings throughout the Third World—and not only its Islamic portion. Non-Muslim nations too are likely to be attracted by the spectacle of a rebellion aimed at expelling all foreign influence in the name of xenophobic nationalism.

Already the flames of anti-Western fanaticism that Khomeini fanned in Iran threaten to spread through the volatile Soviet Union, from the Indian subcontinent to Turkey and southward through the Arabian Peninsula to the Horn of Africa. Most particularly, the revolution that turned Iran into an Islamic republic whose supreme law is the Koran is undermining the stability of the Middle East, a region that supplies more than half of the Western world's imported oil, a region that stands at the strategic crossroads of super-power competition.

As an immediate result, the U.S., Western Europe and Japan face continuing inflation and rising unemployment, brought on, in part, by a disruption of the oil trade. Beyond that looms the danger of U.S.-Soviet confrontation. Washington policymakers, uncertain about the leftist impulses of Iran's ubiquitous "students"—and perhaps some members of Iran's ruling Revolutionary Council—fear that the country may become a new target of opportunity for Soviet adventurism. The Kremlin leaders in turn must contend with the danger that the U.S.S.R.'s 50 million Muslims could be aroused by Khomeini's incendiary Islamic nationalism. Yet if the Soviets chose to take advantage of the turmoil in Iran as they have intervened in neighboring Afghanistan, the U.S. would have to find some way of countering such aggression.

Khomeini thus poses to the U.S. a supreme test of both will and strategy. So far his hostage blackmail has produced a result he certainly did not intend: a surge of patriotism that has made the American people more united than they have been on any issue in two decades. The shock of seeing the U.S. flag burned on the streets of Tehran, or misused by embassy attackers to carry trash, has jolted the nation out of its self-doubting "Viet Nam syndrome." Worries about America's ability to influence events abroad are giving way to anger about impotence; the country now seems willing to exert its power. But how can that power be brought to bear against an opponent immune to the usual forms of diplomatic, economic and even military pressure, and how can it be refined to deal with others in the Third World who might rise to follow Khomeini's example? That may be the central problem for U.S. foreign policy throughout the 1980s.

The outcome of the present turmoil on Iran is almost totally unpredictable. It is unclear how much authority Khomeini, or Iran's ever changing government, exerts over day- to-day events. Much as Khomeini has capitalized on it, the seizure of the U.S. embassy tilted the balance in Iran's murky revolutionary politics from relative moderates to extremists who sometimes seem to listen to no one; the militants at the embassy openly sneer at government ministers, who regularly contradict one another. The death of Khomeini, who has no obvious successor, could plunge the country into anarchy.

But one thing is certain: the world will not again look quite the way it did before Feb. 1, 1979, the day on which Khomeini flew back to a tumultuous welcome in Tehran after 15 years in exile. He thus joins a handful of other world figures whose deeds are debatable—or worse—but who nonetheless branded a year as their own. In 1979 the Ayatullah Ruhollah Khomeini met TIME's definition of Man of the Year: he was the one who "has done the most to change the news, for better or for worse."

Apart from Iran and its fallout, 1979 was a year of turmoil highlighted by an occasional upbeat note: hopeful stirrings that offset to a degree the continuing victories of the forces of disruption. On a spectacular visit to his homeland of Poland and the U.S., Ireland and Mexico, Pope John Paul II demonstrated that he was a man whose warmth, dignity and radiant humanity deeply affected even those who did not share his Roman Catholic faith. Despite his rigidly orthodox approach to doctrinal issues, the Pope's message of peace, love, justice and concern for the poor stirred unprecedented feelings of brotherhood.

The election of Conservative Party Leader Margaret Thatcher as Prime Minister of Britain was perhaps the most notable sign that many voters in Europe were disillusioned with statist solutions and wanted a return to more conservative policies. At year's end her government could claim one notable diplomatic success. Under the skillful guidance of Thatcher's Foreign Secretary, Lord Carrington, leaders of both the interim Salisbury government and the Patriotic Front guerrillas signed an agreement that promised—precariously—to end a seven- year-old civil war and provide a peaceful transition to genuine majority rule in Zimbabwe Rhodesia. There were other indications of growing rationality in Africa, as three noxious dictators who had transformed their nations into slaughterhouses fell from power: Idi Amin was ousted from Uganda, Jean Bedal Bokassa from the Central African Empire (now Republic), and Francisco Macias Nguema from Equatorial Guinea.

Southeast Asia, though, as it has for so long, endured a year of war, cruelty and famine. Peking and Moscow jockeyed for influence in the area. China briefly invaded Viet Nam and then withdrew, achieving nothing but proving once again that Communists have their own explosive quarrels. Hanoi's Soviet- backed rulers expelled hundreds of thousands of its ethnic Chinese citizens, many of whom drowned at sea; survivors landed on the shores of nations that could not handle such onslaughts of refugees. In Cambodia, the Vietnamese-backed regime of Heng Samrin was proving little better than the maniacal Chinese- supported dictatorship of Pol Pot that it had deposed. Hundreds of thousands of Cambodians still faced death by starvation or disease as the year ended, despite huge relief efforts organized by the outside world.

In the U.S., 1979 was a year of indecision and frustration. Inflation galloped to an annual rate of 13% and stayed there, all but impervious to attacks by the Carter Administration. The burden of containing inflation eventually fell on the shoulders of new Federal Reserve Chairman Paul Volcker. His tough fiscal measures, including higher interest rates and a clampdown on the money supply, do promise to restrain price boosts—but only after a distressing time lag, and at the cost of making more severe a recession that the U.S. seemed headed for anyway in 1980. President Carter's energy program at last began staggering through Congress, but a near disaster at Three Mile Island in Pennsylvania raised legitimate questions—as well as much unnecessary hysteria—about how safe and useful nuclear power will be as a partial substitute for the imported oil that the eruption in Iran will help make ever more costly. The conclusion of a SALT II agreement wit the Soviet Union—more modest in scope than many Americans had urged, but basically useful to the U.S.—led to congressional wrangling that raised doubts about whether the Strategic Arms Limitation Treaty will even be ratified in 1980. The SALT debate put a substantial strain on U.S.-Soviet relations, which were deteriorating for lots of other reasons as well.

For much of the year, Carter appeared so ineffective a leader that his seeming weakness touched off an unprecedentedly early and crowded scramble to succeed him. Ten Republicans announced as candidates for the party's 1980 presidential nomination; at year's end, however, the clear favorite was the man who had done or said hardly anything, Ronald Reagan. On the Democratic side, Senator Edward Kennedy overcame his reservations and declared his candidacy, but early grass-roots enthusiasm about his "leadership qualities" dissipated in the face of his lackluster campaigning, his astonishing incoherence, and his failure to stake out convincingly different positions on the issues. At year's end Carter was looking much stronger, primarily because his firm yet restrained response to Iran's seizure of hostages led to a classic popular reaction: Let's rally round the President in a crisis.

None of these trends could match in power and drama, or in menacing implications for the future, the eruption in Iran. A year ago, in its cover story on 1978's Man of the Year, Chinese Vice Premier Deng Xiaoping, TIME noted that "the Shah of Iran's 37-year reign was shaken by week upon week of riots." Shortly thereafter, the Shah fell in one of the greatest political upheavals of the post-World War II era, one that raised troubling questions about the ability of the U.S. to guide or even understand the seething passions of the Third World.

Almost to the very end, the conventional wisdom of Western diplomats and journalists was that the Shah would survive; after all, he had come through earlier troubles seemingly strengthened. In 1953 the Shah had actually fled the country. But he was restored to power by a CIA-inspired coup that ousted Mohammed Mossadegh, the nationalist Prime Minister who had been TIME's Man of the Year for 1951 because he had "oiled the wheels of chaos." In 1963 Iran had been swept by riots stirred up by the powerful Islamic clergy against the Shah's White Revolution. Among other things, this well-meant reform abolished the feudal landlord-peasant system. Two consequences: the reform broke up properties administered by the Shi'ite clergy and reduced their income, some of which consisted of donations from large landholders. The White Revolution also gave the vote to women. The Shah suppressed those disturbances without outside help, in part by jailing one of the instigators—an ascetic theologian named Ruhollah Khomeini, who had recently attained the title of Ayatullah and drawn crowds to fiery sermons in which he denounced the land reform as a fraud and the Shah as a traitor to Islam. (An appellation that means "sign of God." There is no formal procedure for bestowing it; a religious leader is called ayatullah by a large number of reverent followers and is accepted as such by the rest of the Iranian clergy. At present, Iran has perhaps 50 to 60 mullahs generally regarded as ayatullahs.) In 1964 Khomeini was arrested and exiled, first to Turkey, then to Iraq, where he continued to preach against the idolatrous Shah and to promulgate his vision of Iran as an "Islamic republic."

The preachments seemed to have little effect, as the Shah set about building the most thoroughly Westernized nation in all of the Muslim world. The progress achieved in a deeply backward country was stunning. Petroleum revenues built steel mills, nuclear power plants, telecommunication systems and a formidable military machine, complete with U.S. supersonic fighters and missiles. Dissent was ruthlessly suppressed, in part by the use of torture in the dungeons of SAVAK, the secret police. It is still not clear how widespread the tortures and political executions were; but the Shah did not heed U.S. advice to liberalize his regime, and repression inflamed rather than quieted dissent.

By 1978 the Shah had alienated almost all elements of Iranian society. Westernized intellectuals were infuriated by rampant corruption and repression; workers and peasants by the selective prosperity that raised glittering apartments for the rich while the poor remained in mud hovels; bazaar merchants by the Shah-supported businessmen who monopolized bank credits, supply contracts and imports; the clergy and their pious Muslim followers by the gambling casinos, bars and discotheques that seemed the most visible result of Westernization. (One of the Shah's last prime ministers also stopped annual government subsidies to the mullahs.) Almost everybody hated the police terror and sneered in private at the Shah's Ozymandian megalomania, symbolized by a $100 million fete he staged at Persepolis in 1971 to celebrate the 2,500 years of the Persian Empire. In fact, the Shah's father was a colonel in the army when he overthrew the Qajar dynasty in 1925, and as Khomeini pointed out angrily from exile at the time of the Persepolis festival, famine was raging in that part of the country.

But the U.S. saw the Shah as a stable and valuable ally. Washington was annoyed by the Shah's insistence on raising oil prices at every OPEC meeting, yet that irritation was outweighed by the fact that the Shah was staunchly anti-Communist and a valuable balance wheel in Middle East politics. Eager to build up Iran as a "regional influential" that could act as America's surrogate policeman of the Persian Gulf, the U.S. lent the Shah its all-out support. President Richard Nixon and Secretary of State Henry Kissinger allowed him to buy all the modern weapons he wanted. Washington also gave its blessing to a flood of American business investment in Iran and dispatched an army of technocrats there.

The depth of its commitment to the Shah apparently blinded Washington to the growing discontent. U.S. policymakers wanted to believe that their investment was buying stability and friendship; they trusted what they heard from the monarch, who dismissed all opposition as "the blah-blahs of armchair critics." Even after the revolution began, U.S. officials were convinced that "there is no alternative to the Shah." Carter took time out from the Camp David summit in September 1978 to phone the Iranian monarch and assure him of Washington's continued support.

By then it was too late. Demonstrations and protest marches that started as a genuine popular outbreak grew by a kind of spontaneous combustion. The first parades drew fire from the Shah's troops, who killed scores and started a deadly cycle: marches to mourn the victims of the first riot, more shooting, more martyrs, crowds swelling into the hundreds of thousands and eventually millions in Tehran. Khomeini at this point was primarily a symbol of the revolution, which at the outset had no visible leaders. But even in exile the Ayatullah was well known inside Iran for his uncompromising insistence that the Shah must go. When demonstrators began waving the Ayatullah's picture, the frightened Shah pressured Iraq to boot Khomeini out. It was a fatal blunder; in October 1978 the Ayatullah settled in Neauphle-le-Chateau, outside Paris, where he gathered a circle of exiles and for the first time publicized his views through the Western press.

Khomeini now became the active head of the revolution. Cassettes of his anti-Shah sermons sold like pop records in the bazaars and were played in crowded mosques throughout the country. When he called for strikes, his followers shut down the banks, the postal service, the factories, the food stores and, most important, the oil wells, bringing the country close to paralysis. The Shah imposed martial law, but to no avail. On Jan. 16, after weeks of daily protest parades, the Shah and his Empress flew off to exile, leaving a "regency council" that included Prime Minister Shahpour Bakhtiar, a moderate who had spent time in the Shah's prisons. But Khomeini announced that no one ruling in the Shah's name would be acceptable, and Iran was torn by the largest riots of the entire revolution. The Ayatullah returned from Paris to a tumultuous welcome and Bakhtiar fled. "The holy one has come!" the crowds greeting Khomeini shouted triumphantly. "He is the light of our lives!" The crush stalled the Ayatullah's motorcade, so that he had to be lifted out of the crowds, over the heads of his adulators, by helicopter. He was flown to a cemetery, where he prayed at the graves of those who had died during the revolution.

Khomeini withdrew to the holy city of Qum, appointed a government headed by Mehdi Bazargan, an engineer by training and veteran of Mossadegh's Cabinet, and announced that he would confine his own role during "the one or two years left to me" to making sure that Iran followed "in the image of Muhammad." It quickly became apparent that real power resided in the revolutionary komitehs that sprang up all over the country, and the komitehs took orders only from the 15-man Revolutionary Council headed by Khomeini (the names of its other members were long kept secret). Bazargan and his Cabinet had to trek to Qum for weekly lunches with Khomeini to find out what the Ayatullah would or would not allow.

Some observers distinguish two stages in the entire upheaval: the first a popular revolt that overthrew the Shah, then a "Khomeini coup" that concentrated all power in the clergy. The Ayatullah's main instrument was a stream of elamiehs (directives) from Qum, many issued without consulting Bazargan's nominal government. Banks and heavy industry were nationalized and turned over to government managers. Many of the elamiehs were concerned with imposing a strict Islamic way of life on all Iranians. Alcohol was forbidden. Women were segregated from men in schools below the university level, at swimming pools, beaches and other public facilities. Khomeini even banned most music from radio and TV. Marches were acceptable, he told Italian Journalist Oriana Fallaci, but other Western music "dulls the mind, because it involves pleasure and ecstasy, similar to drugs." Fallaci: "Even the music of Bach, Beethoven, Verdi?" Khomeini: "I do not know those names."

In power, Khomeini and his followers displayed a retaliatory streak. Islamic revolutionary courts condemned more than 650 Iranians to death, after trials at which defense lawyers were rarely, if ever, present, and spectators stepped forward to add their own accusations to those of the prosecutors; death sentences were generally carried out immediately by firing squad. An unknown but apparently large number of other Iranians were sentenced to life imprisonment. Khomeini preaches the mercy of God but showed little of his own to those executed, who were, he said, torturers and killers of the Shah's who got what they deserved. Some were, including the generals and highest-ranking politicians, but the victims also included at least seven prostitutes, 15 men accused of homosexual rape, and a Jewish businessman alleged to be spying for Israel. Defenders of Khomeini's regime argue with some justification that far fewer people were condemned by the revolutionary courts than were tortured to death by the Shah's SAVAK, and that the swift trials were necessary to defuse public anger against the minions of the deposed monarch.

As usually happens in revolutions, the forces of dissolution, once let loose, are not so easily tamed. Iran's economy suffered deeply, and unrest in at least three ethnic areas—those of the Kurds, the Azerbaijanis and the Baluchis—presented continuing threats to Tehran's, or Qum's, control. Many Western experts believe Khomeini shrewdly seized upon the students' attack on the U.S. embassy, which he applauded but claims he did not order, as a way of directing popular attention away from the country's increasing problems. It gave him once again a means of presenting all difficulties as having been caused by the U.S., to brand all his opponents—believers in parliamentary government, ethnic separatists, Muslims who questioned his interpretations of Islamic law—tools of the CIA. When the United Nations and the World Court condemned the seizure, he labeled these bodies stooges of the enemy. It was Iran against the world—indeed, all Islam against the "infidels."

When Bazargan resigned to protest the capture of the hostages, the Ayatullah made the Revolutionary Council the government in name as well as fact. Then, during the holy month known as Muharram, with popular emotion at a frenzied height as a result of the confrontation with the U.S., Khomeini expertly managed a vote on a new constitution that turned Iran into a theocracy. Approved overwhelmingly in a Dec. 2-3 referendum, the constitution provided for an elected President and parliament, but placed above them a "guardian council" of devout Muslims to make sure that nothing the elected bodies do violates Islamic law. Atop the structure is a faqih (literally, jurisprudent), the leading theologian of Iran, who must approve of the President, holds veto power over virtually every act of government, and even commands the armed forces. Though the constitution does not name him, when it goes fully into effect after elections this month and in February, Khomeini obviously will become the faqih.

How did the Ayatullah capture a revolution that started out as a leaderless explosion of resentment and hate? Primarily by playing adroitly to, and in part embodying, some of the psychological elements that made the revolt possible. There was, for example, a widespread egalitarian yearning to end the extremes of wealth and poverty that existed under the Shah—and the rich could easily be tarred as clients of the "U.S. imperialists." Partly because of the long history of Soviet, British and then American meddling in their affairs, Iranians were and are basically xenophobic, and thus susceptible to the Ayatullah's charges that the U.S. (and, of course, the CIA) was responsible for the country's ills. Iranians could also easily accept that kind of falsehood since they had grown used to living off gossip and rumor mills during the reign of the Shah, when the heavily censored press played down even nonpolitical bad news about Iran. When Khomeini declared that the Americans and Israelis were responsible for the November attack by Muslim fanatics in Mecca's Sacred Mosque, this deliberate lie was given instant credence by multitudes of Iranians.

By far the most powerful influence that cemented Khomeini's hold on his country is the spirit of Shi'ism—the branch of Islam to which 93% of Iran's 35.2 million people belong. In contrast to the dominant Sunni wing of Islam, Shi'ism emphasizes martyrdom; thus many Iranians are receptive to Khomeini's speeches about what a "joy" and "honor" it would be to die in a war with the U.S. Beyond that, Shi'ism allows for the presence of an intermediary between God and man. Originally, the mediators were twelve imams, who Shi'ites believe were the rightful successors of the Prophet Muhammad; the twelfth disappeared in A.D. 940. He supposedly is in hiding, but will return some day to purify the religion and institute God's reign of justice on earth. This belief gives Shi'ism a strong messianic cast, to which Khomeini appeals when he promises to expel Western influence and to turn Iran into a pure Islamic society. The Ayatullah has never claimed the title of Imam for himself, but he has done nothing to discourage its use by his followers, a fact that annoys some of his peers among the Iranian clergy. Ayatullah Seyed Kazem Sharietmadari, Khomeini's most potent rival for popular reverence, has acidly observed that the Hidden Imam will indeed return, "but not in a Boeing 747"—a reference to the plane that carried Khomeini from France to Iran.

Iran and Iraq are the main Muslim states where the majority of the population is Shi'ite; but there are substantial Shi'ite minorities in the Gulf states, Lebanon, Turkey and Saudi Arabia. Khomeini's followers have been sending these Shi'ites messages urging them to join in an uprising against Western influence. The power of Khomeini's appeal for a "struggle between Islam and the infidels" must not be underestimated. In these and many other Islamic countries, Western technology and education have strained the social structure and brought with them trends that seem like paganism to devout Muslims. In addition, Muslims have bitter memories of a century or more of Western colonialism that kept most Islamic countries in servitude until a generation ago, and they tend to see U.S. support of Israel as a continuation of this "imperialist" tradition.

With Khomeini's encouragement, Muslims—not all of them Shi'ites—have staged anti-American riots in Libya, India and Bangladesh. In Islamabad, the capital of Pakistan, a mob burned the U.S embassy and killed two U.S. servicemen; the Ayatullah's reaction was "great joy." In Saudi Arabia, possessor of the world's largest oil reserves, the vulnerability of the royal family was made starkly apparent when a band of 200 to 300 well- armed raiders in November seized the Sacred Mosque in Mecca, the holiest of all Islamic shrines, which is under the protection of King Khalid. The raiders appeared to have mixed religious and political motives: they seemingly were armed and trained in Marxist South Yemen, but were fundamentalists opposed to all modernism, led by a zealot who had proclaimed the revolution in Iran to be a "new dawn" for Islam. It took the Saudi army more than a week to root them out from the catacomb-like basements of the mosque, and 156 died in the fighting—82 raiders and 74 Saudi troopers. In addition, demonstrators waving Khomeini's picture last month paraded in the oil towns of Saudi Arabia's Eastern Province. Saudi troops apparently opened fire on the protestors and at least 15 people are said to have died.

Such rumblings have deeply shaken the nerves, if not yet undermined the stability, of governments throughout the Middle East. Leaders of the House of Saud regard Khomeini as an outright menace. Egypt's President Anwar Sadat denounced Khomeini as a man who is trying to play God and whose actions are a "crime against Islam [and] and insult to humanity." Nonetheless, the Ayatullah's appeal to Muslims, Sunni as well as Shi'ite, is so strong the even pro-Western Islamic leaders have been reluctant to give the U.S. more than minimal support in the hostage crisis. They have explicitly warned Washington that any U.S. military strike on Iran, even one undertaken in retaliation for the killing of the hostages, would so enrage their people as to threaten the security of every government in the area.

The appeal of Khomeini's Islamic fundamentalism to non- Muslim nations in the Third World is limited. Not so the wave of nationalism he unleashed in Iran. Warns William Quandt, senior fellow at the Brookings Institution: "People in the Third World were promised great gains upon independence [from colonialism], and yet they still find their lives and societies in a mess." Historically, such unfulfilled expectations prepare the ground for revolution, and the outbreak in Iran offers an example of an uprising that embodies a kind of nose-thumbing national pride.

Selig Harrison, senior associate at the Carnegie Endowment for International Peace, says the overthrow of Iran's Shah "is appealing to the Third World as a nationalist revolution that has stood up to superpower influence. At the rational level, Third World people know that you cannot behave like Khomeini and they do not condone violation of diplomatic immunity. But at the emotional level, mass public opinion in many Third World countries is not unfriendly to what Khomeini has done. There is an undercurrent of satisfaction in seeing a country stand up to superpower influence."

The Iranian revolution has also had a dramatic impact in Western economies. 1979 was the year in which the world economy moved from an era of recurrent oil surpluses into an age of chronic shortages. Indeed, it was a year in which the frequent warnings of pessimists that the industrial nations had made themselves dangerously dependent on crude oil imported from highly unstable countries came true with a vengeance. For more than three centuries the industrial West had prospered thanks partly to resources from colonies or quasi-colonies. Now a great historical reversal was at hand.

"If there had been no revolution in Iran," says John Lichtblau, executive director of the Petroleum Industry Research Foundation, "1979 would have been a normal year." The strikes that accompanied the revolution shut off Iranian production completely early in the year. Through output resumed in March, it ran most of the time at no more than 3.5 million bbl. a day—little more than half the level under the Shah. Khomeini made it clear that no more could be expected. In fact, Iranian output has dropped again in recent months, to around 3.1 million bbl. a day. Oil Minister Ali Akbar Moinfar says it will go down further because "at the new price levels, Iran will be able to produce and export less and still cover its revenue needs."

The cutback in Iran reduced supplies to the non-Communist world by about 4%. That was enough to produce a precarious balance between world supply and demand. Spot shortages cropped up, and the industrial West went through a kind of buyers' panic; governments and companies scrambled to purchase every drop available, to keep houses warm and the wheels of industry turning, and to build stockpiles to guard against the all-too- real prospect of another shutdown in Iran or a supply disruption somewhere else.

The lid came off prices with a bang. OPEC raised prices during 1979 by an average of 94.7%, to $25 a bbl.—vs. $12.84 a year ago and a mere $2 in 1970. Moreover, oil-exporting nations shifted a growing proportion of their output to the spot market, where oil not tied up under contract is sold for whatever price buyers will pay. Before the Iranian revolution, the spot market accounted for only 5% of the oil moving in world trade, and prices differed little from OPEC's official ones. During 1979, anywhere from 10% to 33% of internationally traded crude bought by the industrial countries went through the spot market, and prices shot as high as $45 a bbl.

The runaway price rises will fan inflation in the U.S., Western Europe and Japan. Affected are not only the price of gasoline and heating oil but also the cost of thousands of products made from petrochemicals—goods ranging from fertilizers and laundry detergents to panty hose and phonograph records. Oil price hikes will bear on apartment rents and the price of food brought to stores by gasoline-burning trucks. The price boosts act as a kind of gigantic tax, siphoning from the pockets of consumers money that would otherwise be used to buy non-oil goods and services, thus depressing production and employment. In the U.S., which imports about half its oil, a 1980 recession that would increase unemployment might happen anyway; the oil price increases have made it all but inevitable.

At year's end OPEC had almost come apart; at their December meeting in Caracas its members could not agree on any unified pricing structure at all. So long as supply barely equals demand, there will be leapfrogging price boosts; four countries announced 10% to 15% price hikes last Friday. In the longer run, the disunity could lead to price-cutting competition, but only if the industrial countries, and especially the U.S., take more drastic steps to conserve energy and reduce imports than any they have instituted yet—and even then OPEC might come back together. It is presumably not in the cartel's economic or political self-interest to bankrupt its major customers, especially since many of OPEC's member states have invested their excess profits in the West. Yet even moderate nations like Saudi Arabia, which have fought to keep price boosts to a minimum, argue that inflation price hikes will be necessary as long as oil prices are tied to a declining dollar.

A still greater danger is that the producers may not pump enough oil to permit much or any economic growth in either the industrial or underdeveloped worlds. The producers have learned that prices rise most rapidly when supply is kept barely equal to, or a bit below, demand; they have good reason to think that oil kept in the ground will appreciate more than any other asset, and the Iranian explosion has demonstrated that all-out production, and the forced-draft industrialization and Westernization that it finances, can lead not to stability but to social strains so intense that they end in revolution. The result of a production hold-down could be a decade or so of serious economic stagnation. Oil Consultant Walter Levy sees these potential gloomy consequences for the West: "A lower standard of living, a reduction in gross national product, large balance of payments drains, loss of value in currencies, high unemployment."

Warns Mobil Chairman Rawleigh Warner: "The West can no longer assume that oil-exporting countries, and specifically those in the Middle East, will be willing to tailor production to demand. The safer assumptions is that the consuming countries will increasingly have to tailor their demand to production. And the factors that determine the ceiling in production are more likely to be political than economic or technical."

The West will be lucky if oil shortages are the worst result of Khomeini's revolution. An even more menacing prospect is a shift in the world balance of power toward the Soviet Union.

The Ayatullah is no friend of the Soviets. Far from it: while in his mind "America is the great Satan," he knows, and has often said, that Communism is incompatible with Islam. Tehran mobs have occasionally chanted "Communism will die!" as well as "Death to Carter!"

Indeed, Islamic fundamentalism could become a domestic worry to the Kremlin. Its estimated 50 million Muslims make the Soviet Union the world's fifth largest Muslim state. (After Indonesia (123.2 million), India (80 million), Pakistan (72.3 million) and Bangladesh (70.8 million).) For the Kremlin, Muslims represent a demographic time bomb. By the year 2000, there will be an estimated 100 million Soviet Muslims, vs. about 150 million ethnic Russians. Most of the Muslims live in areas of Central Asia, bordering on Iran, that were subjugated by czarist armies only a little more than a century ago—Samarakand, for example, fell in 1868. The Soviets have soft- pedaled antireligious propaganda and allowed the Muslims to maintain mosques and theological schools. Consequently, the Azerbaijanis, Turkmen and other Muslim minorities in the U.S.S.R. could eventually become targets for Khomeini's advocacy of an Islamic rebellion against all foreign domination of Muslims.

Yet Moscow can hardly ignore the opportunity presented by Khomeini's rise. An Iran sliding into anarchy, and a Middle East shaken by the furies of Khomeini's followers, would offer the Soviets a chance to substitute their own influence for the Western presence that the Ayatullah's admirers vow to expel. And the Middle East is an unparalleled geopolitical prize.

Whoever controls the Middle East's oil, or the area's Strait of Hormuz (40 miles wide at its narrowest) between Iran and the Sultanate of Oman through which most of it passes, acquires a stranglehold on the world's economy. The U.S.S.R. today is self-sufficient in oil, but it could well become a major net importer in the 1980s—and thus be in direct competition with the West for the crude pumped out of the desert sands. The warm-water ports so ardently desired by the Czars since the 18th century retain almost as much importance today. Soviet missile-firing submarines, for example, now have to leave the ice-locked areas around Murmansk and Archangel through narrow channels where they can easily be tracked by U.S. antisubmarine forces. They would be much harder to detect if they could slip out of ports on the Arabian Sea.

The conflagration in Iran, and the threat of renewed instability throughout the region, could open an entirely new chapter in the story of Soviet efforts to infiltrate the Middle East. So far, the Soviet leaders have played a double game in the hostage crisis. Representatives of the U.S.S.R. voted in the United Nations and World Court to free the hostages. At the same time, to Washington's intense annoyance, the Soviets have proclaimed sympathy for Iran's anger against the U.S. The Kremlin apparently wants to keep lines open to Khomeini's followers, if not to the Ayatullah himself, while it awaits its chance.

Meanwhile, Moscow has been acting more brazenly throughout the entire region of crisis. Around Christmas, the U.S.S.R. began airlifting combat troops into Afghanistan, reinforcing an already strong Soviet presence. Last week the Soviet soldiers participated in a coup ousting a pro-Moscow regime that had proved hopelessly ineffective in trying to put down an insurrection by anti-Communist Muslim tribesmen. At week's end, Washington charged that Soviet troops had crossed the border in Afghanistan in what appeared to be an outright invasion.

Who or what follows Khomeini is already a popular guessing game in Tehran, Washington and doubtless Moscow. Few of the potential scenarios seem especially favorable to U.S. interests. One possibility is a military coup, led by officers once loyal to the Shah and now anxious to restore order. That might seem unlikely in view of the disorganized state of the army and the popular hatred of the old regime, but the danger apparently seems significant to Khomeini; he is enthusiastically expanding the Pasdaran militia as a counterweight to the official armed forces. A military coup might conceivably win the backing of the urban intelligentsia, which resents the theocracy and Washington analysts think that even some mullahs might accommodate themselves to it if they see no other way of blocking a leftist takeover. Whether such an uneasy coalition could fashion a stable regime is questionable.

Another potential outcome is a takeover, swift or gradual, by younger clergymen in alliance with such Western-educated leaders as Foreign Minister Sadegh Ghotbzadeh. A government composed of those forces would be less fanatical than the Ayatullah but still very hard-line anti-U.S. Another possibility, considered by some analysts to be the most likely, would be an eventual confrontation between Khomeini's religious establishment and members of the urban upper and middle classes, who applaud the nationalistic goals of the revolution but chafe under rigid enforcement of Islamic law—and have the brains to mount an effective opposition.

A leftist takeover is the most worrisome prospect to Washington policymakers. The Mujahedin (Islamic socialist) and Fedayan (Marxist) movements maintain guerilla forces armed with weapons seized from the Shah's garrisons during the revolution. Both groups disclaim any ties with the U.S.S.R., and some Iranian exiles believe a dialogue between them and moderate forces would be possible. However, they are very anti-Western. A third contender is the Tudeh (Communist) Party, which has a reputation of loyally following Moscow's line. It is currently voicing all-out support of Khomeini because, its leaders disingenuously explain, any foe of America's imperialism is a friend of theirs. In gratitude, the Ayatullah has permitted them to operate openly.

Any of these potential scenarios might draw support from Iran's ethnic minorities, whose demands for cultural and political autonomy—local languages in schools, local governing councils—have been rebuffed so brusquely by Khomeini's government as to trigger armed rebellion. Iran, a country three times the size of France, was officially designated an empire by the Shah, and in one sense it is; its 35.2 millon people are divided into many ethnic strains and speak as many as 20 languages, not counting the dialects of remote tribes. The 4 million Kurds, superb guerilla fighters who live in the western mountains, have at times dreamed of an independent Kurdistan, and today have set up what amounts to an autonomous region. The Baluchis, a nomadic tribe of Sunni Muslims, boycotted the referendum on the Iranian constitution, which they viewed as an attempt to impose Shi'ism on them. The 13 million Azerbaijanis, a Turkic people, also boycotted the constitutional referendum and in recent weeks have come close to an open revolt that could tear Iran apart.

Some Washington policy planners have toyed with the idea of encouraging separatism, seeking the breakup of Iran as a kind of ultimate sanction against Khomeini. But the hazards of doing this far outweigh the advantages; true civil war in Iran would be the quickest way of destroying whatever stability remains in the Middle East. The lands of the Azerbaijanis stretch into Turkey and the Soviet Union, those of the Kurds into Turkey and Iraq, those of the Baluchis into Afghanistan and Pakistan. Successful secessionist movements could tear away parts of some of those countries as well as of Iran, leaving a number of weak new countries—the kind that usually tumble into social and economic chaos—and dismembered older ones. All might be subject to Soviet penetration. Anarchy in Iran could also trigger a conflict with its uneasy neighbor, Iraq, which shelled border areas of Iran three weeks ago. The geopolitical stakes there would be so great that the superpowers would be sorely tempted to intervene.

The options for U.S. policy toward Iran are limited. So long as the hostages are in captivity, Washington must use every possible form of diplomatic and economic pressure to get them released. The Carter Administration has all but said that military action may well be necessary if the hostages are killed. But if they are released unharmed, many foreign policy experts think that the U.S. would be well advised not to retaliate for the seizure but simply to cut all ties with Iran and ignore the country for awhile—unless, of course, the Soviets move in. Primarily because of the intimate U.S. involvement with the Shah, Iran has turned so anti-American that just about any Washington attempt to influence events there is likely to backfire; certainly none of Iran's contending factions can afford to be thought of as pro-U.S. Iran needs a demonstration that the U.S. has not the slightest wish to dominate the country.

The U.S. must try to contain the spread of Khomeini-inspired anti-Americanism in the Middle East. The best way to do that would be to mediate successfully the Egyptian-Israeli peace negotiations, to ensure that they will lead to genuine autonomy for the Palestinians of the West Bank and Gaza. The degree to which the Palestinians problem has inflamed passions even among Arabs who consider themselves pro-U.S. is not at all understood by Americans. Says Faisal Alhegelan, Saudi Ambassador to the U.S.: "All you have to do is grant the right of Palestinian self-determination, and you will find how quickly the entire Arab world will stack up behind Washington."

There are also some lessons the U.S. can learn that might help keep future Third World revolutions from taking an anti- American turn. First, suggests Stanley Hoffmann, Harvard professor of government, the U.S. should stop focusing exclusively on the struggle between the U.S. and Communism and pay more attention to the aspiration of nations that have no desire for alliance with either side. Says Hoffmann: "To me, the biggest meaning of Iran is that it is the first major international crisis that is not an East-West crisis, and for that very reason we find ourselves much less able to react. There is very little attention given to the problems of revolutionary instability and internal discontent. Americans don't study any of this, and when such events happen, we are caught by surprise."

A corollary thought is that the U.S. must avoid getting tied too closely to anti-Communist "strongmen" who are detested by their own people. Says Selig Harrison: "We should not be so committed that we become hostage to political fortune. We should have contact will all the forces in these countries, and we should not regard any of them as beyond the pale, even many Communist movements that would like to offset their dependence on Moscow and Peking." Such a policy, of course, is easier proclaimed than executed. In some volatile Third World countries, the only choice may be between a tyrant in power and several would-be tyrants in opposition. But when the U.S. does find itself allied with a dictator, it can at least press him to liberalize his regime and at the same time stay in touch with other elements in the society.

Finally, Khomeini has blown apart the comfortable myth that as the Third World industrializes, it will adopt Western values, and the success of his revolution ought to force the U.S. to look for ways to foster material prosperity in Third World countries without alienating their cultures. Says Richard Bulliet, a Columbia University historian who specializes in the Middle East: "We have to realize that there are other ways of looking at the future than regarding us as being the future. It is possible that the world is not going to be homogenized along American-European lines."

It is, unfortunately, almost surely too late for any such U.S. strategies to influence Ayatullah Khomeini, whose hostility to anything American is bitter, stubborn, zealous—and total. But he may have taught the U.S. a useful—even vital—lesson for the 1980s. He has shown that the challenges to the West are certain to get more and more complex, and that the U.S. will ignore this fact at its peril. He has made it plain that every effort must be made to avoid the rise of other Khomeinis. Even if he should hold power only briefly, the Ayatullah is a figure of historic importance. Not only was 1979 his year; the forces of disintegration that he let loose in one country could threaten many others in the years ahead.

Wernerprokla

Wernerprokla

تاریخ آلمان

آلمان باستان
ژرمن‌ها در دوران باستان آمیزه ناهمگونی از قبایل بودند که اروپا را در محدوده میان رودخانه‌های راین و ویستولا و میان رود دانوب و دریای شمال و دریای بالتیک اشغال می‌کردند. رومیان برای شناسایی این اقوام صفت گرمانوس (به لاتین: germanus) را به کار می‌بردند (که مشتق شده از germen به معنی اولاد است) و در لاتین به معنای به وجود آمده از یک پدر و مادر است و شاید در اطلاق این نام به ژرمن‌ها سازمان خویشاوندی قبایل توتون مد نظر بوده‌است.[۲] با تصرف سرزمین گل (۵۱ قبل از میلاد) در غرب اروپا توسط ژولیوس سزار امپراتور وقت روم، جنگ‌های میان ژرمن‌ها و رومیان در کرانه‌های رود راین برای اولین بار به وقوع پیوست. این جنگ‌ها در آغاز با پیروزی نیروهای رومی همراه بود ولی نیروهای رومی هرگز درصدد اشغال دایمی مناطق آنسوی رود راین برنیامدند و این رودخانه همواره از سوی رومیان به عنوان مرز ایده آل امپراتوری روم و ژرمن‌ها شناخته می‌شد.[۳]
درگیریهای خونین قبایل ژرمن و رومیان در سال ۳۷۸ میلادی و با وقوع جنگ ادرنه به صورت برگشت ناپذیری به نفع اقوام ژرمن رقم خورد. این جنگ به عنوان یکی از تعیین کننده‌ترین جنگ‌های تاریخ شناخته می‌شود که در آن لژیون‌های پیاده رومی به دست سواره نظام گوتی (از قبایل ژرمن) شکست خوردند. پس از این جنگ به علت نمایش تفوق بزرگ سواره نظام؛ لژیون‌های پیاده رومی دیگر هرگز تشکیل نشدند. از آنجا که رومیان سواره نظام ناچیزی داشتند در دوران پس از این جنگ عمدتا از مزدوران ژرمن یا هون به عنوان سواره نظام استفاده می‌کردند و در نتیجه وضعیت نظامی در روم دستخوش تغییرات بزرگ و تعیین کننده‌ای گشت. در نهایت در سال ۴۰۶ میلادی ائتلافی از قبایل ژرمن که عمدتا از مارکومان‌ها، کوادها، وندال‌های بالا رونده و وندال‌های پایین رونده تشکیل می‌شدند از راین گذشتند و با اشغال فرانسه موجبات تجزیه امپراتوری روم را فراهم کردند.
این دوران مقارن است با هجوم هون‌ها به رهبری آتیلا به سرزمین‌های ژرمن‌ها (۴۳۳-۴۵۳) که موجب درگیری هون‌ها از یک سو و قبایل ژرمن و روم شرقی و روم غربی از سوی دیگر بود. در نهایت در سال ۴۵۴ میلادی و به دنبال مرگ آتیلا، ژرمن‌ها به رهبری ژپیدها توانستند هون‌ها را شکست دهند.[۴]
آلمان در قرون وسطا
عهد فرانک‌ها
فرانک‌ها یکی از قبایل متعدد کنفدراسیون غربی ژرمن بودند. این کنفدراسیون متشکل از اقوام مختلف ژرمن از قبیل: سالی‌ها، سوگامبری، چاماوی، تنکتری، چاتورایی، بروکتری، اوسیپت‌ها، آمپسیواری و چاتی بودند. آنها از مرکز آلمان به داخل امپراتوری روم آمدند و به عنوان یک فوئدراتی (هم‌پیمان روم) قبول شدند. فرانک‌ها توانستند حکومتی دیرپا بنا کنند که بخش اعظم فرانسه امروزی و مناطق غربی آلمان(فرانکونیا، راینلند و هسن) را تحت پوشش خود قرار می‌داد و هستهٔ تاریخی دو کشور آلمان و فرانسه امروزی را شکل داد. ایمان آوردن کلوویس یکم، شاه کافر فرانک‌ها به مسیحیت، رخدادی تأثیرگذار در تاریخ اروپا به شمار می‌رود.

از آنجا که فرانکها سالیان دراز بر بخش غربی اروپا چیرگی داشتند در میان ملتهای دیگر مانند ایرانیان،هندیان و عربها همه اروپا به نام آنان خوانده می‌شد،آنچنان که در فارسی به اروپایی فرنگی،در عربی الفرنجی و در هندی Feringhi گفته می‌شد.
آغاز کار فرانکها

برپایه کهنترین نوشته‌ها فرانکها در آغاز در پانونیا در در نزدیکی رود دانوب می‌زیستند ولی پستر به سوی کرانه‌های راین کوچیدند. همچنین دیگر نوشته‌های کهن به ما می‌گوید که سرزمین نخستین فرانکها دهانه رود دانوب در کنار دریای سیاه بوده‌است و اینان در زمانهای پیش از تاریخ به سوی رود راین کوچیده‌اند. در همین هنگام نیز خود را بدین نام که اکنون ما انها را می‌شناسیم ؛فرانک Franko؛خوانده‌اند(نزدیک به ۱۱ (پیش از میلاد))،پیش از این آنها را سیکامبرها می‌خواندند.این نام و خاستگاهشان نشان دهنده این است که آنها شاخه‌ای از سکاها یا کیمریان بوده‌اند.این داستان همریشه بودن با دو تیره نام برده با دیگر اسطوره‌های ملتهای اروپا نیز همخوانی دارد.

فرانکهای کوچنده به دسته‌های کوچک ژرمن در کنار رودخانه راین و سرزمینهای شرقی آن بخش شده و ساکن گردیدند.پس از آن با سود بردن از نبرد میان ماکرومان‌ها و روم که در سال ۱۶۶ (میلادی) آغاز شد و تا سده‌های دوم و سوم میلادی به درازا انجامید از سرزمین هلند کنونی تا مرزهای شمال روم نیز پراکنده شدند.

نزدیک سال ۲۵۰ (میلادی) گروهی از فرانکها از ناتوانی رومیان سود بردند و به درون اسپانیای کنونی رخنه کردند و سرانجام رومیان آنها را از مرزهای خویش بیرون راندند.پس از چهل سال فرانکها بر اشلت چیرگی یافته بودند و بر راههای آبی بریتانیا نفوذ می‌کردند،رومیان توانستند منطقه را آرام کنند ولی فرانکها را از آنجا بیرون نراندند.
زبان

فرانکها به زبان فرانکی باستان سخن می‌گفتند،وامواژه‌های بسیاری از این زبان در زبانها فرانسوی و لاتین به جای مانده‌است.این زبان با گذشت زمان به زبان هلندی باستان تبدیل گشت که در سده هفتم (میلادی) در سرزمینهای دلتای رود راین و و اشلت بدان سخن گفته می‌شد و سرانجان فرانسوی باستان که از جنوب پیشروی کرده بود جایگزین این زبان گریدید.
امپراتوری مقدس روم
امپراتوری مقدس روم بعدها امپراتوری مقدس روم ِ ملت آلمان (آلمانی: Heiliges Römisches Reich Deutscher Nation، لاتین: Sacrum Romanum Imperium Nationis Germanicae)، نام رسمی کشوری بود که در زمان حکومت اتو یکم از امپراتوری فرانک شرقی کارولنژی تشکیل شد و تا سال ۱۸۰۶ ادامه پیدا کرد. اصطلاح امپراتوری روم (لاتین: Romanum Imperium)از زمان کارل بزرگ (شارلمانی) نیز مرسوم بوده‌است و این امپراتوری لقب مقدس (لاتین: Sacrum) را برای نخستین بار در ادبیات سلطنتی، در زمان فریدریش یکم سال ۱۱۵۷ به دست می‌آورد. واژهٔ ملت آلمان (لاتین: Nationis Germanicae) در ابتدا به سال ۱۴۳۸ برمی‌گردد و از زمان ۱۵۱۲ نام کامل رسمی این امپراتوری، امپراتوری مقدس روم ملت آلمان می‌شود. با برکنارگذاشتن تاج سلطنتی توسط فرانس دوم، امپراتوری مقدس روم ملت آلمان ۶ اوت۱۸۰۶ منقرض و از بین می‌رود.

این امپراتوری با نامش از یک سو ابتدا مدعی جایگزینی امپراتوری روم بوده و بنابراین بر حکومت جهان تاکید داشته‌است و از سوی دیگر با استفاده از واژهٔ مقدس ادعای خود را بر جهان خاکی محکم‌تر کرده‌است.
خصوصیات و سیستم امپراتوری
امپراتوری روم مقدس جانشین امپراتوری فرانک شرقی بود. این امپراتوری شامل تمام مناطق آلمانی‌زبان می‌شد و بیشتر امپراتوران و پادشاهان آن از خانواده‌های نجیب آلمانی بودند ولی هیچگاه به یک کشورِ ملی مانند انگلستان یا فرانسه تبدیل نشد و از لحاظ ایدئولوژی نیز هیچوقت همچنین کشوری به حساب نمی‌آمد. در ضمن این امپراتوری اصالتا، بیشتر از امارتهای و دوک‌نشینهای خودمختار (و نسبتاً مستقل) تشکیل می‌شد که امپراتور را به عنوان فرمانروای خود قبول می‌داشتند.

با بزرگ‌ترین وسعت خود این امپراتوری از کشورهای آلمان، اتریش، اسلوونی، سوئیس، لیختن‌اشتاین، بلژیک، هلند، لوکزامبورگ، جمهوری چک، شرق فرانسه، شمال ایتالیا و غرب لهستان کنونی تشکیل شده بود. به این ترتیب در این امپراتوری به غیر از زبان آلمانی (و لهجه‌های آن) بسیاری زبان‌های اسلاوی و دیگر صحبت و نوشته می‌شد. زبان لاتین در این حین نقش زبان دین و مذهب را بازی می‌کرد.

از لحاظ سیستماتیک این امپراتوری دارای مجلس (آلمانی: Reichstag)، دادگاه عالی (Reichskammergericht)، شورای دربار (Reichshofrat) و در زمان جنگ یک ارتش تدارک‌دیده، ولی فاقد دولت ویا حتی پایتخت به معنای واقعی بود. بعد از صلح وستفالی سال ۱۶۴۸ که به پایان جنگ سی‌ساله (جنگ داخلیِ دو مذهب) انجامید این امپراتوری بیشتر یک اتحادیه بسیار ضعیف از مناطق آلمانی بود و یا همانطور که ولتر مسخره می‌کرد، نه مقدس، نه رومی و نه اصلاً امپراتوری بود.
شکل گیری آلمان جدید

دوران بیسمارک
در ۲ ژانویه ۱۸۶۱ ویلهلم یکم (آلمانی: Kaiser Wilhelm I) در حالی که از سال ۱۸۵۸ زمام امور کشورش را در دست داشت پادشاه پروس شد. وی در سال ۱۸۶۲ اتو فون بیسمارک (آلمانی: Otto von Bismarck) را به عنوان نخست‌وزیر و وزیر امور خارجه پروس انتخاب نمود. [۸] به دلیل اختلاف هایی که بر سر دوک نشینهای شلسویگ، هلشتاین، لونبورگ بین پادشاه دانمارک و اتحادیه ایالتهای آلمانی بود.بیسمارک از اتریش  خواست تا در این حل اختلاف کمک کند. پیشنهاد این دو کشور به دانمارک چشم پوشی از دوک نشین شلسویگ بود که دانمارک نپذیزفت سرانجام آلمان با یاری اتریش با ۹۰ هزار سپاه به دانمارک حمله نمودند. سپاهیان دانمارک به علت کمی نیروها شکست خوردند و درخواست صلح نمودند و سرانجام به موجب عهدنامه‌ای که در وین منعقد شد دانمارک رسماً از دوک نشینهای سه گانه چشم پوشید. پروس دوک نشین لونبورگ را تصرف کرد و اتریش ۱۵ میلیون مارک غرامت از آن دوک نشین گرفت و حکومت دو دوک نشین دیگر نیز بین دو دولت تقسیم شد.[۹]

بیسمارک پس از جنگ دانمارک درصدد بود بین پروس و اتریش نیز جنگی ایجاد کند، ولی برای احتیاط ابتدا با ناپلئون سوم امپراطور فرانسه دوست شد و او را راضی نمود تا در جنگ بین پروس و اتریش بیطرف بماند و سپس با ویکتور امانوئل دوم پادشاه ایتالیا بر ضد اتریش معاهده‌ای منعقد ساخت. پس از آن، اتریش را متهم ساخت که در حکومت هلشتاین از رعایت منافع مشترک دو دولت خودداری نموده‌است. همچنین موضوع تغییر وضع اتحادیه دولتهای آلمانی را پیش کشید و مجلس اتحادیه ایالتهای آلمانی به اتریش اعلان جنگ داد. به موجب معاهده پراگ ، ایالات شلسویک هولشتاین، هانور الکنرال، هس و فرانکفورت ضمیمه پروس گردید و پروس، که تا این زمان دو قطعه جداگانه بود، به یک مملکت تبدیل شد. بعد از این، بیسمارک با ممالک واقع در شمال رودماین در مورد تشکیل یک اتحادیه جدید به مذاکره پرداخت و این هیئت به اسم ممالک مجتمعه آلمان شمالی در ماه آوریل ۱۸۶۷ تشکیل گردید که شامل ۲۲ مملکت یعنی تمام ممالک آلمان به جز آلمان جنوبی (ممالک باویر و ورتامبرگ و گراندوشه باد) می‌شد.[۱۰]

پس از دو پیروزی بزرگ یبسمارک دراندیشه نبرد با فرانسه بود درپنجم اوت ۱۸۶۶ دولت فرانسه از بیسمارک قسمتی از اراضی باویر در ساحل رود رن و همچنین شهر مایانس را تقاضا نمود ولی چون بیسمارک جواب داد که این تقاضا در حکم جنگ است این تقاضا پس گرفته شد ولی طولی نکشید که فرانسه در ۲۰ اوت الحاق فوری لوکزامبورگ و اجازه الحاق بلژیک را در موقع مساعد درخواست نمود سرانجام در روز سه شنبه ۱۹ ژوئیه ۱۸۷۰ ناپلئون رسماً به دولت پروس اعلان جنگ داد و در دوم اوت جنگ آغاز شد و تا شش ماه ادامه یافت. در پایان کار فرانسویان شکست خوردند.با شکست فرانسه در ۱۸۷۱ امپراتوری آلمان تشکیل گردید، باویر، ورتمبرگ و باد به اتحادیه آلمان شمالی پیوستند و پادشاه پروس ویلهلم اول به مقام امپراتوری رسید. امپراتوری ۲۵ دولت نامتساوی و همچنین سرزمین آلزاس و لورن را که از فرانسه جدا شده بود شامل می‌شد. [۱۱]
امپراتوری آلمان
امپراتوری آلمان (به آلمانی: Deutsches Reich) به کشوری گفته می‌شد که با تاجگذاری ویلهلم یکم، پادشاه پروس به عنوان قیصر آلمان، در تاریخ ۱۸ ژانویه ۱۸۷۱ شکل گرفت و با برکناری ویلهلم دوم از سلطنت در تاریخ ۹ نوامبر ۱۹۱۸، یعنی پس از پایان جنگ جهانی اول پایان پذیرفت.

به این قسمت از تاریخ، در منابع آلمانی امپراتوری دوم یا رایش دوم (به آلمانی: Zweites Reich) گفته می‌شود، زیرا که این دوران پس از امپراتوری مقدس روم و قبل از قدرت گیری نازیها (که به آن رایش سوم می‌گویند) در کشور آلمان رخ داده است.
تشکیل رایش توسط بیسمارک
با رشد ملی‌گرایی آلمانی (که از حالت مردم‌سالاری آن خارج شده بود)، توانست اتو فون بیسمارک، حکومتی بیشتر بر پایه قدرت و نفوذ بیش از اندازه پروس، تشکیل دهد. شکل‌گیری این امپراتوری، پس از سه پیروزی پی‌درپی، برای پروس صورت گرفت و عبارت بودند از، جنگ پروس و دانمارک، جنگ پروس و اتریش و بالاخره جنگ پروس و فرانسه.

از لحاظ دموکراتیک، این امپراتوری شکل گرفته از اتحاد آلمانی شمالی، یک حکومت فدرالی همراه با مجلسی به نام رایشز تاگ (Reichstag) بود که در عوض به طور رسمی، کابینه آن فقط توسط یک نفر به نام صدر اعظم (Kanzler) که خود بیسمارک بود، تشکیل و اداره می‌شد.
تشکیل این حکومت، هم‌زمان بود با رشد اصلاحات در ژاپن و ایتالیا که دقیقا در مسیر مشابه انجام گرفته بودند.

امپراتوری آلمان تا انقلاب نوامبر و تشکیل جمهوری وایمار ادامه پیدا کرد.
جنگ جهانی اول
جنگ جهانی اول (با نام‌های جنگ جهانگیر یکم، نخستین جنگ جهانی، جنگ بزرگ و جنگ برای پایان همه جنگ ها نیز شناخته می‌شود) یک نبرد جهانی بود که از ماه اوت ۱۹۱۴ تا نوامبر ۱۹۱۸  رخ داد. بدون هیچ زمینه کشمکشی، سربازان بسیاری برای جنگ تجهیز شدند و مناطق بسیاری درگیر جنگ شدند. پیش از این، هیچ وقت تلفات جنگی به این اندازه زیاد نبود. سلاحهای شیمیایی  برای نخستین بار در این جنگ استفاده شدند، برای نخستین بار، به طور انبوه مناطق غیرنظامی از آسمان بمباران شدند و نیز برای نخستین بار در این سده کشتار غیرنظامیان در سطحی گسترده در طول جنگ رخ داد. این جنگ بخاطر شیوه جنگی سنگری نیز معروف است.

جنگ جهانی اول از مهم‌ترین اتفاقات تاریخ بشر است و به طور مستقیم و غیر مستقیم نقش بزرگی در تعیین تاریخ قرن بیستم داشته‌است. این جنگ پایانی بر نظام‌های سلطنت مطلقه در اروپا را به همراه آورد و باعث انقراض چهار امپراتوری امپراطوری اتریش - مجارستان, آلمان و عثمانی و روسیه تزاری و سلسله‌های هوهنزولرن, هابسبورگ, عثمانی و رمانوف شد. همه این امپراتوری‌ها از زمان جنگ‌های صلیبی بر سر قدرت بودند.

اکثر تاریخ نویسان معتقدند که عدم موفقیت مذاکرات پس از جنگ و «معاهده ورسای» و تحمیل غرامت‌های بسیار به آلمان و دیگر دول شکست خورده باعث رشد فاشیسم در ایتالیا و نازیسم در آلمان و زمینهٔ آغاز جنگ جهانی دوم شد.

این جنگ همچنین کاتالیزوری برای انقلاب روسیه بود که بعدها جهان را تحت تأثیر قرار داد و از چین تا کوبا انقلاب‌های کمونیستی را دامن زد و از طرفی زمینهٔ تبدیل روسیه به یک ابرقدرت جهانی و آغاز جنگ سرد با آمریکا را دربر داشت.

در شرق نابودی امپراتوری عثمانی باعث پیدایش دولت جدیدی به نام «ترکیه» شد. در اروپای مرکزی دول جدیدی همچون چکسلواکی و یوگسلاوی زاده شدند و دولت لهستان مجدداً شکل گرفت.

جنگ عظیمی در اروپا بین آلمان، رهبر دول محور، و نیروهای متفقین به رهبری فرانسه و بریتانیا درگرفت. دول محور که عبارت بودند از امپراتوری آلمان به رهبری «قیصر ویلیام دوم» (۱۹۴۱ - ۱۸۵۹م)، و امپراتوری اتریش - مجارستان بلغارستان و امپراتوری عثمانی نیز به نفع آنها می‌جنگیدند. آلمان تا آن زمان قوی‌ترین قدرت نظامی جنگ محسوب می‌شد.

تا مدت هاهیچ یک از دو طرف نتوانستند به پیروزی کامل دست یابند و جنگ تا چهار سال بطول انجامید. پیش از پیروزی متفقین حدود ۱۰ میلیون نفر کشته شدند. پس از پایان این جنگ در سال ۱۹۱۹ و در کنفرانسی در پاریس «معاهده ورسای» امضا شد و غرامت‌های بسیار سنگینی بر بازندگان جنگ تحمیل شد.

آلمان و تحولات اروپا در آستانه جنگ اروپایی اول

وحدت آلمان در فاصله سالهای ۱۸۴۸ تا ۱۸۷۱ صورت گرفت و نتیجه جنگهایی بود که ویلهلم یکم پادشاه پروس به تحریک بیسمارک با اتریش و فرانسه  به راه انداخت. ویلهلم اول، پس از رسیدن به پادشاهی، بیسمارک را به نخست‌وزیری برگزید. اولین جنگ بین پروس و دانمارک بود که علت آن اختلاف بر سر دوک‌نشینهای شلسویگ، هلشتاین، لونبورگ بین پادشاه دانمارک و اتحادیه ایالتهای آلمانی بود. بیسمارک از دولت اتریش دعوت نمود تا با پروس در حل اختلاف بین اتحادیه ایالتهای آلمانی و دانمارک همراهی کند و از آنجا که هر دو کشور از کریستیان پادشاه دانمارک خواستند از انضمام شلسویگ به خاک خود چشم بپوشد، و پادشاه دانمارک به این امر راضی نشد آن دو کشور با ۹۰ هزار سپاه به دانمارک حمله نمودند. سپاهیان کریستیان به علت کمی نیروها شکست خوردند و او درخواست صلح نمود و سرانجام به موجب عهدنامه‌ای که در وین منعقد شد دانمارک رسماً از دوک‌نشینهای سه گانه چشم پوشید. پروس دوک‌نشین لونبورگ را تصرف کرد و اتریش ۱۵ میلیون مارک غرامت از آن دوک‌نشین گرفت و حکومت دو دوک‌نشین دیگر نیز بین دو دولت تقسیم شد.

بیسمارک پس از جنگ دانمارک درصدد بود بین پروس و اتریش نیز جنگی ایجاد کند، ولی برای احتیاط ابتدا با ناپلئون سوم امپراتور فرانسه دوست شد و او را راضی نمود تا در جنگ بین پروس و اتریش بیطرف بماند و سپس با ویکتور امانوئل دوم پادشاه ایتالیا بر ضد اتریش معاهده‌ای منعقد ساخت. پس از آن، اتریش را متهم ساخت که در حکومت هلشتاین از رعایت منافع مشترک دو دولت خودداری کرده‌است. همچنین موضوع تغییر وضع اتحادیه دولتهای آلمانی را پیش کشید و مجلس اتحادیه ایالتهای آلمانی به اتریش اعلان جنگ داد. جنگ سادو که آلمانیها آن را کونیگراتس می‌گویند نتیجه درگیری بین پروس و اتریش را مشخص نمود. بعد از آن دیگر اتریشی‌ها مقاومت جدی نکردند و در فردای جنگ سادو، فرانسو ژوزف درصدد برآمد با ناپلئون سوم صلح نماید. به موجب معاهده پراگ، ایالات شلسویک هولشتاین، هانور الکنرال، هس و فرانکفورت ضمیمه پروس گردید و پروس، که تا این زمان دو قطعه جداگانه بود، به یک مملکت تبدیل شد. بعد از این، بیسمارک با ممالک واقع در شمال رودماین در مورد تشکیل یک اتحادیه جدید به مذاکره پرداخت و این هیئت به اسم ممالک مجتمعه آلمان شمالی در ماه آوریل ۱۸۶۷ تشکیل گردید که شامل ۲۲ مملکت یعنی تمام ممالک آلمان به جز آلمان جنوبی (ممالک باویر و ورتامبرگ و گراندوشه باد)
جنگ فرانسه با آلمان

بیسمارک پس از غلبه بر اتریش درصدد به راه انداختن جنگ پروس با فرانسه بود. این جنگ دو علت داشت: اولاً اراده بیسمارک در تکمیل وحدت آلمان به وسیله منظم کردن ممالک جنوبی به ممالک مجتمعه شمالی که برای موفقیت در این امر لازم بود احساسات ضد پروسی را در ممالک جنوبی به وسیله احساسی قوی‌تر که کینه نسبت به فرانسه (دشمن ارثی) باشد از بین ببرد؛ ثانیاً دولت فرانسه نتوانست در موقع مساعد اقدامات لازم را انجام دهد و تظاهراتی جنگجویانه داشت. دولت فرانسه از بیسمارک قسمتی از اراضی باویر در ساحل رود رن و همچنین شهر مایانس را تقاضا نمود (پنجم اوت ۱۸۶۶) و چون بیسمارک جواب داد که این تقاضا در حکم جنگ است این تقاضا پس گرفته شد؛ ولی طولی نکشید که فرانسه در ۲۰ اوت الحاق فوری لوکزامبورگ و اجازه الحاق بلژیک را در موقع مساعد درخواست نمود و در مقابل: اولاً پروس را آزادی می‌داد که در آلمان جنوبی مثل آلمان شمالی آزادانه عمل کند، ثانیاً حاضر شد با پروس قرارداد تعرضی و تدافعی منعقد نماید. بیسمارک هم پیشنهادهای ناپلئون را فوراً با شاهان باویر و ورتمبرگ اطلاع داد و آنها خشمگین شده و قراردادهای نظامی با ویلهلم اول منعقد ساختند. بدین ترتیب، اهالی ایالتهای جنوبی آلمان هم نسبت به فرانسه بدبین شدند. لوکزامبورگ ملک شخصی پادشاه هلند بود و او راضی شد به ۹۰ میلیون فرانک آن را به فرانسه بفروشد؛ اما این خبر هیجانی در آلمان برانگیخت و بیسمارک پادشاه هلند را مجبور ساخت از فروش لوکزامبورگ خودداری نماید و سرانجام این موضوع در کنفرانس لندن مورد بررسی قرار گرفت. اختلاف دیگر بر سر سلطنت اسپانیا بود که در ۱۸۶۸ نام پرنس لئوپلد پسر عم پادشاه پروس به میان آمد و این امر هم موجب نگرانی فرانسه گردید. سرانجام درروز سه‌شنبه ۱۹ ژوئیه ۱۸۷۰ ناپلئون رسماً به دولت پروس اعلان جنگ داد و در دوم اوت جنگ آغاز شد و تا شش ماه ادامه یافت. در پایان کار فرانسویان شکست خوردند. به موجب عهدنامه فرانکفورت فرانسه مجبور شد آلزاس و لورن را به آلمان واگذار کند، یک میلیارد دلار غرامت بدهد و اجازه دهد آلمان استحکامات مهم فرانسه را تا زمان پرداخت غرامت در تصرف داشته باشد. شکست فرانسه در ۱۸۷۱ موجب تشکیل امپراتوری آلمان گردید، باویر، ورتمبرگ و باد به اتحادیه آلمان شمالی پیوستند و پادشاه پروس ویلهلم اول به مقام امپراتوری رسید. امپراتوری ۲۵ دولت نامتساوی و همچنین سرزمین آلزاس و لورن را که از فرانسه جدا شده بود شامل می‌شد. مجلس امپراتوری (رایشتاگ) با آراء عمومی انتخاب می‌شد و احزاب برجسته آن عبارت بودند از محافظه‌کاران، کاتولیکها، آزادیخواهان و سوسیالیستها. بیسمارک سیاست جهاد برای تمدن را در پیش گرفت و اصلاحاتی انجام داد.

انقلاب آلمان
انقلاب آلمان (یا انقلاب نوامبر) معمولاً به مجموعه‌ای از حوادث اطلاق می‌شود که در سال ۱۹۱۸ و ۱۹۱۹ اتفاق افتاد و به سرنگونی قیصر و تأسیس جمهوری وایمار  انجامید. همانند انقلاب فوریهٔ روسیه حزب سیاسی خاصی سوار بر موج اعتراضات نبود و شوراهای کارگری قدرت را در دست گرفتند. با این حال پس از مدتی انقلاب بیش‌تر دست چپی شد و این تا حدود زیادی به علت حضور نیروهای دست راستی فری‌کورپزها تحت رهبری دولت سوسیال دموکرات و سرکوب شورش اسپارتاکیستی توسط آن‌ها بود.

این انقلاب نیز همانند انقلاب روسیه در متن پایان جنگ جهانی اول اتفاق افتاد. قبول شکست توسط فرماندهٔ عالی، اریک لودندورف، به دامن زدن بحرانی سیاسی بدل شد که به قدرت‌خواهی شاهزاده ماکس فن بادن انجامید. گرچه توده‌ای‌ترین حزب کارگری، حزب سوسیال دموکرات، در دولت شرکت داشت اما این برای جلوگیری از وقوع شورش کافی نبود.

شورش از ۳ نوامبر ۱۹۱۸ با اعتراض چهل هزار ملوان آغاز شد. تا 8 نوامبر شورهای کارگران و سربازان اکثریت غرب آلمان را تسخیر کرده بودند و پایه‌های "جمهوری شورایی" را بنیان می‌ریختند. در 9 نوامبر قیصر ویلهلم برکنار شد و سلطنت آلمان رسما ملغی شد. حزب سوسیال دموکرات آلمان به همراه حزب سوسیال دموکرات مستقل آلمان (که چپ‌تر از اولی بود) دولت را تشکیل دادند.

ولی در اواخر دسامبر ۱۹۱۸ این اتحاد با جدایی حزب سوسیال دموکرات مستقل پایان یافت. نهایتا موج انقلابی جدیدی در ژانویه ۱۹۱۹ به رهبری اتحادیه اسپارتاکیست درگرفت. در پاسخ به این موج ره‌بر وفت سوسیال دموکرات‌ها فردریش ابرت از نیروی مسلح ناسیونالیست، فری‌کورپس، برای سرکوب شورش استفاده کرد. مهم‌ترین قربانیان این سرکوب ضدانقلابی ره‌بران کمونیست اتحادیه اسپارتاکیست یعنی کارل لیبکنخت و رزا لوکزامبورگ بودند که در ۱۵ ژانویه ۱۹۱۹ به قتل رسیدند.

انقلاب آلمان جمهوری ویمار را بنیان گذاشت و بعدها نازی‌ها از همین جمهوری ظهور کردند.

آلمان معاصر
جمهوری وایمار
جمهوری وایمار (به آلمانی: Weimarer Republik) به نظام حکومتی آلمان طی سالهای ۱۹۱۹ تا ۱۹۳۳ میلادی اطلاق می‌گردد. جمهوری وایمار در اصل اصطلاحی است که مورخان برای دوره تاریخی حدفاصل پایان جنگ جهانی اول تا روی کار آمدن حکومت نازیها در آلمان ابداع نموده‌اند. نام رسمی این نظام حکومتی، همانند دوره حکومتی پیش از آن، امپراتوری آلمان  (به آلمانی: Deutsches Reich) باقی می‌ماند. جمهوری وایمار اولین تلاش برای ایجاد مردم‌سالاری در آلمان بود که توسط سیاست‌مداران آلمانی در شهر وایمار مورد اجماع قرار گرفت.
علل شکل‌گیری

پس از شکست آلمان در جنگ جهانی اول، عهدنامه‌ای موسوم به معاهده ورسای بین آلمان و متفقین منعقد شد که طبق آن، آلمان می‌بایست ۱۲۳ میلیارد مارک غرامت بپردازد، نیروهای نظامی‌اش از حد معینی بیشتر نشوند و قسمت‌هایی از امپراتوری آلمان (رایش اول) به دست نیروهای متفق از آلمان جدا شد.
تاریخچه

جمهوری وایمار، که پس ازفروپاشی نظام سلطنتی و فرار ویلهلم دوم به هلند در پایان جنگ جهانی اول به نام رایش و ریاست جمهوری سوسیال دموکراتی به نام فردریش ابرت تاسیس شد، نخستین دولت دموکراتیک در کشور آلمان بود. در سال ۱۹۱۹ اعضای مجلس ملی آلمان به نام رایشس‌تاگ، که غالبا چپ میانه‌رو و جانبدار نظام فدرال و آزادی بی قید و شرط همهٔ احزاب و مطبوعات بودند، برای تدوین قانون اساسی در وایمار (مشهور به شهر گوته و شیلر) گرد آمدند. در این قانون حقوق و تکالیف آلمانی‌ها بر اساس لیبرالیسم روشنگری و تامین آزادی‌های فردی تعیین شد.
فروپاشی

در سال ۱۹۲۹ هم‌زمان با بحران اقتصادی جهانی، کمک‌های خارجی قطع شد. بسیاری از صنایع به تعطیلی کشیده شدند و تورم به نحو فزاینده‌ای افزایش یافت و رقم بیکاران به ۲.۸ میلیون نفر رسید. هم‌زمان با این رخدادها، نارضایتی عمومی افزایش یافت. با توجه به این‌که شرایط سنگین عهدنامه ورسای، تورم جهانی و قطع کمک‌های هنگفت آمریکا در اواخر جمهوری وایمار عرصه را بر طبقهٔ متوسط تنگ کرد و باعث بیکاری و فقر خیل عظیمی از مردم شد، بنا به گزارش زونت هایمر، در سال ۱۹۳۲ لیبرالیسم وایماری برای اکثر جوانان مرده بود. در سال ۱۹۲۱ این نارضایتی‌ها از حد اظهار عقاید فراتر رفت. ارتسبرگر، امضا کنندهٔ قرارداد ورسای و پس از او، راتناو، وزیر امور خارجه آلمان ترور شدند. همهٔ تنگناها و مشکلات اقتصادی به پای دموکراسی و کثرت عقاید نوشته می‌شد. پس از مرگ ابرت در ۱۹۲۵، هیندربورگ کهنسال به ریاست جمهوری انتخاب شد و زیر فشار اطرافیان آدولف هیتلر را به صدراعظمی انتخاب کرد. با به قدرت رسیدن هیتلر در ۱۹۳۳ عمر کوتاه جمهوری وایمار به پایان رسید.

آلمان نازی
در انتخابات سال ۱۹۳۲ حزب ناسیونال سوسیالیست به رهبری آدولف هیتلر حائز اکثریت آرا شد. در ۱۹۳۳ جمهوری وایمار سقوط کرد. آلمان نازی با حمله به لهستان در اوت ۱۹۳۹، جنگ جهانی دوم را آغاز کرد؛ که با شکست آلمان و متحدانش در ۱۹۴۵ پایان یافت.[۵]
تقسیم آلمان

پس از جنگ، متفقین آلمان را میان خود تقسیم کردند. در سال ۱۹۴۹، جمهوری‌های آلمان شرقی و آلمان غربی شکل گرفتند. آلمان غربی به سرعت به سوی صنعتی شدن حرکت کرد[۵]، و آلمان شرقی برای جلوگیری از فرار مردم به آلمان غربی، دیوار برلین را بنا نهاد.
اتحاد دو آلمان

با فروپاشی شوروی، در آلمان شرقی، اریش هونکر استعفا داد و اگون کرنتس به جای او نشست. کرنتس مرزها را باز کرد و دیوار برلین را تخریب نمود. در آلمان غربی نیز، هلموت کهل صدراعظم وقت، خواستار الحاق دو آلمان شد. در اوت ۱۹۹۰، جمهوری فدرال آلمان با اتحاد دو آلمان رسما اعلام موجودیت کرد.[۵]

یکی از اصلی‌ترین مشکلات آلمان پس از فروپاشی شوروی که کماکان نیز ادامه دارد، فعالیت‌های نژادپرستانه نئونازی‌هاست. از جمله صدراعظمهای اخیر آلمان، می‌توان گرهارد شرودر و آنگلا مرکل را نام برد.[۵]

پانویس

   1. ↑ http://de.wikipedia.org/wiki/Geschichte_Deutschlands
   2. ↑ تاریخ تمدن ویل دورانت؛ جلد سوم (قیصر و مسیح)؛ مترجمان حمید عنایت، پرویز داریوش، علی اصغر سروش؛ چاپ دوم (۱۳۶۷)؛ صفحه ۵۶۴
   3. ↑ اطلس تاریخی جهان؛ کالین مک ایودی؛ ترجمه فریدون فاطمی؛ نشر مرکز؛ چاپ دوم ۱۳۶۷؛ صفحه ۱۵۱
   4. ↑ اطلس تاریخی جهان؛ کالین مک ایودی؛ ترجمه فریدون فاطمی؛ نشر مرکز؛ چاپ دوم ۱۳۶۷؛ صفحه ۲۱۵

   5. ↑ ۵٫۰ ۵٫۱ ۵٫۲ ۵٫۳ ۵٫۴ ۵٫۵ ۵٫۶ ۵٫۷ ۵٫۸ عباس جعفری. «بخش سوم، گیتاشناسی کشورها». گیتاشناسی نوین کشورها. چاپ سوم، تهران: انتشارات گیتاشناسی، ۱۳۸۷، ۴-۱۴۳-۳۴۲-۹۶۴-۹۷۸، ‏صفحه ۷۳.

   6. ↑ http://en.wikipedia.org/wiki/Holy_Roman_Empire
       7. ↑ http://en.wikipedia.org/wiki/History_of_Germany
   8. ↑ http://fa.wikipedia.org/wiki/ویلهلم_یکم


منابع

    * Majd Mohammad Gholi . ۲۰۰۳ The Great Famine and Gencide in Persia ۱۹۱۷-۱۹۱۹, University press of America
    * Aronson, Theo. The Kaisers. London: Cassell, 1971.
    * Blackbourn, David and Eley, Geoff. The Peculiarities Of German History: Bourgeois Society and Politics In Nineteenth-Century Germany. New York: Oxford University Press, 1984 ISBN 0-19-873058-6.
    * Craig, Gordon. Germany: 1866-1945, Oxford : Clarendon Press, 1978 ISBN 0-19-822113-4.
    * Wikipedia-Autoren, "Heiliges Römisches Reich," Wikipedia, Die freie Enzyklopädie, http://de.wikipedia.org/wiki/Heiliges_R%C3%B6misches_Reich (بازبینی ۲۰ فوریه ۲۰۰۶).
    * Wikipedia contributors, "Holy Roman Empire," Wikipedia, The Free Encyclopedia, http://en.wikipedia.org/wiki/Holy_Roman_Empire (بازبینی ۲۰ فوریه ۲۰۰۶).

    * First World War.com «تاریخ چند رسانه‌ای جنگ جهانی اول»
    * ارتش بریتانیا در جنگ جهانی اول
    * جنگ جهانی اول، جنگ‌ها و نبردها
    * دانشنامه جنگ جهانی اول
    * اسناد بایگانی جنگ جهانی اول
    * ارتش آلمان در جنگ جهانی اول

    * An overview of the German Revolution
    * Three texts on the German Revolution
    * Library of materials on the German Revolution
    * Abraham, David The Collapse of the Weimar Republic: Political Economy and Crisis (2nd. Edition) New Jersey; Holmes & Meier Publishers, 1986 ISBN 0-8419-1084-7.
    * Bracher, Karl Dietrich Die Aufloesung der Weimarer Republik; eine Studie zum Problem des Machtverfalls in der Demokratie Villingen: Schwarzwald, Ring-Verlag, 1971.

    * زبان اصالت در ایدئولوژی آلمانی؛ تئودور آدورنو؛ سیاوش جمادی؛ مقدمه مترجم؛ نشر ققنوس، ۱۳۸۵

تاریخ ژاپن

تاریخ ژاپن شامل تاریخ رشته جزیره‌های ژاپن و مردم ژاپن می‌شود و از دوران پیش از تاریخ، تا تاریخ نوین این کشور را به عنوان یک دولت-ملت در بر می‌گیرد. نخستین ارجاع شناخته‌شده نوشتاری به ژاپن در قرن اول میلادی و در مجموعه متن‌های چینی بیست و چهار تاریخ دیده می‌شود. با این حال شواهد حاکی از آن است که بشر از اواخر دوران پارینه‌سنگی در جزیره‌های ژاپن زندگی می‌کرده است.[۱] در پایان آخرین عصر یخبندان ژاپن از طریق خشکی با قاره اوراسیا پیوند داشت. آب شدن یخ‌ها باعث جدا شدن جزیره‌های ژاپن از خشکی‌های قاره اوراسیا شد.[۲]
پیش از تاریخ
پارینه‌سنگی
آغاز دوران پارینه سنگی در ژاپن را بین ۱۰۰٬۰۰۰ تا ۳۰٬۰۰۰ سال پیش از میلاد  در نظر گرفته‌اند. با این حال در میان صاحب‌نظران، نقطه شروع ۳۵٬۰۰۰ سال پیش از میلاد، بیش از دیگر تاریخ‌ها مورد توافق قرار گرفته است.[۳] هر گونه ادعای حضور انسان قبل از این تاریخ مناقشه‌برانگیز قلمداد می‌شود.[۴] قدیمی‌ترین استخوان‌هایی که از انسان یافت شده، متعلق به ۱۴٬۰۰۰ تا ۱۸٬۰۰۰ سال قبل است. محل این کشف در هاماماتسو در شیزواوکا است.[۵] این دوره همزمان با به انتها رسیدن آخرین عصر یخبندان به پایان رسید. جوامع در این دوره شکارچی-گردآورنده (Hunter-gatherer) بوده‌اند. آن‌ها با فناوری ابتدایی آتش‌افروزی آشنا بوده و در غارها و پناهگاه‌های سنگی زندگی می‌کرده‌اند.[۶] آن‌ها در جستجوی غذا و به دنبال گله‌های چهارپایان به سرزمین ژاپن وارد شدند.[۷]  ویژگی خاص دوران پارینه سنگی ژاپن در این است که بعضی از قدیمی‌ترین سنگ‌های صیقل‌خورده و سنگ‌های آسیاب جهان در حفاری‌های مربوط به آن یافت شده است.[۸] هیچ ظرف سفالی که به پیش از دوران میان‌سنگی متعلق باشد در ژاپن پیدا نشده است. فشار حاصل از افزایش جمعیت و نیاز به ذخیره‌سازی غذا، باعث آغاز ساخت سفالینه‌ها در دوره جومون شد.[۹]
دوره جومون
دوره جومون به فاصلهٔ زمانی سال‌های ۱۴٬۰۰۰ ق.م. تا ۳۰۰ ق.م. گفته می‌شود. اولین نشانه‌های تمدن و الگوهای با ثبات زندگی در ۱۴٬۰۰۰ پیش از میلاد در فرهنگ جومون ظاهر شد که ویژگی آن روش زندگی نیمه‌مستقر مختص به دوران میان‌سنگی و نوسنگی، شکار دسته‌جمعی، عدم پرورش حیوانات اهلی، آلاچیق‌های بدوی و کشاورزی ابتدایی بود.[۱۰] بعضی از قدیمی‌ترین نمونه‌های باقیمانده از کوزه‌گری دوران کهن، در ژاپن پیدا شده است.[۱۱] ترکیب جومون در ژاپنی به معنی الگوهای ریسمانی است. این نامی است که شرق‌شناس آمریکایی ادوارد اس. مورس [۱۲] از روی نقش و نگار ظرف‌های سفالی به این دوره داد. این علامت‌ها و نقش‌ها بر اثر سایش تکه چوب‌هایی پیچیده در ریسمان به وجود آمده بود.[۱۳] در این دوره استفاده از تیروکمان تا بدانجا پیشرفت کرد که شکار پرندگان به امری عادی بدل شد و فن ماهیگیری نیز بهبود پیدا کرد.[۱۴] شواهد زبان‌شناختی و فرهنگی، در کنار ظاهر فیزیکی بخشی از جمعیت این کشور، احتمال چندگانه بودن خاستگاه مردم ژاپن و پیوند ژنتیکی با بومیان قارهٔ آمریکا را تقویت می‌کند. قوم آینو به انسان‌های دوره جومون شباهت بسیار دارند و گروهی که بعدها از طریق کشورهای آسیایی، به ویژه کره و چین، وارد خشکی‌های ژاپن شدند و بخش عمده جمعیت این سرزمین را تشکیل می‌دهند، شبیه به نیاکان یایویی خود هستند. [۱۵]
دوره یایویی
دوره یایویی از حدود سال ۵۰۰ قبل از میلاد تا سال ۳۰۰ میلادی را شامل می‌شود.[۱۶] فرهنگ مردم جومون هنوز در نقاط مختلف ژاپن در حال توسعه بود که عصر جدید یایویی در کیوشو آغاز شد.[۱۷] یایویی نام خود را از منطقه‌ای در همسایگی توکیو گرفته است که باستان‌شناسان  برای اولین بار آثار و دست‌ساخته‌های بشری مربوط به این دوران را از خاک آن بیرون کشیده‌اند. کار با آهن‌آلات از همان آغاز نیز جزو خصوصیات این فرهنگ بود که خود در نتیجهٔ مهاجرت حاصل آمده بود. در اواخر دوره یایویی، جمعیت بسیاری از سرزمین کره به خاک ژاپن مهاجرت کردند و با خود فناوری کشاورزی و روش‌های فلزکاری را به این جزیره معرفی کردند.[۱۸] کشت متمرکز برنج در شالیزار و نوع جدیدی از کوزه‌گری از ویژگی‌های دوره یایویی به شمار می‌رود. در این دوره به پرورش خوک و در مقیاس کمتر مرغ و خروس پرداختند.[۱۹] فرهنگ یایویی به سرعت در سرزمین اصلی هون‌شو گسترش پیدا کرد و با فرهنگ بومی جومون درآمیخت.[۲۰]  خاستگاه فرهنگ یایویی به طور کامل مشخص نیست. در سال‌های اخیر، باستان‌شناسان بیشتری مشغول مطالعه تطبیقی اشیای متعلق به این دوره با بازمانده آثار دوران اولیه سلطنت دودمان هان در چین شدند و نتیجه بررسی‌های آنان حاکی از شباهت جمجمه و اعضای بدن مردم یایویی با اهالی جیانگ‌سو بوده است.[۲۱]
دوران باستان
دوره کوفون
دوره کوفون از حدود سال ۲۵۰ تا سال ۵۳۸ میلادی به درازا کشید.[۲۲] کوفون به معنای گورپشته (تومولوس tumulus) است و دلیل این نام‌گذاری، وجود گورپشته‌های بزرگی است که از آن دوران بر جای مانده است.[۲۳] گورپشته‌ها شکل‌های مختلفی داشتند که ساده‌ترین‌شان دایره و چهارگوش و متمایزترین آن‌ها به شکل سوراخ کلید بود.[۲۴] کوفون‌ها بین قرن‌های سوم تا هفتم میلادی برای به خاک سپردن مردگان طبقه مسلط جامعه ساخته شدند.[۲۵] به طور معمول، دوره کوفون به سبب تفاوت‌های فرهنگی آن از دوره آسوکا بازشناخته می‌شود. دوره کوفون با فرهنگی مبتنی بر آیین شینتو که پیش از آیین بودایی وجود داشت شناخته می‌شود. از آغاز و میانه‌های دوره کوفون هیچ تاریخ ضبط شده‌ای به جای نمانده است.[۲۶] کتاب‌های کوجیکی (۷۱۳) و نیهون‌شوکی (۷۲۰) سال‌ها بعد به این برهه از تاریخ پرداخته‌اند.[۲۷] در دوره کوفون، ارتش‌های ایالتی پرتوانی پیرامون قبایل قدرتمند شکل گرفت و سیاستی حکومتی تحت عنوان سیاست یاماتو بر نارا، که آن زمان یاماتو خوانده می‌شد، و بخش‌هایی از شرق استان اوساکا  حاکم شد. سیاست یاماتو بر سرکوب قبایل و تصاحب زمین‌های کشاورزی آنان استوار بود و با چنین روش‌هایی نفوذ خود را بر مناطق غربی ژاپن حفظ می‌کرد. در طول دوره کوفون جامعه‌ای به غایت اشرافی با حاکمانی ارتش‌سالار گسترش پیدا کرد.[۲۸] حاکمان ژاپن در این دوران، از دربار چین درخواست عنوان سلطنتی کردند.[۲۹]
دوره آسوکا
دوره آسوکا از سال ۵۳۸ تا سال ۷۱۰ میلادی را در بر می‌گیرد. گاه از دوره آسوکا و دوره کوفون با عنوان مشترک دوره یاماتو نیز نام می‌برند، چرا که در هر دوی این زمان‌ها، امور امپراتوری با مرکزیت نارا، که در آن هنگام یاماتو نام داشت و نام خاندان قدرتمند حاکم نیز بود[۳۰]  اداره می‌شد. حاکمیت یاماتو که با به هم پیوستن شماری از خاندان‌های نیرومند بر گرد کانون پادشاهی کشور شکل گرفته بود، در دوره آسوکا رشد و نمو بسیاری کرد و سران محلی یاماتو در جایگاهی قرار گرفتند که دودمان امپراتوری را شکل می‌داد. هنگامی که حاکمیت یاماتو با سرکوب قبایل مبادرت به تصرف زمین‌های کشاورزی آنان کرد نام یاماتو مترادف با نام ژاپن شد.[۳۱]  دوره آسوکا همچنین به علت دگرگونی‌های چشمگیر هنری، اجتماعی و سیاسی آن که ریشه در اواخر دوره کوفون داشت و در عین حال از آیین تازه بودایی نیز بسیار متاثر شده بود، شناخته می‌شود. در آغاز این دوره آیین بودایی از باکجه، در شبه جزیره کره، به سرزمین ژاپن معرفی شد. این آیین از سوی طبقه حاکم پذیرفته شد و شروع به رشد کرد.[۳۲] در قرن پنجم و ششم در همین دوره آیین کنفوسیوس و تائوئیسم نیز به سرزمین ژاپن راه پیدا کرد. باورهای تائوئیستی در نهایت با آیین‌های شینتو و بودایی در هم آمیخت و منجر به پایه‌گذاری مناسکی تازه شد. تغییرات سیاسی در دوره آسوکا بر اساس الگوی چینی بود و نیز خط چینی برای نگارش زبان ژاپنی، که به نظر می‌رسد پیش از آن دبیره بومی نداشت، برگزیده شد.[۳۳]
دوره نارا
دوره نارا سال‌های ۷۱۰ تا ۷۹۴ میلادی را شامل می‌شود.[۳۴] دوره نارا از هنگامی آغاز شد که ملکه گِم‌مه‌ی پایتخت خود را هی‌جوکیو قرار داد که نام قدیم نارا بود.[۳۵] این دوره مصادف با تقویت حکومت ژاپن بود. ژاپن روابط دوستانه‌ای با پادشاهی کره‌ای سیلا و روابطی رسمی با امپراتوری چین داشت. نارا از شهر «چنگ‌آن» (شی‌آن امروزی) که پایتخت امپراتوری تانگ در چین بود الگوبرداری می‌کرد.[۳۶]  ژاپن هر بیست سالی یک مرتبه نمایندگان سیاسی خود را به دربار تانگ اعزام می‌کرد. دانشجویان بسیاری برای یادگیری به چین فرستاده می‌شدند و راهبان چینی نیز برای آموزش آیین بودایی به ژاپن سفر می‌کردند.[۳۷] در این دوره بخش بزرگی از جامعه ژاپن پیرامون روستاها شکل گرفته بود و خوی کشاورزی داشت.[۳۸] بیشتر روستاییان پیرو آیین شینتو بودند و روح طبیعت و ارواح گذشتگان را ستایش می‌کردند. اما طبقات بالاتر جامعه خود را با الگوهایی که از چین می‌آمد منطبق می‌کردند.[۳۹] این گروه نحوهٔ نگارش زبان چینی (کانجی‌ها) را می‌آموختند و به آیین بودایی گرایش داشتند. شهر پایتخت در این دوران به نماد تثبیت آریستوکرات‌های ژاپن تبدیل شد.[۴۰]  آیین بودایی صمیمانه از سوی امپراتور پذیرفته شد. امپراتور و اطرافیان او باور داشتند که بودیسم نهادهای جامعه ژاپن را استحکام می‌بخشد. امپراتور دستور ساخت معبد تودای‌جی را داد و به گسترش این آیین همت گماشت.[۴۱]  هرچند این تلاش‌ها سبب نشد تا آیین بودایی تبدیل به دین رسمی مردم گردد، اما جایگاه امپراتور و خانواده او را در میان مردم بالاتر برد. تلاش متمرکز دربار امپراتوری برای ضبط و مستند کردن تاریخ، سبب پیدایش اولین آثار ادبی ژاپن شد. آثار مهمی همچون کوجیکی و نیهون‌شوکی، در دوره نارا نوشته شده‌اند. این آثار طبیعتی سیاسی داشتند و در جهت توجیه برتری و تقویت بنیان امپراتوری بودند.[۴۲]
دوره هِی‌آن
دوره هِی‌آن فاصله زمانی سال‌های ۷۹۴ تا ۱۱۸۵ میلادی را در بر می‌گیرد.[۴۳]  با دوره هِی‌آن دوران تاریخ باستانی ژاپن به پایان می‌رسد و عصر فئودالی آغاز می‌شود. نام این دوره از پایتخت آن «هِی‌آن‌کیو» می‌آید که به معنای صلح و آرامش است. «هِی‌آن‌کیو» امروز کیوتو نامیده می‌شود.[۴۴] از دوره نارا به بعد، قدرت واقعی هیچگاه در دستان امپراتور نبود و سران نظامی (شوگون‌ها) و نجبای دربار اقتدار حقیقی را در دست داشتند. خاندان فوجی‌وارا قدرتمندترین خانواده در دوره هِی‌آن بود.[۴۵] این خاندان برای چندین قرن از طریق ازدواج با اعضای خانواده امپراتور و با تصرف مقام‌های مهم سیاسی، صحنه سیاسی کشور را اداره می‌کرد. خاندان فوجی‌وارا برای تثبیت قدرت خود ناچار بود که طبقات نظامی را تقویت کند و اینچنین بود که آرام آرام نظامی‌ها به دربار راه یافتند و طبقه سامورایی ظهور کرد. در نیمه دوم قرن دوازدهم ، توان خاندان فوجی‌وارا رو به افول گذاشت و قدرت سیاسی به زمین‌داران نظامی در استان‌ها منتقل شد.[۴۶]  با تضعیف خاندان فوجی‌وارا آشفتگی‌هایی در نظام سیاسی کشور پدیدار شد. بسیاری از زمین‌داران برای حفاظت از اموال خود شروع به استخدام سامورایی‌ها کردند و این گونه بود که طبقه نظامی، به ویژه در شرق ژاپن، به نفوذ و اقتداری روزافزون دست یافت.[۴۷] در این دوران بودیسم، تائوئیسم و آیین بودایی، به ویژه شاخه مهایانه آن، گسترش بیشتری پیدا کرد. هر چند که زبان چینی زبان رسمی دربار بود، اما معرفی سیستم هجانمای کانا که هیراگانا و کاتاکانا از آن ریشه گرفت، سبب پیشرفت روزافزون ادبیات ژاپنی شد.[۴۸]
دوران فئودالی

دوره فئودالی ژاپن از قرن دوازده تا قرن هفده میلادی به طول انجامید و در طی آن قدرت واقعی در دست امیران طایفه‌های منطقه‌ای (دای‌میوها) و سرداران نظامی (شوگون‌ها) بود. امپراتور تنها بر حسب ظاهر حاکم کشور بود و در عمل قدرتی نداشت.[۴۹]
دوره کاماکورا
دوره کاماکورا از سال ۱۱۸۵ تا ۱۳۳۳ میلادی را در بر می‌گیرد. در سال ۱۱۸۵ میناموتونو یوریتومو پس از شکست طایفه رقیب، عنوان سردار یا شوگون را در سال ۱۱۹۲ از امپراتور ژاپن دریافت کرد.[۵۰] یوریتومو پس از آن در شهر کاماکورا استبداد نظامی کاماکورا یا باکوفو (幕府, bakufu) را پایه گذاشت.[۵۱]  در دوره کاماکورا، ژاپن وارد «قرون وسطای» هفتصد ساله‌ای شد که در آن امپراتور، دربار و حکومت مرکزی سنتی تبدیل به نهادهایی تشریفاتی شدند و جنگ‌سالاران و زمین‌داران بزرگ، قدرت را در دست گرفتند.[۵۲] موضوع‌های قضایی، نظامی و مدنی به دست جنگ‌آوران آریستوکرات (طبقه بوشی، Bushi) اداره می‌شد و قدرتمندترین کاست در میان آنان، حاکمان واقعی جامعه، یعنی شوگون‌ها بودند. پادشاه همچنان بر جای خود بود اما این حکم شوگون بود که اجرا می‌شد.[۵۳] حادثه تکان‌دهنده در این دوره، حمله مغول بود. مغول‌ها دو بار در سال‌های ۱۲۷۴ و ۱۲۸۱ با تکنولوژی برتر دریایی و تسلیحاتی به جزیره کیوشو در جنوب غربی ژاپن حمله کردند و هر بار توفان شدید و نیز نقصی در طراحی کشتی، لشگر مهاجم را از رسیدن به پیروزی بازداشت.[۵۴][۵۵] توفان شدیدی که کشتی مهاجمان را در هم کوبید، باد خداوندی یا کامی‌کازه نامیده شد.[۵۶]  پیامد سال‌ها تدارک نظامی به منظور جنگ با مغولان برای حکومت کاماکورا مصیبت‌آمیز بود. بسیاری از وفادارانی که برای پاسداری از حکومت جنگیده بودند، اینک در انتظار پاداش بودند و برآورده کردن این خواسته از توان حاکمان خارج بود.[۵۷] این موضوع به فروپاشی حکومت کاماکورا کمک کرد.[۵۸] در سال ۱۳۳۳ هواداران امپراتور گودای‌گو در یک جنگ داخلی حکومت کاماکورا را ساقط کردند.[۵۹]
دوره موروماچی
دوره موروماچی به طور تقریبی فاصله سال‌های ۱۳۳۶ تا ۱۵۷۳ میلادی را در بر می‌گیرد. این دوره با نام دوره آشی‌کاگا یا موروماچی باکوفو نیز شناخته می‌شود. ویژگی دوره موروماچی استبداد نظامی شوگون‌ها بود.[۶۰] در دوران تجدید حیات کن‌مو، امپراتور گودای‌گو تلاش کرد با به کار گماردن نجبای دودمان امپراتوری، حکومتی غیر نظامی و سلطنتی حقیقی[۶۱] بر پا کند. تلاش امپراتور گودای‌گو به نتیجه نرسید و آشی‌کاگا تاکااوجی قدرت را در دست گرفت.[۶۲] او در سال ۱۳۳۸ خود را فرمانده کل یا شوگون خواند و شهر نارا را به عنوان پایتخت برگزید. این دوره در سال ۱۵۷۳ هنگامی که آخرین شوگون عصر موروماچی از کیوتو پایتخت کشور بیرون رانده شد، به پایان رسید.[۶۳] سال‌های آغازین این دوران (۱۳۳۶-۱۳۹۲) به سبب دوپاره بودن دربار پادشاهی، با نام دوره نان‌بوکو-چو یا دوره دربار شمالی و جنوبی نیز شناخته می‌شود.[۶۴] همچنین از سال ۱۴۶۷ تا پایان این دوره تاریخی را دوره سن‌گوکو یا دوره جنگ‌های داخلی ژاپن نیز می‌نامند.[۶۵] در سال ۱۵۴۳ یک کشتی پرتغالی که به سمت آب‌های چین  می‌رفت، راه خود را گم کرده و به کرانه‌های ژاپن رسید. با معرفی سلاح‌های آتشین از سوی پرتغالی‌ها، تحولات شگرفی در جنگ داخلی ژاپن پدیدار شد. در سال‌هایی که از پی می‌آمد، بازرگانان هلندی، انگلیسی و اسپانیایی و میسیونرهای یسوعی هم از راه رسیدند. به این ترتیب دین تازه مسیحیت نیز در کنار آیین شینتو که با نسخه‌برداری از مراسم مقدس آیین فراگستر بودایی توجه دوباره مردم را به خود جلب کرده بود، آرام آرام راه خود را در جامعه ژاپن می‌گشود.[۶۶]
دوره آزوچی-مومویاما
دوره آزوچی-مومویاما از حدود سال‌های ۱۵۶۸ تا ۱۶۰۰ میلادی را شامل می‌شود. این دوره در پایان جنگ‌های داخلی ژاپن آغاز شد. در این دوره یک بار دیگر ژاپن تحت یک فرماندهی واحد سیاسی قرار گرفت و ثبات و همبستگی به این کشور بازگشت.[۶۷] اودا نوبوناگا کوشید تا از لحاظ سیاسی کشور را یکپارچه کند و پس از مرگش جانشین او تویوتومی هیده‌یوشی به این آرزو جامه عمل پوشاند.[۶۸] عنوان دوره آزوچی-مومویاما از نام قصرهای این دو تن گرفته شده است.[۶۹] هنگامی که هیده‌یوشی از کار یکپارچه کردن ژاپن فارغ شد، در پی کشورگشایی برآمد.[۷۰] هیده‌یوشی در آغاز به کشور کره حمله کرد. هدف او تصرف کره، چین و هندوستان بود.[۷۱] با این حال او در نبرد اول خود شکست خورد و جنگ دوم را تنها با هدف کین‌خواهی آغاز کرد.[۷۲] در نبرد دوم نیز هیده‌یوشی موفق نبود و پس از دو بار ناکامی بر علیه نیروهای متحد کره و چین و به دنبال مرگ وی، نیروهایش در سال ۱۵۹۸ از شبه جزیره کره عقب‌نشینی کردند.[۷۳]  هیده‌یوشی در بستر مرگ شورایی پنج نفره از قدرتمندترین فرمانده‌هان خود تشکیل داد. این شورا می‌بایست اداره کشور را تا به سن قانونی رسیدن پسر خردسال او به عهده بگیرد. یکی از اعضای این شورای پنج نفره توکوگاوا ایه‌یاسو بود. توکوگاوا در نبرد سکی‌گاهارا (۱۶۰۰) بر دای‌میوهای بخش غربی پیروز شد و به دوران هیده‌یوشی و بخت جانشینی فرزند او پایان داد.[۷۴]
دوره ادو
دوره ادو بخشی از تاریخ دوران پیشامدرن ژاپن است که از سال ۱۶۰۳ تا ۱۸۶۸ میلادی را در بر می‌گیرد. این دوره همچنین با نام دوره توکوگاوا نیز شناخته می‌شود.[۷۵] در دوران شگون‌سالاری توکوگاوا دیگر رقیبی برای جنگسالاران و طبقهٔ بوشی (bushi) باقی نمانده بود.[۷۶] در پایه‌گذاری شوگون‌سالاری توکوگاوا، توکوگاوا ایه‌یاسو بیشترین بهره را از تلاش‌های اودا نوبوناگا و تویوتومی هیده‌یوشی برد و حکومتی را سامان داد که پانزده نسل قدرت را در اختیار داشت.[۷۷] او مرکز فرمانروایی خود را ادو (توکیوی امروزی) قرار داد.[۷۸] در این دوره کشور در میان دویست دای‌میو  تقسیم شده بود. توکوگاوا دستور به اتحاد دای‌میوها با دولت مرکزی داد و در مقابل به آن‌ها اجازه داد تا با میزان بالایی از خودمختاری قلمرو خود را اداره کنند.[۷۹]  شوگون‌سالاران ادو تحت عنوان تجمل‌ستیزی قانون‌هایی را بر علیه مدل مو، لباس و آویزه‌های اضافی به تصویب رساندند. آن‌ها افراد معمولی را به گروه‌های پنج نفری تقسیم کردند و برای رفتار هر شخص، تمام اعضای گروه را پاسخ‌گو دانستند.[۸۰] ایه‌یاسو با رعایت جانب احتیاط، دادوستد با خارجیان را تشویق می‌کرد.[۸۱] آغاز دوره ادو همزمان با آخرین دهه از دوره تجاری نان‌بان بود و رابطه تجاری و مذهبی با قدرت‌های اروپایی قوی‌تر از همیشه بود. در این زمان استبداد نظامی توکوگاوا با مشکل تازه‌ای به نام مسیحیت روبرو شد و در صدد کنترل دای‌میوهای مسیحی و روابط تجاری آن‌ها با اروپایی‌ها برآمد.[۸۲] رفته‌رفته تجارت خارجی با محدودیت‌های بیشتری روبرو شد و سرانجام سیاست ساکوکو (بستن مرزها) اعمال شد.[۸۳] در سال‌های پایانی این دوره که به نام باکوماتسو شناخته می‌شود، دریادار متیو پری با چهار کشتی جنگی وارد خلیج ادو شد و نظام سیاسی شوگون‌ها را دچار آشفتگی کرد.[۸۴] دوره ادو با آغاز اصلاحات مِی‌جی به پایان رسید.
دوران نوین
دوره مِی‌جی
دوره مِی‌جی دورانی چهل‌وپنج ساله از تاریخ ژاپن را در بر می‌گیرد که در آن امپراتور مِی‌جی (۲۳ اکتبر ۱۸۶۸ تا ۳۰ جولای ۱۹۱۲) قدرت را در دست داشت.[۸۵] دوره تجدید حیات مِی‌جی  زنجیره‌ای از رویدادها بود که به دگرگونی‌های عظیمی در ساختار سیاسی و اجتماعی ژاپن منجر شد. در این هنگام، سیاست انزوای شوگون‌سالاران بیش از دو قرن به طول انجامیده بود.[۸۶] ویلیام دوم پادشاه هلند در نامه‌ای از ژاپن خواست تا درهایش را به روی جهان باز کند. شگون‌سالاری توکوگاوا این درخواست را رد کرد.[۸۷] در ۸ جولای ۱۸۵۳ ناوگان دریایی آمریکا به فرماندهی متیو پری وارد خلیج توکیو شد و خواستار برقراری ارتباط تجاری ژاپن با جهان غرب شد. با امضای عهدنامه کاناگاوا در سال بعد، عصر تازه‌ای در تاریخ ژاپن آغاز شد.[۸۸] در ۳ فوریه ۱۸۶۷ موتسوهیتو در سن پانزده سالگی جانشین پدر شد و دوران امپراتوری مِی‌جی آغاز گردید. در طول این دوره، ژاپن به سوی مدرن‌گرایی حرکت کرد. سرآغاز این اصلاحات سوگندنامه‌ای پنج‌ماده‌ای بود که در ۷ آوریل ۱۸۶۸  و در هنگام تاج‌گذاری امپراتور مِی‌جی اعلام شد. این سوگندنامه هدف از دگرگونی‌های دوران امپراتور مِی‌جی را برپایی شورای مشورتی و دخالت همه طبقات در اداره امور مملکتی عنوان کرد و بنیانی قانونی برای مدرن‌سازی ژاپن بنا نهاد.[۸۹] با وجود مخالفت‌ها، رهبران مِی‌جی به نوسازی ژاپن ادامه دادند و با حمایت‌های دولتی به تمام شهرهای مهم کشور سیم تلگراف کشیدند. صنعت کشتی‌سازی، راه‌آهن، کارخانه‌های مهمات‌سازی، معدن و دیگر صنایع نیز از این حمایت‌ها برخوردار شد. نگرانی از امنیت ملی باعث توجه بسیار به نوسازی ارتش شد. به این ترتیب ارتشی کوچک با سیستم بزرگ پشتیبانی شکل گرفت و نظام سربازی برای همه مردان اجباری شد. سامانه‌های نظامی ارتش‌های خارجی مورد مطالعه قرار گرفت و در ساختار نظامی ژاپن به کار برده شد.[۹۰]

دوره تای‌شو
دوره تای‌شو از ۳۰ جولای ۱۹۱۲ تا ۲۵ دسامبر ۱۹۲۶ را در بر می‌گیرد و دوره‌ای است که امپراتور تای‌شو قدرت را در دست داشت. امپراتور تای‌شو از سلامتی چندانی برخوردار نبود.[۹۱] همین موضوع سبب شد که انتقال قدرت سیاسی از سیاستمداران سالخوردهٔ وابسته به اولیگارشی کهن، به مجلس قانون‌گذاری ژاپن و احزاب دموکراتیک این کشور آسان‌تر صورت پذیرد.[۹۲] از همین رو، این دوره را به عنوان دوران جنبش لیبرالی ژاپن نیز می‌شناسند.[۹۳] ژاپن در جنگ جهانی اول به نیروهای اتفاق سه‌گانه که شامل بریتانیا، فرانسه و روسیه می‌شد پیوست. این فرصتی بود برای ژاپن تا قلمرو نفوذ خود را در چین گسترش داده و در جغرافیای سیاسی بعد از جنگ به منزله یک قدرت بزرگ به رسمیت شناخته شود.[۹۴] در ۷ اوت ۱۹۱۴، ژاپن بر اساس توافقنامه‌ای که در سال ۱۹۰۲ با انگلستان امضاء کرده بود،.[۹۵]  از دولت بریتانیا درخواستی رسمی دریافت کرد که برای انهدام نیروی دریایی مهاجم آلمان در آب‌های چین و اطراف آن وارد عمل شود. در روز ۱۴ اوت، ژاپن اولتیماتومی برای آلمان فرستاد که بی‌پاسخ ماند. ژاپن در ۲۳ اوت سال ۱۹۱۴ به طور رسمی به امپراتوری آلمان اعلام جنگ داد و به سرعت سرزمین‌های استیجاری آلمان در استان شان‌دونگ چین و جزایر مارشال را در اقیانوس آرام اشغال کرد. بعد از جنگ، ژاپن به عنوان یکی از پنج قدرت بزرگ نظامی و صنعتی به کنفرانس صلح در ورسای رفت و صاحب کرسی دائم در شورای جامعه ملل شد. بر اساس معاهده صلحی که به امضا رسید، تمام حقوق آلمان در استان شان‌دونگ چین به ژاپن منتقل شد.[۹۶]  سیستم دو حزبی که پایه‌های آن از آغاز قرن بیستم گذاشته شده بود، سرانجام بعد از جنگ جهانی اول به ثمر نشست و باعث پیدایش دوره‌ای شد که از آن تحت عنوان «دموکراسی تای‌شو» یاد می‌شود. در طول دهه ۱۹۲۰، ژاپن کمابیش به سمت سیستم حکومت دموکراتیک حرکت می‌کرد. با این همه، دولت پارلمانی  آنچنان ریشه ندوانده بود که بتواند در برابر فشارهای سیاسی و اقتصادی دهه بعد و رهبران نظامی پرنفوذ آن مقاومت کند. گنگی و بی‌دقتی در متن قانون اساسی مِی‌جی جابجایی قدرت به سمت نظامیان را بیش از پیش امکان‌پذیر می‌کرد.[۹۷]
دوره شووا
دوره شووا از ۲۵ دسامبر ۱۹۲۶ تا ۷ ژانویه ۱۹۸۹ که دوران پادشاهی امپراتور هیروهیتو بود، به درازا انجامید. امپراتور هیروهیتو طولانی‌ترین دوران سلطنت را در میان همه امپراتوران قبلی ژاپن داشت.[۹۸] ژاپن در مسیر تمامیت‌خواهی، ملی‌گرایی افراطی و فاشیسم گام نهاد و در نهایت، در سال ۱۹۳۷ به چین یورش برد.[۹۹] این موضوع در پس‌زمینه‌ای از رویارویی‌ها و ناآرامی‌های گسترده جهانی نظیر رکود اقتصادی و جنگ جهانی دوم رخ می‌داد. ورود ژاپن به جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۴۱، در حقیقت نقطه آغازی بر پایان امپراتوری ژاپن بود. انفجاری مشکوک در بخشی از ریل‌های متعلق به شرکت راه‌آهن جنوب منچوری، باعث خشم ژاپن و حمله این کشور به منچوری در چین شد.[۱۰۰] هنگامی که جامعه ملل به این رفتار اعتراض کرد، ژاپن این سازمان را ترک کرد.[۱۰۱] با شروع خصومت بین ژاپن و چین در سال ۱۹۳۷، گفتگوها برای اتحاد ژاپن و آلمان آغاز شد. در سال ۱۹۴۰ اتحادی سه‌جانبه بین رم، توکیو و برلین شکل گرفت. در ۱۳ دسامبر ۱۹۳۷، ارتش امپراتوری ژاپن نانجینگ و سپس پایتخت چین را تصرف کرد.[۱۰۲]  حاصل جنگی که ژاپن آغاز کرد، کشتار وسیع و تجاوز به زنان و کودکان بود. هنگامی که ژاپن حاضر به عقب‌نشینی از چین نشد و در عین حال جنوب هندوچین را تصرف کرد، دولت آمریکا ژاپن را تحریم نفتی کرد.[۱۰۳] ژاپن این موضوع را مستمسک قرار داد و در ۷ دسامبر ۱۹۴۱ به پرل هاربر حمله غافلگیرکننده کرد. در اوت ۱۹۴۵ شهرهای هیروشیما و ناگاساکی هدف حمله اتمی آمریکا قرار گرفت. در ۱۴ اوت ۱۹۴۵، دولت ژاپن خبر تسلیم مقدماتی این کشور را به متفقین اعلام کرد و فردای آن‌روز، امپراتور هیروهیتو در یک نطق رادیویی، تسلیم بی قید و شرط ژاپن را به اطلاع مردم رساند.[۱۰۴] با شکست ژاپن، نیروهای متفقین این کشور را اشغال کردند. این نخستین و تنها باری بود که این کشور به اشغال نیروهای خارجی در می‌آمد.[۱۰۵] ژنرال داگلاس مک‌آرتور از سوی هری ترومن، رئیس‌جمهور ایالات متحده، به کار نظارت بر ژاپن اشغالی منصوب شد. اشغال هفت ساله این کشور باعث اصلاحات گسترده دموکراتیک شد و به منزلت امپراتور به عنوان خدایی زمینی پایان داد. حکومت ژاپن به مشروطه سلطنتی تغییر یافت و با پیمان صلح سان‌فرانسیسکو در سال ۱۹۵۲، ژاپن استقلال خود را دوباره به دست آورد.[۱۰۶]
دوره هِی‌سه‌ای
دوره هِی‌سه‌ی از ۸ ژانویه ۱۹۸۹، نخستین روز پس از مرگ امپراتور هیروهیتو آغاز شد و آکی‌هیتو پسر او به جانشینی رسید. بر طبق سنت‌های ژاپنی، امپراتور هیروهیتو پس از مرگش به امپراتور شووا تغییر نام داد. با آغاز جنگ کره و ورود به دوران جنگ سرد، ژاپن به متحدی پراهمیت برای آمریکا تبدیل شد. مجلس قانون‌گذاری این کشور شکل گرفت و قانون اساسی ژاپن در ۳ مه ۱۹۴۷ به مرحله اجرا گذاشته شد. ایالات متحده آمریکا و ۴۵ کشور هم‌پیمان او، در سپتامبر ۱۹۵۱ پیمان صلح با ژاپن را امضا کردند.[۱۰۷] این پیمان در ۲۰ مارس ۱۹۵۲ به تصویب مجلس سنای آمریکا رسید. بر اساس مفاد این پیمان، ژاپن در ۲۸ آوریل ۱۹۵۲ بار دیگر استقلال کامل خود را به دست آورد.[۱۰۸] بعد از یک رشته فعالیت مجدد برای سازماندهی حزب‌های سیاسی، حزب لیبرال دموکرات ژاپن (LDP)، که حزبی محافظه‌کار است، و حزب سوسیال دموکرات (SDP) با گرایش‌های چپ‌گرایانه در سال ۱۹۵۵ شکل گرفتند. نقشه سیاسی ژاپن تا اوایل دهه ۹۰ میلادی تغییر چندانی نکرد و ال‌دی‌پی بزرگترین حزب سیاسی در عرصه سیاست ملی بود.[۱۰۹] پس از جنگ کره، که طی آن ژاپن یکی از تدارک‌دهندگان اصلی نیروهای سازمان ملل بود، اقتصاد ژاپن رشدی برق‌آسا و طولانی را در بخش تولید آغاز کرد. این کشور در بسیاری از زمینه‌های اقتصادی همچون صنایع فولاد، خودرو و کالاهای الکترونیک به یک قدرت بزرگ جهانی مبدل شد. در سال ۱۹۸۹ ژاپن شاهد یکی از سریع‌ترین میزان‌های رشد اقتصادی در تاریخ خود بود.[۱۱۰] بالا رفتن قدرت ین و سودآور بودن آن در مبادلات دلاری، به اضافه پایین بودن میزان بهره سبب هجوم سرمایه‌گذاران شد. این موضوع باعث افزایش ۶۰ درصدی ارزش املاک در توکیو شد. در سال ۱۹۹۱ ارزش سهام ژاپن سقوط کرد و دوران اقتصاد حبابی ژاپن به پایان رسید.[۱۱۱] ژاپن هم‌اینک نیز دومین اقتصاد بزرگ جهان است.


پانویس‌ها

   1. ↑ شواهد جهانی باستان‌شناسی از کشتار بی‌رویه خرطوم‌داران, Todd Surovell et al
   2. ↑ اوراسیا در طول صد و پنجاه هزار سال گذشته.
   3. ↑ دوره پارینه سنگی ژاپن, Charles T. Keally
   4. ↑ دوره باستان‌شناسی پیشاتاریخی در ژاپن, Charles T. Keally
   5. ↑ تاریخ هاماماتسو.
   6. ↑ ژاپن در عصر پارینه‌سنگی.
   7. ↑ دوران پارینه‌سنگی.
   8. ↑ Archaeologists find 'oldest' habitation.
   9. ↑ ژاپن در عصر پارینه‌سنگی.
  10. ↑ فرهنگ جومون، (حدود ۱۰,۵۰۰ تا ۳۰۰ ق.م.).
  11. ↑ ژاپن باستان، فرهنگ جومون و یایویی.
  12. ↑ "Edward S. Morse ۱۸۳۸-۱۹۲۵," تاریخ ژاپن آنلاین.
  13. ↑ وقایع‌نگاری دوران جومون.
  14. ↑ دوران جومون.
  15. ↑ Cranial Affinities of the Epi-Jomon Inhabitants in Hokkaido, Japan..
  16. ↑ دوره باستان‌شناسی پیشاتاریخی در ژاپن, Charles T. Keally
  17. ↑ نوسنگی، دوره یایویی.
  18. ↑ دوره یایویی.
  19. ↑ دوران یایویی,Bookrags
  20. ↑ کوزه‌گری شرق ژاپن در دوران گذر از جومون به یایویی, پی دی اف,Seiji Kobayashi
  21. ↑ Long Journey to Prehistorical Japan, 日本人はるかな旅
  22. ↑ Kofun Period 古墳.
  23. ↑ فرهنگ کوفون.
  24. ↑ گورپشته‌های شهر ساکایی.
  25. ↑ فرهنگ کوفون,Japanese Archaeology
  26. ↑ موزه بریتانیا، ژاپن، دوره کوفون.
  27. ↑ فرهنگ کوفون.
  28. ↑ دانشنامهٔ بریتانیکا.
  29. ↑ دوره‌های کوفون و آسوکا.
  30. ↑ فرهنگ یاماتو.
  31. ↑ کتابخانه کنگره، دوره‌های کوفون و آسوکا.
  32. ↑ تجربه ژاپن: تاریخ کوتاه ژاپن William Gerald Beasley, ۱۹۹۹
  33. ↑ Japanese writing.
  34. ↑ Dolan, Ronald E. and Worden, Robert L., ed. (۱۹۹۴) Nara and Heian Periods. کتابخانه کنگره.
  35. ↑ 第43代元明(げんめい)天皇.
  36. ↑ دوره‌های نارا و هِی‌آن ۱۱۸۵-۷۱۰ ,japan-guide.com.
  37. ↑ تاریخ چین. Relationship between Tang and Japan.
  38. ↑ دوران نارا.
  39. ↑ Buddhism.
  40. ↑ دوران نارا.
  41. ↑ موزه بریتانیا. Japan: Nara period.
  42. ↑ موزه بریتانیا. Culture in the Nara period.
  43. ↑ دوره هِی‌آن، دانشنامه بریتانیکا.
  44. ↑ موزه بریتانیا. Japan: Heian period.
  45. ↑ دوره هِی‌آن.
  46. ↑ Heian Period.
  47. ↑ دوره‌های نارا و هِی‌آن ۱۱۸۵-۷۱۰ ,japan-guide.com.
  48. ↑ کتابخانه کنگره. The Fujiwara Regenc.
  49. ↑ Feudal Japan.
  50. ↑ Kamakura Period.
  51. ↑ کتابخانه کنگره. دوران‌های کاماکورا و موروماچی.
  52. ↑ Feudal Japan.
  53. ↑ دوره‌های کاماکورا و نان‌بوکوچو.
  54. ↑ Feudal Japan.
  55. ↑ James P. Delgado. Relics of the Kamikaze.
  56. ↑ MONGOL INVASION OF JAPAN.
  57. ↑ کتابخانه کنگره. Mongol Invasions.
  58. ↑ japan-guide.com. دوره کاماکورا (۱۳۳۳-۱۱۹۲).
  59. ↑ دوره‌های کاماکورا و نان‌بوکوچو.
  60. ↑ دوره‌های کاماکورا و نان‌بوکوچو.
  61. ↑ (۱۸۳۴) Annales des empereurs du Japon, pp. ۲۸۱-۲۹۴, Titsingh, Isaac..
  62. ↑ دوره موروماچی.
  63. ↑ Biography of Oda Nobunaga.
  64. ↑ Feudal Japan.
  65. ↑ دوره موروماچی.
  66. ↑ Feudal Japan.
  67. ↑ کتابخانه کنگره. REUNIFICATION.
  68. ↑ Berry, Mary Elizabeth. Hideyoshi.
  69. ↑ کتابخانه کنگره. REUNIFICATION.
  70. ↑ دوره آزوچی-مومویاما.
  71. ↑ Cesare Polenghi. Hideyoshi and Korea.
  72. ↑ Swope, Kenneth. Beyond Turtleboats.
  73. ↑ Djun Kil Kim. The History of Korea.
  74. ↑ کتابخانه کنگره. TOKUGAWA PERIOD.
  75. ↑ کتابخانه کنگره. TOKUGAWA PERIOD.
  76. ↑ دوره ادو.
  77. ↑ Edo Castle.
  78. ↑ موزه بریتانیا. Japan: Edo period.
  79. ↑ Biography of Tokugawa Ieyasu.
  80. ↑ Yehudi A. Cohen. Man in adaptation: the cultural present.
  81. ↑ William E. Deal. Handbook to life in medieval and early modern Japan.
  82. ↑ کتابخانه کنگره. Seclusion and Social Control.
  83. ↑ دانشنامه بریتانیا. The enforcement of national seclusion.
  84. ↑ کتابخانه کنگره. Decline of the Tokugawa.
  85. ↑ 第122代明治天皇陵.
  86. ↑ کتابخانه کنگره. Decline of the Tokugawa.
  87. ↑ متن نامه پادشاه هلند و پاسخ ژاپن.
  88. ↑ Naval Historical Center. Biography of the Commodore Matthew Calbraith Perry.
  89. ↑ 五箇条の御誓文.
  90. ↑ کتابخانه کنگره. The Meiji Restoration.
  91. ↑ Louis Frédéric. Japan encyclopedia.
  92. ↑ نظامی‌گری و جنگ جهانی دوم.
  93. ↑ Early Modern and Modern Japan.
  94. ↑ کتابخانه کنگره. World War I.
  95. ↑ World War One-Timeline.
  96. ↑ کتابخانه کنگره. World War I.
  97. ↑ Written by Thomas A. Stanley and R.T.A. Irving. The Meiji Constitution.
  98. ↑ دانشنامه بریتانیکا.
  99. ↑ کتابخانه کنگره. The Rise of the Militarists.
 100. ↑ Timelines. Mukden Incident.
 101. ↑ Militarism and WW2.
 102. ↑ Second Sino-Japanese War and World War II.
 103. ↑ BBC. Japan's Quest for Empire.
 104. ↑ Hirohito announces unconditional surrender.
 105. ↑ The Metropolitan Museum of Art.. Heilbrunn Timeline of Art History: Japan, 1900 a.d.–present.
 106. ↑ کتابخانه کنگره. WORLD WAR II AND THE OCCUPATION.
 107. ↑ کتابخانه کنگره. WORLD WAR II AND THE OCCUPATION.
 108. ↑ متن کامل پیمان صلح سان فرانسیسکو.
 109. ↑ Japan Times, August ۱۳, ۱۹۹۷. Parties and politicians jockey for power.
 110. ↑ BILL POWELL. Japan, After The Bubble.
 111. ↑ Early Modern and Modern Japan.

پروفسور گنجی

دکتر محمدحسن گنجی در سال ۱۲۹۱خورشیدی در بیرجند به دنیا آمد. او در سال ۱۳۱۷در دانشگاه ویکتوریای منچستر دوره‌ی کارشناسی ارشد را به پایان رساند و در سال ۱۳۳۱به آمریکا رفت و توانست دکترای جغرافیا را از دانشگاه کلارک در ماساچوست دریافت کند. او پس از بازگشت به تهران سازمان هواشناسی را بنیان نهاد. خدمت او در دانشگاه تهران در سال ‌ ۱۳۵۵با دریافت درجه‌ی استاد ممتاز به پایانرسید، اما او بیکار ننشست و در همین سال کار بنیان‌گذاری دانشگاه بیرجند را به سرانجام رساند . در سال۲۰۰۱میلادی، سازمان هواشناسی جهانی او را به عنوان دانشمند برگزیده سال معرفی کرد.

پروفسور محمد حسن گنجی


کودکی و نوجوانی

محمدحسن گنجی در ۲۱خرداد ۱۲۹۱خورشیدی برابر با ۱۱ژوئن ۱۹۱۲میلادی در شهر بیرجند به دنیا آمد. سرزمین قهستان مانند جزیره‌ای در دریای شن بود و ورود به آن از هر سو نیازمند گذشتن از فرسنگ‌ها کویر بی آب و علف بود. ساکنان آن و به ویژه اهالی بیرجند از اکثریتی از ریشه‌‌ی ایرانیان قدیمی با رگه‌هایی از دیگر اقوام تشکیل می‌شد که بیش‌تر از راه کشاورزی همراه با دامداری روزگار می‌گذراندند. خانواده‌ی گنجی نیز از همین مردمان بودند.

پدر وی , ابوتراب مدتها نایب الحکومه شهر قاین بود. ‎افراد خانواده وی در خدمت امرای قاینات- بیرجند- یعنی ‏خاندان علم بودند. پدرش به شغل‎ ‎کشارزی ، دامپروری اشتغال داشت. وی سه برادر و دو خواهر داشته که چهار نفر‎ ‎آنها در مدارس محلی بیرجند به تدریس اشتغال‎ ‎داشتند. در حال حاضر ‏همه آنها به غیر از دو نفرشان از میان رفته اند

شش ساله بود که وارد مدرسه‌ی شوکتیه در بیرجند شد. بیشتر دوران تحصیل مقدماتی او در دهه‌ی نخست۱۳۰۰خورشیدی با تحولات سیاسی، اجتماعی گسترده کشور و پایان سلطنت دویست ساله‌ی قاجار و آغاز دوران پهلوی همراه شد. بیرجند که تا آن زمان روستای دورافتاده‌ای به شمار می‌رفت، کم کم به عنوان یک منطقه‌ی استراتژیک مطرح شد و مرکز فرماندهی تیپ نظامی قائنات و سیستان و بلوچستان لقب گرفت. در مدرسه‌ی شوکتیه رسم بر این بود که به شاگرد نخست، شاگرد دوم و شاگرد سوم به ترتیب مدال طلا، مدال نقره و یک کتاب نفیس هدیه می‌دادند و گنجی در طول شش سال تحصیل چهار مدال طلا و دو نقره، به دست آورد و در جشن پایان دوره که آن مدال‌ها را به سینه زده بودم چنان احساس سربلندی می‌کرد که به بیان خودش”گویی قلعه ‌ی خیبر را فتح کرده ‌بود.”

دو رویداد مهم در آن سال‌ها رخ داد که اثر عمیقی بر گنجی گذاشت: یکی خشکسالی شدیدی که تاثیرات انسانی دردناکی برجای گذاشت. پس از سه چهار سال همه‌ی قنات‌های بیرجند خشکید، محصولات کشاورزی از میان رفت و خیلی از روستاییان به شهرهای دیگر کوچ کردند. خانواده‌ی گنجی در آن سال‌ها بسیار سختی کشیدند و حتی آب آشامیدنی را از جاهای دیگر فراهم می‌کردند. دومین رویداد هنگامی رخ داد که او کلاس چهارم یا پنجمدبستان بود. زمستان ۱۳۴۳هجری قمری بود که پس از چند روز بارش پیوسته‌ی باران، سیلی بزرگ رخ داد و همه‌ی قنات‌ها را نابود کرد و آسیب زیادی به بار آورد. خاطره‌ی تلخ آن دو رویداد هواشناختی همچنان در ذهن گنجی ماند و حتی در گزینش روش زندگی و روی آوردن او به دانش جغرافیا و هواشناسی اثر زیادی داشت.

دوران دانش جویی

گنجی پس از به پایان رساندن تحصیلات متوسطه در زادگاه خود یعنی بیرجند در مهرماه ۱۳۰۹خورشیدی به تهران آمد تا حقوق بخواند. ولی در تهران متوجه شدکه بیشتر استادان مدرسه‌ی عالی حقوق آن زمان، فرانسوی هستند و چون زبان فرانسوی نمی‌دانست به دارالمعلمین عالی رفت که نخستین بنیاد آموزش عالی آن زمان بود. دارالمعلمین عالی، که در ۱۳۰۷بنیان‌گذاری شده بود، دو گروه “فلسفه و ادبیات” و “تاریخ و جغرافیا” داشت. گنجی در رشته‌ی تاریخ و جغرافیا نام‌‌نویسی کرد و پس از سه سال در ۱۳۱۲لیسانس آن رشته را دریافت کرد.

از آن جا که گنجی در کنکور اعزام به خارج در بخش معلمی تاریخ و جغرافیا مقام اول را به دست آورده بود، در ۲۵شهریور ۱۳۱۲همراه با حدود ۹۰نفر دیگر که ۲۰نفر از آنان از دانش‌آموختگان دانشسرای عالی بودند، به فرانسه فرستاده شد. چون در دبیرستان شوکتی بیرجند تا اندازه‌ای با زبان انگلیسی آشنا شده بود، او را با ۱۲نفر دیگر از دانشجویان که به زبان انگلیسی آشنایی داشتند، پس از چند روز ماندن در پاریس به لندن فرستادند. در آن روزها معمول بود که دانشجویان فرستاده شده به انگلستان را برای یکسال به زندگی در یک خانواده‌ی انگلیسی وا می‌داشتند تا زبان و آداب انگلیسی را فراگیرند. اما چون گنجی زبان انگلیسی را به اندازه‌ی نیاز می‌دانست، او را بی‌درنگ پس از ورود به انگلستان به دانشگاه ویکتوریا درمنچستر معرفی کردند که در آن زمان یکی از پنج دانشگاه معتبر پس از آکسفورد و کمبریج به شمار می‌آمد.

در سال دوم ماندن درانگلستان بود که پس از یک ‌سال مطالعه و بررسی رشته‌های گوناگون، تصمیم خود را گرفت که در زمینه‌ی جغرافیا کار کند و از آن زمان تاریخ برای او در درجه‌ی دوم اهمیت قرارگرفت. او در آن سال در گروه تخصصی جغرافیا در دانشگاه منچستر نام‌نویسی کرد و پس از چهارسال توانست لیسانس تخصصی و ممتاز درجغرافیا (B.A.Honurs) را به دست آورد که برابر کارشناسی‌ارشد به شمار می‌آید. او دلیل گرایش خود را به جغرافیا و به ویژه هواشناسی، دو رویداد خشکسالی و سیلی می‌داند که در روزگار کودکی و نوجوانی در زادگاهش رخ داد و باعث آسیب زیادی به روستاییان شده بود. همچنین، در روزگاری که در خارج تحصیل می‌کرد، بحث‌های داغی پیرامون نظریه‌ی تکامل در جریان بود و از آن جا که بارها شنیده بود که پاسخ جانداران به دگرگونی آب و هوا، نقش مهمی در تکامل جاندران دارد، به موضوع‌‌های مربوط به آب و هوا و محیط بسیار گرایش پیدا کرده بود.

گنجی در مهرماه ۱۳۱۷به ایران بازگشت و با عنوان دبیر(امروزه در رتبه‌بندی علمی دانشگاهی به آن مربی می‌گویند) در دانشکده‌ی ادبیات و دانشسرای عالی به تدریس جغرافیا پرداخت. دوره‌ی خدمت دبیری او ۱۴سال به طول انجامید و چون با مقررات آن روز هرگز نمی‌توانست بدون درجه‌ی دکترا، استاد دانشگاه شود، با استفاده از فرصت مطالعاتی در شهریور ۱۳۳۱به آمریکا رفت. او پس از دوسال تحصیل در دانشگاه کلارک(در شهر ورستر ایالت ماساچوست) که از مراکز بسیار معتبر آموزش و پژوهش جغرافیا بود، درجه‌ی دکترا در جغرافیا را به دست آورد. گنجی پس از بازگشت به تهران، پس از چندماهی به درجه‌ی دانشیاری در جغرافیا ارتقا پیداکرد و بموقع استاد شناخته شد. او پیش از تابستان ۱۳۵۴که بازنشسته شد، به استادی ممتاز دانشگاه مفتخر گردید.

خدمات علمی و آموزشی

گنجی روی هم ۳۷سال سابقه تدریس داشته است که پس از دانشسرای عالی در دانشگاه تهران و دیگر مراکز دانشگاهی انجام شده است. دکتر گنجی پس از‎ ‎اخذ درجه لیسانس از انگلستان در سال ۱۳۱۷، به ایران بازگشت و به مدت ۱۴ سال با‏‎ ‎سمت دبیری در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران و دانشسرای عالی به تدریس جغرافیا‏‎ ‎پرداخت.

دانشسرای عالی که در سال۱۳۰۷بنیان گذاری شده بود، تا آن زمان ۸دوره و نزدیک ۱۵۰نفر کارشناس تاریخ و جغرافیا بیرون داده بود. او با فارغ التحصیلان دوره‌های اول و دوم که از او جلوتر بودند و همچنین با فارغ التحصیلان دوره‌های چهارم و پنجم که پس از او وارد دانشسرای عالی شده بودند، در دوران تحصیل در آن بنیاد آموزشی آشنا شده بود. او به فارغ التحصیلان دوره‌های ششم و هفتم و هشتم در سال آغاز تدریس د ر آن‌جا در کلاس مشترکی درس داده بود. هم‌چنین، از سال ۱۳۱۷تا ۱۳۵۴با همه‌ی کسانی که در این رشته و یا در سال‌های دیگر در گروه آموزش جغرافیا به تحصیل پرداختند، تماس درسی مستقیم داشت. در نتیجه می‌توان گفت که او تاریخ جغرافیای ایران است.

دکتر گنجی خود‎ ‎چنین می‌گوید: من با دبیری در دانشگاه تهران شروع کردم و بعد از ۱۳ ‏سال استادیار‎ ‎این دانشگاه شدم ، اولین کسی بودم که با تحصیلات عالیه جغرافیا به ایران برگشتم و‎ ‎در سال ‏دوم تأسیس دانشگاه تهران به همراه دو نفر از همکارانم رشته جغرافیا را پایه‎ ‎گذاری کردیم .

بعد از ما شش ‏نسل جغرافیدان در ایران تربیت شده‌است که من به نوعی‎ ‎پدربزرگ این جریان احساس می‌کنم .

به نظر گنجی یک آموزشگر جغرافیا، چه در دبیرستان و چه در دانشگاه برای داشتن آموزشی درست و کارآمد باید همواره در پی فراگیری دانش‌ مرتبط به جغرافیا باشد. از این رو، هر کتاب و رساله و حتی مجله و روزنامه‌ای را که درباره‌ی جغرافیا و علوم وابسته بدان تهیه و منتشر می‌شد، به دست می‌‌آورد و مطالعه می‌کرد و در صورت امکان جمع آوری می‌کرد. او کوشش می‌کرد که همواره مطالب و نظر یه‌ها و دستاوردهای تازه را در کلاس‌های مختلف دانشگاهی عنوان کند و دانشجویان را به کندوکاو و ژرف‌نگری بیشتر وادارد.

کار بررسی برگه‌های امتحانی و مطالعه‌ی جزو ه‌های پژوهشی و پایان نامه‌های تحصیلی دانشجویان که نیاز به تصحیح و اظهارنظر داشت، این عادت را در او تقویت کرد که هر کتاب یا نوشته‌ای را که مطالعه می‌کند، نگاه نقادانه‌ای به آن داشته باشد و نظر خود را در حاشیه‌ی کتاب یا مقاله یادداشت کند و مطالب قابل بحث یا تأمل را با خط کشی‌های مختلف مشخص ساز د. از این رو، کمتر کتاب یا مجله‌ای در کتابخانه‌ی شخصی او دیده می‌شود که این عادت خوب یا بد در آن منعکس نباشد.

خاطره نویسی از مشخصات زندگی اوست دست کم بین ۴۰تا ۵۰جلد کتابچه‌هایی از نوع سررسید را در کتابخانه‌ی او می‌توان دید که رویدادهای روزانه‌ی زندگی خود را در آن‌ها نوشته است. شرح مسافرت‌های زیاد داخلی و خارجی و مشارکت‌های او در کنگره‌ها و همایش‌های علمی بین‌المللی و برخورد با شخصیت‌های علمی و به ویژه جغرافی‌دان‌ها و بازدید از گروه‌های آموزشی جغرافیا در کشورهای گوناگون و مشاهدات جغرافیایی، از جمله یاداشت‌های ارزشمند گنجی است که بسیار آموزنده هستند.

جوائز و نشانها

دکتر گنجی ، در سال ۱۳۵۴ به عنوان استاد ممتاز دانشگاه تهران انتخاب شد. وی در بیست و نهمین کنگرهٔ ‏اتحادیهٔ بین المللی جغرافیایی در کره‎ ‎جنوبی در سال ۲۰۰۰ میلادی به عنوان یکی از ۱۵ جغرافیدان ‏برجستهٔ جهان شناخته شد و‎ ‎سازمان هواشناسی جهانی ، جایزه علمی سال ۲۰۰۱ خود را به وی اعطا ‏کرد.

ایشان‎ ‎همچنین دارای نشان درجه سه در خدمات دولتی را دریافت کرده‌است. دکتر گنجی از اوایل‎ ‎انقلاب ‏تا هم اکنون بالغ بر ۶۳ لوح تقدیر از مراکز آثار و مفاخر علمی ،چهره های‏‎ ‎ماندگار ،انجمن‌های علمی ‏جغرافیایی و دانشگاه‌ها دریافت کرده‌است.

دستاوردهای مهم

گنجی در ۳۰سال خدمت دانشگاهی‌اش به مقامات و سمت‌های گوناگونی دست یافت. او خدمت در مراکز غیردانشگاهی را به علت ارتباط کاری با جغرافیا از خدمت در دانشگاه جدا نمی‌دانست و همواره از فرصت‌های مطالعاتی گوناگون مانند مسافرت‌ها و شرکت در کنگره‌ها و همایش‌های بین المللی به سود جغرافیا بهره برداری می‌کرد و کلاس درس خود را زنده و در حال تکامل و تحول نگاه می‌داشت. همکاری ۱۲ساله او با وزارت راه آن زمان را می‌توان اوج همکاری او به مراکز بیرون از دانشگاه دانست که ۵سال آن با معاونت پارلمانی آن وزارت همراه بود. او از آن ۵سال برای بنیان‌گذاری و پیشرفت اداره کل هواشناسی وزارت راه بهره برداری کرد.

سخن از هواشناسی در ایران در دهه‌ی ۱۳۳۰آغاز شده بود و در سال ۱۳۳۵اداره‌ای به نام اداره ‌ی کل هواشناسی درون تشکیلات وزارت راه به وجود آمده بود. از آن جا که پایان‌نامه‌ی دکترای گنجی درباره آب و هوای ایران بود، او را به مدیریت آن اداره برگزیدند. پیش از آن، واحد کوچکی در تشکیلات سازمان هواپیمایی کشوری وجود داشت که خود زیر مجموعه‌ی وزارت راه بود و دو سرلشگر وزیر راه و ر ییس هواپیمایی کشوری بودند. رییس هواپیمایی حاضر نبود که فعالیت هواشناسی از آن جا جدا شود و گنجی پنج شش سال کوشش کرد تا قانون استقلال هواشناسی در اسفند ۱۳۳۷به تصویب مجلس سنا رسید. او قانون عضویت ایران در سازمان هواشناسی جهانی را نیز به تصویب آن مجلس رساند.

در آغاز کار گنجی در اداره‌ی هواشناسی، آن اداره فقط بیست تا بیست و پنج کارمند داشت که حقوقشان از دستگاه‌های دیگر پرداخت می‌شد. چون هواشناسی بودجه‌ی مستقل نداشت و آن کارمندان از جاهای دیگر حقوق می‌گرفتند، چندان به برنامه‌های گنجی توجه نداشتند. از این رو، او تصمیم گرفت خودش کارمند تربیت کند. بنابراین، هر سال صد نفر دیپلمه می‌گرفت و آن‌ها را به سطح فوق دیپلم (کارمند فنی) می‌رساند. کوشش‌های او در آن سال‌ها باعث شد که کم کم ارزش هواشناسی و سودمندی آن بر همگان آشکار شود تا جایی که امروزه سازمان هواشناسی ایران یکی از بزرگ‌ ترین دستگاه‌های علمی در سطح ملی و بین المللی به شمار می‌آید.

از دیگر دستاوردها و مسسولیت‌های مهم دکتر گنجی می‌توان این‌ها را نام برد:

  • دبیر دانشگاه تهران(۱۳۳۴- ۱۳۱۷)
  • دانشیار و سپس استاد دانشگاه تهران(۱۳۵۴-۱۳۳۴)
  • بنیان‌گذاری گروه آموزش جغرافیای دانشگاه تهران و مدیریت آن(۱۳۵۳- ۱۳۸۴)
  • ریاست دانشکده‌ی ادبیات و علوم انسانی(۱۳۵۴- ۱۳۵۳)
  • بنیان‌گذاری سازمان هواشناسی ایران و مدیریت آن(۱۳۴۶- ۱۳۳۵)
  • بنیان‌گذاری دانشگاه بیرجند و مدیریت آن(۱۳۵۷-۱۳۵۴)
  • ریاست اداره کل هواشناسی از سال(۱۳۳۵تا ۱۳۴۷)
  • نماینده‌ی ثابت دولت ایران در سازمان هواشناسی جهانی(۱۳۵۷- ۱۳۳۵)
  • ریاست هواشناسی منطقه‌ی آسیا برای ۵سال
  • عضو همیشگی انجمن جغرافیای انگلستان
  • عضو کمیسیون آموزش جغرافیا در سال ۱۹۶۴
  • مشاور وزیر دفاع در دوران جنگ ایران و عراق
  • چهره‌ی برگزیده سازمان هواشناسی جهانی(WMO) در سال ۲۰۰۰ میلادی
  • چهره‌ی برگزیده چهارمین همایش چهره‌های ماندگار در سال ۱۳۸۳
  • و . . .
  • رئیس اولین کنگره جغرافیدانان ایران ۱۳۵۲
  • عضو‎ ‎شورای دانشگاه ‏تهران
  • اولین رئیس انجمن جغرافیدانان ایران ۱۳۵۳ تا‏‎ ۱۳۵۷‎

نگارش‌های استاد

دکتر گنجی دارای آثار علمی زیادی است که بیشتر به صورت مقاله‌های علمی در مجله‌های داخلی و خارجی به چاپ رسیده است. پایان‌نامه‌ی دکترای او درباره آب و هوای ایران بود که نخستین پژوهش درباره‌ی جغرافیای ایران بود. پایان نامه او در سال ۱۹۵۶به زبان انگلیسی منتشر شد و تا چند سال تنها منبع درباره‌ی آب و هوای ایران بود و هنوز هم به آن ارجاع داده می‌شود. اثر مهم دیگر او، اطلس اقلیمی ایران است که بارهابه چاپ رسیده و کتاب مرجع است. او در نگارش کتاب بزرگی به نام ایرانشهر، که یونسکو برای معرفی ایران منتشر ‌کرد، سهم بزرگی داشته است.

گنجی برای چند دانش‌نامه مقاله‌های مهمی نوشته است. او سرپرست بخش جغرافیای نخستین دانش‌نامه‌ی نوین ایران یعنی دایرالمعارف فارسی به سرپرستی دکتر غلامحسین مصاحب بود و مقاله‌هایی برای آن اثر نوشته است. نگارش مقاله‌های مربوط به جغرافیای ایران در دانشنامه‌ی بریتانیکا تا چند چاپ با دکتر محمد حسن گنجی بوده است. او مقاله‌هایی به زبان انگلیسی برای “دانشنامه ایرانیکا” نوشته است که در آمریکا منتشرمی‌شود. همچنین، در سال‌های پس از انقلاب اسلامی مقاله‌های بسیاری برای دایره المعارف بزرگ اسلامی و دانشنامهی جهان اسلام نگاشته است. از جمله مقاله‌ای مفصل درباره‌ی آب است که به عنوان نخستین مدخل جلد یک دایره المعارف بزرگ اسلامی منتشر شد و در آن آب را از نظر فیزیکی، جغرافیایی و مباحث مربوط به حجم آب در ایران و جهان اسلام و حتی نظر فقیهان و قدیس‌ها درباره‌ی آب بررسی کرده است. یکی از ده‌هامقاله او در این دایره المعارف، مقاله‌ای با نام “اقلیم و اقالیم سبعه” است که به عنوان یکی از چهارده مقاله‌ی برگزیده همه‌ی جلدهای این دایره المعارف جایزه گرفت.

گنجی از نویسندگان پرکار کتاب‌های درسی نیز بوده است و ۱۴کتاب درسی را برای دانش‌آموزان آماده کرده است. او درباره‌ی چگونگی آغاز این کار چنین گفته است:

“ در خرداد ۱۳۳۵بود که روزی همایون صنعتی‌زاده از من وقت ملاقاتی خواست و همین که به دفتر محقر آن روز او در طبقه دوم ساختمان کوچکی در خیابان شاه رفتم کتابی کوچک، در قطع بزرگ با جلد رنگی زیبایی به نام جغرافیای طلایی به دستم داد و گفت این یک کتاب درسی درباره‌ی ‏جغرافیای عمومی برا ی مدارس ابتدایی است و اگر ترجمه آن را جایگزین کتاب فعلی سال پنجم‏ ابتدایی کنیم، خدمت بزرگی به توسعه‌ی دانش نوآموزان، خود کرده‏ایم.

او درست می‏گفت، چون‏در آن زمان کتاب جغرافیای ابتدایی روی کاغذ بسیار ارزان با نقشه‏های سیاه و سفید درهم چاپ‏ می‏شد. صنعتی‏زاده اضافه کرد که تا مطالب کتاب آماده شود، او فیلم و زینگ آن را فراهم خواهدکرد و کتاب ابتدایی را برابر و مانند جغرافیای طلایی اما به زبان فارسی برای اول سال ‏تحصیلی آماده خواهد ساخت. قراردادی به مبلغ مختصر ۷۵۰۰تومان به نام من و دو نفر از شاگردان خوب و جغرافیدان من یعنی شادروانان دکتر لطف‏الله مفخم ‏پایان و حسین خلیلی‏فر منعقد شد و آغاز به کار کردیم و طولی نکشید که کتاب جغرافیای سال پنجم ابتدایی با قطع بزرگ ‏و کاغذ مرغوب و عکس‌ها و نقشه‏های رنگی دلچسب دانش‏آموزان به موقع، به بهای ۳۵ریال‏منتشر شد و هجوم دانش‏آموزان در بعضی شهرها برای دریافت آن به قدری بود که شنیدیم بازار سیاه پیدا کرده و تا جلد ی ۱۵۰ریال به فروش رسیده است.

موفقیتی که کتاب جغرافیای پنجم ابتدایی کسب کرده بود، ما را به فکر انداخت که کتابی نظیر آن با همان شرایط و نفیسی درباره‌ی جغرافیای ایران برای سال ششم ابتدایی آماده سازیم  ولی دشواری کار در این بود که در مورد این کتاب فیلم و زینگ و نقشه و تصویری در دست نبود و باید همه چیز را از آغاز آماده سازیم. صنعتی‏زاده هنرمند بزرگ و گرانقدر امروز، استاد پرویز کلانتری ‏را که در آن روزها جوانی پرشور و شوق بود پیدا کرد و او سراسر کتاب را با نقاشی‏های مناسب‏حال درباره‌ معیشت‏های ایرانی و محیط زیست آن‌ها مزین ساخت.”

فهرست آثار استاد

دکتر‎ ‎گنجی ، حدود ۱۰ درس جدید و مختلف را به تدریج وارد ‏برنامهٔ رشته جغرافیا نمود و‎ ‎همه را شخصاً به تناوب در سال‌های تحصیلی مختلف تدریس کرد. از آثار ‏ایشان می‌توان‎ ‎به ۱ جزوه درسی ، ۱۶ اثر تألیفی ، ۶ نقد کتاب ، ۱۲ مقدمه کتاب ، ۸۰مقاله علمی ،‎ ‎‎۱۹‎سخنرانی و ۱۴ مقاله به زبان انگلیسی اشاره نمود.

تعدادی از آثار استاد به شرح زیر است:

۱. جنگ و جغرافیا یا روابط دول بزرگ در اقیانوسیه. تهران، بنگاه پروین،۱۳۲۱

۲. بشر چیست. ترجمه از آثار مارک توابن. تهران چاپ سوم، بنگاه افشاری،۱۳۵۱

۳. جغرافیا سال پنجم ابتدایی(با همکاری جسین خلیلی‌فر). تهران، بنیاد فرانکلین،۱۳۳۷

۴. جغرافیا ششم ابتدایی با همکاری حسین خلیلی‌فر. تهران، بنیاد فرانکلین،۱۳۳۷

۵. آمار بارندگی ایران. تهران، مرکز تحقیقات علمی مناطق خشک دانشگاه تهران، ۱۳۳۸

۶. کتاب‌های جغرافیای دبیرستان از سال اول تا سال ششم(با همکاری گروه‌ مؤلفان). دهه‌ی ۱۳۴۰

۷. فهرست مقاله‌های جغرافیایی(با همکاری جواد صفی‌نژاد). تهران، دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران،۱۳۴۱

۸. جغرافیای ایران(چهار فصل در جلد اول ایرانشهر). تهران، نشریه شماره‌ی ۲۲کمیسیون ملی یونسکو،۱۳۴۲

۹. اطلس اقلیمی ایران. تهران، مؤسسة جغرافیای دانشگاه تهران، ۱۳۴۶

۱۰. مجموعه‌ی ۳۳مقاله‌ی جغرافیایی. تهران،بنیاد جغرافیایی و کارتوگرافی سحاب،۱۳۵۳

۱۱. جغرافیا در ایران از دارالفنون تا انقلاب اسلامی. مشهد، آستان قدس رضوی، ۱۳۶۷

۱۲. تاریخچه‌ی جغرافیا در تمدن اسلامی. تهران، بنیاد دائره المعارف اسلامی، ۱۳۶۸

۱۳. نامه‌هایی از قهستان(ترجمه و تالیف). مشهد، مرکز خراسان‌شناسی، ۱۳۷۹

شرکت در عرصه های بین الملل

دکتر گنجی سفرهای علمی متعددی به‎ ‎کشورها و شهرهای مختلف جهان نموده است که از این جمله اند :  اسکاتلند ، پرتقال ، دانمارک ، سوئد ، فنلاند ، پاکستان ، ‏هندوستان ، ژاپن‎ ،اندونزی ، مالزی ، سنگاپور ، هنگکنگ ، لبنان ، اتریش ، آلمان ، هلند ، بلژیک ،‎ ‎اسپانیا ‏، فرانسه ، نروژ ، شورویسابق مسکو ،کیف، ایروان و باکو  ، استرالیا ،‎ ‎کانادا ، کشورهای متحده آمریکا و ‏کلیهٔ شیخ نشین‌های خلیج فارس .

‏دکتر گنجی در کنگرهٔ بین المللی جغرافیایی ( آمستردام ۱۹۳۸ ، واشنگتن ۱۹۵۲ ، دهلی نو ۱۹۶۸ و ‏مونترال کانادا ۱۹۷۲ ) ، سمینار جغرافیایی کشورهای‎ ‎آسیایی و آفریقایی ( علیکرهٔ هندوستان – ۱۹۵۶ ) ‏، کمیسیون حل اختلاف آب هیرمند بین‎ ‎ایران وافغانستان (واشنگتن – ۱۹۵۶ ) ، کمیتهٔ اجرایی طرح ‏مناطق خشک یونسکو(‎کانبرای استرالیا - ۱۹۵۶ ) ، کمیتهٔ منطقه‌ای سازمان هواپیمایی کشوری بین المللی (‎رم – ۱۹۵۹ ) ، کمیتهٔ هواشناسی سازمان پیمان مرکزی (آنکارا – ۱۹۵۹ ، ۱۹۶۰ ، ۱۹۶۱‏‎ ‎و ۱۹۶۳ ، ‏لندن – ۱۹۶۰ ) ، اجلاسیهٔ هواشناسی منطقهٔ آسیا ( رانگون - ۱۹۵۹‏‎ ‎، بانکوک - ۱۹۶۲ ، تهران ‏‏- ۱۹۶۶ و توکیو – ۱۹۷۰ ) ، کمیسیون اقلیم شناسی سازمان‎ ‎هواشناسی جهانی ( لندن - ۱۹۶۰ و استکهلم - ‏‏۱۹۶۵ ) ، کنگرهٔ سازمان هواشناسی جهانی‎ ( ‎ژنو – ۱۹۶۳ ، ۱۹۶۷ و ۱۹۷۱ ) ، اجلاسیه کمیته ‏اجرایی سازمان هواشناسی جهانی ( ‎ژنو - ۱۹۶۵ ، ۱۹۶۶ ، ۱۹۶۸ ، ۱۹۶۹ و ۱۹۷۱ ) ، کمیته ارتباطات ‏سازمان عمران منطقه‎ ‎ای ( اسلام آباد - ۱۹۶۶ ) ، دومین کنگره سازمان ملل درباره یکنواخت ساختن ‏اسامی ( ‎لندن – ۱۹۷۲ ) ، کنفرانس یونسکو دربارهٔ آموزش جغرافیا در آسیای شرقی و‎ ‎اقیانوسیه (سنگاپور ‏‏- ۱۹۷۲ ) ، دومین اجلاسیهٔ گروه کارشناسان هواشناسی جهانی‎ ‎دربارهٔ کاربرد اقلیم شناسی در مسائل ‏محیطی ( ژنو – ۱۹۷۲ ) ، دومین کمیتهٔ فنی‎ ‎اندازه گیری آلودگی هوا ( هلسینکی - ۱۹۷۳ ) ، کنفرانس ‏یونسکو درباره آموزش‎ ‎جغرافیا در آسیای جنوبی ( دهلی نو – ۱۹۷۴ ) ، هشتمین اجلاسیه گروه ‏کارشناسان‎ ‎جغرافیای سازمان ملل ( نیویورک – ۱۹۷۵ ) ، سمپوزیوم هواشناسی در رابطه با آمایش‎ ‎زمین ‏دراشویل ( کارولینای شمالی – ۱۹۷۵ ) ، بیست و سومین کنگرهٔ بین المللی‎ ‎جغرافیا ( مسکو – ۱۹۷۶ ) ، ‏سومین کنگرهٔ سازمان ملل برای یکنواخت کردن اعلام‎ ‎جغرافیایی ( آتن – ۱۳۵۶ ، مونترال – ۱۳۶۵ و ژنو ‏‏- ۱۳۷۰ ) ، سفر عتبات عالیات در‎ ‎گروه دانشگاه تهران ( ۱۳۵۶ ) ، سفر چین در گروه دانشگاه تهران ( ‏‏۱۳۵۷ ) ، یازدهمین‎ ‎اجلاسیهٔ گروه کارشناسان ملل متحد ( ژنو – ۱۳۶۳ ) ، چهارمین اجلاسیهٔ منطقه ‏ای‎ ‎برای همسان سازی نام‌های جغرافیایی ( تهران – ۱۳۶۹ ) ، سمینار مرزهای ایران در مرکز‎ ‎ژئوپلوتیک و ‏مرزهای بین المللی دانشگاه لندن ( لندن – ۱۳۷۰ ) ، سمینار هویت ایران‎ ‎در پایان قرن بیستم در دانشگاه لندن ‏‏( لندن – ۱۳۷۷ ) شرکت فعال داشته‌است.
گنجی در نگاه اندیشمندان

دکتر پیروز مجتهدزاده که در دوره‌ی کارشناسی شاگرد دکتر گنجی بوده است، درباره‌ی استاد خود چنین گفته است:« با همه‌ی استادانم رابطه‌ای نزدیک و منطقی داشتم، به ویژه با دکتر گنجی که رابطه‌مان به شکل رابطه پدر و فرزندی در روابط اجتماعی و نیز در محیط دانشگاه بود. صرف نظر از پدر و مادر که نقش انکارناپذیری در شخصیت من داشته‌اند، سه نفر دیگر هم تاثیر ژرفی بر زندگی من ایجاد کرده‌اند. نخستین آن‌ها دکتر گنجی است که نگاه اساسی‌ام را به علم و زندگی مدیون او هستم. در دوران دانشجویی‌ام به همه استادانم احترام می‌گذاشتم ولی دکتر گنجی به راستی با بقیه تفاوت داشت. او کسی بود که می‌توانست همه گونه پرسش را در مباحث جغرافیایی و به ویژه هواشناسی پاسخ دهد. با وجود این، هیچ ادعایی نداشت و احترام عمیق من به او به سبب همین بی‌ادعایی است. همیشه سعی می‌کرد در حال آموختن باشد. من همواره در برابرپرسش‌های علمی و فرهنگی و اجتماعی مختلفی که برایم پیش می‌آمد نزد او می‌رفتم. گنجی شخصیتی استثنایی و ارزشمند است و من شخصیتی در شأن و پایه او ندیده‌ام. در واقع آموختن من از دکتر گنجی فقط به دوره‌‌های خاص دانشگاهی مانند لیسانس و فوق لیسانس و حتی دکترا محدود نبود. من هنوز هم از او می‌آموزم.

آثار استاد:

دکتر‎ ‎گنجی ، حدود ۱۰ درس جدید و مختلف را به تدریج وارد ‏برنامهٔ رشته جغرافیا نمود و‎ ‎همه را شخصاً به تناوب در سال‌های تحصیلی مختلف تدریس کرد. از آثار ‏ایشان می‌توان‎ ‎به ۱ جزوه درسی ، ۱۶ اثر تألیفی ، ۶ نقد کتاب ، ۱۲ مقدمه کتاب ، ۸۰مقاله علمی ،‎ ‎‎۱۹‎سخنرانی و ۱۴ مقاله به زبان انگلیسی اشاره نمود.

تعدادی از آثار استاد به شرح زیر است:

  1. مقاله جغرافیایی ویژگی اثر : مجموعه ای است از مقالات جغرافیایی و اقلیم شناسانه و چند مقاله تاریخی که عمدتاً درباره ایران می باشد، این کتاب برای اولین بار در سال ۱۳۵۲ توسط موسسه جغرافیایی و کارتوگرافی سحاب به چاپ رسیده است. { گنجی، ۳۲ مقاله جغرافیایی، تهران: موسسه جغرافیایی و کارتوگرافی سحاب، ۱۳۵۲، پنج}۲
  2. آب و هوای ایران – (فصلی از تاریخ ایران کمبریج ۱۹۶۸ )
  3. آب و هوای ایران  - (قاهره)
  4. آب و هوای کشورهای آسیای مرکزی
  5. آتشفشان سنت هلن
  6. آثاری از دکتر گنجی که به انگلیسی منتشر نموده اند
  7. آمار بارندگی در ایران
  8. آمایش زمین بصورت یک منبع طبیعی – (نمونه هایی از آسیا)
  9. آمریکا را بشناسید
  10. آموزش جغرافیا
  11. اطلس اقلیمی ایران
  12. اطلس کامل تهران
  13. اکولوژی و اقلیم شناسی
  14. انتشارات پنهانی – (یادداشت)
  15. انحطاط جغرافیایی شهر بیرجند
  16. ایران – (دایره المعارف و رلدمارک چاپ نیویورک)
  17. برتراند راسل و جغرافیا
  18. برداشتی جغرافیایی از جمعیت مسلمان جهان و پاره ای از مشخصات و گرافیک آن
  19. بررسی اجمالی باران ۱۳ سال اخیر ایران
  20. بستر جغرافیایی تاریخ ایران
  21. به انگیزه اگر باران به کوهستان ببارد
  22. پاره ای جنبه های جغرافیایی ایران  23
  23. پیام آقای دکتر محمدحسن گنجی ویژگی اثر : مجموعه سخنرانیهای چهارمین کنگره جغرافیدانان ایران (به اهتمام گروه آموزشی جغرافیا)، دانشگاه فردوسی: دانشکده ادبیات و علوم انسانی، مشهد، صفحات ۱۸-۷٫۲۴
  24. پیشگفتار و نقد مقاله ها ویژگی اثر : فصلنامه تحقیقات جغرافیایی، شماره ۲، موسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی، صفحات ۱۰-۵٫۲۵
  25. تاثیر آب و هوا در زندگی بشر
  26. تاریخ جغرافیای اسلامی
  27. تاریخچه جغرافیا در اسلام
  28. تاریخچه نهضت های پان
  29. ترجمه بشر چیست؟ ویژگی اثر : تألیف: مارک تواین.۳۰
  30. تغییرات آب و هوا
  31. تغییرات ناگهانی هوای ساحل جنوبی
  32. تقسیمات اقلیمی ایران
  33. جغرافیا در ایران از دارالفنون تا انقلاب اسلامی ویژگی اثر : کتابی است در شرح سیر تطور علم جغرافیا در ایران معاصر که در ۱۳۶۷ در انتشارات آستان قدس رضوی به چاپ رسید. [ جزنی « یادداشتهایی درباره مقام علمی دکتر گنجی، مجموعه مقالات جغرافیایی» (جشن نامه دکتر محمدحسن گنجی)، ص ۱۲}۳۴
  34. جغرافیا و آمار ویژگی اثر : نشریه سالانه اداره کل آمار عمومی، تهران۳۵
  35. جغرافیای اقلیمی
  36. جغرافیای ایران ویژگی اثر : کتابی است درباره کلیات جغرافیای ایران و تقسیمات و فصل بندی مطالعات جغرافیایی در این باره، که در چهار فصل در جلد اول نشریه شماره ۲۲ ایرانشهر منتشر شده است.۳۷
  37. جغرافیای سال پنجم ابتدایی ویژگی اثر : با همکاری دکتر لطف الله مفخم پایان و حسین خلیل فر.۳۸
  38. جغرافیای سال ششم ابتدایی ویژگی اثر : با همکاری حسین خلیل فر.۳۹
  39. جنگ و جغرافیا یا روابط دول بزرگ در اقیانوسیه ویژگی اثر : این کتاب در ۱۳۲۱ توسط کتابفروشی پروین به چاپ رسید، بحث های ژئوپولتیکی جالبی درباره رقابت های استعمارگران در قاره اقیانوسیه را در بر می گیرد.۴۰
  40. خاورمیانه کجا است
  41. خشکسالی در قائنات
  42. دون ژوان ایرانی
  43. روند تحقیقات جغرافیایی در ایران
  44. سازمان هواشناسی جهانی و هواشناسی ایران
  45. سخنی چند درباره هواشناسی
  46. شمه ای از خدمات جغرافیایی سازمان جغرافیایی و چندین مقاله جغرافیایی در دایره المعارف بزرگ اسلامی
  47. فهرست مقالات جغرافیایی ویژگی اثر : با همکاری جواد صفی نژاد.
  48. کتب جغرافیای دبیرستانی
  49. کلیات جغرافیای طبیعی
  50. کمک به اقلیم شناسی باستانی ایران
  51. گزارش ششمین کنگره بین المللی جغرافیایی در لندن
  52. گزارش کمیته هواشناسی مناطق خشک
  53. گزارش کنفرانس یونسکو در استرالیا درباره آب و هوای مناطق خشک جهان
  54. گزارش کنفرانس یونسکو درباره نحوه آموزش جغرافیا در جنوب خاوری آسیا
  55. لزوم تهیه نقشه های جغرافیایی
  56. مشخصات جغرافیای طبیعی ایران
  57. مطالعه اجمالیِ فرهنگ های جغرافیایی
  58. مطالعه جغرافیای در خواص جمعیتی امت مسلمان در جهان
  59. مفهوم جغرافیا و روش تدریس آن ویژگی اثر : نشریه انجمن دبیران علوم اجتماعی و تاریخ و جغرافیا، شماره ۱، تهران.
  60. مفهوم واقعی نژاد
  61. مقالاتی درباره جغرافیای ایران
  62. مقدمه بر اصول جغرافیای انسانی و اشاراتی به جغرافیای انسانی ایران
  63. مقدمه بر اطلس افغانستان
  64. مقدمه بر اطلس بزرگ جهان
  65. مقدمه بر اطلس تاریخی ایران
  66. مقدمه بر اطلس خلیج فارس
  67. مقدمه بر اطلس عمومی جهان
  68. مقدمه بر جغرافیای پزشکی ویژگی اثر : تألیف: هوشورزدشت.
  69. مقدمه بر شهرستان نور ویژگی اثر : تألیف: پیروز مجتهدزاده.
  70. مقدمه بر کلیات ژئومورفولوژی ایران ویژگی اثر : تألیف: دکتر محمود حریریان.
  71. مقدمه بر گزیده ای از فرهنگ و اصطلاحات جغرافیایی ویژگی اثر : تألیف: عاشوری.
  72. مقدمه بر گیتاشناسی کشورها
  73. مقدمه بر متن انگلیسی مقاله دکتر مهدوی [ جزنی،«‌یادداشتهایی درباره مقام علمی دکتر گنجی،» مجموعه مقالات جغرافیایی (‌جشن نامه دکتر محمد حسن گنجی)، صص ۱۹-۱۱}
  74. ملاحظاتی درباره آلودگی هوا و باران در تهران
  75. ملاحظاتی درباره باران چند سال اخیر ایران
  76. ملاحظاتی درباره باران سال
  77. ملاحظاتی درباره باران های تابستان ۱۹۵۴
  78. ملاحظاتی درباره پزشکان ایران مقیم آلمان غربی
  79. ملاحظاتی درباره جغرافیا و برنامه آن
  80. ملاحظاتی درباره جغرافیا و برنامه آن ویژگی اثر : نشریه گروه آموزشی جغرافیا دانشگاه تهران، ضمیمه مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی، شماره ۱، چاپ میهن، صفحات ج-ر.
  81. ملاحظاتی درباره سید محمد فرزان
  82. ملاحظاتی درباره نظرات و روشهای نو در جغرافیا ویژگی اثر : نشریه انجمن دبیران جغرافیا و تاریخ و علوم اجتماعی ، شماره ۱۰، تهران
  83. ملاحظاتی موقت راجع به تبخیر در ایران
  84. نامه های قهستان
  85. نظری به نشریات ادواری جغرافیایی
  86. نقشه جغرافیا و سیاست
  87. نگرشی مجدد بر سمینار بین المللی جغرافیایی جمهوری اسلامی ایران
  88. هانینگتون و پارسیان هند
  89. هوا آستانه فضا
  90. هواشناسی در ایران

۹۱٫ یادی از دکتر صدیق اعلم (مردان نامی ایران)

منابع استفاده شده برای این مقاله :

  • · بنیاد ایران شناسی
  • · تعدادی از وبلاگها جغرافیایی
  • · ویکی فارسی

رؤیاهایم را می‌فروشم

رؤیاهایم را می‌فروشم

گابریل گارسیا مارکز 

ترجمه "احمد گلشیری"

ادامه نوشته

گیلگمش پادشاه اروک ( URUK )

ادامه نوشته

نشان شیر و خورشید

شیر و خورشید نشانی است که تا پیش از انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ نماد ملی ایران بود. این نشان تلفیقی از سنن کهن میان‌رودان، ایران، عرب، ترک، یهودی و مغول است. شیر و خورشید در اصل نشان ستاره‌بینی، خورشید در صورت فلکیِ اسد (شیر) در منطقةالبروج بوده‌است.

در دوران حکومت سلسله‌های ترک و از حدود قرن ششم هجری، علامت شیر و خوشید از ستاره‌بینی وارد کارهای هنری در قلمرو اسلامی از مصر تا آسیای میانه شد. از دوران سلجوقیان روم سکه‌هایی با نقش شیر و خورشید می‌توان یافت و سپس این نشان از قرن نهم هجری/پانزده میلادی بطور ناپیوسته بر روی پرچم‌های ایران نقش بسته‌است.

نشان شیر و خورشید در هر دوره‌ای از تاریخ بصورت مختلفی تعبیر شده‌است. در ابتدا تنها نشانی ستاره‌بینی بوده‌است نه مظهر حکومت. در دوران صفویه این نشان تعبیری شیعی/ایرانی پیدا می‌کند. از زمان شاهان بعد از آغامحمدخان قاجار و همزمان با تحولات فکری و اجتماعی در آن زمان، تعبیر شیعی نشان به تدریج کمرنگ می‌شود. در این دوران است که این نشان به اشتباه به ایران قبل از اسلام نسبت داده‌می‌شود. این نشان پس از انقلاب ۱۳۵۷ با نشان فعلی جمهوری اسلامی جایگزین می‌شود.
ریشه‌های نشان شیر و خورشید
حجم عظیم شواهد و متون ادبی و باستان شناسی، که احمد کسروی، مجتبی مینوی و سعید نفیسی گردآوری و بررسی کرده‌اند، نشان می‌دهد که نشان ستاره‌بینی خورشید در صورت فلکیِ اسد  در منطقة البروج از قرن ششم هجری نقشی نمادین و رایج شد. تحقیقات مینوی، نفیسی و کسروی نشان می‌دهد که این نشان از ستاره‌بینی وارد فرهنگ عام، نشان‌ها و نقوش هنری شده‌است و از آنجا به تدریج و در حدود قرن پانزده میلادی(نهم هجری) به نقش‌های روی پرچم‌ها وارد می‌شود.[۱]

بگفته شاپور شهبازی در ایرانیکا این نماد «تلفیقی از سنن کهن ایران و عرب و ترک و مغول بود.»[۱][۴] افسانه نجم آبادی، استاد دانشگاه هاروارد، بیان می‌کند که نشان شیر و خودشید موفقیت بی نظیری در میان نشان‌های موجود در ایران برای نشان دادن هویت امروزی ایرانی داشته‌است. این نشان از تمام فرهنگ‌های مطرح در تاریخ ایران تاثیر گرفته‌است، بطوریکه نشان‌ها و تعبیرهای زرتشتی، شیعه، ترکی، یهودی را یکجا جمع نموده‌است.[۵] تحول این نشان را می‌توان به اختصار چنین تشریح کرد:
ریشه در ستاره‌بینی

ستاره شناسان باستان قائل به وجود ارتباطی بین موقعیت ستارگان و پدیده‌های زمینی بودند. آن‌ها دوازده برج آسمانی را میان هفت جسم گردان آسمانی از جمله خورشید تقسیم می‌کردند و هر یک یا دو برج را ویژهٔ یکی از جرم‌ها و خانهٔ آن جرم آسمانی می‌پنداشتند. آن‌ها برج اسد را خانهٔ خورشید می‌دانستند. خواجه نصیر توسی در منظومه خود در ستاره‌شناسی می‌نویسد:[۶]
اولین از بروج با هشتم         نام آن بره و دگر کژدم
هر دو مریخ را شدند بیوت         همچو برجیس را کمان با حوت
زهره را خانه ثور و هم میزان         شمس را شیر و ماه را سرطان
تیر را خانه و شه و جوزا         مر زحل راست جدی و دلوعطا

در شعرهای شاعران ایران نیز چنین باوری را می‌توان یافت. قطران تبریزی دربارهٔ رفتن پادشاه آذربایجان بدیدن شاه گنجه چنین گفته‌است:[۶]
اگر به خانه شیر آمده‌است شید رواست         بدانکه خانه شیداست شیر بر گردون
ریشه در سنت‌های سامی

الکساندر کرَپ[پانویس ۱] طی مطالعاتی که بر روی تمدن‌های باستانی میان رودان، مصر و آناتولی انجام داده‌است به ارتباط نزدیک بین خورشید و شیر در باورها، اساطیر و خدایان در این تمدن‌ها اشاره می‌نماید. او ردپای ارتباط شیر و خورشید را از سنت‌ها خاور نزدیک به ستاره‌بینی در میان رودان و از ستاره‌بینی تا نشان شیر و خورشید مرسوم در ایران ردیابی می‌کند. از نمونه‌های پیوستگی نزدیک شیر و خورشید کرَپ به شَمَش خدای خورشید بابلیان اشاره می‌کند که بصورت شیر نمایش داده می‌شده‌است. یا آهی بزرگ فرعون مصر «شیر فرزند خدای خورشید» نامیده می‌شده‌است. در فلسطین، سامسون پهلوان کشنده شیر، خود در اصل شیری بوده‌است که فرزند بَعل شَمَش خدای خورشید بوده‌است.[۷]

بگفته کیندرمن در دانشنامه اسلام نشان شیر و خورشید در ایران بعد اسلام عمدتاً برگرفته از نشان ستاره‌بینی، خورشید در برج اسد است. واضح است که هنر اسلامی بسیاری از سنن را بدون تغییر آشکاری از تمدن‌های قبل به عاریت گرفته بود. ناممکن است که شروع چنین باوری را پیدا کرد. در دوران باستان از اشکال ستارگان برداشت‌ها و تفسیرهایی می‌کردند. بابلیان طالع سلاطین را درصورت فلکی شیر می‌دیدند. آن‌ها شیر را بعنوان سلطان حیوانات را در برجی که انقلاب تابستانی در آن بوقوع می‌پیوندد قرار دادند. این بعنوان نشانه غلبه خورشید بود و از همین رو است که عیسی شیر یهودا (بعنوان غلبه کننده بر مرگ) و علی شیر خدا نام داشت.[۲]
در سنت‌های ایرانی
در ایران پیش از اسلام، خورشید (به صورت یک مرد) همیشه سلطنت را در ایران تداعی می‌کرده‌است: «تصویر بلورین خورشید» سراپرده سلطنتی داریوش سوم را متمایز می‌نموده‌است. درفش اشکانیان با تصویر خورشید تزیین می‌شده‌است. بر بالای تاج سلاطین ساسانی  گویی قرار داشت که نماد خورشید بود. مالالاس رومی به نامه‌ای اشاره می‌کند که در آن شاه ایران را «خورشید شرق » و قیصر روم را «ماه غرب » نامیده‌اند. شیر نیز پیوند نزدیکی با شاهنشاهی در ایران داشته‌است: ردیف‌هایی از شیران زینت بخش تخت و ردای شاهان هخامنشی بوده‌است. تاج آنتیوخوس اول شاه پارسی تبار کوماژن (حک : ۳۴ـ ۶۹ پیش از میلاد) با تصویر شیر تزیین شده بود. در نقش برجسته مراسم اعطای مقام در نقش رستم، اردشیر اول زرهی با تصویر شیر به تن داشته‌است. شیر نقش تزیینی مشابهی برای عضدالدوله دیلمی داشته‌است. در برخی لهجه‌ها و گویش‌های شرق ایران، واژه شاه، شیر تلفظ می‌شود.[۴]
تاثیر سنت‌های اسلامی، ترکی و مغولی
بگفته شاپور شهبازی  در دانشنامه ایرانیکا سنن عربی و اسلامی و ترکی و مغولی همیشه بر پیوند نمادین شیر و پادشاهی تأکید می‌کردند. این سنن، جاذبه جادویی خورشید را نیز تأیید می‌کردند، و مغول‌ها حرمت نهادن به خورشید، بویژه در حال طلوع ، را دوباره در ایران رواج دادند.[۴]

در بین اعراب شبه جزیره عرب به مانند سایر نقاطی از آسیا و اروپا که شیر در آن وجود نداشت، شیر به مانند جانوری شبه افسانه‌ای که بود که شاه حیوانات بود و تعجبی نداشت که نماد قدرت پادشاهی باشد.[۲] بگفته کیندرمن در دانشنامه اسلام این جانور در فرهنگ اعراب سمبل دلیری، شجاعت و جوانمردی بود. در هنر دورهٔ اسلامی نقش شیر پرکاربردترین و مرسوم‌ترین از میان حیوانات بود.[۲] بجز معنای ستاره‌بینی که در نشان «شیر و خورشید» وجود داشت. در سایر کاربردها تنها جنبه‌ای تزئینی داشته و اهمیت و معنای خاصی نداشته‌است.[۲] از فرم‌های رایج می‌توان به بصورت گرد در فواره‌های الحمرا یا سرامیک‌های ایرانی قرن ۱۲ تا ۱۴ میلادی (عمدتا بعنوان وسایل ریختن مایعات یا عوددان)، بصورت تنها در حال حمله و یا حمله به جانوری دیگر (برگرفته از سنت‌های ایرانی قبل از اسلام) اشاره نمود. یکی از کاربردهای شیر، استفاده بصورت نشان حکومتی مانند آنچه مملوکان مصر و یا احتمالا سلجوقیان روم (بهمراه خورشید) استفاده می‌کردند که برگرفته از نشان‌های روی سکه که خود عمدتا برگرفته از نشان‌های طالع‌بینی و ستاره‌بینی و صورفلکی بوده‌است.[۲]
دوران سلسله‌های ترک

در زمان خوارزمشاهیان یا سلجوقیان سکه‌هایی زده شد که بر روی آن نقش خورشید بر پشت شیرآمده بود. اولین سکه موجود با نقش شیر و خورشید به دوران پادشاهی کیخسرو از سلاجقه روم می‌رسد. ابن عبری تاریخ نگار و دانشمند در کتاب مختصر تاریخ الدول روایتی عاشقانه از این سکه ارایه می‌دهد که افسانه نجم آبادی این داستان را دور از واقعیت و صحت تاریخی می‌داند. ابن عبری می‌نویسد که غیاث الدین کیخسرو فرزند علاءالدین کیکاووس، از شاهان خاندان سلجوقیان روم، دل به شاهزاده‌ای گرجی می‌بازد. کیخسرو چنان شیفته می‌شود که به درخواست دختر گرجی برای ضرب سکه‌ای با چهرهٔ او بر آن موافقت می‌کند اما نزدیکان کیخسرو برای پاس داشت دین اسلام، روا نمی‌دانند تا چهره زنی نامسلمان بر سکه‌ها نقش بندد. با پایفشاری کیخسرو، چاره‌ای اندیشیده می‌شود تا از این بن بست بیرون آیند. پیکرهٔ شیری بر سکه نگاشته می‌شود و بر فراز آن، خورشید که نشان از چهرهٔ زیباروی گرجی است جای می‌گیرد و بدین گونه خواستهٔ دلبر بر آورده می‌گردد.[۶]
اولین پرچم‌های شیر و خورشید دار
قدیمی‌ترین پرچم شیر و خورشید دار شناخته شده به سال ۸۲۶ هجری قمری (حدود ۱۴۲۳ میلادی) همزمان با دورهٔ تیموریان بر می‌گردد. این پرچم در مینیاتوری از شاهنامه شمس الدین کاشانی (منظومه‌ای درباره جهانگشایی مغولان) به تصویر کشیده شده‌است. این مینیاتور که حمله مغولان به حصار شهر نیشابور را نشان می‌دهد. سربازان (مغول؟) را نشان می‌دهد که پرچمی مزّین به نشان شیر و خورشید در کنار پرچمی دیگر مزین به هلال ماه حمل می‌کنند.[۴]

فواد کوپریلی[پانویس ۲] در مورد پرچم‌های دوره ایلخانان و تیموریان می‌نویسد که آنان در سپاه از پرچم‌هایی به رنگ‌های زرد و قرمز نیز استفاده می‌کردند و بر روی آن‌ها تصاویر گوناگونی از قبیل اژدها، شیر، قره قوش (نوعی عقاب) و شیر و خورشید نقش می‌بسته‌است. احتمال زیاد وجود دارد که تمغاهای شخصی نیز روی پرچم‌ها به کار می‌رفته‌است. در نسخه‌ای از شاهنامه استنساخ شده در قرن نهم هجری (زمان مغول‌ها) نگاره‌ای وجود دارد که پرچمی را با تصویر شیر و خورشید در وسط آن نشان می‌دهد. این پرچم احتمالاً متعلق به ایلخانیان می‌باشد، زیرا آن‌ها این نقش را روی سکه‌های خود نیز به کار می‌بردند.[۴]

فواد کوپریلی همچنین می‌گوید:«تصویر شیر و خورشید در سکه‌های برخی از فرمانروایان این سلسله [آق قوینلوها] و بعضی سلسله‌های دیگر ترک فقط نقشی نجومی است نه مظهر حکومت.»[۴] با توجه به این پرچم و نمونه‌های مشابه آن در قرن نهم هجری قمری (پانزده میلادی)، مراجع معتبری مانند دانشنامه بریتانیکا و دانشنامه ایرانیکا زمان اولین مدارک موجود از استفاده شیر و خورشید در پرچم‌های ایران را این دوران می‌دانند.[۱][۱۰]
دوران صفوی
بگفته افسانه نجم‌آبادی در دوران صفوی نشان شیر و خورشید مظهر دو رکن جامعه بود: «حکومت و مذهب»[۱۱]  مشخص است که هر چند درفش‌های مختلفی در زمان شاهان صفوی بخصوص نخستین شاهان صفوی استفاده می‌شده‌است، تا زمان شاه‌عباس صفوی، نشان شیر و خورشید به نشانی رایج در درفش‌های ایران بدل شده‌بود.[۱] بگفتهٔ یحیی ذکا  در دوره صفوی «نشان خورشید» نشانگر نظام سال و ماه خورشیدی و «نشان شیر» در آن اشاره به امام علی، «شیر خدا» برگرفته از عبارت مشهور «اسدالله الغالب» است که در بعضی از نشان‌ها این جمله در زیر نشان شیر و خورشید به چشم می‌خورد و شمشیر در دست شیر نیز ذوالفقار شمشیر مشهور علی ابن ابیطالب امام اول شیعیان است.[۱۲]

تفسیر صفویان از این نشان برمبنای ترکیبی از اسطوره‌ها بخصوص شاهنامه فردوسی، داستان‌های محمد پیامبر مسلمانان و منابع اسلامی بود. شاهان صفوی برای خود دو نقش قائل بودند: «شاه و مقدس مرد.» این تفسیر دوگانه از نقش شاه به سبب شجره نامه‌ای بود که شاهان صفوی برای خود قائل بودند. دو شخص نقشی کلیدی در این میان داشتند. جمشید شاه اسطوره‌ای ایران به عنوان بنیانگزار شاهنشاهی در اسطوره‌های ایرانی و علی، امام اول شیعیان. در این پندار، خورشید سمبل جمشید و شیر سمبل علی امام بود.[۱۳] شاپور شهبازی به نقش کلیدی شاهنامه فردوسی در جهانبینی صفویان اشاره می‌نماید. او می‌نویسد که بکارگیری شیر و خورشید توسط صفویان می‌تواند برگرفته از شعرهایی از شاهنامه باشد که به خورشید ایرانیان در مقابل ماه تورانیان و یا سزار روم ماه غرب و شاه ایران خورشید شرق اشاره می‌کند. از آنجایی که درفش عثمانی‌ها به عنوان حاکمان سرزمین روم در آن زمان و به عنوان رقیب صفویان هلال ماه بود. صفویان، با الهام از این شعر شاهنامه نشان شیر و خورشید را بعنوان نشان ملی خود برگزیدند.[۱]

به گفته نجم‌آبادی خورشید علاوه بر استعاره بر جمشید، دو معنای استعاره‌ای دیگر نیز برای صفویان داشته‌است. مفهوم زمان برمبنای گاهشماری خورشیدی که متمایز از گاهشماری قمری عربی-اسلامی بود. همچنین معنای ستاره‌بینی و دخالت کیهان در تقدیر و تعبیری که ستاره‌بینی از حالت نجومی شیر در صورت فلکی خورشید (اسد) داشت. صورت فلکی شیر نیز خوش یمن‌ترین جایگاه خورشید بوده‌است. بنابراین نشان شیر و خورشید دو جفت آسمانی و زمینی را به هم پیوند می‌داد، شاهنشاه و مقدس مرد (جمشید و علی)، که به توسط نشان کیهانی خورشید در برج شیر(اسد) به هم پیوند داده شده بودند.[۱۴]

در جستجوی یافتن تعبیر صفویان از نشان شیر و خورشید، شاپور شهبازی چنین تحلیل می‌نماید که صفویان شیر را سمبل علی، امام اول شیعیان، می‌دانستند و خورشید سمبل انوار الاهی که همان تغییر یافته مفهوم باستانی «فرّ دین» بود. باز معرفی مفهوم فر ایزدی توسط صفویان برای توجیه و مشروعیت بخشی به حکمرانی صفویان بود. آن‌ها چنین مشروعیتی را با نسبت دادن فرّایزدی به علی و از طریق نسبت دادن خود به امام چهارم شیعیان و از طریق مادر امام چهارم شیعیان (شهربانو) به شاهان ساسانی بوجود آورده بودند.[۱]
دوران افشار و زندیه

مهر شاهنشاهی نادرشاه در سال ۱۷۴۶ منقش به شیر و خورشید بود. نشان همجنین مزین به عبارن «الملک الله» بود.[۹] دو شمشیر آب طلای متعلق به کریم‌خان زند دارای نشان نجومی شیر است که نشانگر نشان ستاره بین شیر در برج اسد دارد. از دیگر نمونه‌های مربوط به این دوران می‌توان به نقش شیر و خورشید بر روی سنگ قبر یک سرباز زند اشاره‌نمود.[۹]
دوران قاجار
اوایل قاجار
قدیمی‌ترین نشان شیر و خورشید شناخته‌شده، سکه‌ای است که بمناسبت تاجگزاری آغامحمدخان  بسال ۱۷۹۶ ضرب‌شده‌است. در این سکه در زیر شکم شیر علی، امام شیعیان ذکر شده‌است (یا علی) و در بالای نشان شاه وقت خوانده شده‌است (یا محمّد). این سکه می‌تواند بیانگر آن باشد که هنوز در این زمان شیر به مذهب و خورشید استعاره‌ای از شاه ایران است (ایرانیت و اسلامیت حکومت[پانویس ۳]).[۱۷]  در دوران قاجار این نشان کاربردی گسترده داشته‌است و از علم‌های عزاداری ماه محرم تا سندهای ازدواج یهودیان ایران (کِتوباس) از این نشان استفاده می‌شده‌است.[۱۸]

این نقش در اوایل دوره قاجار به شکلی کاملاً ناهمسان روی سکه‌ها، نشان‌ها و پرچم‌ها ظاهر شد. فتحعلی شاه قاجار به تقلید از نشان لژیون دونور فرانسه، نشان شیر و خورشید ایرانی را در ۱۲۲۲-۱۲۲۵ پدید آورد تا به دیپلمات‌ها و مقامات اروپایی اعطا کند. به این ترتیب ایران دارای پرچمی رسمی با نشان شیر و خورشید شد. بدین سان است که یک قرن بعد نویسنده‌ای اروپایی می‌نویسد: «ایران امروزه به سرزمین شیر و خورشید معروف است».[۱]
تغییرات گسترده در شکل و تعبیر شیر و خورشید

گاسپار دروویل که در ۱۸۱۲-۱۸۱۳ در ارتش ایران خدمت کرده بود، گزارش می‌دهد که پرچم‌ها و نشان‌های ایرانیان دارای نشان زرهی کشور، یعنی یک شیر خوابیده و خورشید در حال طلوع همراه با عبارت سلطان بن سلطان فتحعلی شاه قاجار است. لویی دوبو گزارش می‌دهد که محمدشاه قاجار (جانشین فتحعلی شاه) دو پرچم داشته‌است: «یکی با نقش شمشیر علی، که دو لبه‌است» و دیگری «با نقش یک شیر خوابیده و خورشیدی که از پشت آن طلوع می‌کند». پرچم دوم پرچم اصلی کشور بود.[۱] دروویل تصاویر جالبی از پرچم ایران آورده‌است. در یکی از این تصاویر شیر با شمشیری در دست تصویر شده‌است. بگفته شاپور شهبازی این نخستین باری است که با شیر شمشیر در دست روبه رو می‌شویم؛ نمادی که از عصر محمدشاه قاجار به بعد به نشان متعارف ملی ایران تبدیل شد. گویا از اواخر دوران فتحعلی شاه به تدریج دو پرچم شیر و خورشید و ذوالفقار علی با هم تلفیق می‌شود و شیر که مظهر علی بوده‌است شمشیر دریافت می‌کند.[۱]
افسانه نجم آبادی تغییرات نشان شیر خورشید از زمان فتحعلی‌شاه را متاثر از تغییراتی می‌داند که در عرصه اجتماعی سیاسی ایران از زمان فتحعلی شاه شروع می‌شود که بر نحوه تفسیر نشان شیر و خورشید نیز تاثیر می‌گذارد. افسانه نجم‌آبادی  می‌نویسد که از زمان فتحعلی شاه به تدریج جنبه مذهبی حکومت و شاهان ایران کمرنگ می‌شود و به دنبال آن تفسیر شیعی شیر و خورشید جایش را به تفسیری ملی گرایانه می‌دهد. نوشته‌های باز مانده از آن زمان از جمله شعری به قلم خود شاه ایران نشان می‌دهد که خورشید در آن زمان استعاره از شاه ایران است و اشاره به جمشید، شاه اسطوره‌ای ایران در شاهنامه فردوسی داشت. در این نوشتارهای برجامانده از آن زمان، به شیر نیز استعاره‌ای برگرفته از اسطوره‌های شاهنامه نسبت داده‌اند. شیر در آن زمان اشاره به رستم داشت که شیر نشان او بود و نشانگر پهلوانان و دلاوران ایرانی داشت که آماده برای پاسداری از ایران بودند.[۱۹]  شهبازی با نقل فرمانی از زمان محمد شاه نشان می‌دهد که چگونه در اثر مراودات ایرانیان با اروپاییان و آشنایی مجدد شاهان ایران با عظمت ایران باستان نشان شیر وخورشید تعبیری ملی گرایانه پیدا می‌کند. محمدشاه در سال ۱۲۵۲ فرمانی رسمی صادر کرد که شکل و کارکرد انواع نشان‌های شیر و خورشید را تعیین و تعبیری ملی گرایانه از این نشان ارائه می‌دهد و خاستگاه آنرا با ایران پیش از اسلام و زردشتیگری پیوند می‌زند. برای نخستین بار از زمان محمدشاه قاجار است که در بسیاری از سکه‌ها و نشان‌ها تاجی بر بالای خورشید قرار داده شد.[۱] هر چند پیوند شیر خورشید به ایران پیش از اسلام توسط محمد شاه یک نابهنگامی زمانی[پانویس ۴] و به اشتباه بوده‌است.[۲۰] در «دیوان غربی ـ شرقی» گوته  شاعر آلمانی قطعه‌ای شعر فارسی با نام «در درفش» موجود است که عیناً به خط فارسی نقل کرده‌اند. این قطعه را حاج میرزا ابوالحسن خان شیرازی معروف به ایلچی که نخست در ربیع الثانی ۱۲۲۴ قمری به سفارت انگلستان مامور شده و سپس در ۱۲۴۰ وزیر امور خارجه فتحعلی شاه شده بود، بر روی درفشی که با خود داشته رسم کرده بوده است و نقش این بیرق بنابر فحوای این قطعه، شیر و خورشید بوده است:[۲۱]
فتحِ علی شاه ترک، جمشید گیتی افروز         کشور خدای ایران، خورشید عالم افروز
چترش بصحن کیهان، افگنده ظل اعظم         گرزش به مغز کیوان، آکنده مشک سارا
ایران کنام شیران، خورشید شاه ایران         زانست «شیر و خورشید»، نقش درفش دارا


از تغییراتی که در زمان سلطنت فتحعلی شاه در درفش و علامت دولت ایران رخ داد، تغییرات در نژاد شیر بود، بدین معنی که قبل از اواسط سلطنت فتحعلی شاه، همیشه شیری که در سکه‌ها و درفش‌های ایران نقش می‌گردید، شیر ایرانی بود، زیرا «شیرهای ایرانی چه نر و چه ماده، بی یال بوده‌اند نه همچون شیرهای آفریقا که نرهایشان یالدار و ماده شان بی یالست» از این زمان با تاثیر گرفتن از اروپاییان تصویر شیر بر اساس شیرهای نر آفریقایی که دارای یال بودند ترسیم می‌شود.[۲۱]
پس از انقلاب مشروطه

در پنجمین متمم قانون اساسی مشروطه نخستین قانون اساسی ایران (قانون اساسی مشروطه)، پرچم ایران به شکل شیر و خورشید بر روی سه رنگ سرخ و سفید و سبز تعیین شد. این قانون شکل نشان شیر و خورشید پرچم را ایستاده همراه با شمشیری در دست و خورشیدی در پس زمینه توصیف می‌کند.[۱] فرمانی به تاریخ ۴ سپتامبر ۱۹۱۰ توصیفی دقیق از این نشان شیر و خورشید ارائه می‌دهد. از جمله این فرمان دم شیر بصورت S ایتالیک تعیین می‌شود. همچنین موقعیت ر اندازه شیر و پنجه او و شمشیرش را و خورشید را بدقت توصیف می‌کند.[۲۲] نجم آبادی بر اساس یک پرده اوایل دوران رضا شاه تناظری دو به دو بین شیر-خورشید و رضا شاه و مادر وطن مشاهده می‌نماید. محتویات این پرده نشان می‌دهد که همانگونه که خورشید توسط شیر محافظت می‌شود، رضا شاه به مانند قهرمانی است که باید از مام وطن محافظت نماید.[۲۳]
دوران پهلوی

هرچند شاهان پهلوی نشان شیر و خورشید قاجارها را می‌پذیرند، اما آن‌ها تاج کیانی (تاج قاجارها) شیر و خورشید را با تاج پهلوی عوض می‌کنند.[۲۴] پهلوی‌ها تعبیر ایرانی شیر را دوباره رواج می‌دهند. شیر در ایران نشان سلطنت و همچنین سمبل رستم در شاهنامه فردوسی می‌باشد.[۲۵] شاهان پهلوی تعبیر ایرانی را دوباره رواج دادند، تعبیری که در آن شیر نشان پادشاهی و همچنین نشان رستم در شاهنامه بوده‌است.[۲۵] تعابیر متعدد نشان در طول تاریخ، هر چند بستر قدرتمندی برای شیر و خورشید بعنوان نشان ملی ایران بوجود آورده بود، اما زمینه مناسبی برای چالش این نشان نیز بوجود آورده بود.[۲۶] نمونه مهم این چالش‌ها زمانی بود که سفارت ایران در لندن از مجتبی مینوی گزارشی در مورد شیر و خورشید خواست. در این گزارش مینوی بر ریشه ترکی این نوشتار پای فشرده بود. مینوی به دولت ایران پیشنهاد نموده بود که نشان شیر و خورشید با درفش کاویانی جایگزین نماید که این پیشنهاد مورد موافقت قرار نگرفت.[۲۷] این نشان پیش از این در زمان جنگ جهانی اول به چالش کشیده شد. زمانی که حسن تقی زاده نشریه کاوه را در برلین چاپ می‌کرد. در این زمان تقی زاده استدلال می‌کرد که نشان شیر و خودشید نه ریشه‌ای ایران دارد و نه آنچنان که پنداشته می‌شود نشانی قدیمی است. او اصرار داشت که نشان شیر و خورشید باید با نشانی ایرانی تر مانند درفش کاویانی جایگزین شود.[۲۸]
پس از انقلاب ۵۷
نشان شیر و خورشید تا پیش از انقلاب ۱۳۵۷ بعنوان نشان ملی ایران باقی ماند. در این زمان این نشان با حکمی از مکان‌های عمومی و سازمان‌های دولتی برچیده شد و با نشان فعلی جمهوری اسلامی جایگزین شد.[۲۹]  با وجود آنکه این نشان مفهوم بسیار قدیمی شیعی داشت و شیر منسوب به علی امام اول شیعیان بود، در فضای انقلاب سال‌های اول پس از انقلاب، نشان شیر و خورشید سمبل یک «نظام سرکوبگر، غربزده شاهنشاهی» بود که باید جایگزین می‌شد.[۲۵]

در فضای هیجان زده روزهای نخست انقلاب ۱۳۵۷، بسیاری از نشان‌ها، یابودها و بناهایی که از نگاه انقلابیون مظهری از حکومت پهلوی تلقی می‌شدند تخریب یا به طرق گوناگون از دید عمومی پنهان شدند. حذف این نشان تاریخی با نارضایتی بسیاری از مورخان و چهره‌های فرهنگی ایران پس از انقلاب مواجه بوده‌است. در سال‌های اخیر اکنون ابراز تمایل به بازگشت این نشان در میان قانونگذاران جمهوری اسلامی نیز حس می‌شود. در سال ۱۳۸۷ تلاشی برای بازگرداندن سردر شیر و خورشید مجلس ایران صورت پذیرفت. اما با وجودی که این کار با استقبال افکار عمومی همراه بود و قانونگذاران ایران هم نسبت به این کار ابراز تمایل کرده بودند، این شیرها پس از دو روز دوباره به زیر کشیده شد.[۳۰][۳۱]

در ساله‌ای اخیر شیر و خورشید هنوز توسط بسیاری از ایرانیان خارج کشور بعنوان سمبل مخالفت با جمهوری اسلامی بکار می‌رود. بسیاری از گروه‌های مخالف نظام فعلی ایران مانند گروه‌های سلطنت طلب و سازمان مجاهدین خلق از این نشان بعنوان نشان رسمی خود استفاده می‌کنند. در لس آنجلس که دارای جمعیت بزرگی از ایرانیان است نشان شیر خورشید از روی لیوان‌ها تا روی چترها بکار می‌رود. میزان محبوبیت نشان شیر و خورشید در نزد ایرانیان خارج از کشور بسیار بیش از محبوبیت نشان در ایران قبل از انقلاب ۱۳۵۷ در خود ایران است.[۲۹]
پذیرش بین‌المللی

از سال ۱۹۲۹ شیر و خورشید سرخ بعنوان یکی از نشان‌های رسمی جمعیت صلیب سرخ جهانی در کنار نشان‌های هلال احمر و صلیب سرخ پذیرفته شد.[۳] از ۴ سپتامبر ۱۹۸۰ نظام جمهوری اسلامی ایران بطور رسمی اعلام نمود که از این به بعد از نشان هلال احمر استفاده می‌کند. هر چند حق خود را برای بازگشت به نشان شیر و خورشید محفوظ اعلام نمود. کنوانسیون ژنو همچنان شیر و خورشید را یکی از نشان‌های رسمی خود می‌داند.[۳]
یادداشت‌ها

   1. ↑ Krappe
   2. ↑ Fuad Koprulu
   3. ↑ "Iranization and Imamification of sovereignty"
   4. ↑ Anachronism

پانویس

   1. ↑ ۱٫۰۰ ۱٫۰۱ ۱٫۰۲ ۱٫۰۳ ۱٫۰۴ ۱٫۰۵ ۱٫۰۶ ۱٫۰۷ ۱٫۰۸ ۱٫۰۹ ۱٫۱۰ ۱٫۱۱ ۱٫۱۲ ۱٫۱۳ ۱٫۱۴ Shahbazi ۲۰۰۱
   2. ↑ ۲٫۰ ۲٫۱ ۲٫۲ ۲٫۳ ۲٫۴ ۲٫۵ Kindermann ۱۹۸۶
   3. ↑ ۳٫۰ ۳٫۱ ۳٫۲ Burchill, Richard, N. D. White, Justin Morris, H. McCoubrey ۲۰۰۵, pp. ۱۳۷
   4. ↑ ۴٫۰ ۴٫۱ ۴٫۲ ۴٫۳ ۴٫۴ ۴٫۵ Fuat Köprülü ۱۹۹۰
   5. ↑ Joseph & Najmabadi ۲۰۰۲
   6. ↑ ۶٫۰ ۶٫۱ ۶٫۲ کسروی ۱۳۵۶
   7. ↑ Krappe ۱۹۴۵
   8. ↑ نفیسی ۱۳۲۸
   9. ↑ ۹٫۰ ۹٫۱ ۹٫۲ Khorasani ۲۰۰۶, pp. ۳۲۶
  10. ↑ Encyclopædia Britannica ۲۰۰۸
  11. ↑ Najmabadi ۲۰۰۵, pp. ۶۹
  12. ↑ ذکاء ۱۳۴۴
  13. ↑ Najmabadi ۲۰۰۵, pp. ۶۸-۹
  14. ↑ Najmabadi ۲۰۰۵, pp. ۶۹
  15. ↑ Barker ۱۹۹۵, p. 137
  16. ↑ Hermitage Museum Website ۲۰۰۸
  17. ↑ Najmabadi ۲۰۰۵, pp. ۷۰
  18. ↑ Najmabadi ۲۰۰۵, pp. ۶۵
  19. ↑ Najmabadi ۲۰۰۵, pp. ۷۰–۱
  20. ↑ Najmabadi ۲۰۰۵, pp. ۷؟
  21. ↑ ۲۱٫۰ ۲۱٫۱ ذکاء ۱۳۴۴
  22. ↑ Najmabadi ۲۰۰۵, pp. ۸۶
  23. ↑ Najmabadi ۲۰۰۵, pp. ۸۸-۹۶
  24. ↑ Eskandari-Qajar ۲۰۰۹-۱۰-۱۰
  25. ↑ ۲۵٫۰ ۲۵٫۱ ۲۵٫۲ Babayan ۲۰۰۲, p. ۷۸
  26. ↑ Najmabadi ۲۰۰۵, p. ۸۷
  27. ↑ Najmabadi ۲۰۰۵, pp. ۸۶–۸۷
  28. ↑ Marashi ۲۰۰۸, p. ۷۸
  29. ↑ ۲۹٫۰ ۲۹٫۱ ۲۹٫۲ Najmabadi ۲۰۰۵, pp. 87–8
  30. ↑ .. بی‌بی‌سی فارسی (در تاریخ ۲۱ مرداد ۱۳۸۷).
  31. ↑ .. بی‌بی‌سی فارسی (در تاریخ ۲۳ مرداد ۱۳۸۷).

جستارهای وابسته

    * نمادشناسی
    * پرچم ایران
    * شیر و خورشید سرخ ایران
    * ادعای مهر شیر و خورشید دوره هخامنشی

منابع
منابع فارسی

    * بازگشت شیرهای بدون خورشید مشروطه پس از ۲۹ سال. بی‌بی‌سی فارسی (در تاریخ ۲۱ مرداد ۱۳۸۷). بازدید در تاریخ مهر ۱۳۸۷.
    * ذکاء، یحیی (در تاریخ ۱۳۴۴). تاریخچه تغییرات و تحولات درفش و علامت دولت ایران. وبگاه رسمی مرکز اسناد ومدارک میراث فرهنگی. بازدید در تاریخ خرداد ۱۳۸۷.
    * شیرهای مشروطه پس از ۲ روز برداشته شدند. بی‌بی‌سی فارسی (در تاریخ ۲۳ مرداد ۱۳۸۷). بازدید در تاریخ مهر ۱۳۸۷.
    * کسروی، احمد (در تاریخ ۱۳۵۶). تاریخچه شیر و خورشید. چاپ رشدیه. بازدید در تاریخ مهر ۱۳۸۷.
    * کوپریلی،فؤاد. «تاریخچه پرچم در جهان اسلام». دانشنامهٔ بزرگ اسلامی. [۱]
    * نفیسی، سعید. درفش ایران و شیر و خورشید. تهران: چاپ رنگین، ۱۳۲۹.

منابع غیرفارسی

    * Babayan, Kathryn (۲۰۰۲), Mystics, monarchs, and messiahs: cultural landscapes of early modern Iran, Harvard College, p. ۴۹۱, ISBN ۰۹۳۲۸۸۵۲۸۴, http://books.google.com/books?id=WLoUePLTdfgC&printsec=frontcover#v=onepage&q=lion%20and%20sun&f=false
    * Barker, Patricia L. (۱۹۹۵), Islamic Textiles, British Museum Press, p. ۱۳۷, ISBN ۰۷۱۴۱۲۵۲۲۹
    * “Battle Between Persians and Russians”. State Hermitage Museum Website. Retrieved on ۲۰۰۹-۰۹-۱۹
    * Flag of Iran. (۲۰۰۸). Encyclopædia Britannica, Retrieved November 22, 2008, Encyclopædia Britannica Online: [۲]
    * Fuat Köprülü, Daneshnameye Jahan-e Eslam(Encyclopaedia of the World of Islam From Encyclopedia of Turk) (۱۹۹۰) (in Persian), Bayrak, The Encyclopaedia Islamica Foundation, http://www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2.php?sid=2695
    * Burchill, Richard, N. D. White, Justin Morris, H. McCoubrey (۲۰۰۵), International conflict and security law: essays in memory of Hilaire McCoubrey, Vol. ۱۰, Cambridge University Press, p. ۹۲, ISBN ۰۵۲۱۸۴۵۳۱۹, ۹۷۸۰۵۲۱۸۴۵۳۱۱
    * Eskandari-Qajar, Manoutchehr M. (۲۰۰۹), Emblems of Qajar (Kadjar) Rulers: The Lion and the Sun, The Qajar(Kadjar) Pages, http://www.qajarpages.org/qajemblems.html, retrieved ۲۰۰۹-۱۰-۱۰
    * Joseph, Suad; Najmabadi, Afsaneh (۲۰۰۲), Encyclopedia of Women & Islamic Cultures: Family, law, and politics, Netherlands: Brill Academic Publisher, p. ۵۲۴, ISBN ۹۰۰۴۱۲۸۱۸۲, ۹۷۸۹۰۰۴۱۲۸۱۸۷
    * Kindermann, H. (۱۹۸۶), "Al-Asad", Encyclopedia of Islam, ۱, Leiden, the Netherlands: E.J.Brill, pp. ۶۸۱–۳
    * Khorasani, Manouchehr M. (۲۰۰۶), Arms and Armor from Iran: The Bronze Age to the End of the QajarPeriod. (First ed.), Germany: Verlag, ISBN ۳۹۳۲۹۴۲۲۲۱, ۹۷۸۳۹۳۲۹۴۲۲۲۸
    * Krappe, Alexander H. (Jul. - Sep., ۱۹۴۵), "The Anatolian Lion God", Journal of the American Oriental Society (American Oriental Society) Vol. ۶۵, (No. ۳): ۱۴۴–۱۵۴, http://www.jstor.org/stable/595818
    * Marashi, Afshin (۲۰۰۸), Nationalizing Iran: Culture, Power, and the State, ۱۸۷۰-۱۹۴۰, Published by University of Washington Press
    * Najmabadi, ‎Afsaneh. “Chapter II”. Gender and sexual anxieties of Iranian Modernity. University of California Press, ۲۰۰۵, ISBN 0-520-24262-9. ‏
    * Shahbazi, Shapur A. (۲۰۰۱), "Flags (of Persia)", in E. Yarshater et al., Encyclopaedia Iranica, ۱۰, http://www.iranica.com/newsite/articles/unicode/v10f1/v10f103a.html#i

پارک ملی گرند کنیون

نقاشی از گراند کنیون، اثر کلارنس دوتان، بسال ۱۸۸۲


گرند کنیون (به انگلیسی: Grand Canyon) یک پارک ملی در ایالت آریزونا در آمریکا است.

این پارک یک تنگه رنگارنگ بریده شده توسط رودخانه کلرادو واقع در ایالت آریزونا ایالات متحده است. محدوده زیادی از آن درون پارک ملی - که یکی از اولین پارک‌های ملی در ایالات متحده‌است - جای گرفته‌است. رئیس‌جمهور تئودور روزولت یکی از بزرگ‌ترین طرفداران حفاظت از منابع طبیعی اینجا بود، و چندین و چند مرتبه برای شکار به آنجا رفت و از منظره لذت می‌برد.

واژه انگلیسی «گرند کنیون» به معنای «درهٔ بزرگ» است. این پارک در سال ۱۹۱۹ به فهرست پارک‌های ملی آمریکا پیوست.[۱]

این پارک ملی ۴۹۲۷ کیلومتر مربع وسعت دارد و در سال ۲۰۰۶ تعداد بازدید کنندگان پارک ۴٬۳۹۴٬۲۷۹ نفر بودند.

این پارک بر روی فهرست میراث جهانی یونسکو به ثبت رسیده‌است.
تاریخچه

گراند کانیون توسط رودخانه کلرادو در شش میلیون سال پیش بوجود آمده‌است. [۲]

در دوران پیش از تاریخ، ساکنان بومی آمریکا این منطقه را با ساخت زیست‌گاه در دره و غارهای آن آباد کردند. گارسیا لوپر ده کاردناس از اسپانیا به‌عنوان نخستین اروپایی که دره بزرگ را دید شناخته می‌شود. او در سال ۱۵۴۰ میلادی (۹۱۸ یا ۹۱۹ خورشیدی) به آنجا رسید.

گرند کنیون تا پس از جنگ داخلی آمریکا زیاد شناخته نمی‌شد. به نظر می‌رسد که نام دره در سال ۱۸۶۸ به آن داده شده‌است. مقاله‌ای در هفته‌نامه معدنچی آریزونا، مربوط به کاوش قریب‌الوقوع دره، از کاوش‌گران خواست «آسوده 'دره بزرگ' را بکاوید...»

در ۱۸۶۹، جان وزلی پاول معروف، سرباز کهنه‌کار جنگ داخلی که یک دستش را در جریان این جنگ از دست داده بود، برای ماجراجویی و کسب علم، اولین سفر ثبت‌شده روی رود کلرادو در لابه‌لای دره را ثبت کرد. او این سفر را به همراه نه نفر که سوار بر چهار قایق بودند، به انجام رساند. ولی فقط شش نفر سفر را به اتمام رساندند. پاول در کتابی با عنوان «برگ‌ها در یک کتاب داستان بزرگ» به واحدهای سنگی رسوبی که در دره پیدا کرده، اشاره می‌کند.
وضعیت جغرافیایی

این دره، که رود کلرادو آن را بیش از ۶ میلیون سال پیش ساخته، ۴۴۶ ک‌م (۲۷۷ مایل) طول دارد، عرض آن از ۶٫۴ تا ۲۴ ک‌م (۴ تا ۱۸ مایل) متغیر است و عمق آن به بیش از ۱٫۶ ک‌م (۱ مایل) می‌رسد. تقریباً دو میلیارد سال از تاریخ کره زمین بصورت رود کلرادو و ریزابه‌های آن کانال‌هایشان را از میان لایه می‌برد پس از مادامی که لایه سنگی فلات کلرادو بود بالا ببرد.

گرند کانیون شکاف بزرگی در جلگه کلرادو است که لایه‌های بالاآمدهٔ مربوط به دوران پیشین‌زیستی (پروتروزوییک) و دیرینه‌زیستی را در معرض دید قرار داده‌است. دره بزرگ چشم‌اندازهای بی‌همتایی را به کسانی که از حاشیه بازدید می‌کنند، پیشکش می‌کند. این عمیق‌ترین دره جهان نیست - هردو دره‌های بارانکا دل کوبره در شمال مکزیک و دره جهنم روی مرز اورگن-آیداهو ژرف‌ترند - اما اینجا بدلیل وسعت بسیار زیادش و همینطور مناظر پیچیده و رنگارنگی که دارد شناخته شده‌است. از لحاظ زمین‌شناسی نیز به دلیل رشتهٔ ضخیم سنگ‌های باستانی که به زیبایی از دیواره‌های دره حفاظت و خودنمایی می‌کنند، دارای اهمیت است. این لایه‌های سنگی در دل خود مقدار زیادی از تاریخ اولیهٔ زمین‌شناسی قارهٔ آمریکای شمالی را نگهداشته‌است. دره بزرگ یکی از تماشایی‌ترین نمونه‌های فرسایش طبیعی در جهان است.

متن کامل سنگ‌نبشته بیستون

متن کامل سنگ‌نبشته بیستون توسط ال.دبلیو.کینگ (به انگلیسی: L.W. King) و آر.سی.تامپسون (به انگلیسی: R.C. Thompson) به زبان انگلیسی ترجمه شده است، که در این مقاله ترجمه پارسی امروزین متن انگلیسی نوشته شده توسط این دو نفر آورده شده است.
ستون اول
مقدمه: عناوین داریوش و وسعت شاهنشاهی وی

من داریوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینها، پسر ویشتاسپ، نوه آرشام هخامنشی هستم.

داریوش شاه گوید: پدر من ویشتاسپ است. پدر ویشتاسپ آرشام بود؛ پدر آرشام آریارمنه بود؛ پدر آریارمنه چیش‌پیش بود؛ پدر چیش‌پیش هخامنش بود.

داریوش شاه گوید: برای این است که ما هخامنشی نامیده میشویم. از دیرباز ما نجیب‌زاده بودیم؛ از دیرباز دودمان شاهی داشته‌ایم.

داریوش شاه گوید: هشت نفر از دودمان من پیش از من شاه بوده‌اند؛ من نهمین هستم. نه نفر پشت سر هم ما شاه بوده‌ایم.

داریوش شاه گوید: به یاری اهورامزدا، من شاه هستم؛ اهورامزدا مرا شاه کرد.

داریوش شاه گوید: اینها سرزمینهایی هستند که من بر آنها حکم میرانم؛ و به یاری اورمزد من شاه آنها شدم: پارس، عیلام، بابل، آشور، عربستان، مصر، سرزمینهای دریایی، لیدیه، یونان، ماد، ارمنستان، کاپادوکیه، پارت، زَرَنگ، هریوا، خوارزم، باختر، سغد، گنداره، سکائستان، ثته‌گوش، رخج و مکا؛ روی هم رفته بیست و سه سرزمین.

داریوش شاه گوید: اینها سرزمینهایی هستند که من فرمانروای آنهایم؛ به یاری اورمزد آنها فرمانبردار من شدند؛ آنها خراجگزار من هستند. هر آنچه به ایشان فرمان دادم، در شب یا در روز، اجرایش کردند.

داریوش شاه گوید: در این سرزمینها آنی که دوست بود, او را پاداش دادم؛ آنی که دشمن بود کاملا نابود ساختم. به یاری اورمزد این سرزمینها به فرمانهای من گردن نهادند؛ هر آنچه به آنها گفتم, همان کردند.

داریوش شاه گوید: اورمزد به من این پادشاهی را داد. اورمزد مرا یاری رساند تا این شاهی را بدست آوردم. به یاری اهورامزدا من این شاهی را دارم.
قتل بردیا و شورش گئومات مغ

منبع

سهراب سپهری

سهراب سپهری
Sohrab.jpg
تولد ۱۵ مهر، ۱۳۰۷

/ ۷ اکتبر، ۱۹۲۸
کاشان، ایران

مرگ ۱ اردیبهشت، ۱۳۵۹ (۵۱ سال)

/ ۲۱ آوریل، ۱۹۸۰
تهران، ایران

مدفن امامزاده سلطان‌علی، مشهد اردهال
زمینه فعالیت شاعر، نقاش
ملیت Flag of Iran ایرانی
محل زندگی کاشان، تهران
نهاد مرتبط دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران
پیشه مدرّس هنرستان هنرهای زیبا


سهراب سپهری ( ۱۵ مهر ۱۳۰۷ در کاشان - ۱ اردیبهشت ۱۳۵۹ در تهران) شاعر و نقاش ایرانی بود. او از مهم‌ترین شاعران معاصر ایران است و شعرهایش به زبان‌های بسیاری از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده است. وی پس از ابتلا به بیماری سرطان خون در بیمارستان پارس تهران درگذشت.


زندگی‌نامه

دورهٔ ابتدایی را در دبستان خیام کاشان (۱۳۱۹) و متوسّطه را در دبیرستان پهلوی کاشان (خرداد ۱۳۲۲) گذراند و پس از فارغ‌التحصیلی در دورهٔ دوسالهٔ دانش‌سرای مقدماتی پسران به استخدام ادارهٔ فرهنگ کاشان درآمد. در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و دیپلم دورهٔ دبیرستان خود را دریافت کرد. سپس به تهران آمد و در دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران درآمد که پس از ۸ ماه استعفا داد. سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعهٔ شعر نیمایی خود را به نام مرگ رنگ منتشر کرد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و به دریافت نشان درجهٔ اول علمی نایل آمد. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعهٔ اشعار خود را با عنوان «زندگی خواب‌ها» منتشر کرد. آنگاه به تأسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در ادارهٔ کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزه‌ها شروع به کار کرد و در هنرستان‌های هنرهای زیبا نیز به تدریس می‌پرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمهٔ اشعار ژاپنی از وی در مجلهٔ «سخن» به چاپ رسید. در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت. ضمنا در مدرسهٔ هنرهای زیبای پاریس در رشتهٔ لیتوگرافی نام نویسی کرد. وی همچنین کارهای هنری خود را در نمایشگاه‌ها به معرض نمایش گذاشت. حضور در نمایشگاه‌های نقاشی همچنان تا پایان عمر وی ادامه داشت. سهراب سپهری مدتی در ادارهٔ کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرست سازمان سمعی و بصری در سال ۱۳۳۷ مشغول به کار شد. از مهر ۱۳۴۰ نیز شروع به تدریس در هنرکدهٔ هنرهای تزئینی تهران نمود. در اسفند همین سال بود که از کلیهٔ مشاغل دولتی به کلی کناره‌گیری کرد.

درگذشت
سهراب سپهری در غروب ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران به علت ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت. صحن امامزاده سلطان‌علی روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی سهراب گردید.

زندگی سهراب به روایت خودش

سهراب سپهری نقاش و شاعر، ۱۵ مهرماه سال ۱۳۰۷ در کاشان متولد شد. خود سهراب میگوید : ...مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت ۱۲. مادرم صدای اذان را میشندیده است...(هنوز در سفرم - صفحه ۹)

پدر سهراب، اسدالله سپهری، کارمند اداره پست و تلگراف کاشان، اهل ذوق و هنر. وقتی سهراب خردسال بود، پدر به بیماری فلج مبتلا شد. ...کوچک بودم که پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد...(هنوز در سفرم - صفحه ۱۰)

درگذشت پدر در سال ۱۳۴۱

مادر سهراب، ماه جبین، اهل شعر و ادب که در خرداد سال ۱۳۷۳ درگذشت. تنها برادر سهراب، منوچهر در سال ۱۳۶۹ درگذشت. خواهران سهراب : همایوندخت، پریدخت و پروانه. محل تولد سهراب باغ بزرگی در محله دروازه عطا بود. سهراب از محل تولدش چنین میگوید : ...خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت.برای یادگرفتن، وسعت خوبی بود. خانه ما همسایه صحرا بود . تمام رویاهایم به بیابان راه داشت...(هنوز در سفرم - صفحه ۱۰)

سال ۱۳۱۲، ورود به دبستان خیام (مدرس) کاشان. ...مدرسه، خوابهای مرا قیچی کرده بود . نماز مرا شکسته بود . مدرسه، عروسک مرا رنجانده بود . روز ورود، یادم نخواهد رفت : مرا از میان بازیهایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند . خودم را تنها دیدم و غریب ... از آن پس و هربار دلهره بود که به جای من راهی مدرسه میشد....(اتاق آبی - صفحه ۳۳) ...در دبستان، ما را برای نماز به مسجد میبردند. روزی در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید. مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم. بی آنکه خدایی داشته باشم ...(هنوز در سفرم)

سهراب از معلم کلاس اولش چنین میگوید : ...آدمی بی رویا بود. پیدا بود که زنجره را نمیفهمد. در پیش او خیالات من چروک میخورد...

خرداد سال ۱۳ ۱۹ ، پایان دوره شش ساله ابتدایی. ...دبستان را که تمام کردم، تابستان را در کارخانه ریسندگی کاشان کار گرفتم. یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم . نمیدانم تابستان چه سالی، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زیانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادیها شدم. راستش، حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم. اگر محصول را میخوردند، پیدا بود که گرسنه اند. وقتی میان مزارع راه میرفتم، سعی میکردم پا روی ملخها نگذارم....(هنوز در سفرم)

مهرماه همان سال، آغاز تحصیل در دوره متوسطه در دبیرستان پهلوی کاشان. ...در دبیرستان، نقاشی کار جدی تری شد. زنگ نقاشی، نقطه روشنی در تاریکی هفته بود...(هنوز در سفرم - صفحه ۱۲) از دوستان این دوره : محمود فیلسوفی و احمد مدیحی سال ۱۳۲۰، سهراب و خانواده به خانه ای در محله سرپله کاشان نقل مکان کردند. سال ۱۳۲۲، پس از پایان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسرای مقدماتی شبانه روزی تهران ثبت نام کرد. ...در چنین شهری [کاشان]، ما به آگاهی نمیرسیدیم.اهل سنجش نمیشدیم. در حساسیت خود شناور بودیم. دل میباختیم. شیفته میشدیم و آنچه میاندوختیم، پیروزی تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسرای مقدماتی. به شهر بزرگی آمده بودم. اما امکان رشد چندان نبود...(هنوز در سفرم- صفحه ۱۲) سال ۱۳۲۴ دوره دوساله دانشسرای مقدماتی به پایان رسید و سهراب به کاشان بازگشت. ...دوران دگرگونی آغاز میشد. سال ۱۹۴۵ بود. فراغت در کف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمینه برای تکانهای دلپذیر فراهم میشد...(هنوز در سفرم)

آذرماه سال ۱۳۲۵ به پیشنهاد مشفق کاشانی (عباس کی منش متولد ۱۳۰۴) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) کاشان استخدام شد. ...شعرهای مشفق را خوانده بودم ولی خودش را ندیده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن کشید. الفبای شاعری را او به من آموخت...(هنوز در سفرم) سال ۱۳۲۶ و در سن نوزده سالگی، منظومه ای عاشقانه و لطیف از سهراب، با نام "در کنار چمن یا آرامگاه عشق" در ۲۶ صفحه منتشر شد. ...دل به کف عشق هر آنکس سپرد جان به در از وادی محنت نبرد زندگی افسانه محنت فزاست زندگی یک بی سر و ته ماجراست غیر غم و محنت و اندوه و رنج نیست در این کهنه سرای سپنج... مشفق کاشانی مقدمه کوتاهی در این کتاب نوشته است. سهراب بعدها، هیچگاه از این سروده‌ها یاد نمیکرد.

سال ۱۳۲۷، هنگامی که سهراب در تپه‌های اطراف قمصر مشغول نقاشی بود، با منصور شیبانی که در آن سالها دانشجوی نقاشی دانشکده هنرهای زیبا بود، آشنا شد. این برخورد، سهراب را دگرگون کرد. ...آنروز، شیبانی چیرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گیجی دلپذیری بودم. هرچه میشنیدم، تازه بود و هرچه میدیدم غرابت داشت. شب که به خانه بر میگشتم، من آدمی دیگر بودم. طعم یک استحاله را تا انتهای خواب در دهان داشتم...(هنوز در سفرم)

شهریور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ کاشان. مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا در رشته نقاشی به تهران میاید. در خلال این سالها، سهراب بارها به دیدار نمیا یوشیج میرفت.

در سال ۱۳۳۰ مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گردید. برخی از اشعار موجود در این مجموعه بعدها با تغییراتی در "هشت کتاب" تجدید چاپ شد. بخشهایی حذف شده از " مرگ رنگ " : ...جهان آسوده خوابیده است، فروبسته است وحشت در به روی هر تکان، هر بانگ چنان که من به روی خویش...

سال ۱۳۳۲، پایان دوره نقاشی دانشکده هنرهای زیبا و دریافت مدرک لیسانس و دریافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه. ...در کاخ مرمر شاه از او پرسید : به نظر شما نقاشی‌های این اتاق خوب است ؟ سهراب جواب داد : خیر قربان و شاه زیر لب گفت : خودم حدس میزدم.... (مرغ مهاجر صفحه ۶۷) اواخر سال ۱۳۳۲، دومین مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگی خوابها" با طراحی جلد خود او و با کاغذی ارزان قیمت در ۶۳ صفحه منتشر شد.

تا سال ۱۳۳۶، چندین شعر سهراب و ترجمه هایی از اشعار شاعران خارجی در نشریات آن زمان به چاپ رسید. در مردادماه ۱۳۳۶ از راه زمینی به پاریس و لندن جهت نام نویسی در مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی سفر میکند.

فروردین ماه سال ۱۳۳۷، شرکت در نخستین بی ینال تهران خرداد همان سال شرکت در بی ینال ونیز و پس از دو ماه اقامت در ایتالیا به ایران باز میگردد.

در سال ۱۳۳۹، ضمن شرکت در دومین بی ینال تهران، موفق به دریافت جایزه اول هنرهای زیبا گردید. در همین سال، شخصی علاقه مند به نقاشیهای سهراب، همه تابلوهایش را یکجا خرید تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود. مرداد این سال، سهراب به توکیو سفر می‌کند و درآنجا فنون حکاکی روی چوب را میاموزد.

سهراب در یادداشتهای سفر ژاپن چنین مینویسد : ...از پدرم نامه ای داشتم. در آن اشاره ای به حال خودش و دیگر پیوندان و آنگاه سخن از زیبایی خانه نو و ایوان پهن آن و روزهای روشن و آفتابی تهران و سرانجام آرزوی پیشرفت من در هنر. و اندوهی چه گران رو کرد : نکند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...

در آخرین روزهای اسفند سال ۱۳۳۹ به دهلی سفر میکند. پس از اقامتی دوهفته ای در هند به تهران باز میگردد. در اواخر این سال، سهراب و خانواده اش به خانه ای در خیابان گیشا، خیابان بیست و چهارم نقل مکان میکند. در همین سال در ساخت یک فیلم کوتاه تبلیغاتی انیمیشن، با فروغ فرخزاد همکاری نمود. تیرماه سال ۱۳۴ ۱، فوت پدر سهراب ...وقتی که پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند. حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکه بود وگرنه من میدانستم و میدانم که پاسبانها شاعر نیستند. در تاریکی آنقدر مانده ام که از روشنی حرف بزنم...

تا سال ۱۳۴۳ تعدادی از آثار نقاشی سهراب در کشورهای ایران، فرانسه، سوئیس، فلسطین و برزیل به نمایش درآمد. فروردین سال ۱۳۴۳، سفر به هند و دیدار از دهلی و کشمیر و در راه بازگشت در پاکستان، بازدید از لاهور و پیشاور و در افغانستان، بازدید از کابل. در آبانماه این سال، پس از بازگشت به ایران طراحی صحنه یک نمایش به کارگردانی خانم خجسته کیا را انجام داد. منظومه "صدای پای آب" در تابستان همین سال در روستای چنار آفریده میشود.

تا سال ۱۳۴۸ ضمن سفر به کشورهای آلمان، انگلیس، فرانسه، هلند، ایتالیا و اتریش، آثار نقاشی او در نمایشگاههای متعددی به نمایش درآمد. سال ۱۳۴۹، سفر به آمریکا و اقامت در لانگ آیلند و پس از ۷ ماه اقامت در نیویورک، به ایران باز میگردد. سال ۱۳۵ ۱ برگذاری نمایشگاههای متعدد در پاریس و ایران.

تا سال ۱۳۵۷، چندین نمایشگاه از آثار نقاشی سهراب در سوئیس، مصر و یونان برگذار گردید.

سال ۱۳۵۸، آغاز ناراحتی جسمی و آشکار شدن علائم سرطان خون. دیماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر می‌کند و اسفندماه به ایران باز میگردد.

سال ۱۳۵۹... اول اردیبهشت... ساعت ۶ بعد ازظهر، بیمارستان پارس تهران... فردای آن روز با همراهی چند تن از اقوام و دوستش محمود فیلسوفی، صحن امامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان مییزبان ابدی سهراب گردید. آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فیروزه ای رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته ای از هنرمند معاصر، رضا مافی با قطعه شعری از سهراب جایگزین شد: به سراغ من اگر میایید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

...کاشان تنها جایی است که به من آرامش میدهد و میدانم که سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد... و سهراب .... ماندگار شد.... 


نامه به مادر

دهلی ، ۲ فروردین مادر عزیزم پریشب با هواپیما وارد شدم یعنی شب عید به خاک هندوستان رسیدم. در توکیو بالاخره توانستم یک سفر بروم به کیوتو و نارا. این دو شهر سابقا پایتخت ژاپن بوده اند . بهترین آثار هنری در همین دو شهر است . بدون دیدن آنها ، انگار ژاپن را ندیده ام . یک سفر هم رفتم به کاما کورا که از توکیو دور نیست ، خلاصه ژاپن را آنطور که می خواستم دیدم.... ...قصد من این است سه ماه در هند بمانم... بعد از راه کشمیر و پاکستان و افغانستان به ایران می آیم.خوشبختانه به ایران نزدیک شده ام . اولا نامه زود می رسد.،ثانیا از راه هوا یا زمین مسافرت آسان است . با هواپیمای جت تا تهران سه ساعت راه است بنابراین غصه ای ندارد، (تا پول هست می‌شود ماند). اما راجع به این سرزمین ، هنوز چیزی نمی توانم بنویسم ، چون بیش از یک روز نیست که در اینجا هستم . دهلی شهر بزرگی است . دیروز همه اش در شهر گشتم. هیچ کجا به این اندازه باغهای بزرگ ندیده ام ، خیال دارم دو چرخه کرایه کنم و همه جا را بگردم . اینجا همه سحر خیز هستند ، حتی گنجشکها . صبح هنوز هوا تاریک بود که گنجشکها جیر جیر می کردند ، رنگ کلاغها یک کمی با رنگ کلاغهای ما فرق دارد، یعنی سر آنها دم به بنفشی می زند ، البته مهم نیست ، باید یک کمی گذشت داشت ، یک موش الان دارد وسط اطاق راه می رود. اینجا موجودات عجیب و غریب پیدا می‌شود ، مار فراوان است ، ولی من هنوز ندیده ام. گاوها وسط کوچه و خیابان هستند و هیچ کس حق ندارد آنها را کنار بزند ... دهلی قدیم وضع بسیار بدی دارد. به قدری مردم بد بخت و گرسنه و مریض هستند که تماشای آن اسفناک است. الان صبحانه آوردند و من خوردم. این کارها فداکاری لازم دارد... باری من خیال دارم یک چند وقت در اینجا بمانم . من با جدیت مشغول یاد گرفتن انگلیسی هستم . جون بدون دانستن این زبان نمی شود در اینجا زندگی کرد ، شاید یک اکسپوزیسیون ترتیب بدهم ، امروز می روم چند گالری را ببینم...


سفرهای خارج از کشور

    * سفر به ایتالیا (وی از پاریس به ایتالیا می‌رود)؛
    * سفر به ژاپن (توکیو در مرداد ۱۳۳۹) برای آموختن فنون حکاکی روی چوب که موفق به بازدید از شهرها و مراکز هنری ژاپن نیز می‌شود؛
    * سفر به هندوستان (۱۳۴۰)؛
    * سفر مجدد به هندوستان (۱۳۴۲، بازدید از بمبئی، بنارس، دهلی، اگره، غارهای آجانتا، کشمیر)؛
    * سفر به پاکستان (۱۳۴۲، تماشای لاهور و پیشاور)؛
    * سفر به افغانستان (۱۳۴۲، اقامت در کابل)؛
    * سفر به اروپا (۱۳۴۴، مونیخ و لندن)؛
    * سفر به اروپا (۱۳۴۵، فرانسه، اسپانیا، هلند، ایتالیا، اتریش)؛
    * سفر به آمریکا و اقامت در لانگ آیلند (۱۳۴۹ و شرکت در یک نمایشگاه گروهی و سپس سفر به نیویورک)؛
    * سفر به پاریس و اقامت در «کوی بین‌المللی هنرها» (۱۳۵۲)؛
    * سفر به یونان و مصر (۱۳۵۳)؛
    * سفر به بریتانیا برای درمان بیماری اش سرطان خون (دی ۱۳۵۸).

نمایشگاه‌های نقاشی
از جمله نمایشگاه‌های نقاشی که سهراب سپهری در آن‌ها حضور داشت، یا نمایشگاه انفرادی وی بودند، می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

    * اولین دوسالانهٔ تهران (فروردین ۱۳۳۷)؛
    * دوسالانهٔ ونیز (خرداد ۱۳۳۷)؛
    * دو سالانهٔ دوم تهران (فروردین ۱۳۳۹، برندهٔ جایزهٔ اول هنرهای زیبا)؛
    * نمایشگاه انفرادی در تالار عباسی تهران (اردیبهشت ۱۳۴۰)؛
    * نمایشگاه انفرادی در تالار فرهنگ تهران (خرداد ۱۳۴۱، دی ۱۳۴۱)؛
    * نمایشگاه گروهی در نگارخانه گیل گمش (تهران، ۱۳۴۲)؛
    * نمایشگاه انفرادی در استودیو فیلم گلستان (تهران، تیر ۱۳۴۲)؛
    * دوسالانهٔ سان پاولو (برزیل، ۱۳۴۲)؛
    * نمایشگاه گروهی هنرهای معاصر ایران (موزه بندر لوهار، فرانسه، ۱۳۴۲)؛
    * نمایشگاه گروهی در نگارخانه نیالا (تهران، ۱۳۴۲)؛
    * نمایشگاه انفرادی در نگارخانه صبا (تهران، ۱۳۴۲)؛
    * نمایشگاه گروهی در نگارخانه بورگز (تهران، ۱۳۴۴)؛
    * نمایشگاه انفرادی در نگارخانه بورگز (تهران، ۱۳۴۴)؛
    * نمایشگاه انفرادی در نگارخانه سیحون (تهران، بهمن ۱۳۴۶)؛
    * نمایشگاه گروهی در نگارخانه مس تهران (۱۳۴۷)؛
    * نمایشگاه جشنوارهٔ روایان (فرانسه، ۱۳۴۷)؛
    * نمایشگاه هنر معاصر ایران در باغ موسسه گوته (تهران، خرداد ۱۳۴۷)؛
    * نمایشگاه دانشگاه شیراز (شهریور ۱۳۴۷)؛
    * جشنوارهٔ بین‌المللی نقاشی در فرانسه (اخذ امتیاز مخصوص، ۱۳۴۸)؛
    * نمایشگاه گروهی در بریج همپتن آمریکا (۱۳۴۹)؛
    * نمایشگاه انفرادی در نگارخانه بنسن نیویورک (۱۳۵۰)؛
    * نمایشگاهانفرادی در نگارخانه لیتو (تهران، ۱۳۵۰)؛
    * نمایشگاه انفرادی در نگارخانه سیروس (پاریس، ۱۳۵۱)؛
    * نمایشگاه انفرادی در نگارخانه سیحون تهران (۱۳۵۱)؛
    * اولین نمایشگاه هنری بین‌المللی تهران (دی ۱۳۵۳)؛
    * نمایشگاه انفرادی در نگارخانه سیحون تهران (۱۳۵۴)؛
    * نمایشگاه هنر معاصر ایران در «بازار هنر» (بال، سوییس، خرداد ۱۳۵۵)؛
    * نمایشگاه انفرادی در نگارخانه سیحون تهران (۱۳۵۷).

آثار ادبی

سهراب در آغاز کار شاعری تحت تأثیر شعرهای نیما بود و این تأثیر در «مرگ رنگ» به خوبی مشهود است. بعدها سبک او دستخوش تغییراتی می‌شود و شعرش با دیگر شاعران هم دورهٔ خویش متمایز می‌گردد. از جمله مجموعه شعرهای دیگر سهراب سپهری می‌توان به این عنوان‌ها اشاره نمود:

    * مرگ رنگ (۱۳۳۰) ؛
    * زندگی خواب‌ها (۱۳۳۲) ؛
    * آوار آفتاب (۱۳۴۰) ؛
    * شرق اندوه (۱۳۴۰) ؛
    * صدای پای آب (۱۳۴۴) ؛
    * مسافر (۱۳۴۵) ؛
    * حجم سبز (۱۳۴۶) ؛
    * ما هیچ ما نگاه (۱۳۵۶) ؛
    * هشت کتاب (۱۳۵۶) ؛ که در واقع مجموعه همه هشت دفتر ذکر شده در بالاست که در یک مجلد در سال 56 به چاپ رسید و بارها تجدید چاپ شد. اکنون نیز در اکثر موارد دفترهای شعری وی به تنهایی به چاپ نمی رسند و عرضه نمی شوند بلکه به همین صورت یک مجلدی هشت کتاب در دسترس خوانندگان قرار گرفته اند.


    * برخی از اشعار وی در سال‌های ۱۳۴۴ و ۱۳۴۵ در فصلنامهٔ آرش به چاپ رسید.

منابع

    * زندگی‌نامه سهراب سپهری. وب‌گاه آفتاب. بازدید در تاریخ ۲۶ اردیبهشت ۸۶.



نیروهای نظامی ایالات متحده آمریکا

نیروهای نظامی ایالات متحده آمریکا با سه میلیون عضو از بزرگترین نیروهای نظامی جهان به شمار می‌رود. شگل گیری آن به جنگ‌های استقلال آمریکا از بریتانیا ی کبیر (۱۷۷۵) باز می‌گردد. این نیرو تاکنون در جنگ‌های بزرگ و مهمی چون جنگ جهانی دوم، جنگ ویتنام، جنگ کره، جنگ عراق و افغانستان حضور داشته‌است.

ریاست این نیرو بر عهده رئیس جمهور آمریکا به عنوان فرمانده کل قوا، و اداره آن برعهده وزیر دفاع آمریکا می‌باشد. بودجه این نیرو بالاترین بودجه در بین نیروی نظامی جهان و تشکیل دهنده نیمی از هزینه نظامی جهان می‌باشد. این نیرو دارای سه میلیون عضو است که نیمی از آنان را نیروهای ذخیره تشکیل می‌دهند، سربازگیری در زمان صلح وجود ندارد و این نیرو با عنوان یک ارتش با نیروهای حرفه‌ای شناخته می‌شود.


شاخه‌ها

نیروهای نظامی آمریکا به دسته‌های زیر دسته بندی می‌شوند:

    * نیروی زمینی ایالات متحده آمریکا
    * نیروی هوایی ایالات متحده آمریکا
    * نیروی دریایی ایالات متحده آمریکا:
          o یگان فوق ویژه نیروی دریایی ایالات متحده آمریکا
    * تفنگداران دریایی ایالات متحده آمریکا
    * نگهبان ساحلی ایالات متحده آمریکا
    * گارد ملی ایالات متحده آمریکا
هزینه‌های نظامی

۵۲۲ میلیارد دلار (اولین در جهان)

سهم هزینه‌های نظامی در تولید ناخالص داخلی: ۳٫۷٪ (بیست و ششمین در جهان)

سازمان نظامی

رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا فرمانده کل قوا است و برای اقدام نظامی از مشورت‌های مشاور امنیت ملی ایالات متحده آمریکا برخوردار است. در رده پایین‌تر، وزیر دفاع قرار دارد. رییس ستاد مشترک ارتش ایالات متحده آمریکا هم به فرمانده کل قوا و هم به وزیر دفاع مشورت می‌دهد.

فرماندهی‌های ارتش
فرماندهی شمالی ایالات متحده (NORTHCOM) مقر: پایگاه هوایی پترسون، ایالت کلرادو، مأموریت: دفاع از خاک ایالات متحده و آمریکای شمالی

فرماندهی مرکزی ایالات متحده (CENTCOM) مقر: پایگاه هوایی مک دیل، ایالت فلوریدا، مأموریت: دفاع از خاورمیانه از مصر تا آسیای مرکزی و همچنین مراقبت از آفریقا

فرماندهی اروپایی ایالات متحده (EUCOM) مقر: بروکسل بلژیک و اشتوتگارت آلمان، مأموریت: دفاع از اروپا و اسرائیل و همچنین مراقبت از آفریقا

فرماندهی پاسفیک ایالات متحده (PACOM) مقر: پایگاه نیروی دریایی کمپ اسمت ، ایالت هاوایی، مأموریت: دفاع از آسیا و پاسفیک

فرماندهی جنوبی ایالات متحده (PACOM) مقر: میامی، ایالت فلوریدا، مأموریت: دفاع از مرکز و جنوب آمریکا

فرماندهی آفریقا ایالات متحده (AFRICOM) مقر: اشتوتگارت آلمان، مأموریت: دفاع از آفریقا به استثنای مصر

فرماندهی نیروهای ویژه ایالات متحده (SOCOM) مقر: پایگاه هوایی مک دیل، ایالت فلوریدا، مأموریت: انجام عملیات ویژه برای نیروی زمینی، هوایی، دریایی و تفنگداران دریایی

فرماندهی نیروهای مشترک ایالات متحده (JFCOM) مقر: نورفولک، ایالت ویرجینیا، مأموریت: حمایت از دیگر فرماندهی‌ها

فرماندهی استراتژیک ایالات متحده (STRATCOM) مقر: پایگاه نیروی هوایی آفورت، ایالت نبراسکا، مأموریت: هماهنگی و کنترل نیروهای استراتژیک و فضایی

فرماندهی حمل و نقل ایالات متحده (TRANSCOM) مقر: پایگاه نیروی هوایی اسکات، ایالت ایلینوی، مأموریت: جابجایی نیروها در سرتاسر جهان
نیروهای خارج

تا سال ۲۰۰۵ ایالات متحده آمریکا بیش از ۷۰۰ پایگاه در ۳۶ کشور داشته‌است که برخی از بزرگ‌ترین آنان عبارت‌اند از:

در آلمان: ۷۰٬۰۰۰ نفر

در ژاپن: ۴۷٬۰۰۰ نفر

در کره جنوبی: ۳۲٬۷۴۴ نفر

در ایتالیا: ۱۲٬۲۵۸ نفر

در بریتانیا: ۱۱٬۰۹۳ نفر

در جنگ عراق: حدود ۱۶۰٬۰۰۰ نفر

در خاورمیانه شامل افغانستان: ۱۵٬۰۰۰ نفر
نیروها در داخل مرزها

کل نیروهای مستقر در داخل ایالات متحده آمریکا ۱٬۱۱۲٬۶۸۴ نفر است.

در سرزمین اصلی ایالات متحده آمریکا: ۹۰۰٬۰۸۸ نفر

در هاوایی: ۳۳٬۳۴۳ نفر

در آلاسکا: ۱۷٬۷۱۴ نفر

بر روی شناورها ۱۰۹٬۱۱۹ نفر

در گوام: ۳٬۷۸۴ نفر

در پورتوریکو: ۱٬۵۵۲ نفر
هزینه‌های نظامی

بودجه دفاعی سال ۲۰۰۶ (بدون هزینه جنگ عراق) کل: ۴۴۱٫۶ میلیارد دلار

عملیات و نگهداری: ۱۲۴٫۳

حقوق و دستمزد: ۱۰۸٫۸

تدارکات: ۷۹٫۱

تحقیقات، توسعه و آزمایش: ۶۹٫۵

ساخت و سازهای نظامی: ۱۲٫۲

فعالیت بخش انرژی دفاعی: ۱۷
سلاح‌ها و تجهیزات

    * موشک کروز

پرسنل

آمار طبق تاریخ ۳۰ نوامبر ۲۰۰۸. آمار زنان بر طبق ۳۰ سپتامبر ۲۰۰۷

بخش نظامی اسم نویسی شده افسر زنان غیرنظامی
United States Department of the Army Seal.svg نیروی زمینی ۵۴۵٬۲۷۹ ۴۵۳٬۱۴۰ ۸۷٬۶۸۰ ۷۱٬۷۵۶ ۲۶۰٬۴۱۶
USMC logo.svg تفنگداران دریایی ۱۹۹٬۱۹۶ ۱۷۹٬۱۱۳ ۲۰٬۰۸۳ ۲۰٬۰۴۴
US-DeptOfNavy-Seal.svg نیروی دریایی ۳۳۲٬۱۳۰ ۲۷۶٬۴۲۸ ۵۱٬۲۶۶ ۴۹٬۷۷۵ ۱۸۰٬۳۲۳
Seal of the US Air Force.svg نیروی هوایی ۳۲۸٬۴۶۲ ۲۵۹٬۴۱۳ ۶۴٬۵۸۵ ۶۵٬۲۵۲ ۱۵۶٬۱۸۱
USCG S W.svg گارد ساحلی ۴۲٬۲۸۳



مجموع فعال ۱٬۴۴۷٬۳۵۰ ۱٬۱۵۵٬۸۹۸ ۲۲۴٬۸۸۷ ۱۹۸٬۴۹۰ ۵۹۶٬۹۲۰
US Army National Guard Insignia.svg گارد ملی ارتش ۳۵۱٬۳۰۰



United States AR seal.svg ذخیره ارتش ۲۰۵٬۰۰۰



Marine Forces Reserve high resolution emblem.jpg ذخیره تفنگداران ۳۹٬۶۰۰



United States NR Seal.svg ذخیره نیروی دریایی ۶۷٬۸۰۰



Air National Guard.png گارد ملی هوایی ۱۰۶٬۷۰۰



Air Force Reserve Command.png ذخیره نیروی هوایی ۶۷٬۵۰۰



United States Coast Guard Reserve emblem.png ذخیره نگهبان ساحلی ۱۰٬۰۰۰



مجموع ذخیره ۸۴۸٬۰۵۶



دیگر پرسنل وزارت دفاع



۹۴٬۴۶۰

منابع

    * حسین حمیدی نیا ، «ایالات متحده آمریکا» ، (دفتر مطالعات سیاسی و بین‌المللی ، تهران ، ۱۳۸۲) ، چاپ اول

    * ویکی‌پدیای انگلیسی