داستان پانته‌آ و کورش کبیر

پانته‌آ وقتی به اسارت کورش کبیر در آمد میان افسران و سرداران او غوغایی برپا شد که این غنیمت جنگی بسیار زیبا به چه کسی برسد. سر انجام برای دوری از اختلافات بینشان آن را متعلّق به کورش دانستند کورش به دلیل اخلاق بسیار خوب وقتی فهمید وی شوهر دارد او را فراخواند و تا زمان رسیدن شوهرش یکی از افسران خود را نگهبان وی کرد.
پانته آ که اخلاق کورش کبیر را نمی‌دانست تصمیم به گمراه سازی آن افسر برای فرار خویش شد و به او گفت آراسپ من به تو علاقه دارم و آن طوفانی بود برای آراسپ (نام همان فرمانده) و وی گمراه گشت و قصد استفاده و تجاوز به پانته‌آ را کرد. ولی کورش به موقع خیمهٔ پانته‌آ رسیده و او را از دست آراسپ نجات داد.
وقتی پانته‌آ کرامت کورش را دید خود را مدیون وی می‌دانست و به شوهرش آبراداتاس ماجرا را گفت. آبراداتاس نیز خود را مدیون کورش می‌دانست و برای وی ارابه‌های جنگی ساخت که از عوامل مهم برد کورش در جنگ با لیدیان شورشی و همچنین شکست دادن حکومت بابل گشت.
آبراداتاس در جنگ لیدی با شهامت جنگید و برای کورش و پارسیان شهید گشت همسرش پانته‌آ نیز، به خاطر علاقهٔ وافر و عشق توصیف ناپذیرش بر بالین وی خودکشی نمود.
آرامگاه آنان را به دستور کورش بسیار باشکوه ساختند. اکنون بقایایی از آن هنوز موجود است .
اطلاعات کاملی از داستان پانته‌آ و کورش بزرگ در کتاب کورشنامه گزنفون قابل دسترس می‌باشد.

زال


زال از قهرمانان اسطوره‌ای ایرانی است که نامش در شاهنامه رفته است.زال در پارسی به معنای سپیدمو است.وی پسر سام و پدر رستم است.


زال و سیمرغ

سام از آن که پسرش با موی سپید و در شکل پری یا دیو به دنیا آمده بود ناخرسند بود. از این رو او را در پای کوهی که سیمرغ بر آن آشیان داشت رها کرد. سیمرغ نوزاد را یافت و به آشیانه خود برد و بزرگ کرد.از این پس سیمرغ تا پایان زندگی یاور زال و پسرش رستم است. به روایت شاهنامه فردوسی سیمرغ دوبار به یاری زال و رستم می آید. نخست وقتی که رودابه نمی تواند به دلیل بزرگی جثه نوزاد، رستم را به دنیا آورد. در این هنگام سیمرغ نزد زال می آید و به او می آموزد که چگونه نوزاد را از پهلوی مادر بزایانند. بار دوم در داستان نبرد رستم و اسفندیار  به یاری آنها آمد و ترفند نابود کردن اسفندیار را به رستم آموخت.«زال بر وزن سال ،پیر و فرتوت و سفید موی باشد و نام پدر رستم نیز هست و چون او سفید موی به وجود آمد به این نام خوانند.»(برهان قاطع:1380،ص446). «ریشه این نام در اوستا zar(پیر شدن) در هندی باستانJāra-Jar(پیر شدن)،بلوچی lāz (زن:زوجه).کلمه «زر» در فارسی نیز لغتی است در «زال»که «ر»به «ل»بدل شده.زال یعنی مانند پیران سپید موی.»(فرهنگ نام‌های شاهنامه :1379،ص6-485) «نام پدر رستم است که ولایت نیمروز و زاولستان داشت و او را دستان و دستان زند و زر نیز خوانند و او را زال زر نیز گفته اند به واسطه سپیدی موی ،به سیم شبیه بود ....و گاهی بر سیم به طریق مجاز زر اطلاق کنند» (آنندراج).

رؤیاهایم را می‌فروشم

رؤیاهایم را می‌فروشم

گابریل گارسیا مارکز 

ترجمه "احمد گلشیری"

ادامه نوشته

گیلگمش پادشاه اروک ( URUK )

ادامه نوشته

داستان عاشقانه خسرو ، شیرین و فرهاد

هرمز پادشاه ایران، صاحب پسری می شود و نام او را پرویز می نهد. پرویز در جوانی علی رغم دادگستری پدرمرتكب تجاوز به حقوق مردم می شود. او كه با یاران خود برای تفرج به خارج از شهر رفته، شب هنگام در خانه ی یك روستایی بساط عیش و نوش برپا می كند و بانگ ساز و آوازشان در فضای ده طنین انداز می گردد. حتی غلام و اسب او نیز از این تعدی بی نصیب نمی مانند.
هنگامی كه هرمز از این ماجرا آگاه می شود، بدون در نظر گرفتن رابطه ی پدر – فرزندی عدالت را اجرا می كند: اسب خسرو را می كشد؛ غلام او را به صاحب باغی كه داراییاش تجاوز شده بود، می بخشد و تخت خسرو نیز از آن صاحب خانه ی روستایی می شود. خسرو نیز با شفاعت پیران از سوی پدر، بخشیده می شود. پس از این ماجرا، خسرو، انوشیروان- نیای خود را- در خواب می بیند. انوشیروان به او مژده می دهد كه چون در ازای اجرای عدالت از سوی پدر، خشمگین نشده و به منزله ی عذرخواهی نزد هرمز رفته، به جای آنچه از دست داده، موهبت هایی به دست خواهد آوردكه بسیار ارزشمندتر میباشند: دلارامی زیبا، اسبی شبدیز نام، تختی با شكوه و نوازنده ای به نام باربد.
مدتی از این جریان می گذرد تا اینكه ندیم خاص او – شاپور- به دنبال وصف شكوه و جمال ملكه ای كه بر سرزمین ارّان حكومت می كند، سخن را به برادرزاده ی او، شیرین، می كشاند. سپس شروع به توصیف زیبایی های بی حد او می نماید، آنچنان كه دل هر شنوندهای را اسیر این تصویر خیالی می كرد. حتی اسب این زیبارو نیز یگانه و بی همتاست. سخنان شاپور، پرنده ی عشق را در درون خسرو به تكاپو وامیدارد و خواهان این پری سیما می شود و شاپور را در طلب شیرین به ارّان می فرستد. هنگامی كه شاپور به زادگاه شیرین می رسد، در دیری اقامت می كند و به واسطه ی ساكنان آن دیر از آمدن شیرین و یارانش به دامنه ی كوهی در همان نزدیكی آگاه می شود. پس تصویری از خسرو می كشد و آن را بر درختی در آن حوالی می زند. شیرین را در حین عیش و نوش می بیند و دستور می دهد تا آن نقش را برای او بیاورند. شیرین آنچنان مجذوب این نقاشی می شود كه خدمتكارانش از ترس گرفتار شدن او، آن تصویر را از بین می برند و نابودی آن را به دیوان نسبت می دهند و به بهانه ی اینكه آن بیشه، سرزمین پریان است، از آنجا رخت برمی بندند و به مكانی دیگر می روند اما در آنجا نیز شیرین دوباره تصویر خسرو را كه شاپور نقاشی كرده بود، می بیند و از خود بیخود می شود. وقتی دستور آوردن آن تصویر را می دهد، یارانش آن را پنهان كرده و باز هم پریان را در این كار دخیل می دانند و رخت سفر می بندند. در اقامتگاه جدید، باز هم تصویر خسرو، شیرین را مجذوب خود می كند و این بار شیرین شخصاً به سوی نقش رفته و آن را برمی دارد و چنان شیفته ی خسرو می شود كه برای به دست آوردن ردّ و نشانی از او، از هر رهگذری سراغ او را می گیرد؛ اما هیچ نمی یابد. در این هنگام شاپور كه در كسوت مغان رفته از آنجا می گذرد. شیرین او را می خواند تا مگر نشانی از نام و جایگاه آن تصویر به او بگوید. شاپور هم در خلوتی كه با شیرین داشت پرده از این راز برمی گشاید و نام و نشان خسرو و داستان دلدادگی او به شیرین را بیان می كند و همان گونه كه با سخن افسونگر خود، خسرو را در دام عشق شیرین گرفتار كرده، مرغ دل شیرین را هم به سوی خسرو به پرواز درمی آورد. شیرین كه در اندیشه ی رفتن به مدائن است، انگشتری را به عنوان نشان از شاپور می گیرد تا بدان وسیله به حرمسرای خسرو راه یابد. شیرین كه دیگر در عشق روی دلداده ی نادیده گرفتار شده بود، سحرگاهان بر شبدیز می نشیند و به سوی مدائن می تازد.

از سوی دیگر خسرو كه مورد خشم پدر قرار گرفته به نصیحت بزرگ امید، قصد ترك مدائن می كند. قبل از سفر به اهل حرمسرای خود سفارش می كند كه اگر شیرین به مدائن آمد، در حق او نهایت خدمت و مهمان نوازی را رعایت كنند و خود با جمعی از غلامانش راه ارّان را در پیش می گیرد.
در بین راه كه شیرین خسته از رنج سفر در چشمه ای تن خود را می شوید، متوجه حضور خسرو می شود. هر دو كه با یك نگاه به یكدیگر دل می بندند، به امید رسیدن به یاری زیباتر، از این عشق چشم می پوشند. خسرو به امید شاهزادهای كه در ارّان در انتظار اوست و شیرین به یاد صاحب تصویری كه در كاخ خود روزگار را با عشق او می گذراند.

شیرین پس از طی مسافت طولانی به مدائن رسید؛ اما اثری از خسرو نبود. كنیزان، او را در كاخ جای داده و آنچنان كه خسرو سفارش كرده بود در پذیرایی از او می كوشیدند. شیرین كه از رفتن خسرو به اران آگاه شد، بسیار حسرت خورد. رقیبان به واسطه ی حسادتی كه نسبت به شیرین داشتند، او را در كوهستانی بد آب و هوا مسكن دادند و شیرین در این مدت تنها با غم عشق خسرو زندگی می كرد. از سوی دیگر تقدیر نیز خسرو را در كاخی مقیم كرده بود كه روزگاری شیرین در آن می خرامید و صدای دل انگیزش در فضای آن می پیچید. اما دیگر نه از صدای گام های شیرین خبری بود و نه از نوای سحرانگیزش. شاپور خسرو را از رفتن شیرین به مدائن آگاه می كند و از شاه دستور می گیرد كه به مدائن رفته و شیرین را با خود نزد خسرو بیاورد. شاپور این بار نیز به فرمان خسرو گردن می نهد و شیرین را در حالی كه در آن كوهستان بد آب و هوا به سر می برد، نزد خسرو به اران آورد. هنوز شیرین به درگاه نرسیده كه خبر مرگ هرمز كام او را تلخ می كند. به دنبال شنیدن این خبر، شاه جوان عزم مدائن میكند تا به جای پدر بر تخت سلطنت تكیه زند. دگر باره شیرین قدم در قصر می نهد به امید اینكه روی دلداده ی خود را ببیند؛ اما باز هم ناامید می شود.

در حالی كه خسرو در ایران به پادشاهی رسیده بود، بهرام چوبین علیه او قیام میكند و با تهمت پدركشی، بزرگان قوم را نیز بر ضد خسرو تحریك می نماید. خسرو نیز كه همه چیز را از دست رفته می یابد، جان خود را برداشته و به سوی موقان می گریزد. در میان همین گریزها و نابسامانی ها، روزی كه با یاران خود به شكار رفته بود، ناگهان چشمش بر شیرین افتاد كه او نیز به قصد شكار از كاخ بیرون آمده بود. دو دلداده پس از مدتها دوری، سرانجام یكدیگر را دیدند در حالی كه خسرو تاج و تخت شاهی را از دست داده بود. خسرو به دعوت شیرین قدم در كاخ مهین بانو گزارد. مهین بانو كه از عشق این دو و سرگذشت شیرین با خوبرویان حرمسرایش آگاهی داشت، از شیرین خواست كه تنها در مقابل عهد و كابین خود را در اختیار خسرو نهد و هرگز با او در خلوت سخن نگوید. شیرین نیز بر انجام این خواسته سوگند خورد.

خسرو و شیرین بارها در بزم و شكار در كنار هم بودند؛ اما خسرو هیچ گاه نتوانست به كام خود برسد. سرانجام پس از اظهار نیازهای بسیار از سوی خسرو و ناز از سوی شیرین،خسرو دل از معشوقه ی خود برداشت و عزم روم كرد. در آنجا مریم، دختر پادشاه روم را به همسری برگزید و بعد از مدتی نیز با سپاهی از رومیان به ایران لشكر كشید و تاج و تخت سلطنت را بازپس گرفت. اما در عین داشتن همه ی نعمتهای دنیایی، از دوری شیرین در غم و اندوه بود. شیرین نیز در فراق روی معشوق در تب و تاب و بیقراری بود.
مهین بانو در بستر مرگ، برادرزاده ی خود را به صبر و شكیبایی وصیت می كند. تجربه به او نشان داده كه غم و شادی در جهان ناپایدار است و به هیچ یك نباید دل بست.


پس از مرگ مهین بانو، شیرین بر تخت سلطنت نشست و عدل و داد را در سراسر ملك خود پراكند. اما همچنان از دوری خسرو، ناآرام بود. پادشاهی را به یكی از بزرگان درگاهش سپرد و به سوی مدائن رهسپار شد.
در همان هنگام كه روزگار نیك بختی خسرو در اوج بود، خبر مرگ بهرام چوبین را شنید. سه روز به رسم سوگواری، دست از طرب و نشاط برداشت و در روز چهارم به مجلس بزم نشست و به امید اینكه نواهای باربد، درد دوری شیرین را در وجودش درمان كند، او را طلب كرد. باربد نیز سی لحن خوش آواز را از میان لحنهای خود انتخاب كرد و نواخت. خسرو نیز در ازای هر نوا، بخششی شاهانه نسبت به باربد روا داشت.
آن شب پس از آن كه خسرو به شبستان رفت، عشق شیرین در دلش تازه شده بود. با خواهش و التماس از مریم خواست تا شیرین را به حرمسرای خود آورد؛ اما با پاسخی درشت از سوی مریم مواجه شد. خسرو كه دیگر نمیتوانست عشق سركش خود را مهار كند، شاپور را به طلب شیرین فرستاد. اما شیرین با تندی شاپور را از درگاه خود به سوی خسرو روانه كرد.
شیرین این بار نیز در همان كوهستان رخت اقامت افكند و غذایی جز شیر نمیخورد. از آنجا كه آوردن شیر از چراگاهی دور، كار بسیار مشكلی بود، شاپور برای رفع این مشكل، فرهاد را به شیرین معرفی كرد.


در روز ملاقات شیرین و فرهاد، فرهاد دل در گرو شیرین میبازد. این اولین دیدار آنچنان او را مدهوش میكند كه ادراك از او رخت بر میبندد و دستورات شیرین را نمیفهمد. هنگامی كه از نزد او بیرون میآید، سخنان شیرین را از خدمتكارانش میپرسد و متوجه میشود باید جویی از سنگ، از چراگاه تا محل اقامت شیرین بنا كند. فرهاد آنچنان با عشق و علاقه تیشه بر كوه میزد كه در مدت یك ماه، جویی در دل سنگ خارا ایجاد كرد و در انتهای آن حوضی ساخت. شیرین به عنوان دستمزد، گوشواره ی خود را به فرهاد داد اما فرهاد با احترام فراوان گوشواره را نثار خود شیرین كرد و روی به صحرا نهاد این عشق روزگار فرهاد را آنچنان پر تب و تاب و بیقرار ساخت كه داستان آن بر سر زبانها افتاد و خسرو نیز از این دلدادگی آگاه شد. فرهاد را به نزد خود خواند و در مناظره ای كه با او داشت، فهمید توان برابری با عشق او را نسبت به شیرین ندارد. پس تصمیم گرفت به گونه ای دیگر او را از سر راه خود بردارد. خسرو، فرهاد را به كندن كوهی از سنگ میفرستد و قول میدهد اگر این كار را انجام دهد، شیرین و عشق او را فراموش كند.

فرهاد نیز بی درنگ به پای آن كوه میرود. نخست بر آن نقش شیرین و شاه و شبدیز را حك كرد و سپس به كندن كوه با یاد دلارام خود پرداخت. آنچنان كه حدیث كوه كندن او در جهان آوازه یافت. روزی شیرین سوار بر اسب به دیدار فرهاد رفت و جامی شیر برای او برد. در بازگشت اسبش در میان كوه فرو ماند و بیم سقوط بود. اما فرهاد اسب و سوار آن را بر گردن نهاد و به قصر برد. خبر رفتن شیرین نزد فرهاد و تأثیر این دیدار در قدرت او برای كندن سنگ خارا به گوش خسرو میرسد. او كه دیگر شیرین را، از دست رفته میبیند، به دنبال چاره است. به راهنمایی پیران خردمند قاصدی نزد فرهاد میفرستد تا خبر مرگ شیرین را به او بدهند مگر در كاری كه در پیش گرفته سست شود. هنگامی كه پیك خسرو، خبر مرگ شیرین را به فرهاد میرساند، او تیشه را بر زمین میزند و خود نیز بر خاك میافتد. شیرین از مرگ او، داغدار میشود و دستور میدهد تا بر مزار او گنبدی بسازند. خسرو نامهی تعزیتی طنزگونه برای شیرین میفرستد و او را به ترك غم و اندوه میخواند. پس از گذشت ایامی از این واقعه، مریم نیز میمیرد و شیرین در جواب نامهی خسرو، نامه ای به او مینویسد و به یادش میآورد كه از دست دادن زیبارویی برای او اهمیتی ندارد زیرا هر گاه بخواهد، نازنینان بسیاری در خدمتگزاری او حاضرند. خسرو پس از خواندن نامه به فراست در مییابد كه جواب آنچنان سخنانی، این نامه است. بعد از آن برای به دست آوردن شیرین تلاشهای بسیاری نمود اما همچنان بینتیجه بود و شیرین مانند رؤیایی، دور از دسترس. خسرو كه از جانب شیرین، ناامید شده بود به دنبال زنی شكرنام كه توصیف زیباییاش را شنیده بود به اصفهان رفت. اما حتی وصال شكر نیز نتوانست آتش عشق شیرین را در وجود او خاموش كند. خسرو كه میدانست شاپور تنها مونس شبهای تنهایی شیرین بود، او را به درگاه احضار كرد تا مگر شیرین برای فرار از تنهایی به خسرو پناه آورد. شیرین نیز در این تنهاییها روزگار را با گریه و زاری و گله و شكایت به سر برد. روزی خسرو به بهانهی شكار به حوالی قصر شیرین رفت. شیرین كه از آمدن خسرو آگاه شده بود، كنیزی را به استقبال خسرو فرستاد و او را در بیرون قصر، منزل داد. سپس خود به نزد شاه رفت. شاه نیز كه از نحوهی پذیرایی میزبان ناراضی بود، با وی به عتاب سخن گفت و شكایتها نمود و اظهار نیازها كرد اما شیرین همچنان خود را از او دور نگه میدارد و تأكید میكند تنها مطابق رسم و آیین خسرو میتواند به عشق او دست یابد. پس از گفتگویی طولانی و بینتیجه، خسرو مأیوس و سرخورده از قصر شیرین باز میگردد. با رفتن خسرو، تنهایی بار دیگر همنشین شیرین میشود و او را دلتنگ میكند. پس به سوی محل اقامت خسرو رهسپار میشود و به كمك شاپور، دور از چشم شاه، در جایگاهی پنهان میشود. سحرگاهان، خسرو مجلس بزمی ترتیب میدهد. شیرین نیز در گوشهای از مجلس پنهان میشود. در این بزم نیك از زبان شیرین غزل میگوید و باربد از زبان خسرو. پس از چندی غزل گفتن، شیرین صبر از كف میدهد و از خیمهی خود بیرون میآید. خسرو كه معشوق را در كنار خود مییابد به خواست شیرین گردن مینهد و بزرگانی را به خواستگاری او میفرستد و او را با تجملاتی شاهانه به دربار خود میآورد. خسرو پس از كام یافتن از شیرین، حكومت ارمن را به شاپور میبخشد. خسرو نصیحت شیرین را مبنی بر برقراری عدالت و دانش آموزی با گوش جان میشنود و عمل میكند. در راه آموختن علم، مناظره ای طولانی میان او و بزرگ امید روی میدهد و در آن سؤالاتی دربارهی چگونگی افلاك و مبدأ و معاد و بسیاری مسائل دیگر میپرسد. پس از چندی، با وجود آنكه خسرو از بد ذاتی پسرش شیرویه آگاه است، به سفارش بزرگ امید، او را بر تخت مینشاند و خود رخت اقامت در آتشخانه میافكند. شیرویه با به دست گرفتن قدرت، پدر را محبوس كرد و تنها شیرین اجازهی رفت و آمد نزد او را داشت اما وجود شیرین حتی در بند نیز برای خسرو دلپذیر و جان بخش بود. یك شب كه خسرو در كنار شیرین آرمیده بود، فرد ناشناسی به بالین او آمد و با دشنهای جگرگاهش را درید. حتی در كشاكش مرگ نیز راضی نشد موجب آزار شیرین شود و بی صدا جان داد. شیرین به واسطهی خون آلود بودن بستر از خواب ناز بیدار شد و معشوقش را بیجان یافت و ناله سر داد. در میانهی ناله و زاری شیرین بر مرگ همسر، شیرویه برای او پیغام خواستگاری فرستاد. شیرین نیز دم فرو بست و سخن نگفت. صبحگاهان، كه خسرو را به دخمه بردند، شیرین نیز با عظمتی شاهانه قدم در دخمه نهاد و در تنهاییاش با او دشنه ای بر تن خود زد و در كنار خسرو جان داد. بزرگان كشور نیز كه این حال را دیدند، خسرو و شیرین را در آن دخمه دفن كردند.

منبع : پی سی ای

ﺧﻼﺻﻪ ﺭﻣﺎﻥ ﺟﻨﺎﯾﺖ ﻭ ﻣﮑﺎﻓﺎﺕ‬

"قسمت دوم"

ادامه نوشته

ﺧﻼﺻﻪ ﺭﻣﺎﻥ ﺟﻨﺎﯾﺖ ﻭ ﻣﮑﺎﻓﺎﺕ‬

"قسمت اول"

ادامه نوشته

Seven

First Reader: Battle of the Lion Grove Rakhsh

Rostam went day and night and the way in two days to one day Mypymvd Dashti was full of "grave" and the place was ruled by powerful dairy, Rustam lasso throw, was Gori, a fire kindled, and Construction and eat barbecue hunt. "Rakhsh" Ylh and the sword under his head and puts Bkhft. Azshb pass past, milk Byamd and "Yly" agitated horse slept and scale. First he intended to kill a horse so Rakhsh over the role of the land of milk was syphilis. Rostam rose from sleep, the primary dead on sight and touch Rakhsh contract and told him: "If you could destroy me with sword and spear and mace how Pymvdm up to the Mazandaran. After this wake me before anything. "Obedience Rakhsh) (Rostam Pahlavan, and when this Bgft long sleep. Because the sun over the mountains estimated Thmtn wake up on a good tour and the tone Rakhsh Bstrd and saddle on it and puts good god give them learn and to continue paying.

Second Reader: desert without water

Rustam Rakhsh the reader with the very hot desert without water and was caught.
Heat of the desert without water and hard wearing Kzv patrol naked chicken naked
Hot patrolman and plain so plain that you said you fire him Brgzsht

Rustam their stamina and lost enjoyment of the Lord to help end a female sheep (ewe) in front of his view and thought that sheep should be watering. Hence, relying on the sword to the right height and followed saltatory twilight and went to hit the watering can and your watered.

Juan III: War Dragons

Rustam relief after the desert without water, went to sleep that night in mid-cell configuration, where the Dragon lived near the Rakhsh were attacked.
One dragon was involved Zdsht Kzv cell release said Nyabd

Rakhsh to Rostam took refuge with Sam trying to be beating him to wake up but before waking from sleep Rostam, and hid his dragon. Rustam of the wake and thus unreasonably Rakhsh Ghryd why wake him firmly. This event was repeated once more before Rustam Sbanytr Rakhsh be threatened that if he once again no reason to wake up from his head will be beheaded. Dragons for the third time to attack and Rakhsh Rakhsh Rustam hesitant and he woke this time the dragon is hiding visible before he was wrestling with him. Rustam finally Rakhsh with the Dragon Skin was the teeth, head of the dragon to separate people.

Reader Four: Magic Woman

Rustam eyes on the way to the table along splendidly and blessing of the deal and walk Rakhsh and playing the next table were making payment. While his singing and playing, languages to complain why the Lord opened the era of happiness and joy does not bestow.
And cup and smell the flowers and meadow or giving me time Nkrdhast

Lashgari witch who lived near the Court in this case to hear and beautiful woman appears to Rostam and Justice Division of the Magic Eye Rostam and hid. Rustam his conversation with the woman paid to praise god. Because the name of the Lord Bshnyd witch face was black.
God gave Cho Song Magic back to the Persian month Mehr metamorphic Chehr

Rustam realized the nature of women and thrown his lasso and captured him with a sword blow split construction.

Juan V: War descendants Marzban

The reader Rostam in its path, along the river and went to sleep in the meadow to Rakhsh Why was busy. Grazing area of the shoe Rakhsh outraged that Rustam was attacked in her sleep to put beats.
Cho saw horse shoe in the grass was happy language, Dman, then
Rustam Bnhadh Rakhsh and the wood on one leg Avy ran g

Rustam wake and corner of the block and plain Ban puts his palms. Shoe side to the areas where "children" was called, and hosts, complaints range. Children and the hosts went to war Rustam. Rustam Corps attacked after their rout captured children, and told him that if his place of Dave White to show him the king of Mazandaran will otherwise kill him. Rostam and the children already Rakhsh walked to their place of Dave White to show ...

Juan VI: War with Dave Arzhang

Rostam and children after a local mountain where the Asprvz Dave White, at para Kavus had arrived found that one of his commanders named Dave White Dave Arzhang officer guarding it. Rustam night sleep and next morning the children with rope tied to a tree Arzhang Dave went to war. He heads a fast attack of Dave Arzhang beheaded and thus making the hosts Dave Arzhang fear dispersed.
Chu Rustam Bdydsh raised the deed Zrgshsb horse Byamd
Bgrft head and ears and head Yalsh brave deeds of a lion tons Bkndsh
Dave head stump-filled blood g Byndakht oak tones that bad forum abuse

Then Rostam and the descendants of a city location and the hosts were Kavus way they fell and made the release clause. Rustam Kavus the white tips about where Dave and Rostam and descendants to the cave where the white way of life fell demon.

Juan VII: War with Dave White

The reader end, Rostam and the mountain cave to seven children live on the Dave White was reached. Spent the night there. Rustam morning after closing child hand and foot, the cave guards were attacked by the Tribunal and destroyed them. He then entered the cave was dark. Dave in the cave with white face, like a mountain that had gone to sleep.
And because the color of the lion-like world full of hair, wide and high Avy
Viscus to see the cave to kill did not go to sleep grab Rustam H.

Dave White and his hat with a stone mill and iron armor Rostam went to war. Rostam, a foot and a leg, he separated from the body. Dave grapple with the same time with Rostam was prolonged battle broke out between Ando sometimes Rostam and sometimes the superior Myyaftnd Dave. In the end, Dave Del Rustam with his dagger to her liver ruptured and pulled.
Zdsh ferocious lion like the ground so he lives out his tone Kz
Dirk swallow his heart on his Jgrsh Dryd draw out the dark tones
All the cave was some dead world had been like a sea of blood

Other Court seeing fled the scene. Dave in the eyes with blood seep hosts Kavus and Iran, all of them were open vision and were busy celebrating and dancing.

ر ُ ﻢ ﺘ ﺳ ﻧ ـ ـ ـ ـ ﻪ ﻣ ﺎ

‫رﺳﺘﻢ ﻧــــﺎﻣﻪ‬ ‫ُ‬
‫ﺧﺒﺮهﺎﯼ ﺑﺪ ﭼﻮﻥﮑﻪ ﺧﻮب ﭘﺨﺶ ﺑﮕﺸﺖ‬ ‫ﮐﻪ ﺁﺧﻮﻥﺪ ﺑﻪ ﺗﺨﺖ ﮐﻴﺎن ﺑﺮ ﻥﺸﺴﺖ،‬ ‫از اﺧﺒﺎر ِ ﻣﺮﺑﻮط ﺑﻪ ﺁن اﻥﻘﻼ ب‬ ‫ﺑﻪ ﺧﺎﮐﺶ ﻓﺘﺎد و ﺑﻪ ﺳﻮیﺶ ﺧﺰیﺪ‬ ‫هﻢ اﺵﮑﺶ ﭼﻮ ﺳﻴﻞ از د و د یﺪﻩ روان‬ ‫ﺵﻨﻴﺪ م ﮐﻪ اوﺿﺎع ﺵﺪﻩ ﺑﺲ ﺧﺮاب‬ ‫ﺑﻪ ﭘﺎ ﮔﺸﺘﻪ د ﺳﺘﮕﺎﻩ ﻇﻠﻢ و ﻓﺴﺎد‬ ‫ﮐﻪ ﺟﺎﯼ ﻋﻤﻞ را ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺵﻌﺎر‬ ‫ُ‬ ‫ﻝﻤﻴﺪ ﺳﺖ ﻣﻼﯼ ِ ﭼﻴﺰ د ر ﻓـﻼن‬ ‫ُ‬ ‫ﮐﻪ "ﻣـﺮد ُم، ﻣﺎل ِ ﺧـﺮﻩ اﻗﺘﺼﺎد"!‬ ‫َ‬ ‫ﻋﺠﺐ ﺟﺎﮐﺶ ِ رذ ل ِ ﭘﻔﻴﻮزﯼ اﺳﺖ!‬ ‫ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﮔﺬ ﺵﺘﻪ ﮐﻨﻮن "ﻣﺎﺿﯽ" اﺳﺖ!‬ ‫ز ِ ﻥﻴﺮﻥﮓ روﺣﺎﻥﯽ ِ ﺟﻴﺮﻩ ﺧﻮار‬ ‫یﮑﯽ د زد ِ ﺟﻴﺐ ﺑـﺮ ز ِ د روازﻩ ﻏﺎر‬ ‫ُ‬ ‫ﺵﺪﻩ زﻥﺪ ﮔﯽ ﺑﺮ هﻤﻪ زهﺮﻣﺎر‬ ‫ﺗﻮ ﮔﻮﺋﯽ ﮐﻪ اﺑﻠﻴﺲ هﻤﻪ ﮐﺎرﻩ اﺳﺖ‬ ‫ﮐﻪ ایﻦ اﻥﻘﻼ ب اﺳﺖ یﺎ ﻣﻨﺠﻼب؟‬ ‫ﻣﻴﻔﮑﻦ از اﻣﺮوز ﺑﻪ ﻓﺮدا ﺗﻮ ﮐﺎر‬ ‫ﺑﮑــــــــﻮﺑﻢ ﺑﻨﻴﺎد ِ ویﺮاﻥﮕﺮان‬ ‫ُ‬ ‫هﻤﻪ ﮐﺎر ِ ﺁﺧﻮﻥﺪ ِ ﺑﺪ ﮐﻴﻨﻪ اﺳﺖ‬ ‫ﭼﻮن ایﻦ ﺑﻨﺪﻩ ﻓﺮدا ﺑﻪ ﻗـﻢ ﻋﺎزم اﺳﺖ!‬ ‫ُ‬ ‫* *‬ ‫ﻏـﺮﯼ زد، ﺳﮕﺮﻣﻪ ﺑﻪ هﻢ ﺑﺮﮐﺸﻴﺪ‬ ‫ُ‬ ‫دوﺗﺎ ﺳﺮﻓﻪ ﮐﺮد وﮐﻤﯽ ﺧﺲ وﺧﺲ‬ ‫ﺳﭙﺲ ﻝﺐ ﭼﻨﻴﻦ ﺑﺮ ﺳﺨﻦ ﺑﺎز ﮐﺮد‬ ‫ﭘﺮیﺸﺎﻥﯽ ِ ﺧﺎﻃﺮت ﭘﺲ ﭼﺮاﺳﺖ؟‬ ‫ﮐﻪ ﭘﺎرﺳﯽ از ایﺮان ﺑﺮﻓﺘﺴﺖ ﺑﺮون‬ ‫ﻥﻤﺎﻥﺪ ﺳﺖ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ زان ﻥﮋاد و ﺗﺒﺎر‬ ‫ﭼﻪ ﻗﻮﻣﯽ، ﮐﻪ ﻣﺎﻥﻨﺪ ﺁن ﮐﺲ ﻥﺪ یﺪ!‬ ‫ز ﺑﺎزارﯼ و ﮐﺎﺳﺐ و ارﺗﺸﯽ!‬ ‫*‬ ‫ﺧﺪاوﻥﺪ ﭼﻮ د رﺧﻮاﺳﺖ ِ رﺳﺘﻢ ﺵﻨﻴﺪ‬ ‫ﮐﻤﯽ ﻣـﻦ و ﻣـﻦ ﮐﺮد، ﮐﻤﯽ ﻓﺲ وﻓﺲ‬ ‫ِ‬ ‫ِ‬ ‫ﺳﺮاﭘﺎﯼ رﺳﺘﻢ وراﻥﺪاز ﮐـــﺮد‬ ‫ﺟﻬﺎن ﭘﻬﻠﻮاﻥﺎ، ﺣﻮاﺳﺖ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟‬ ‫ﭼﻪ ﺳﺎل ﺑﺮ هﺰار اﺳﺖ اﮐﻨﻮن ﻓﺰون‬ ‫ﺑﻪ ﻏﻴﺮ از ﺟﻤﻌﯽ اﻥﮕﺸﺖ ﺵﻤﺎر‬ ‫ز ﺗﺎزﯼ و ﺗﺮﮎ و ﻣﻐﻮل ﮔﺸﺖ ﭘﺪ یﺪ‬ ‫هﻤﻪ ﻓﺎﺳﺪ و راﺵﯽ و ﻣـﺮﺗﺸﯽ‬ ‫ُ‬ ‫ﺑﻪ ﺳﺎل هﺰار، ﺳﻴﺼﺪ وﭘﻨﭻ وهﺸﺖ‬ ‫ﺧﺒﺮ ﭼﻮﻥﮑﻪ د رز ﮐﺮد د رون ِ ﺑﻬﺸﺖ‬ ‫ﺑﺸﺪ روح ِ رﺳﺘﻢ ز ِ ﺧﺸﻢ د ر ﻋﺬاب‬ ‫هﺮاﺳﺎن ﺑﻪ د رﮔﺎﻩ ِ یﺰدان دویﺪ‬ ‫دهﺎن ۥﭘﺮ زﺁﻩ و ز ِ ﺳﻴﻨﻪ ﻓﻘﺎن‬ ‫ﮐﻪ اﯼ ﺁﻓﺮیﻨﻨﺪﻩ ﯼ ِ ﺧﺎﮎ وﺁب‬ ‫ِ‬ ‫ﮐﻪ در ﻣﻠﮏ ِ ﺟﻤﺸﻴﺪ و ﮔﻴﻮ و ﻗﺒﺎد‬ ‫ُ‬ ‫ﺵﻨﻴﺪ م ﮐﻪ ﺁﺧﻮﻥﺪ ﺵﺪﻩ رأس ِ ﮐﺎر‬ ‫ﮐﻪ ﺑﺮ ﮐﺮﺳﯽ ِ ﻣﻮﺑﺪ ِ ﻣﻮﺑﺪان‬ ‫ﺹﺪ وریﺪﻩ ﻓﺘﻮﯼ ز ِ ﻋﻠﻢ ِ زیﺎد‬ ‫ﭘﯽ ِ ﻝﻐﻮ ِ ﺁﺋﻴﻦ ِ ﻥﻮروزﯼ اﺳﺖ‬ ‫ﺑﻪ ﺟﺎﯼ "د رﯼ" واژﻩ ﯼ ِ ﺗﺎزﯼ اﺳﺖ‬ ‫ِ‬ ‫ﺳﭙﺎﻩ د ﻝﻴـــــﺮان ﺵﺪﻩ ﺗﺎروﻣﺎر‬ ‫ﺑﻪ رٲس ﺳﭙﺎﻩ، ﺟﺎﯼ ﻣﻦ، ﻥﺎﻣﺪار،‬ ‫و از د ﺳﺖ ِ یﮏ ﻣﺸﺖ ﮔـﻪ ِ ﺑﯽ ﺑﺨﺎر‬ ‫ُ‬ ‫هﻤﻪ ﺗﺎروﭘﻮد ِ وﻃﻦ ﭘﺎرﻩ اﺳﺖ‬ ‫ﻥﻈﺮ ﭼﻴﺴﺖ ﺵﻤﺎ را، ﻋﺎﻝﻴﺠﻨﺎب؟‬ ‫ﺑــﻮد ﺧﻮاهﺸﻢ از ﺗﻮ ﭘﺮورد ﮔﺎر‬ ‫ُ َ‬ ‫ﺑﺪﻩ رﺧﺼﺘﯽ ﺗﺎ ﺑﻪ ﮔـﺮز ِ ﮔﺮان‬ ‫ُ‬ ‫ُ‬ ‫ﺵﻨﻴﺪ م ﮐﻪ ”ﻗـﻢ“ ﻣﺮﮐﺰ ِ ﻓﺘﻨﻪ اﺳﺖ‬ ‫ُ‬ ‫ﻣﺮا هﻔﺖ روز ﻣﺮﺧﺼﯽ ﻻزم اﺳﺖ‬ ‫ُ‬

‫وﮐﻴﻞ و وزیﺮ، ﺵﺎﻃﺮو ﭘﻴﻨﻪ دوز!‬ ‫ﭼﻪ ﺑﺎﺵﻨﺪ ﺑﻬﺘﺮ از ایﻦ ﻣﺴﺘﺤﻖ؟‬ ‫ز ﺑﻬﺖ ﺑﺎز ﻣﺎﻥﺪ ش د ﻣﺎغ و دهﻦ!‬ ‫ﺳﭙﺲ ﻥﺎﮔﻬﺎن ﺧﺸﻢ ﺑﺮ او ﭼﻴﺮﻩ ﺵﺪ‬ ‫ﮐﻤﯽ هﻢ ﮐﻒ ﺁورد ﺑﻪ دور ِ دهﺎن!‬ ‫ﺑﻪ یﮏ ﺣﺎﻝﺖ ﭘـﺮ ز ِ ﻗﻬﺮ و ﺳﺘﻴﺰ‬ ‫ُ‬ ‫ﺑﺰد ﻣﻬﺮ ِ ﺗﺼﻮیﺐ ﺑﻪ ﺑﺮگ و ﺑﺠﺴﺖ!‬ ‫ُ‬

‫هﻤﻪ ﻣﺪﻋﯽ، ﺣﺎﺳﺪ و ﮐﻴﻨﻪ ﺗﻮز‬ ‫ﻥﺒﺎﺵﻨﺪ ﭼﻮ د ر د ﻓﻊ ِ ﻇﻠﻢ ﻣـﺘﻔﻖ،‬ ‫ُ‬ ‫ﺟﻬﺎن ﭘﻬﻠﻮان ﭼﻮن ﺵﻨﻴﺪ ﺁن ﺳﺨﻦ‬ ‫ﺑﻪ دورد ﺳﺖ دو ﭼﺸﻤﺶ ﮐﻤﯽ ﺧﻴﺮﻩ ﺵﺪ‬ ‫ز ﺟﺎیﺶ ﺟﻬﻴﺪ هﻤﭽﻮ ﺗﻴﺮ از ﮐﻤﺎن‬ ‫ﻓﮑﻨﺪ ﺑﺮﮔﻪ ﯼ ِ ﻣﺮﺧﺼﯽ روﯼ ﻣﻴﺰ‬ ‫ُ‬ ‫ﮔﺮﻓﺖ دﺳﺖ ِ یﺰدان ِ ﻣﺒﻬﻮت ﺑﻪ دﺳﺖ‬

‫* * *‬ ‫ﻓﺮود ﺁﻣﺪ از ﻋﺮش د ر اﻃﺮاف ِ ﻗـﻢ!‬ ‫ُ‬ ‫ﭘﺮیﺪ روﯼ رﺧﺶ و ﮐﺸﻴﺪ ش ز ِ دم‬ ‫ُ‬ ‫ََ‬ ‫ﭼﻮ از دور ﺳﻮاد ِ ﻗـﻢ ﺁﻣﺪ ش ﺑﻪ ﭼﺸﻢ‬ ‫ُ‬ ‫ﺑﻪ ﺟﻮش ﺁﻣﺪ ش ﺧﻮن ﻣﺮ از ﻓﺮط ِ ﺧﺸﻢ‬ ‫َ‬ ‫ﺑﺒﺮد دﺳﺖ ﺑﻪ ﮔـﺮز و ﺑﺰد ﺳﮏ ﺑﻪ رﺧﺶ ﭼﻨﺎن ﮐﺰ ﺳﻤﺶ ﺑﺮ ﺟﻬﻴﺪ ﺁذرﺧﺶ‬ ‫ُ‬ ‫ُ‬ ‫ُ‬ ‫ُ‬ ‫ﺧﺮوﺵﺎن و ﺗﻮﻓﻨﺪﻩ و ﮔـﺮز ﺑﻪ ﮐﻒ،‬ ‫ُ‬ ‫هﻤﻴﻨﻄﻮر ﮐﻪ ﻣﻴﺘﺎﺧﺖ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ هﺪ ف،‬ ‫ﭘﺪ یﺪ ﺁﻣﺪ از دور یﮑﯽ ﺧﺮ ﺳﻮار‬ ‫روان ﺳﻮﯼ ﺵﻬﺮ ﺑﺮ ﺧﺮ ِ راهﻮار‬ ‫درﻥﮓ ﮐﺮد و اﻓﺴﺎر ِ رﺧﺶ ﺑﺮ ﮐﺸﻴﺪ‬ ‫ﺗﻬﻤﺘﻦ ﭼﻮ ﻥﺰد یﮏ ِ ﺁن ﺧﺮ رﺳﻴﺪ‬ ‫ﮐﺠﺎ ﻣﻴﺮوﯼ ﺑﺎ ﺧـﺮد، ﺹﺒﺢ زود؟‬ ‫ِ‬ ‫ﺑﻪ ﺑﺎﻥﮓ رﺳﺎ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ یﺎرو "درود"‬ ‫ﻥﺰار از ﭼﻪ روﺋﯽ، ﭼﺮا ﺧﺴﺘﻪ اﯼ؟‬ ‫ﺑﻪ ﺳﺮ از ﭼﻪ د ﺳﺘﺎر ﺑﺮ ﺑﺴﺘﻪ اﯼ؟‬ ‫ﭼﺮا ﺹﻮرﺗﺖ ﭼﺮﮎ و رﺧﺖ ژﻥﺪﻩ اﺳﺖ؟ ﻣﮕﺮ ﻣﺎدرت ﻣﺮدﻩ؟ یﺎ ﺟﻨﺪﻩ اﺳﺖ؟‬ ‫ُ‬ ‫َ‬ ‫ﭼﻪ ریﺨﺖ و اداﺳﺖ ﺁﺧﺮایﻦ، ﮐـﺲ ﻣﺸﻨﮓ؟‬ ‫ُ‬ ‫ﺳﺮت را ﭼﻪ ﮐﺲ ﺑﺮﺑﮑـﻔﺘﺴﺖ ﺑﻪ ﺳﻨﮓ؟‬ ‫ُ‬ ‫ﭼﻨﻴﻦ ﭘﺲ ﺑﻪ ﻋﺮﺿﺶ رﺳﺎﻥﺪ ﺧﺮﺳﻮار‬ ‫ﺑﻪ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﻪ یﮏ ﻝﻬﺠﻪ ﯼ ِ ﺧﻨﺪﻩ دار،‬ ‫َ َ ُ‬ ‫ﭼــﺮا ﺑــــﻨﺪ ﻩ را ایﻨ َـﻤـﻪ ﺗﻮﻥﺨﯽ؟‬ ‫ﻬ َ‬ ‫ََ‬ ‫َ‬ ‫ﮐﻪ "ﺹﺒﺢ ﮐـﻢ اﷲ ﺑﻪ ﺧﻴﺮ، یﺎ اﺧﯽ،‬ ‫و یﺎ ﻣﺴﺖ و ﮔﻴﺠﯽ ﺗﻮ از ﺵـﺮب ﺧـﻤﺮ؟‬ ‫ُ ِ َ‬ ‫ﻥﺪ یﺪﯼ ﺗﻮ ﻋﻤـﺎﻣـﻪ ﺑﺮ زیﺪ و ﻋﻤﺮ؟‬ ‫ٌ َ‬ ‫دﻝﻴﻠﺶ یﮑﯽ رﻣﺰ ِ ﺳﺮ ﺑﺴﺘﻪ اﺳﺖ‬ ‫اﮔﺮ روﯼ ﻣﻦ ﭼﺮﮎ و ﺗﻦ ﺧﺴﺘﻪ اﺳﺖ،‬ ‫ز ﺵﺐ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺹﺒﺢ ﻥﻴﺰ ﺑﻪ راز و ﻥﻴﺎز‬ ‫ز ﺹﺒﺢ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺵﺐ در دﻋﺎ و ﻥﻤﺎز‬ ‫ﮐﻪ اهﺪﯼ اﻥـﻪ ﺑﺎﻝﺼﺮات، ﻣﺴﺘﻘﻴـــﻢ‬ ‫ََ‬ ‫ِ‬ ‫ﻋﺒﺎدت ﺑﻪ درﮔﺎﻩ ِ ﺣـﯽ اﻝﻌﻈﻴـــــﻢ‬ ‫ٌ ُ‬ ‫ٌُ‬ ‫ﺿﺮورت ﻥﺒﺎﺵﺪ ﻣﺮا ﺵﺴﺘﺸﻮﯼ‬ ‫ُ‬ ‫ﮐﻨﻢ ﭼﻮن ﺗﻴﻤــﻢ، ﺑﮕﻴﺮم وﺿﻮﯼ‬ ‫ﺑﻪ ﺑﯽ ﺹﺒﺮﯼ در ﺑﻴﻦ ِ ﺣﺮﻓﺶ دویﺪ‬ ‫ﺗﻬﻤﺘﻦ ﭼﻮن ﺁن یﺎوﻩ ﮔﻮﺋﯽ ﺵﻨﻴــﺪ‬ ‫ِ‬ ‫ﺑﻪ ﭘﺎﺳﺦ ﺵﻨﻴﺪ "ﺑﺲ ﮐﻦ ایﻦ ﻗﻴﻞ و ﻗﺎل"‬ ‫ز اوﺿﺎع ِ ﮐﺸﻮر ﻥﻤﻮدش ﺳﺌﻮال‬ ‫ُ ٌ‬ ‫ﮐﻪ " ﮐﺸﻮر" دﮔﺮ ﻥﻴﺴﺖ ﻣﻄﺮح ﮐﻨﻮن‬ ‫ﮐﻪ ﺣﺐ اﻝﻮﻃﻦ هﺴﺖ ﻋﻴﻦ ِ ﺟﻨﻮن‬ ‫ﺧﻤﻴﻨﯽ ِ داﻥﺎ و روﺵﻦ ﺿﻤﻴــﺮ،‬ ‫ﭼﻪ، ﻓﺮﻣﻮدﻩ ﻣﺎ را اﻣﺎم ِ ﮐﺒﻴـــــﺮ،‬ ‫ﭼﻪ ﻓﺮق اﺳﺖ ﻣﻴﺎن د ﻣﺸﻖ و اراﮎ؟‬ ‫ﮐﻪ اﺳﻼم ﻓﺮاﺗﺮ ز ﺁب اﺳﺖ و ﺧﺎﮎ‬ ‫ﮐﻨﻮن رو ﮐﻨﺎرو رهﻢ ﮐـﻦ ﺗﻮ ﺑﺎز‬ ‫َ ُ‬ ‫ﮐﻪ وﻗﺘﺴﺖ ﻣﺮا ﺗﻨﮓ و راهﻢ د راز‬ ‫ﺑﻪ د ﺳﺖ ﺑﻮﺳﯽ ِ ﺁن اﻣﺎم ِ ﻋﻈﻴﻢ‬ ‫ﻣﻦ و ﻣـﺮﮐﺒﻢ ﻋﺎزم ِ ﻣﺮﮐﺰیﻢ‬ ‫َ‬

‫و از ﻣﺎﻥﺪن ِ ﺟﺎﯼ ﻣﻬﺮ ﺑﺮ ﺟﺒﻴﻦ،‬ ‫ُ‬ ‫ﺑﻪ ﻣﺠﻠﺲ ﻥﻤﺎیﻨﺪﻩ ﮔﺮد یﺪﻩ ایﻢ!‬ ‫ِ‬ ‫ٌ َ‬ ‫ﻥﻪ ﻋﻤـﺎﻣـﻪ ام ﺑﻮد و ﻥﯽ ﭘﺸﻢ و ریﺶ!‬ ‫ز ِ دﺳﺖ ﺗﻨﮕﯽ از روﯼ ِ ﻣﺮد م ﺧﺠﻮل‬ ‫َ ُ‬ ‫ﺳﺮاﻓﮑﻨﺪﻩ هﻤﭽﻮن اﺑﻮل زیﺮ ِ ﻥﺎف‬ ‫ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ ﺹﺪ ﻣﻦ ﮐﺮﻩ ﻣﺎ ز ِ ﺁب!‬ ‫ﺑﻪ ﺗﺤﺼﻴﻞ ِ ﻓﻘﻪ ﻣﺎ، ﺑﺪون ِ د رﻥﮓ‬ ‫وﮐﻴﻞ ِ ﺳﮓ ﺁﺑﺎد ِ ﺳﻔﻠﯽ ﺵﺪ یﻢ‬ ‫ُ‬ ‫ﻣﻦ و ﺑﻨﺰ و راﻥﻨﺪﻩ و ﭘﺎﺳﺪار!‬ ‫ﮐﻪ ریﺪ م ﺑﻪ ﮐُـــﺲ ِ ﻥﻨﺖ، ﺟﻨﺪﻩ ﺧﻮار!‬ ‫ـٌ‬ ‫ﻥﺸﺎیﻨﺪ ﮐﻪ ﻥﺎﻣﺖ ﻥﻬﻨﺪ ﺁد ﻣﯽ!‬ ‫ﺣﻮاﻝﺖ ﻥﻤﻮدش هﻤﯽ د ﺳﺘﻪ ﺧﺮ‬ ‫ﺗـﻔﯽ ﮐﺮد ﺑﻪ رویﺶ وز او دور ﺵﺪ!‬ ‫َ‬ ‫ُ‬

‫ﭼﻪ د ر ﺳﺎیﻪ ﯼ ِ زهﺪ و ﺗﻘﻮا و دیﻦ،‬ ‫ُ‬ ‫و ﭼﻮن ﭘﺎﮎ و داﻥﺎ و ﻓﻬﻤﻴﺪﻩ ایﻢ،‬ ‫ﺁﺧﺮ ﺗﺎ هﻤﻴﻦ هﻔﺖ و هﺸﺖ ﻣﺎﻩ ِ ﭘﻴﺶ‬ ‫ﻥﻪ ﺁﻩ د ر ﺑﺴﺎط و ﻥﻪ ﺵﻐﻞ و ﻥﻪ ﭘﻮل،‬ ‫ﻥﻪ رﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﺑﺎزﯼ و ﻥﯽ ﻣﻌﺎف‬ ‫ِ‬ ‫وﻝﯽ ﺑﺎ ﺵﮑﻮﻓـــﺎﺋﯽ ِ اﻥﻘﻼب‬ ‫ﺑﻪ ﻓﻴﻀﻴﻪ رﻓﺘﻴﻢ ﺑﯽ د ﻥﮓ و ﻓﻨﮓ‬ ‫و ﭼﻮن ﺧﻮب ﺑﻪ ﻓﻴﻀﻴﻪ د وﻻ ﺵﺪ یﻢ‬ ‫ٌ‬ ‫ﭼﻮ ﻓﺮدا ﺑﻪ ﻣﺠﻠﺲ ﺵﻮم رهﺴﭙﺎر،‬ ‫ََ‬ ‫ﭼﻨﻴﻦ ﮔﻔﺖ رﺳﺘﻢ ﺑﻪ ﺁن ﺧﺮ ﺳﻮار:‬ ‫ﺗﻮ ﮐﺰ ﻣﺤﻨﺖ ِ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺑﯽ ﻏﻤﯽ‬ ‫ﺑﺨﻮاﻥﺪ ش ﺑﻪ ﺑﺎﻥﮓ ِ رﺳﺎ "ﺳﮓ ﭘﺪر"‬ ‫ﭼﻮ زان ﺣﺮف ﺣﺴﺎﺑﯽ ﻃﺮف ﺑﻮر ﺵﺪ،‬

‫* * *‬ ‫ﺹﺪاﯼ ﻋﺠﻴﺒﯽ ز ِ ﺳﻤﺘﯽ ﺵﻨﻴﺪ‬ ‫ﺗﻬﻤﺘﻦ ﺑﻪ د یﻮار ﻗـﻢ ﭼﻮن رﺳﻴﺪ‬ ‫ُ‬ ‫یﮑﯽ ﻥﻌﺮﻩ ﻣﻴﺰد ﭼﻨﺎن د ﻝﺨﺮاش‬ ‫ﮐﻪ رﺳﺘﻢ ﺑﻪ ﺵﺪ ت د ﻝﺶ ﺳﻮﺧﺖ ﺑﺮاش!‬ ‫ٌ‬ ‫رﺳﻴﺪ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﺟﯽ و زان ﮐﺮد ﺹﻌﻮد‬ ‫َ‬ ‫ُ‬ ‫ﻣﺴﻴﺮ ﺹﺪا را ﭼﻮ ﺗﻌﻘﻴﺐ ﻥﻤﻮد،‬ ‫دروﻥﺶ ﻋﺠﻮزﯼ ﺑﻪ داد وهﻮار‬ ‫ﺑﻪ ﺑﺎﻻﯼ ﺑﺮج ﺣﻔﺮﻩ اﯼ ﺗﻨﮓ و ﺗﺎر،‬ ‫ُ‬ ‫ﮐﻪ ﮔﻮﺋﻴﺶ ز ﻥﻴﺶ رﻃﻴﻞ د رﻋﺬاب‬ ‫ُ‬ ‫دو دﺳﺖ ﺑﺮ دهﺎن و ﺑﻪ دل ﭘﻴﭻ و ﺗﺎب‬ ‫ﮔﺮﻓﺘﺶ ز ﺑﺎزو و ﭘﻴﺸﺶ ﮐﺸﻴﺪ‬ ‫ﺗﻬﻤﺘﻦ ﭼﻮن ﺁن وﺿﻊ ِﺁﺵﻔﺘﻪ د یﺪ،‬ ‫ﺑﻪ ﮐﻮﻥﺖ ﻣﮕﺮ ﮐﺮدﻩ اﻥﺪ اﺳﺘﺨﻮان؟‬ ‫ﺑﮕﻔﺘﺶ ﭼﻪ د رد اﺳﺖ ﺗﻮ را، اﯼ ﻓـﻼن؟‬ ‫ُ‬ ‫ﻣﮕﺮ ﻣﺎر و ﻋﻘﺮب ﺑﻪ ﻥﻴﺸﺖ زدﻩ؟‬ ‫و یﺎ ﮐﺲ ﻝﮕﺪ ﭘﺸﺖ و ﭘﻴﺸﺖ زدﻩ؟‬ ‫ﻥﮕﻪ ﮐﺮد ﺑﻪ رﺳﺘﻢ ﺳﭙﺲ از ﺑﻐﻞ‬ ‫ﻃﺮف ﻣﺎﻥﺪ ﮐﻤﯽ هﺎج و واج زان ﻋﻤﻞ‬ ‫ﮐﻪ ﮐﻴﺴﺘﯽ ﻣﮕﺮ اﯼ یﻞ ِ ﭘﻴﻞ ﺗﻦ؟‬ ‫ﺑﻪ ﺗﺮد یﺪ و ﺵﮏ ﭘﺲ ﮔﺸﻮد او دهﻦ،‬ ‫ﺧﺪاوﻥﺪ ﺑﺒـــــﺨﺸﺪ ﮔـﻨﺎﻩ ﺗﻮ را،‬ ‫ُ‬ ‫اذان ِ ﻣﺮا ﻣﻴﮑﻨﯽ ﻗﻄﻊ ﭼﺮا؟‬ ‫ﮐﻪ ﺑﺲ ﮐﻦ ﭘﺲ ایﻦ ﭘﻴﭻ و ﺗﺎب و ادا‬ ‫ﺗﻬﻤﺘﻦ ﻓﺮﻣﻮد ﺑﺮ ﺁن ﺑﺪ ﺹﺪا،‬ ‫ﭼﻪ ﺳﺎن ﺣﺮف زﺵﺖ اﺳﺖ ﻣﮕﺮایﻦ "اذان" ﮐﻪ ﺑﺎ زﺟﺮ ﺑﺮون ﻣﻴﺮود از دهﺎن؟‬ ‫َ‬ ‫در ﺁن ﺿﻤﻦ ﺑﻪ ﭘﺎ ﺋﻴﻦ ﻥﮕﻪ ﭼﻮﻥﮑﻪ ﮐﺮد‬ ‫ﺑﺸﺪ ﺳﻴﻨﻪ اش ﭘﺮ ز ِ اﻥﺪوﻩ و د رد‬ ‫ُ‬ ‫ﮐﺜﻴﻒ و ﻥﻬﻴﻒ، رﺧﺖ ِ ژﻥﺪﻩ ﺑﻪ ﺗﻦ،‬ ‫ﭼﻪ در زیﺮ ِ ﺑﺮج ﭼﻨﺪ هﺰار ﻣﺮد و زن،‬ ‫ﭼﻮ ﮐـﺮم ﻣﻴﻠﻮﻝﻴﺪﻥﺪ هﻤﻪ ﺗﻮﯼ ِ هﻢ‬ ‫ِ‬ ‫ز ِ ﺳﺮ ﺗﺎ ﺑﻪ ﭘﺎ ﻏﺮق ِ اد ﺑﺎر و ﻏﻢ،‬ ‫َ‬ ‫وزان ﺟﻤﻊ ﺑﻠـﻨﺪ ﺑﺮهﻮا ﺑﻮﯼ ِ ﮔﻨﺪ‬ ‫َُ‬ ‫زﻥﺎن ﺟﻤﻠﮕﯽ در رداﯼ ِ ﺑﻠَــﻨﺪ‬ ‫ُـ‬ ‫ﺑﻪ دورش دو ﺹﺪ ﻣﺮد ِ ریﺸﻮ ردیﻒ‬ ‫یﮑﯽ ﺣﻮض ِ ﺑﺪ ﺑﻮ و ﺁﺑﯽ ﮐﺜﻴﻒ،‬

‫ﺳﭙﺲ دﺳﺖ ِ ﺧﻴﺲ ﻣﻴﮑﺸﻴﺪﻥﺪ ﺑﻪ ﻣﻮﯼ‬ ‫ﭼﻪ وﺿﻊ ِ ﮐﺜﻴﻒ اﺳﺖ ﺁن و ﭼﻪ ﺣﺎل؟‬ ‫ﺑﻪ ایﻦ ﺵﺮح ﻣﻮأذ ِن رﺳﺎﻥﺪ ش ﺑﻪ ﻋﺮض‬ ‫ﮐﻨﻮن ﻇﻬﺮ ِ ﺵﺮﻋﻴﺴﺖ و وﻗﺖ ﻥﻤﺎز‬ ‫ﭼﻪ د ر رﺵﺖ ﭼﻪ د ر ﻗﻢ ﭼﻪ د ر اﺹﻔﻬﺎن‬ ‫ﭼﻪ دیﻦ اﺳﺖ ﺵﻤﺎ را، یﻞ ِ ﻣﺴﺘﻄﺎب؟‬ ‫ُ‬ ‫ﻥﺪاد یﺎوﻩ اش را ﺟﻮاﺑﯽ دﻗﻴﻖ‬ ‫ﺑﺮﺁورد یﮑﯽ ﺁﻩ ِ ﺳﺮد از ﺟﮕﺮ‬ ‫ﭼﻪ ﺣﺎﺹﻞ ز ِ وﻗﺖ را ﻥﻤﻮد ن ﺗﻠﻒ؟‬ ‫ز ِ ﺑﺎﻻﺳﺖ ﻗﻄﻌﺎ ً ﮐﻪ ﮐﺎر اﺳﺖ ﺧﺮاب‬ ‫ﮐﺸﻴﺪ ش ز ِ دٌم و ﺑﻪ ﻋﺮش ﮐﺮد ﺹﻌﻮد‬ ‫ُ‬ ‫وﻝﻮ ﺵﺪ ﺑﻪ ﻃﺎﻗﺒﺎز و ﭼﺸﻤﺶ ﺑﻪ ﻃﺎق‬ ‫ﻓﺮو رﻓﺖ ﺑﻪ ﺧﻮاﺑﯽ ﻋﻤﻴﻖ و د راز‬

‫ﺑﺸﺴﺘﻨﺪ در ﺁن ﺣﻮض هﻤﻪ د ﺳﺖ و روﯼ‬

‫ﺗﻬﻤﺘﻦ ﻥﻤﻮد از ﻣﻮأذ ِن ﺳﺌﻮال‬ ‫ﺑﻪ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﻮأد ب، و ﺑﺎ ﺗﺮس و ﻝﺮز‬ ‫َ‬ ‫ﮐﻪ ﺑﺨﺘﺖ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺎد و ﻋﻤﺮت دراز،‬ ‫ُ‬ ‫ﺑﻪ ﮐﺎر ِ وﺿﻮیﻨﺪ هﻤﻪ ﻣﺴﻠﻤﺎن‬ ‫ُ ِ‬ ‫ﻣﺴﻠﻤﺎن ﻣﮕﺮ ﻥﻴﺴﺖ ﻋﺎﻝﻴﺠﻨﺎب؟‬ ‫َُ‬ ‫ﺗﻬﻤﺘﻦ ﮐﻪ ﺑﻮد ﻏﺮق ِ ﻓﮑﺮﯼ ﻋﻤﻴﻖ‬ ‫ﺑﻪ ﭘﺎﺋﻴﻦ ِ ﺑﺮج ﮐﺮد ﻥﮕﺎهﯽ د ﮔﺮ‬ ‫ﺑﻪ ﺧﻮد ﮔﻔﺖ ﭘﺲ از روﯼ یﺎٔس و اﺳﻒ‬ ‫ﭼﻨﻴﻦ ﮐﻪ وﻃﻦ رﻓﺘﻪ د ر ﻣﻨﺠﻼب‬ ‫ز ِ ﺑﺮج ﭘﺸﺖ ِ رﺧﺶ ﭘﺲ ﺑﻴﺎﻣﺪ ﻓﺮود،‬ ‫ﻥﻤﻮد ﺣﺒﺲ ﺧﻮد را د رون اﻃﺎق‬ ‫هﻤﺎﻥﻄﻮر ﮐﻪ ﺧﻮاﺑﻴﺪﻩ ﺑﻮد ﻃﺎﻗﺒﺎز،‬

‫* * *‬ ‫ﺑﺨﺴﺒﻴﺪ ﺑﻪ ﺁن ﺣﺎل ﺑﻪ ﺑﻴﺴﺖ و ﺳﻪ ﺳﺎل‬ ‫ُ‬ ‫روایﺖ ﺑﺮ ﺁن اﺳﺖ ﮐﻪ ﻓﺮزﻥﺪ ِ زال‬ ‫ﺑﻪ ﺧﻮاب د یﺪ یﮑﯽ ﭘﻴﺮ ِ روﺣﺎﻥﻴﺶ‬ ‫َ‬ ‫ﺵﺐ ِ ﺁﺧﺮ ِ ﺧﻮاب ِ ﻃﻮﻻﻥ َﺶ‬ ‫ﻴ‬ ‫ﺳﻴﺎهﺶ رد ا، ﭼﻬﺮﻩ اش ﭘﺮ ز ِ ﻏﻢ‬ ‫ُ‬ ‫ﮐﺸﻴﺪﻩ هﻤﻪ ﻋﻤﺮ ﺗﻮ ﮔﻮﺋﯽ ﺳﺘﻢ‬ ‫ﺗﮑﻴﺪﻩ ﺑﺪ ن، ﻗﺎﻣﺘﺶ ﭼﻮن ﮐﻤﺎن‬ ‫ﺹﺪایﺶ ﺿﻌﻴﻒ و ﺗﻨﺶ ﻥﺎﺗﻮان‬ ‫ﺑﻪ ﺳﻴﻤﺎ ﭼﻮ زرﺗﺸﺖ، ﭘﻴﻐﻤﺒﺮش‬ ‫یﮑﯽ ﺣﺎﻝﻪ ﯼ ِ ﻥﻮر ﺑﻪ د ور ِ ﺳﺮش‬ ‫اﺵﺎرت ﻥﻤﻮد و ﺑﺨﻮاﻥﺪ ش ﺑﻪ ﭘﻴﺶ‬ ‫ﺑﻪ ﺣﺎﻝﯽ ﻥﺰار ﭘﻴﺮ ِ ﻓﺮﺧﻨﺪﻩ ﮐﻴﺶ‬ ‫ﻥﻤﻮد ش یﮑﯽ رﻣﺰ ِ ﺳﺮ ﺑﺴﺘﻪ ﻓﺎش‬ ‫در ِ ﮔﻮش ِ او ﮔﻔﺖ ﭼﻴﺰﯼ یﻮاش‬ ‫هﻤﺎﻥﺪ م ﺳﺮاﺳﻴﻤﻪ از ﺧﻮاب ﭘﺮیﺪ‬ ‫ﺗﻬﻤﺘﻦ ﭼﻮن ﺁن ﻗﺼﻪ ﯼ ِ ﺗﻠﺦ ﺵﻨﻴﺪ‬ ‫ﺑﻪ هﺮ زﺣﻤﺘﯽ ﺑﻮد ﺑﻠﻨﺪ ﺵﺪ ﻥﺸﺴﺖ‬ ‫ﺗﻨﺶ یﺦ، ﺑﻪ ﺳﺮ د رد، ﮐﺮخ ﭘﺎ و د ﺳﺖ،‬ ‫ﺑﻪ زﻥﮓ ﺑﻮد و روﺣﺶ از ﺁن د ر ﺧﺮوش‬ ‫ﺳﺨﻦ هﺎﯼ زرﺗﺸﺖ ِ ﭘﻴﺮش ﺑﻪ ﮔﻮش‬ ‫ﭼﻮ ﮐﻢ ﮐﻢ ز ِ ﻥﻮ ﺣﺎﻝﺶ ﺁﻣﺪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ‬ ‫ز ﺟﺎ ﺟﺴﺖ و ﮐﺶ داد ﺳﺮ و دﺳﺖ و ﭘﺎﯼ‬ ‫ﮐﺸﻴﺪ ﻣﻴﻞ و د ﻣﺒﻞ ﺑﺮون از ﮐـﻤﺪ‬ ‫ُُ‬ ‫ﻥﮕﻪ ﮐﺮد د ر ﺁﺋﻴﻨﻪ اﻥﺪام ِ ﺧﻮد‬ ‫ﮐﻪ ﺗﺎ ﺑﺎزوواﻥﺶ ﺑﺸﺪ ﺳﻔﺖ ِ ﺳﻔﺖ‬ ‫ﭼﻬﻞ روز ﺗﻤﺎم وﻗﺖ د ﻣﺒﻞ ﮔﺮﻓﺖ‬ ‫ﺑﺰد ﭘﺸﺖ هﻢ ﻣﻴﻞ ﭼﻬﻞ روز و ﺵﺐ‬ ‫ُ‬ ‫)ﺧﻮدش هﻢ از ﺁن ﺑﻨﻴﻪ ﻣﺎﻥﺪ د ر ﻋﺠﺐ!(‬ ‫ُ‬ ‫ﻥﻤﻮد ﺵﺎﻥﻪ ریﺶ و ﺳﺒﻴﻞ را ﺑﺘﺎﻓﺖ‬ ‫ﺑﻪ ﺁن ﻃﺮز ﭼﻮ ﺧﻮد را د وﺑﺎرﻩ ﺑﺴﺎﺧﺖ،‬ ‫ﮐﺸﻴﺪ ﺑﻨﺪ ﺵﻠﻮار و ﺳﻔﺖ زد ﮔﺮﻩ‬ ‫ﺑﭙﻮﺵﻴﺪ ﺳﭙﺲ ﺟﻮﺵﻦ و ﺑﺴﺖ زرﻩ‬ ‫درﺁورد ز ِ ﭘﺴﺘﻮش ﮔــﺮزﯼ ﮔﺮان‬ ‫ُ‬ ‫ﺑﺒﺴﺖ دﺵﻨﻪ، ﺁویﺨﺖ ﺗﻴﺮ و ﮐﻤﺎن‬ ‫ز ِ هﺮ ﺣﻴﺚ ﺵﺪ ﺁﻣﺎدﻩ ﺑﻬﺮ ِ ﻥﺒﺮد‬ ‫یﮑﯽ ﻥﻴﺰﻩ هﻢ ﺗﻴﺰ وﺁﻣﺎدﻩ ﮐﺮد‬

‫روان ﺵﺪ ﺳﭙﺲ ﺳﻮﯼ د رﮔﺎﻩ ِ ﺣﻖ!‬ ‫* *‬ ‫ﺑﻪ ﻓﮑﺮ رﻓﺖ و داغ ِ د ﻝﺶ ﺗﺎزﻩ ﺵﺪ‬ ‫ﺑﻪ ﻣﮑﺮ ﮔﺸﺘﻪ د ر د ﺳﺖ ﺵﻴﻄﺎن اﺳﻴﺮ،‬ ‫ﮐﻪ ﭼﻪ ﺑﺎﻋﺚ ِ ﻥﻨﮓ ِ ایﺮاﻥﯽ اﺳﺖ،‬ ‫ﺑﻪ یﮑﺒﺎرﻩ ﺑﺮد ﺳﻮﯼ ﺁن د ِژ ﺧﺮوش‬ ‫ُ‬ ‫ﺑﻴﻔﮑﻨﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﮎ هﻨﮓ ِ د روازﻩ ﺑﺎن‬ ‫ﺑﻪ ﺑﺎﻻﯼ ﺑﺎرو ﻓﮑﻨﺪ ﭘﺲ ﮐﻤﻨﺪ‬ ‫د رﺁن ﺳﻤﺖ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﻴﺎﻣﺪ ﻓﺮود‬ ‫ُ‬ ‫ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺶ ﺑﺨﻮرد ﺧﻴﻤﻪ و ﺑﺎرﮔﺎﻩ‬ ‫ﺑﻪ ﺟﻮﺵﺶ ﺑﻴﺎﻣﺪ د رﺁن ﻝﺤﻈﻪ ﺧﻮن‬ ‫ﮐﻪ اهﺮیﻤﻦ ِ ﭘﺴﺖ و زﺵﺖ و ﭘﻠﻴﺪ،‬ ‫ﺳﺮ و ﻣﺮ و ﮔﻨﺪ ﻩ، ﺗﻨﺶ ﺑﯽ ﺑﻼ‬ ‫ُ‬ ‫ُ‬ ‫د و ﺳﻤﺘﺶ د و ﺳﻴﻤﻴﻦ ﺑﺪ ن رﻓﺘﻪ ﺧﻮاب‬ ‫ﺑﺪل ﮐﺮدﻩ ﺹﻮرت ز ِ ﭘﺮورد ﮔﺎر‬ ‫د و د یﻮ ِﺳﻴﺎهﺶ ﻥﮕﻬﺒﺎن ِ ﺑﻨﺪ‬ ‫ﭼﻨﻴﻦ ﮔﻔﺖ ﺑﺮ اهﺮیﻤﻦ او ﭘﺲ ﺳﺨﻦ:‬ ‫ﺗﻮ اﯼ ﮐﻮد ﺗﺎ ﭼﯽ ِ ﺑﯽ ﺵﺮم ِ ﭘﺴﺖ،‬ ‫َ‬ ‫ﮐﻪ ﺣﺒﺴﻢ ﻥﻤﻮدﯼ ﺗﻮ د ر ایﻦ ﻣﻮال‬ ‫ﭼﻮ زﻥﻬﺎﯼ هﺮزﻩ ﺑﻪ زیﺮ ِ ﺣﺠﺎب‬ ‫ﺑﻪ ﺧﻮد ﻥﺎم ِ اﷲ وﻝﯽ دادﻩ اﯼ‬ ‫ﺑﻪ د ﺳﺖ ِ یﮑﯽ ﮔــﺮد ِ ﮔﺮد ن ﻓﺮاز‬ ‫ُ‬ ‫ﺑﺰد ﻗﻬﻘﻬﻪ ﻏﺎﻓﻞ و ﺑﯽ ﺧﻴﺎل‬ ‫ﺑﻪ ﺳﺨﺮﻩ دهﺎن ﮐﺞ ﺑﻪ زﻥﺪاﻥﻴﺶ‬ ‫ُ‬ ‫ﺟﻬﺎن ﭘﻬﻠﻮان را د ﮔﺮﺹﺒﺮﻥﻤﺎﻥﺪ‬ ‫ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﺙﺎﻥﻴﻪ ﮐﺎر او ﭼﺎرﻩ ﮐﺮد‬ ‫ﺑﮑﻮﺑﻴﺪ ﺳﺮ ِاهﺮﻣﻦ را ﺑﻪ ﻣﺸﺖ‬ ‫ﻓﮑﻨﺪ اهﺮﻣﻦ را ﺑﻪ ﭘﺎیﺶ ﺑﻪ ﺧﺎﮎ‬ ‫ز ِ ﺧﻴﻤﻪ ﺑﺮون رﻓﺖ ز ِ د رب ﻋﻘﺐ‬ ‫* *‬ ‫ﺑﻪ ﺳﺮﺁﻣﺪ ﻋﻤﺮ ِ ﻥﻈﺎم د روغ‬ ‫ُ‬

‫ﺹﻌﻮد ﮐﺮد ﺑﻪ زیﻦ و ﻥﺸﺴﺖ ﺵﻖ و رق‬ ‫*‬ ‫ﺗﻬﻤﺘﻦ ﭼﻮ ﻥﺰد یﮏ ِ د روازﻩ ﺵﺪ‬ ‫ﺑﻪ یﺎد ش ﭼﻮ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ زرﺗﺸﺖ ِ ﭘﻴﺮ‬ ‫ﮐﻪ یﺰدان ﺑﻪ ﺑﻨﺪ اﺳﺖ و زﻥﺪاﻥﯽ اﺳﺖ،‬ ‫ﺑﺮﻓﺘﺶ ز ِ د ل ﺹﺒﺮ و ﺁﻣﺪ ﺑﻪ ﺟﻮش‬ ‫ﺑﻪ ﺳﺮ ﻥﻴﺰﻩ وﮔــﺮز و ﺗﻴﺮ و ﮐﻤﺎن‬ ‫ُ‬ ‫ﺑﺨﻮاﻥﺪ ﺁیﻪ اﯼ از اوﺳﺘﺎﯼ ِ زﻥﺪ،‬ ‫ز ِ دیﻮار ِ ﻗﻠﻌﻪ ﭼﻮ ﺑﺮق ﮐﺮد ﺹﻌﻮد‬ ‫ﺑﻪ اﻃﺮاف ﺧﻮد ﮐﺮد ﺑﻪ د ﻗﺖ ﻥﮕﺎﻩ‬ ‫ﻥﮕﻪ ﮐﺮد ﭘﺲ از درز ِ ﺧﻴﻤﻪ درون‬ ‫ﭼﻮن از ﻻﯼ د رز، هﻢ د رﺁﻥﺪ م ﺑﺪ یﺪ‬ ‫ﻝﻤﻴﺪﻩ ز ِ ﭘﻬﻠﻮ ﺑﻪ ﺗﺨﺘﯽ ﻃﻼ‬ ‫ﺑﻪ دﺳﺖ ﺗـﻨﮓ ِ زریﻦ و ﺟﺎﻣﯽ ﺵﺮاب‬ ‫ٌ‬ ‫ُ‬ ‫ﻥﻘﺎﺑﻴﺶ ﺑﻪ روﯼ ﺗـﺸﮏ د ر ﮐﻨﺎر،‬ ‫ُ‬ ‫ﺑﻪ یﮏ ﮔﻮﺵﻪ یﺰد ان ز ِﺑﻨﺪ د ر ﮔﺰﻥﺪ‬ ‫د رﺁﻥﺪ م ﭼﻮ ﺑﮕﺸﻮد یﺰد ان دهﻦ‬ ‫َ‬ ‫ﮐﻪ اﯼ رذ ل ِﺧﻮن ﺧﻮار ِ ﺑﯽ ﻣﻐﺰ ِ ﻣﺴﺖ،‬ ‫َ‬ ‫هﺰارو ﭼﻬﺎرﺹﺪ ﻗﺮیﺐ اﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﺎل‬ ‫ﻓﺮو ﮐﺮدﻩ اﯼ روﯼ ِ زﺵﺖ د ر ﻥﻘﺎب‬ ‫د ﻥﯽ و ﭘﻠﻴﺪ و ﺣﺮاﻣﺰادﻩ اﯼ‬ ‫َ‬ ‫ﺑﺰودﯼ ﺵﻮد ﻝﻴﮏ ﻣﺸﺖ ِ ﺗﻮ ﺑﺎز‬ ‫ُ‬ ‫د رﺁن ﻝﺤﻈﻪ اهﺮیﻤﻦ ِ ﺑﺪ ﺳﮕﺎل‬ ‫ﺑﻪ ﺹﻮرت ﺑﺰد ﻣﺎﺳﮏ ِ یﺰد اﻥﻴﺶ‬ ‫ﺳﭙﺲ ﭼﻮن ﺑﻪ اﻝﻔﺎظ ِ زﺵﺘﺶ ﺑﺨﻮاﻥﺪ،‬ ‫ﺑﻪ ﭼﺎﻗﻮﯼ ﺗﻴﺰ ﺧﻴﻤﻪ را ﭘﺎرﻩ ﮐﺮد‬ ‫ﺑﻪ ﮔــﺮز و ﺗﺒﺮزیﻦ د و د یﻮ را ﺑﮑﺸﺖ‬ ‫ُ‬ ‫ﮔﺴﺴﺖ ﺑﻨﺪ و زﻥﺠﻴﺮ ز یﺰد ان ِ ﭘﺎﮎ‬ ‫ﺳﭙﺲ ﺑﻮﺳﻪ زد ﺑﺮ زﻣﻴﻦ از اد ب‬ ‫*‬ ‫ﺑﻪ د ﻝﻬﺎ ﭼﻮ ﺗﺎﺑﻴﺪ ز یﺰد ان ﻓﺮوغ‬

‫ز ِ ﺟﻮر ِ ﻝﺌﻴﻤﺎن وﻃﻦ ﺵﺪ رهﺎ‬ ‫ﺑﻪ ﮐﺸﻮر ﺑﻪ ﭘﺎ ﺵﺪ ﺳﺮورﯼ ﻋﻈﻴﻢ‬ ‫ﮔﺸﺎد ﻥﺪ ﺑﻪ ﺳﺎزﻥﺪ ﮔﯽ ﺑﺎزوان‬ ‫د وﺑﺎرﻩ ﮔﺸﻮد ﻥﺪ د ر ِ ﻣﻴﮑﺪ ﻩ‬ ‫ﻣﺴﺎﺟﺪ ﺵﺪ ﻥﺪ ﺟﻤﻠﮕﯽ د یﺴﮑﻮﺗﮏ!‬ ‫ُ‬ ‫ﺑﻪ ﮐﺎم ِ زﻣﻴﻦ رﻓﺖ ﺗﻮ ﮔﻮﺋﯽ ﺗﻤﺎم‬

‫ﺑﺮیﺪ ﻥﺪ ﻏﻴﻮران ﺳﺮ از اژد هﺎ‬ ‫ُ‬ ‫ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻋﻮض ﺵﺪ د رایﺮان رژیﻢ‬ ‫ﺣﺠﺎب ﺑﺮﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ز ﺳﺮ ﺑﺎﻥﻮان‬ ‫ﻓﺮوزیﺪ ﭼﻮﺁﺗﺶ د رﺁﺗﺸﮑـــﺪ ﻩ،‬ ‫ز ِ ﺑﻴﻦ رﻓﺖ ﺁﺙﺎر ﻇﻠﻢ یﮏ ﺑﻪ یﮏ‬ ‫ﻥﻪ زاﺧﻮﻥﺪ اﺙﺮ ﻣﺎﻥﺪ و ﻥﯽ از اﻣﺎم‬ ‫ِ‬