چند خدای مصر

خپره (خپری)

خپری

خپری یا خپره هم به معنی سوسک و هم به معنای قائم به ذات است. او در نزد شهروندان هلیوپولیس ، نمودار طلوع خورشید بود و مانند سوسک ، از جوهر خویش سر بر می آورد و زادهٔ خویشتن است. خپری ایزد دگرگونی های حیات بود و همیشه از نو زاده می شد. او به شکل انسانی با چهرهٔ سوسک یا انسانی که سری سوسک مانند داشت ، جلوه می یافت و گاه تنها به شکل سوسک کامل بود.

شو

ایزدی است از ایزدان 9 گانه مصر باستان (هلیوپولیتان‌ها) که با تفنوت -خواهر همزاد خویش - نخستین زوج گروه خدایان نه گانه به شمار میرفت و آفریده راع بود ، بی آنکه با زنی بیامیزد. نامش برگرفته از فعلی است به معنی "فراز آوردن" و می توان آن را به "کسی که فراز می آورد" ترجمه کرد. او هم چون اطلس در اساطیر یونان ،نگاه دار آسمان است. درباره اش گفته اند که به فرمان راع بین دو کودک ایزد -یعنی بین گب و نات - که پیش از آن کاملا یکی بودنداند ، رها شده است. شو زمین و آسمان را با خشونت از هم جدا کرد ، نات را بلند کرد و به فضا برد و با دست هایش او را در بالا نگه داشت.
ایزد هوا و جانشین راع

شو همچنین ایزد هوا و ایزد گونه بود. اما همانند دیگر ایزدان بزرگ طبیعت ، دارای آیین ویژه ای نیست. او همیشه به شکل انسان جلوه یافته است. انسانی که بر سرش معمولا نشانه ای مشخص ، یعنی پر شترمرغ که معنی نگار نام اوست ، به چشم می خورد. شو جانشین راع و شهریار زمین شد ، اما همانند پدر ، دگرگونی های قدرت را تجربه کرد . زیرا کودکان آپپ بر ضد او توطئه چیدند و در کاخ آت نوب با وی نبرد کردند. او آنان را نابود کرد ، اما بیماری بر او چیره گشت ، به طوری که حتی پیروان وفادارش نیز قیام کردند. سرانجام ، شو خسته از فرمان روایی ، به سود فرزندش گب کناره گرفت و پس از طوفانی موحش که 9 روز دوام داشت ، به آسمان ها پناه برد. .

تفنوت

تفنوت

تِفنوت این ایزد بانوی مصری (هلیوپولیتان‌ها) ظاهرا تصویری ایزدگونه است که شباهت زیادی با انسان ندارد. در هلیوپولیس او را خواهر ، همزاد و همسر شو میپنداشتند ، اما در زمان های دورتر با ایزدی به نام تفن زوجی را تشکیل می داد که از او چیزی بیش از نامش نمی دانیم. در نوشته ها او را تقریبا به صورت ایزد شو توصیف کرده اند که بدو یاری میرساند تا آسمان را نگاه دارد و هم راه اوست که هر روز نوزاد خورشید را که در کوهستان های خاور رها میشود ، هدایت میکند.

انریس (آنهور) Onouris

آنهور

آنهوراز ایزدان نه گانه مصر باستان به شمار میرود. گونه یونانی شده این ایزد، انریس، ظاهرا به معنی " او که رفتگان را هدایت میکند " است ، اما میتوان آن را " نگه دارآسمان " نیز معنی کرد. او خدای سبه نیتوس و تیس  بود و نماد قدرت آفرینندگی خورشید پنداشته میشد. به زودی او را با شو یکی گرفتند و نام آنهور-شو بر وی نهادند. او همچنین چهرهٔ جنگی شخصیت یافته راع بود و با آرس  یونانیان ، ایزد جنگ ، یکی پنداشته شد.آنهور را به گونهٔ جنگ جویی که کلاه خودی مزین به چهار نخل بلند راست قامت بر سر دارد ، نمایانده اند که ردای گل دوزی شده ای بر تن کرده و نیزهای در دست دارد. گاه ریسمانی در دست دارد که با آن خورشید را هدایت می کند. از افسانه ها بر می اید که راع از مصر گریخته بود و به دست آنهور از نوبیه بازگردانده شده ، ان گاه این چشم ایزدی چندان خشم گرفته بود که چشم دیگری جای گزین آن گردید. آن گاه راع آن چشم را یر پیشانی خود نهاد و تبدیل به اورائیوس (افعی) گردید که ایزد خورشید را از دشمنان در امان نگاه می داشت.


انهور در امپراتوری نوین مصر

آنهور در امپراتوری نوین بس محبوبیت یافت و منجی و جنگ جوی نیک لقب یافت. اورا با حرارت تمام علیه دشمنان و علیه جانوران آسیب رسان فراخواندند که بی درنگ آنان را از روی گردونهٔ خویش شکار میکرد. محبوبیت او دیرزمانی دوام یافت. هرودوت از جشن های بزرگی سخن گفته است که در پامپریس برای این ایزد برپا میداشتند و طی آن ، به افتخار این ایزد ، کاهنان و دیناوران ضربات بی شمار چماق را بر پیکر یک دیگر وارد می اورند. آنهور با مهیت ، که ظاهرا بسیار همانند تفنوت ، خواهر-همسر شو بود ، ازدواج کرد. او را در تیس میپرستیدند و به گونهٔ ایزدبانویی با سر شیر تصویر کرده اند.

گب

گب یکی از ایزدان 9 گانه مصر باستان (هلیوپولیتان‌ها) میباشد. نام او به گونه سب  و کب نیز آمده است . ایزدی که با نات ، دومین زوج ایزدستان نه گانه مصر را تشکیل می داد. پلوتارک او را با کرونوس یکی میداند. در واقع ، او ایزد زمین و پایگاه مادی جهان بود ، اما در اعصار دیرین ، به ندرت آیینی ویژهٔ او وجود داشته است. گب به دست شو از نات ، خواهر-همسر خویش جدا شده بود و از آن زمان به بعد ، تسلی ناپذیر گشت و شبانه روز شکوایه هایش به گوش می رسید.

نگاره گب

گب را تقریبا به گونه نشان داده شده که زیر پای شو دراز کشیده است . کسی که برای دفاع از همسرش سخت با او جنگیده است. آرنجش را بالا گرفته ، یکی از زانوانش خمیده است و بدین گونه ، نماد کوه و صخره های موج گونهٔ زمین است . بدنش نیز گاه از سبز پوشیده است. گب را تقریبا همیشه به گونهٔ مردی بدون صفات ویژه نمایانده اند ، اما گاه سرش به گونهٔ غاز است که معنی نگار نام اوست. از این گذشته ، در برخی افسانه ها او را همچون غاز نر - قدقد کنندهٔ بزرگ- توصیف کرده اند که ماده اش تخم خورشید را گذارده است. در افسانه های دیگر آمده که او ورزای بارور کنندهٔ ماده گاو آسمانی است. به هر حال ، گب تقریبا همواره پدر ( و نات مادر) ایزدان ازیریسی است و به همین سبب به پدر ایزدان آوازه یافته است.
پادشاهی گب و داستان جعبهٔ افعی

گب سومین فرعون ایزدی بود و پس از شو بر اورنگ نشست. پادشاهی او نیز دچار آشوب گشت. در یکی از نوشته ها آمده که گب باعث شد جعبهٔ زرینی که اورائیوس (افعی) راع در آن نگاه داشته می شد ، در حضور او باز شود . راع آن را به عنوان طلسم ، با عصا و یک حلقهٔ موی خویش در دژی واقع در مرز خاوری امپراتوری خود نهاده بود . چون باز شد ، دم افعی ایزدی همهٔ همراهان گب را در جا کشت و خود گب نیز شدیدا سوخت. تنها ، این بخش حلقهٔ موی راع برای زخم او به کار آمد و توانست گب را درمان کند. در واقع ، این بخش از موی ایزدی چندان فضیلت داشت که سال ها بعد چون آن را برای تطهیر به دریاچهٔ ٱ نوب افکندند ، بی درنگ به نمساح بدل شد. هنگامی که راع تن درستی را به گب باز می گرداند ، خردمندانه قلم رو شهریاری اش را اداره کرد و گزارش دقیقی از اوضاع ولایت ها و شهر های مصر برای او فراهم نمود. ان گاه گب فرمانروایی اش را به بزرگ ترین فرزند خویش ، ازیریس بخشید و بر فراز آسمان ها رفت و در آن جا ، جانشین توث ، پیک راع و میانجی ایزدان شد.

منابع
   1. ↑ اساطیر مصر، ژ.ویو. ترجمه دکتر ابوالقاسم اسماعیل پور. ISBN 1-62-7033-964


نوت

نوت، ایزدبانوی آسمان، بر فرا زمین و همهٔ باشندگان آن تاقی حفاظت‌کننده بسته‌است.


نوت (به انگلیسی : Nut) از ایزدان ۹ گانه مصر باستان (هلیوپولیتان‌ها) میباشد. یونانیان او را گاه با رئا  (به انگلیسی : Rhea) یکی می‌گرفتند. او ایزد بانوی آسمان بود، اما در این نکته بحث هست که در اعصار تاریخی برای او آیین ویژه‌ای وجود داشته‌است یا نه. او خواهر همزاد گب بود و میپنداشتند که به رغم ارادهٔ راع، پنهانی با او ازدواج کرد. راع خشماگین به واسطهٔ شو  این زوج را سرسختانه از هم جدا کرد و آن گاه فرمان داد که نوت نباید در هیچ ماهی از سال فرزندی به دنیا آورد. بنا به گفته پلو تارک، توث  بر او دل سوزاند و با ماه به نوعی بازی شطرنج پرداخت و در طول چند بازی توانست هفتاد و دومین بهر نور ماه را به چنگ آورد که از آن پنج روز نو پدید آمد. از ان جایی که این پنج روز افزوده، جزو گاه شمار رسمس سی صد و شصت روزهٔ مصر به شمار نمی‌رفت، نوت توانست به ترتیب پنج فرزند به دنیا آورد : آزیس، هارئریس (هوروس)، ست، ایزیس و نفتیس.

ظاهر نوت

ایزدبانوی آسمان اغلب به گونهٔ زنی با بدن کشیده نشان داده میشود که با نوک پاها و سرانگشتان زمین را لمس میکند، در حالی که شکم ستاره گونش به وسیلهٔ شو بالا نگه داشته شده، طاق آسمان را تشکیل می‌دهد. او همچنین گاهی به پیکر ماده گاوی ظاهر می‌شود و در این شکل است که به فرمان نو، راع را در آسمان میزاید و پس از آن تصمیم به ترک اعمال شورش گرانهٔ خود میگیرد. ماده گاو وظیفه شناس، فرمان بردارانه بر پاهای خویش بلند می‌شود، آن گاه بلند تر و بلند تر می‌شود تا حالت گیجی به او دست می‌دهد. لازم بود برای هر یک از پاهایش ایزدی بگمارد تا آن‌ها را مستحکم نگاه دارند. این پاها خود به چهار ستون آسمان مبدل شدند. با وجود این، شو شکم او را نگاه داشت، که بعد‌ها به آسمان مبدل شد و راع، ستارگان و صورت فلکی را بر ان نصب کرد تا بر زمین بتابند.
نگاهبان مردگان

وقتی که نوت را به شکل چهره‌ای زنانه تصویر میکردند، اغلب گل دان مدوری بر سرش می‌گذاردند که معنی نگار نامش بود. او نگاه بان مردگان بود و بارها می‌بینیم که سرنوشت مردگان به دست اوست. بدن ستاره گونش درون تابوت سنگی (و زیر درپوش) طوری نقش گردیده که روی شخص مومیایی قرار می‌گیرد و نگاهی مادرانه بدو می‌دوزد.

منابع

   1. ↑ اساطیر مصر، ژ.ویو. ترجمه دکتر ابوالقاسم اسماعیل پور. ۱-۶۲-۷۰۳۳-۹۶۴ ISBN

آپیس

لوحهٔ یادبود مرگ آپیس در زمان امپراتور روم، تیبریوس در حدود سال ۴۲ میلادی، برای بهتر دیدن تصویر، بر روی آن کلیک کنید.


 مجسمه ای از آپیس، گاو مقدس مصریان

آپیس گاو مقدس مصریان قدیم بود که او را پرستش می‌کردند. نشان آن این بود که دارای پیشانی سفید بر پشت وی شکل عقاب یا کرکس بوده و چون سن گاو از ۲۵ تجاوز می‌کرد،او را در رودنیل غرق می‌کردند و جسد وی را مومیایی کرده و در مقبرهٔ مخصوص قرار می‌دادند.


پرستش گاو آپیس و مراسم نگاهداری مومیائی های گاوهای آپیس مرده، تیمار گاو آپیس زنده و رسم قربانی کردن هرساله برای آن، خود محل کسب و درآمد خوبی برای کاهنان معبد پتاه و ایادی و وابستگانشان که کم هم نبودند، بود. از دست دادن این منابع مالی که نفوذ و شان اجتماعی را نیز بهمراه داشت، طبیعتا موجی از مخالفتهای کاهنین و در پی تحریکات ایشان اغتشاشات اجتماعی را بدنبال آورد و دراین ماجرا واژگون جلوه دادن امور نیز بعنوان حربه موثر تبلیغاتی، دقیقا بعنوان جنگ روانی موثری مورد استفاده قرار میگرفت.

هرودوت نخستین تاریخنگاری است که گزارش داد کمبوجیه گاو آپیس را با خنجر زخمی کرد و این گاو چندی بعد بر اثر زخم خنجر مرد. ستونهای باستانی نوشته شده به خط هیروگلیف مصر اما خبر از مراسمی میدهند که کمبوجیه برای بزرگداشت این گاو بنا بر آداب مصری برگزار کرد و پیکره او را در حالیکه گل در دست به پیشواز گاو میرود را نمایش میدهند. پس از گزارش هرودوت سیمای کمبوجیه را همواره تیره بنمایش گذاشتند. بجز آن، در دوران کمبوجیه، داریوش بزرگ که خود سرداری بود نیز در مراسم بزرگداشت گاو آپیس شرکت کرده بود. نمیتوان باور کرد که سردار شاهنشاه علیرغم میل خود شاهنشاه در مراسم مذهبی کشوری مغلوب شرکت کرده باشد بدون اینکه مورد بازخواست قرار گیرد.

منبع

کتاب تاریخ جامع ادیان

ایرانیان و یونانیان – گفتار یک بخش نهم


براق

بُراق در سنت اسلامی، نام مرکبی آسمانی است که محمد (صلي الله عليه و آله) آخرين فرستاده خدا و پيامبر آیین اسلام در سفر شبانه خود معراج، مسیر بین مسجدالحرام در مکه تا مسجدالاقصی را با آن پیمود.[۲][۳][۴][۵][۶]

در کهن‌ترین روایات اسلامی موجود از واقعه معراج، از این مرکوب یاد شده است‌؛ گرچه در جزئیات موضوع و توصیفات ظاهری آن اختلاف بسیار است‌. در بیشتر روایات، جانوری سپیدرنگ با جثه‌ای میان اَسَتر و درازگوش توصیف گشته که نزدیک رانهایش دو بال داشته، و در هر گام به اندازه میدان دید خود پیش می‌رفته است. در برخی روایت‌ها، براق مرکوب پیامبران دیگر به ویژه ابراهیم نیز بوده است.[۲] همچنین گرایش به توجیه عرفانی واژه «براق» و «معراج» و تفسیر آن به عنوان تمثیل در برخی متون چون معراج‌نامه ابن سینا نیز دیده می‌شود.[۴]

از حدود سده چهاردهم میلادی به بعد، براق در هنرهای اسلامی، به ویژه در مینیاتورهای ایرانی به تصویر در آمد.[۳] مسلمانان دیوار غربی حرم مسجدالاقصی را دیوار براق نام نهاده‌اند.[۲]

 

واژه براق

در مورد ریشه‌شناسی واژه براق اختلاف نظر وجود دارد. برخی آن را از کلمه بارَق فارسی میانه به معنی مرکب گرفته‌اند و برخی آن را از ریشه «بَرق» عربی و به معنای «درخشش» یا «آذرخش» گرفته‌اند. برخی این امکان را نیز در نظر گرفته‌اند که ریشه کلمه به دوران قبل از اسلام بازگشته که اسناد آن امروزه در اختیار ما نیست.[۷][۲]

واژه عربی رفرف (تخت و سریر) را نیز بجای براق بکار برده‌اند. اگر چه دهخدا رفرف و براق را دومرکب پیامبر در معراج می‌داند و رفرف را تخت روانی دانسته که محمد را به معراج برده‌است.[۸]

 

توصیفات ظاهری

در روایاتی که اوصاف براق را ذکر کرده‌اند تفاوت‌های بسیاری است و به همین سبب، نمی‌توان تصویر روشنی از این مرکب ارائه کرد. بنابر بیشتر روایات، براق از چهارپایان بهشت و بسیار تندرو است که جثه‌ای کشیده و بزرگتر از درازگوش و کوچکتر از اَسَتر دارد، یالش پرمو و رنگ بدنش سپید و نزدیک ران‌هایش دو بال دارد و در هر گام به اندازه میدان دید خود پیش می‌رود.[۲] طبری در تفسیر قرآنش آن را اسبی با گوشهای لرزان توصیف کرده و ابن سعد گوش‌های او را دراز و پشت او را کشیده دانسته است.[۷] در دیگر روایات او صورتی چون صورت انسان داشته و مانند انسان قادر به فهم آنچه‌است که می‌شنود. برخی سبب رنگ سفید براق را، سرعت بیش از حد یا درخشندگی زیاد آن دانسته‌اند.[۴][۹]

اگر چه سیره‌نویسانی مانند ابن هشام، طبری و ابن سعد بال‌هایی روی پای براق توصیف می‌کنند که با استفاده از آنها پاهایش را به سمت جلو می‌برد، ولی محقق رودی پارِت[۱۰] معتقد است که این توصیفات فقط به معنی سرعت حرکت زیاد براق بوده و متون قدیمی براق را بدون بال دانسته‌اند. در حالی که متون قدیمی‌تر صعود محمد به آسمان‌ها را از طریق نردبانی توصیف می‌کنند، برخی از متون متأخرتر صعود او را به کمک براق (که دارای بال بوده) وصف نموده‌اند.[۷]

همچنین در برخی دیگر از باورهای مسلمانان، براق، مرکبی با سر یک زن یا فرشته و دم یک طاووس تصویر شده‌است که این تصویر از براق در اغلب نگاره‌ها و مینیاتورهای اسلامی مربوط به معراج به‌کار رفته‌است.[۱۱][۳]

در روایاتی در مجمع البیان اضافه بر توصیف فوق، براق را با دمی چون دم گاو و پاهایی مانند پای شتر و یالی چون یال اسب معرفی می‌کند.[۱۲]

بنظر می‌رسد که ابن بلخی نیز در فارسنامه با توجه به همین روایات، صورت براق را به صورت آدمیان توصیف نموده، با ریش و جعد و تاج بر سر نهاده و اندام چهار دست و پای او همچنان گاو و دنبال او همچون ذنب(دم) گاو.[۱۳] و حتی مجسمه‌های سر ستونهای تخت جمشید را، با چهره انسانی و تن و دمی مانند گاو، براق نامیده‌است.[۴]

گرایش به توجیه عرفانی واژه «براق» و «معراج» و تفسیر آن به عنوان تمثیلی از مفاهیم غیرمادی، در برخی نوشته‌های فلسفی و عرفانی همچون «معراج‌نامه» ابن سینا نیز دیده می‌شود. هرچند ناقلان و شارحان احادیث و حتی برخی از حکما این روش را نپذیرفته‌اند و این روایات را بدون تأویل و توجیه نقل می‌کنند. البته برخی بر این نظرند که بر پاره‌ای از این روایات از نظر سند، ایراداتی وارد است.[۴] مورخین غربی مانند آرمند آبل [۱۴] براق را موجودی افسانه‌ای می‌دانند.[۱۵]

به نظر طباطبایی، یکی از مفسرین اخیر شیعه، اختلافات موجود در روایات معراج موجب شده‌است تا برخی از مفسرین وجود و توصیفات از براق را تمثیل بدانند. از جمله این اختلافات می‌توان به روایاتی اشاره کرد که صعود محمد را بر روی بال جبرئیل بیان داشته‌اند، برخی دیگر آن را توسط نردبانی دانسته‌اند که یک سرش روی صخره‌ای در بیت المقدس و سر دیگرش بر بام آسمانهاست. او با بررسی دیگر تفاسیر چنین نتیجه می‌گیرد، که منظور از این بیانات، مجسم ساختن امری غیرجسمی و غیر مادی بصورت امری مادی به شیوه تمثیل است.[۱۶]

 

براق در روایات اسراء و معراج

براق در اصل اوّلین بار در سفر شبانه محمد (اسراء) از مکه به مسجد الاقصی[۱۷] ظاهر شد. حضور مرکبی با چنین مشخصات می‌تواند توضیحی بر امکان طی کردن مسافت طولانی بین این دو شهر در یک شب توسط پیامبر باشد.[۳][۴]

در بیشتر روایات مربوط به سفر شبانه محمد، براق را مرکب پیامبر از مکه تا بیت المقدس و برعکس دانسته‌اند و صعود به آسمان را از طریق «معراج» که برخی از روایات به نردبان یا «سُلَم» اشاره کرده‌اند و برخی دیگر معراج را بر بال جبرئیل دانسته‌اند. در روایات معراج که مسلمانان معتقدند غالباً از خود محمد نقل شده، آمده‌است که زمانی که جبرئیل براق را برای او آورد، ابتدا سرکشی می‌کرد اما پس از نهیب و شناختن راکب خود، پیامبر، رام شد. محمد در بیت المَقْدِس از براق فرود آمد، افسار آن را به حلقه‌ای که پیامبران افسار مرکب خود را بدان می‌بستند بست، آنگاه داخل مسجد الاقصی شد و پس از گزاردن نماز، گردش آسمانی را به همراهی جبرئیل آغاز کرد.[۴]

بر طبق شواهد و روایاتی، برخی معتقدند که سفر شبانه محمد یا اسراء از پرستش‌گاه مقدس (مسجدالحرام) به پرستش‌گاهی در دوردست (مسجدالاقصی)، با داستان سفر او به عرش (معراج)، تدریجاً به‌هم پیوسته‌است و بهمین سبب است که براق، که وسیله سفر شبانه بود، در روایاتی دیگر در سفر دوم (معراج) به‌جای نردبان، به عنوان وسیله صعود محمد به عرش، حضور می‌یابد.[۱۸]

محمد حسین طباطبایی یکی از مفسران شیعه با اشاره و ذکر اختلاف در روایات مختلف درباره نحوه سفر که بوسیله براق بوده یا نردبان و یا بر بال جبرئیل، این طور می‌نویسد:

«          بنابراین از همینجا می‌توان حدس زد که منظور از این بیانات مجسم ساختن امری غیر جسمانی و غیر مادی است و به صورت امری مادی به نحو تمثیل و یا تمثل و وقوع اینگونه تمثیلات در کتاب و سنت امری است واضح که به هیچ وجه نمی‌شود انکارش کرد.            »

—محمد حسین طباطبایی[۱۶], تفسیر المیزان

 

براق در فرهنگ و هنر اسلامی

 

نگارگری

از حدود سده چهاردهم میلادی به بعد، با الهام از مجسم سازی و نگاره‌های افسانه‌های باستان همچون شیر دال، ابوالهول و سانتور و بر اساس توصیفات ظاهری در روایات، براق نیز در دنیای اسلام به تصویر کشیده شد و به موضوعی محبوب در نقاشی مینیاتورهای ایرانی تبدیل گشت.[۳] کهنترین آن را در نسخه‌ای خطی از جامع‌التواریخ نوشته رشیدالدین فضل‌الله رجل سیاسی و تاریخ‌نگار ایرانی و متعلق به سال ۷۱۴ ه.ق (موجود در کتابخانه دانشگاه ادینبرو) می‌دانند.[۴]

شیعیان از مجسمه یا تصویر براق به عنوان اسب پیامبر و موجودی فرشته‌گونه و نمادین در ساخت عَلَم برای مراسم عاشورا استفاده می‌کنند.[۱۹]

 

ادبیات

براق در ادبیات فارسی و اشعار شعرای پارسی، در معنای اصلی و یا استعاره از اسب و مرکب تندرو یا مرکبی برای سفرهای روحانی بکار برده شده‌است و یا بصورت ترکیبات کنایی ؛ «براق جم» و «براق سلیمان» کنایه از باد است که تخت سلیمان را جابجا می‌کند. یا «براق چهارم فلک» کنایه از آفتاب و «براق برق تاز» اشاره به اسب جَلد دونده، نیز ساخته شده‌است.[۲۰]

چنانکه جلال‌الدین بلخی (مولوی) در غزلیات خود می‌نویسد:

لاجرمش عشق کشد پیشکش               همچو محمد به سحرگه براق

بربردش زود براق دلش                    فوق سماوات رفاع طباق

همچنین:

چو بر براق سفر کرد در شب معراج                بیافت مرتبه قاب قوس او ادنی[۲۱]

 

نمونه‌های دیگر از اشعاری که نام از براق می‌برند:[۲۲]

در شب تاریک بدان اتفاق                  برق شده پویه پای براق (نظامی، مخزن الاسرار، ۱۸)

براقی شتابنده زیرش چو برق                         ستامش چو خورشید در نور غرق (نظامی، اقبالنامه، ۸۴۶)

سر بلندیش را ز پایه پست                 جبرئیل آمده براق به دست (نظامی، هفت پیکر، ۶۰۴)

برقی که براق بود نامش                   رفق روش تو کرد رامش (نظامی، لیلی و مجنون، ۴۳۴)

در آمد یک شبی جبریل از دور                       براقی برق رو آورد از نور

که‌ای مهتر از این زندان گذر کن                     به دار الملک روحانی سفر کن (عطار نیشابوری، اسرارنامه، ص ۳۹۶)

آن که پا را در ره کوشش شکست                    در رسید او را براق و بر نشست (کاشفی، ص ۲۶)

عمان سامانی در گنجینة الاسرار، دیگر اسب مشهور و محبوب میان شیعیان، ذوالجناح را که مرکب حسین بن علی در روز عاشوراست را به براق تشبیه می‌کند.[۲۳]

رو به کوی دوست، منهاج من است                  ‌دیده واکن، وقت معراج من است‌

تو براق آسمان پیمای من                  ‌روز عاشورا شب اسرای من

کز میان دشمنم آری برون                 ‌رو به کوی دوست گردی رهنمون‌

 

سایر کاربردها در دنیای امروز

دو شرکت هواپیمایی اسلامی نام خود را از براق گرفته‌اند. شرکت هواپیمایی لبیایی بنام براق ایر[۲۴] در حال حاضر فعال است و شرکت اندوزیایی هواپیمایی اندونزی براق[۲۵] نیز تا سال ۲۰۰۷ به این نام فعالیت داشت.

 

دیوار براق

در بخشی از احادیث معراج از قول محمد آمده‌است که او در بیت المَقْدِس از براق فرود آمد، افسار آن را به حلقه‌ای که پیامبران افسار مرکب خود را بدان می‌بستند بست[۶]، آنگاه داخل مسجد شد و پس از گزاردن نماز، گردش آسمانی را به همراهی جبرئیل آغاز کرد.[۴] از این رو مسلمانان دیوار غربی حرم مسجد الاقصی را دیوار براق نام نهادند و ادعا می‌کنند که زمینهای اطراف آن نیز همگی از اوقاف مسلمانان بوده‌است. این دیوار در بین یهودیان به دیوار ندبه مشهور است و آن را بخشی از هیکل سلیمان می‌شناسند و برای آنان نیز مقدس است. درگیری شدیدی میان مسلمانان و یهودیان نیز برای تصاحب دیوار براق در سپتامبر ۱۹۲۲ (شهریور ۱۳۰۱) به ثبت رسیده که در آن عده‌ای از دو طرف به قتل رسیدند و در منابع فلسطینی از آن به «انقلاب براق‌» یاد شده است‌.[۲]

 

براق در سایر روایات

بنابر پاره‌ای از روایات، براق در صعود از بلندیها دودستش کوتاهتر از دوپایش می‌شود و در موقع فرود، عکس آن روی می‌دهد تا سوار همواره در حالت افقی بماند. در بیشتر روایات آمده که براق جثّه‌ای کشیده و بزرگتر از درازگوش و کوچکتر از استر دارد، یال آن پرمو و رنگ پوستش سفید است و در میان حیوانات بهترین رنگ را دارد. این مرکب را اسب نیز خوانده‌اند. براق را مرکب پیامبران دیگر نیز دانسته‌اند و دیوار براق اشاره‌ای به این موضوع دارد.

بنابر روایات مرکب ابراهیم نیز بوده‌است چنانکه او هر گاه می‌خواست همسرش هاجر و فرزندش اسماعیل را ببیند، براق را برای او می‌آوردند. او هنگام صبح از سرزمین شام سوار بر براق می‌شد و پیش از ظهر در مکه، اسماعیل و هاجر را دیدار می‌کرد و شب هنگام با براق به نزد ساره در شام بازمی‌گشت.[۲۶]

در برخی احادیث اسلامی بُراق همچنین مرکب محمد در روز قیامت و مرکب ابراهیم برای سفر از فلسطین به مکه در زمان انتقال هاجر و اسماعیل و حتی همه سفرهای او به مکه نام برده شده‌است.[۴]

براق در کتب مسیحی و یهودی

همچنین در برخی کتب مسیحی و یهودی، موسوم به سوداپیگرافا، همچون کتاب عهد ابراهیم، کتاب خنوخ و مکاشفات پولس، چنین ذکر شده‌است که ابراهیم، خنوخ و پولس بر مرکبهای مشابهی سوار شده و آسمانهای مختلف را سیر کرده‌اند یا به نقاط دیگری روی زمین رفته‌اند. و اصل واژه براق را برخی از واژه باراق (به عبری: ברק) دانسته‌اند.[۲۷]

 

پانویس

   1. ↑ آیدین آغداشلو، مجله بخارا

   2. ↑ ۲٫۰ ۲٫۱ ۲٫۲ ۲٫۳ ۲٫۴ ۲٫۵ دانشنامه بزرگ اسلامی

   3. ↑ ۳٫۰ ۳٫۱ ۳٫۲ ۳٫۳ ۳٫۴ براق در دانشنامه بریتانیکا

   4. ↑ ۴٫۰ ۴٫۱ ۴٫۲ ۴٫۳ ۴٫۴ ۴٫۵ ۴٫۶ ۴٫۷ ۴٫۸ ۴٫۹ دانشنامه جهان اسلام

   5. ↑ تفسیر نمونه؛ ص ۱۹

   6. ↑ ۶٫۰ ۶٫۱ ترجمه المیزان به نقل از تفسیر قمی؛ جلد ۲۵، صفحه ۱۴ نسخه چاپی ۱۳۵۳

   7. ↑ ۷٫۰ ۷٫۱ ۷٫۲ Rudi Paret, al- Buraq, en:Encyclopaedia of Islam

   8. ↑ لغتنامه دهخدا، مدخل رفرف

   9. ↑ ترجمه المیزان بنقل از درالمنثور؛ ج ۱۳، ص ۲۵ نسخه نرم‌افزار نورالانوار

  10. ↑

      Rudi Paret

  11. ↑ The Nature of Muhammad's Prophetic Experience at www.answering-islam.org

  12. ↑ ترجمه المیزان بنقل از مجمع‌البیان؛ ج ۱۳، ص ۳۳ نسخه نرم‌افزار نورالانوار

  13. ↑ دهخدا، مدخل براق، بنقل از فارسنامه ابن بلخی ص ۱۲۶

  14. ↑

      Armand Abel

  15. ↑

      Abel, A. "Dābba." Encyclopaedia of Islam

  16. ↑ ۱۶٫۰ ۱۶٫۱ ترجمه المیزان؛ ج ۱۳، ص ۴۳ (نرم‌افزار نورالانوار)؛ معادل ج۲۵، ص۴۱نسخه چاپی سال ۱۳۵۳

  17. ↑ مسجدالاقصی الذی بارکنا حوله ؛ قرآن، سوره اسراء آیه ۱

  18. ↑ معراج در دانشنامه بریتانیکا

  19. ↑ درآمدی برنمادهای سوگ عاشورا (فارسی). روزنامه همشهری (در تاریخ ۱۸ بهمن ۱۳۸۴). بازدید در تاریخ ۲۹ مه ۲۰۰۸.

  20. ↑ واژه براق در لغت‌نامه دهخدا

  21. ↑ لغتنامه دهخدا، مدخل براق

  22. ↑ غفاری جاهد، مریم. «انعکاس معراج در شعر فارسی». مجله رشد معلم. فروردین ۸۷.

  23. ↑ مجاهدی، محمد علی. «یادکردی از شاعر عارف، عمان سامانی و گنجینه اسرار او». بازیابی‌شده در ۱۲ آوریل۲۰۰۹.

  24. ↑ www.buraqair.com

  25. ↑ Bouraq Indonesia Airlines

  26. ↑ ترجمه المیزان؛ ج ۱۷، ص ۲۳۵ نسخه نرم‌افزار نور الانوار

  27. ↑ Sources of Islam, William, St. Clair Tisdall

 

منابع

    * آیدین آغداشلو (در تاریخ مهر و آبان ۱۳۸۲). معراج حضرت رسول (اثر سلطان محمد) (مقاله) بخش هنر صص ۲۲۶-۲۳۱. مجله بخارا شماره ۳۲.

    * ناصر مکارم شیرازی. پاییز ۱۳۶۷.تفسیر نمونه، ج ۱۲. دارالکتب الاسلامیه،

    * حسن طارمی. بُراق (فارسی). دانشنامه جهان اسلام.

    * سید محمد حسین طباطبایی. بهمن ۱۳۵۳.ترجمه تفسیر المیزان، ج ۲۵. ترجمهٔ سید محمد باقر موسوی همدانی. کانون انتشارات محمدی، (معادل جلد ۱۳ ترجمه المیزان، از همین مترجم، در نسخه نرم‌افزار نورالانوار)

    * براق (انگلیسی). دانشنامه بریتانیکا (۲۰۰۸). بازدید در تاریخ ۲۹ مه ۲۰۰۸.

    * علی بهرامیان. بُراق (فارسی). دانشنامه بزرگ اسلامی.

جالوت

چون طالوت به پادشاهیِ بنی‌اسرائیل رسید، آنان با جالوت و قومِ او جنگیدند. اشموئیل نبی با طالوت موافق بود. جالوت در جنگ بدست داوود کشته شد و قومِ او هزیمت کردند. این واقعه در قرآن نیز ذکر شده است.

David gegen goliath2.jpgDavid-goliath28.jpg

معانی کنعان و اسطوره طالوت و جالوت

معانی لفظی کنعان و اسطورهً طالوت و جالوت مربوط بدان
 

نام کنعان را غالباً به معنی سرزمین سرخ و ارغوانی گرفته اند. این معنی  از آنجا تقویت میشود که نام دیگر سرزمین کنعانیان شمالی یعنی فینیقیه کلمه ای یونانی به همین معنی سرزمین سرخ و ارغوانی گرفته شده است. از سوی دیگر در زبانهای اروپایی کلمه فِنا (از ریشه لاتینی پینا) به معنی بال ماهی می تواند اشاره به ستاره دریایی ارغوانی رنگ پنج پر باشد. این امر را ظاهراً جز در ستاره پنج پر داودی معروف اسرائیل مشاهده نمی کنیم که می تواند از کنعانیان به ارث رسیده باشد. از سوی دیگر این هر دو نام در زبانهای سامی به معنی سرزمین آهنگران  و فلزکاران است. چنانکه از مفاهیم آن در زبانهای عبری و عربی بر می آید، مسلم به نظر میرسد این نام همچنین به معنی صاحبان قدیمی و بومی بوده است و در نقطه مقابل نام عبرانیان (مهاجرین اشنونه) و فلسطینیها (پلاژوستین؛ به معنی مردمان زیست کننده در جزایر دریا و یا مهاجرین به زبان عبری) قرار داشته است. گرچه این مردم بومی کهن که در بین فلسطینیها و یهود به تحلیل رفته و به کسوت ایشان در آمده اند در این مقام برادری و مسالمت و انسانیت را به زمین و دین و سنت و نژاد فروخته و به خصومت با هم زیست می کنند. برای اقامه دلیل صحت این معنی لفظی یعنی صاحبان قدیمی و بومی گفتنی است، نامهای کنعانیان جنوبی در تورات به صور کائنان و یبوسیتها ذکر شده است که به لغت عبری به معنی صاحبان خانه، آهنگران و مالکان هستند که نام اولی یعنی کائنان در واقع شکلی از نام کنعان است. به نظر میرسد نام کنعان در محل پیوند دو یا سه معنی متفاوت از هم رسته است. چون یک ریشهً خدایگانی هم برای نام کنعان متصور است و آن مشتق شمردن نام کنعان از ریشه کلمهً عربی “کّن” (پوشیده و پنهان) است. در تصدیق و تأیید این گفته در اساطیر توراتی و قرآنی می توان ایزد قبیله ای مردمان بومی این نواحی سمت جنوب بحرالمیت یعنی لوت (لوط) را پیدا نمود که نامش مترادف با آمون مصریان به همین معنی پوشیده و پنهان و سری و مخفی است. حتی برای نام یهوه (در معنی ای آن که او) می توان همین معانی را قائل شد. این بدان معنی است که نام یهوه از بومیان کنعانی به عبرانیان رسیده است. در مورد خورشید پرستی فلسطینیها، فلسطینیهایی که در منابع کهن مصری از شمار قبایل مهاجر و مهاجم دریایی (پلاژوستین= فلسطین) شمرده شده اند، گفتنی است که تالوس در جزیرهً کرت نام خورشید و ایزد خورشید بوده است و این از سوی دیگر بیانگر ریشهً فلسطینی مطروحه ما در زبان یونانی است. بر این پایه نام اساطیری تالوت یا طالوت قرآن (خورشید یا جوان زیبا، معنی عنوان خدای فینیقی-کنعانی آدونیس) که در اساطیر مقابل نام جالوت (به عربی یعنی جلای وطن کرده ها، عبرانیان- فلسطینیان یا تنومند و پهلوان) قرار گرفته است، در تورات و قرآن به نحو منقلب از اصل مطرح شده است. از سویی به نظر میرسد در این تغییر ایزد خورشید و مراتع آریایی میتانیان میثره پرست که بازوی نظامی سوارکار هیسکسوسها (پادشاهان شبان) دخیل بوده باشد. به هر حال اسطورهً مبارزه داود (عزیز) و گلیاد (پاشنه، به عربی یعنی تنومند و پهلوان) بیان متفاوت دیگری از همان نبرد مردوک بابلی و غول وحشتناک کینگو (سفیر) از گروه خدا-الهه گان آب دریاهای شور و شیرین است که به دست مردوک کشته میشود. به مناسبت اینکه فلسطینیان از ناحیه جزیره کرت در دریای مدیترانه با کشتیهای خود به کنعان رسیده بودند، این اسطوره بابلی به سادگی می توانست در مورد ایشان تعمیم یابد. می دانیم در اساطیر بابلی مردوک شرط پیروزی خود در این نبرد را رسیدن به پادشاهی خدایان بابلی قرار داده بود. موضوع کسب حاکمیت و جانشینی در ادامه اسطورهً توراتی داود و گلیاد، از تالوت/ شائول  به داود به صراحت مطرح است. این اسطوره از سوی دیگر قابل قیاس با اسطورهً یعقوب (کشتی گیر از پاشنه گیرنده، مردوک خدای پهلوان و زیبا و عزیز بابلی فرزند و جانشین خدای زمین و خرد ائا/انکی) و عیسو (منجی، ایشوم خدای بابلی تعادل و برابری و مبشر آرامش، جانشین خدای آسمان آنو) است؛ معهذا در اساطیر بابلی خبری از رقابت مردوک با ایشوم مشاهده نمیشود. برای اطلاع از مطالب اساطیری و تفاسیر صرفاً از دیدگاه مذهبی مربوطه در باب طالوت و جالوت، آن را بدون دخل و تصرف از سایت حوزه علمیه نقل می نمائیم:       
نکات جالبى از داستان طالوت و جالوت (معارف قرآنى شماره ۱۳ از یعقوب جعفرى)
أَلَمْ تَرَ اِلَى الْمَلَأِ مِنْ بَنىآ اِسْرآئیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسىآ اِذْ قالُوا لِنَبِىٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِکًا نُقاتِلْ فى سَبیلِ اللّهِ قالَ هَلْ عَسَیْتُمْ اِنْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ أَلاّ تُقاتِلُوا قالُوا وَ ما لَنآ أَلاّ نُقاتِلَ فى سَبیلِ اللّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِیارِنا وَ أَبْنآئِنا فَلَمّا کُتِبَ عَلَیْهِمُ‏الْقِتالُ تَوَلَّوْا اِلاّ قَلیلاً مِنْهُمْ وَ اللّهُ عَلیمٌ بِالظّالِمینَ* وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ اِنَّ اللهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکًا قالُوآا أَنّى یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ اِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللّهُ یُؤْتى مُلْکَهُ مَنْ یَشآءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلیمٌ.

آیا ندیدى گروهى از بنى اسرائیل را که پس از موسى بودند هنگامى که به پیامبرى از خودشان گفتند: براى ما فرمانروایى برانگیز تا در راه خدا جنگ کنیم. گفت: آیا چنین است که اگر جنگ بر شما واجب شد، شاید جنگ نکنید؟ گفتند: ما را چه شده است که در راه خدا نجنگیم در حالى که ما از خانه‏ها و فرزندانمان رانده شده‏ایم. پس چون جنگ بر آنها نوشته شد جز اندکى از آنها همگى پشت کردند و خدا بر ستمگران آگاه است. و پیامبرشان بر آنها گفت: همانا خدا طالوت را براى شما فرمانروا برانگیخت. گفتند: چگونه او بر ما فرمانروایى مى‏کند در حالى که ما به فرمانروایى از او شایسته‏تریم و به او وسعت در مال داده نشده است. گفت: همانا خدا او را بر شما برگزید و او را فزونى در علم و جسم داد و خدا فرمانروایى خود را به هر کس که بخواهد مى‏دهد و خدا وسعت بخش و آگاه است(آیات ۲۴۶-۲۴۷).

این آیات و چند آیه بعد ى تا هفت آیه، اجمالى از داستان طالوت و جالوت را بیان مى‏کند که یک داستان جالب و عبرت انگیزى است و نکات آموزنده فراوان دارد. ما اینک خلاصه‏اى از این داستان را مى‏آوریم و سپس به برخى از نکاتى که در آیات وجود دارد اشاره مى‏کنیم:

پس از درگذشت موسى وهارون، قوم بنى‏اسرائیل نشیب و فرازهاى بسیارى دیدند از جمله اینکه دربرهه‏اى از زمان دشمنان بر آنها غلبه کردند و آنها را از خانه و کاشانه‏شان بیرون راندند و فرزندان آنها را به اسیرى گرفتند و قوم بنى‏اسرائیل ذلیل و آواره شدند در این هنگام خداوند پیامبرى بر آنها فرستاد که نام او یا شمعون و یا یوشع و یا اشموئیل بود. آنها که از این ذلت و در بدرى خسته شده بودند، گرد آن پیامبر جمع شدند و از وى خواستند که آنها را سر و سامان دهد و براى آنها فرماندهى تعیین کند که تحت فرمان او با دشمنان خود بجنگند. آن پیامبر که از سستى و ضعف نفس این گروه آگاه بود به آنها گفت: آیا شما به راستى این آمادگى را دارید؟ و اگر من کسى را به فرماندهى برگزینم شما واقعاً تحت فرمان او و به دستور او مردانه جنگ خواهید کرد؟ آنها که از شکست خود رنج مى‏بردند، به پیامبر خود قول دادند که شجاعانه بجنگند و گفتند: چگونه تن به جنگ ندهیم در حالى به ما ظلم شده و از خانه و کاشانه خود رانده شده‏ایم؟

با اینکه این قول را به پیامبر دادند ولى در وقت عمل بسیارى از آنها بابهانه‏هاى واهى از جنگ سر باز زدند و این روش همیشگى بنى‏اسرائیل بود و آنها قومى بهانه‏جو بودند. ولى به هر حال پیامبرشان براى آنها فرماندهى انتخاب نمود که نام او طالوت بود. طالوت چوپان فقیرى بود که از هیچ شهرت و معروفیتى برخوردار نبود ولى شخص بسیار لایق و کاردانى بود و از لحاظ جسمى و کاردانى بر دیگران برترى داشت و آن پیامبر از جانب خدا دستور داشت که طالوت را به فرماندهى برگزیند. ولى آنها گفتند: طالوت قدرت مالى ندارد و ما از او براى فرماندهى شایسته‏تر هستیم ولى پیامبر گفت: خدا او را بر این کار برگزیده است و او را از لحاظ جسمانى و علم و دانش فزونى داده است و یک نشانه براى شایستگى او این است که به زودى «تابوت عهد» یا همان صندوق مقدسى را که یادگارهاى موسى و هارون را دارد و مایه آرامش شماست، به شما بازپس مى‏گرداند. این تابوت را دشمنان بنى‏اسرائیل از آنها گرفته بودند. همانگونه که پیامبر گفته بود، طالوت صندوق عهد را به آنها برگردانید و آنها فرماندهى او را قبول‏کردند.

طالوت به جمع آورى نیرو پرداخت و آنها را سازماندهى کرد و براى جنگ با دشمنان آماده ساخت. طالوت با سپاه خود به سوى دشمن حرکت کرد در بین راه سپاهیان تشنه شدند طالوت به آنها گفت: به زودى به نهر آبى خواهیم رسید ولى شما حق ندارید بیش از یک مشت از آن آب بخورید و بدینگونه مى‏خواست فرمان بردارى واستقامت و قدرت اراده آنها را آزمایش کند اما وقتى به آن نهر آب رسیدند جز اندکى از آنها، همگى از آن آب سیر خوردند و بدینگونه ضعف اراده خود را نشان دادند.

طالوت آن اکثریتى را که از فرمان او سرپیچى کرده بودند رها کرد و با گروه اندکى به راه خودادامه داد. وقتى آنها با سپاه عظیم دشمن روبرو شدند، بعضى از آنها به طالوت گفتند: ما قدرت رویارویى با این سپاه را نداریم ولى بعضى از آنها گفتند: با همین تعداد اندک با آنها مى‏جنگیم.

فرماندهى سپاه دشمن را شخصى به نام «جالوت» بر عهده داشت. او میان دو لشگر آمد و مبارز طلبید. جوانى به نام «داود» در لشگر طالوت بود او با فلاخنى که در دست داشت، جالوت را هدف قرار داد و سنگى به پیشانى او زد، جالوت درجا کشته شد و کشته شدن او رعب و وحشت فراوانى میان سپاهیان او به وجود آورد و آن لشگر شکست خورد و بنى‏اسرائیل پیروز شدند.

این بود خلاصه‏اى از داستان طالوت و جالوت که با استفاده از متن قرآن و بعضى از تفاسیر آوردیم و اینک به نکاتى مى‏پردازیم که در آیات مربوط به این داستان قابل توجه است:

۱ ـ خداوند خطاب به پیامبر اسلام مى‏فرماید: (آیا ندیدى…) منظور از دیدن در اینجا دانستن است و این مانند همان تعبیرى است که در داستان قبلى (داستان قوم حزقیل) آمده بود و بیشتر براى جلب توجه پیامبر و مسلمانان به این داستان‏است.

۲ ـ خداوند پس از موسى پیامبرى براى بنى اسرائیل مبعوث کرد که نام او در آیه نیامده است ولى طبق روایات نام او شمعون یا یوشع یا اشموئیل بود و این پیامبر با اشراف و سران بنى‏اسرائیل درباره جنگ با دشمن مکالمه کرد. چون «ملاء» به معناى اشراف و سران قوم است.

۳ ـ این جنگ یک جنگ دینى بود چون از آن به جنگ در راه خدا تعبیر آورده شده است و پیامبر از اینکه آنها به راستى فعالانه در جنگ شرکت کنند، نگران بود چون سابقه بنى‏اسرائیل را مى‏دانست و لذا از آنها قول گرفت که فعالانه در جنگ شرکت کنند و آنها قول دادند و چنین دلیل آوردند که چگونه با دشمن نجنگیم در حالى که دشمن، ما را از خانه‏ها و فرزندانمان رانده است و منظور این است که آنها ما را از خانه‏هایمان بیرون کرده‏اند و فرزندانمان را اسیر نموده‏اند.

۴ ـ وقتى جنگ بر آنها فرض گردید و قرار بر جنگ شد، برخلاف وعده‏هاى خود بسیارى از آنهاپشت کردند و تنها اندکى از آنها باقى ماندند. در آیه شریفه پس از بیان این مطلب اضافه مى‏کند که خدا به ستمگران آگاه است و آنها را ستمگرانى نامید که به هدف جامعه خیانت کرده‏اند.

۵ ـ پیامبر آنها طالوت را به عنوان فرماندهى برگزید ولى آنهامعیارهاى خاصى را که براى یک فرمانده لازم مى‏دانستند، در او ندیدند آنها مى‏پنداشتند که فرمانده باید یک فرد ثروتمند باشد ولى پیامبر آنها معیارهاى دیگرى را براى فرماندهى مشخص کرد و آن دو چیز بود یکى قدرت جسمانى و دیگرى علم و کاردانى که هر دو در طالوت بود. دیگر اینکه پیامبر به آنها گفت: خدا طالوت را انتخاب کرده است و خدا هر کس را که بخواهد به پادشاهى و فرمانروایى انتخاب مى‏کند و او وسعت دهنده و آگاه است.

۶ ـ به عنوان نشانه پادشاهى و فرماندهى طالوت، پیامبر معجزه‏اى کرد و آن اینکه به آنها گفت: صندوق عهد را که میان آنها مقدس بود و آن را از دست داده بودند، به آنها بر مى‏گرداند و چنین کرد و آنها دیدند که تابوت به خودى خود پیش آنها آمد و در واقع فرشتگان آن را حمل مى‏کردند.

۷ ـ تابوت یا همان صندوق، مایه آرامش و سکون بنى‏اسرائیل بود و در آن یادگارهایى از خاندان موسى و هارون جاى داشت. طبق روایات این همان صندوقى بود که مادر موسى موسى را بر آن گذاشت و به آب انداخت و حضرت موسى الواح را که نسخه تورات در آن نوشته شده بود، در آن صندوق گذاشت و نیز ودایع نبوت و آثار الهى را که پیش او بود در آن صندوق گذاشت. بعدها این صندوق در میان بنى‏اسرائیل قداست ویژه‏اى یافت و رمز استقلال آنان به شمار مى‏آمد و در جنگها آن را پیشاپیش لشگر حرکت مى‏دادند و آن را مایه پیروزى مى‏دانستند.

بازپس آمدن صندوق مزبور را خداوند نشانه و معجزه‏اى معرفى مى‏کند و از قول پیامبر خطاب به بنى اسرائیل مى‏فرماید: اگر ایمان داشته باشید، این؛ معجزه‏اى براى شماست.

۸ ـ طالوت به آنها خبر داد که در ادامه راه، به نهر آبى خواهیم رسید که مایه امتحان شماست و خداوند شما را با آن امتحان خواهد کرد هر کس از آن نخورد از من است و هر کس بخورد از من نیست مگر اینکه به اندازه کف دست بخورد که مانعى ندارد. این سخن از طالوت ارتباط او را با عالَم وحى نشان مى‏دهد حال یا او خود پیامبر بود و یا با پیامبرى ارتباط نزدیک داشت همان پیامبرى که او را به فرماندهى سپاه بنى‏اسرائیل منصوب کرد.

۹ ـ لشگریان، به وسیله نهر آبى که به آن رسیدند، لشکریان امتحان شدند چون همگى تشنه بودند بیشترشان از آن آب سیر خوردند و تنها گروه اندکى به دستور طالوت عمل کردند و فقط به اندازه کف دست خوردند. خداوند مى‏خواست به این وسیله صبر و استقامت آنها را آزمایش کند و افراد با ایمان و با استقامت را از بقیه جدا کند و چنین شد. آنها پس از عبور از آب دو دسته شدند گروهى که اکثریت بودند گفتند: ما توان رویارویى با سپاه جالوت را نداریم و گروهى دیگر که در اقلیت بودند ولى به خدا و روز قیامت اعتقاد داشتند، گفتند: چه بسا که گروه اندکى با اذن خدا بر گروه بسیارى غلبه کرده‏اند و خدا با صابران است و با گفتن این سخن به بقیه نیز روحیه مى‏دادند.

۱۰ ـ همین گروه با ایمان و با اراده، وقتى با سپاه دشمن روبرو شدند و انبوهىِ آن سپاه را دیدند، به جاى اینکه خود را ببازند، از خدا براى خود یارى خواستند و گفتند: خدایا صبر و استقامت ما را بیشتر کن و گامهاى ما را استوار ساز و ما را بر کافران پیروز گردان. دعا در این‏گونه موارد علاوه بر تأثیرى که ممکن است در تعیین سرنوشت جنگ داشته باشد ، روحیه افراد را بالا مى‏برد و توان رزمى آنها را چندین برابر مى‏کند ومى‏دانیم که بالا بودن روحیه افراد یکى از عوامل بسیار مهم در پیروزى است.

۱۱ ـ به خاطر همین روحیه ایمانى بالا، بالاخره سپاه طالوت ، سپاه دشمن را شکست دادند و پیش‏بینى مؤمنان که مى‏گفتند: چه بسا گروه اندک که به خواست خدا بر گروه بسیار پیروز مى‏شوند، درست از آب در آمد و جالوت سرکرده سپاه دشمن به دست کودکى از سپاه طالوت که داود نام داشت، کشته شد و با کشته شدن او لشگریانش تارومار شدند.

۱۲ ـ پس از تمام شدن قصه ، خداوند مطلبى را درباره داود بیان مى‏کند و آن اینکه خداوند به همین داود نوجوان که جالوت را کشت، بعدها سلطنت و حکمت داد و از آنچه مى‏خواست به او آموخت. منظور بعضى از علوم و صنعتهاست که داود از آنها خبر داشت و مثلاً از ذوب آهن خبر داشت، زره آهنى مى‏بافت و زبان بعضى از حیوانات را مى‏دانست و صداى خوب داشت وقتى زبور مى‏خواند همه را واله و حیران مى‏کرد او پیامبرى از نسل یعقوب بود که به سلطنت هم رسید و در عهد او و پسرش سلیمان بنى اسرائیل در اوج قدرت بودند.

۱۳ ـ در پایان آیه ، یکى از سنتهاى الهى را که حاکم بر تاریخ است و در جریان طالوت و جالوت به خوبى روشن شد، بیان مى‏کند. آن سنت تاریخى الهى این است که خداوند همواره به وسیله بعضى از مردم، از شرّ و فساد بعضى دیگر از مردم جلوگیرى مى‏کند و چون جمعیت و گروه فاسدى به قدرت رسیدند و باعث فساد و تباهى در جامعه بشرى شدند ، خداوند گروهى دیگر را بر مى‏انگیزد تا در مقابل آن گروه ایستادگى کنند و آنها را از بین ببرند و جامعه را از شر آنها آسوده سازند و این یک نوع تضاد و تقابل میان نیروهاى فعال جامعه است البته ممکن است همین گروه دست به فساد بزنند که گروه جدیدى در مقابل آنها قرار خواهد گرفت و اگر چنین نباشد مسلم است که روى زمین را فساد مى‏گیرد.

امروز بسیارى از جامعه شناسان و دانشمندان فلسفه تاریخ نیز همین عقیده را دارند و جامعه و تاریخ را صحنه نبرد نیروهاى متخاصم و درگیرى مى‏دانند که باعث ایجاد تعادل در جامعه و جلوگیرى از گسترش تباهى و فساد در جامعه مى‏شود.

این است که در آیه متذکر مى‏شود: اگر خداوند گروهى از مردم را با گروهى دیگر دفع نمى‏کرد، فساد روى زمین را فرا مى‏گرفت ولى خدا بر جهانیان احسان مى‏کند و با تقابل نیروها جلو فساد در زمین را مى‏گیرد.

در آیه دیگرى همین مطلب را، با تعبیر دیگرى بیان مى‏کند:

«و لَوْلا دَفْعُ الّلهِ النّاسَ بَعْضهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدّمَتْ صَوامِعُ وَ بِیَعٌ و صَلواتٌ و مساجِدَ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللّهِ کَثیرا و لَیَنْصُرَنَّ اللّهُ مَنْ یَنصُرُه»(حج: ۴۰).

«و اگر خداوند برخى از مردم را با برخى دیگر دفع نمى‏کرد، هر آینه دیرها و کلیساها و کنشتها و مسجدها که در آنها نام خدا بسیار یاد مى‏شود، ویران مى‏گردید و البته خداوند کسانى را که او را یارى کنند، یارى مى‏کند».

این آیه به خوبى روشن مى‏سازد که این رویارویى ، میان نیروهایى مؤمن به خدا از یکسو و نیروهاى کافر و مفسد از سوى دیگر است و نیروهاى مؤمن همواره باید در مقابل کافران مبارزه کنند و گرنه معبدهاى آنها ویران خواهد شد و مظاهر توحید از میان خواهد رفت.

۱۴- خداوند در پایان آیات مورد بحث پس از بیان این سنت الهى که بر تاریخ بشرى حاکمیت دارد، خطاب به پیامبر اسلام(ص) مى‏فرماید: این آیات را به تو تلاوت مى‏کنیم و تو از رسولان هستى. و بدینگونه خداوند با یاد آورى برخى از داستانهاى پیشینیان روحیه پیامبر خود را تقویت مى‏کند.


منبع

Chinese mythology

Chinese Mythology is a collection of cultural history, folktales, and religions that have been passed down in oral or written tradition. These include creation myths and legends and myths concerning the founding of Chinese culture and the Chinese state. Like many mythologies, it has in the past been believed to be, at least in part, a factual recording of history.

Historians have conjectured that the Chinese mythology began in 12th century B.C. The myths and the legends were passed down in oral format for over a thousand years, before being written down in early books such as Shan Hai Jing. Other myths continued to be passed down through oral traditions such as theatre and song, before being recorded in the form of novels such * Hei'an Zhuan - Epic of Darkness Literally Epic of the Darkness, this is the only collection of legends in epic form preserved by a community of the Han nationality of China, namely, inhabitants of the Shennongjia mountain area in Hubei, containing accounts from the birth of Pangu till the historical era.

    * Imperial historical documents and philosophical canons such as Shangshu, Shiji, Liji, Lüshi Chunqiu, and others.

Some myths survive in theatrical or literary formats, as plays or novels. Important mythological fiction which is seen as definitive records of these myths include:

    * Verse poetry of ancient states such as Lisao by Qu Yuan of the Chu state.

    * Fengshen Yanyi (封神演義), or Anointing of the Gods, which is mythological fiction dealing with the founding of the Zhou dynasty.

    * Journey to the West, by Wu Cheng'en and published in the 1590s, a fictionalised account of the pilgrimage of Xuanzang to India in order to obtain Buddhist religious texts, in which the pilgrims encounter a variety of ghosts, monsters, and demons as well as the Flaming Mountains.

    * Baishe Zhuan, a romantic tale set in Hangzhou involving a snake who attained human form and fell in love with a man.

    * Shangdi (上帝), appears in literature probably earlier than 700 BC as Huangtian Dadi 皇天大帝 very occasionally as 皇天上帝, (the dating of these occurrences depends on the date of Oracle Bones and the Shujing, aka "Book of Documents"). When Huangtian Dadi was used it refers to Jade Emperor or Yu Huang, and Tian 天 and Jade Emperor were synonymous in Chinese prayers.

    * Yu Di (玉皇 or 玉帝 or Jade Emperor), appears in literature after the establishment of Taoism in China, but the position of Yu Huang dates back to beyond the times of Huangdi, Nuwa or Fuxi.

    * Tian (天, or Heaven), appears in literature probably about 700 BC, or earlier (the dating of these occurrences depends on the date of the Shujing, aka "Book of Documents"). There are no "creation" oriented narratives for 'Heaven', although the role of a creator is a possible interperatation. The qualities of 'Heaven' and Shangdi appear to merge in later literature (and are worshipped as one entity ("皇天上帝") in, for example, the Temple of Heaven in Beijing). The extent of the distinction (if any) between them is debated. The sinologist Herrlee Creel proposes that an analysis of the Shang oracle bones shows Shangdi preceded 'tian' as a deity, and that Zhou Dynasty authors replaced the term Shangdi with tian to cement the claim of their influence.

    * Nüwa (女媧), appears in literature no earlier than about 350 BC. Her companion was Fuxi (伏羲), the brother and husband of Nuwa. These two beings are sometimes worshipped as the ultimate ancestor of all humankind. They sometimes believe that Nuwa molded humans from clay for companionship. They are often represented as half-snake, half-human creatures. Nüwa was also responsible for repairing the sky after Gong Gong damaged the pillar supporting the heavens (see below).

    * Pangu (盤古), written about 200 AD by the Daoist author Xu Zheng, was a later myth claiming to describe the first sentient being & creator.

Three August Ones and Five Emperors

Main article: Three August Ones and Five Emperors

Following on from the age of Nuwa and Fuxi (or cotemporaneous in some versions) was an age known as the Three August Ones and Five Emperors (三皇五帝). This involves a collection of legendary rulers who ruled between c. 2850 BC to 2205 BC, the time preceding the Xia dynasty.

The list of names comprising the Three August Ones and Five Emperors vary widely between sources (see Three August Ones and Five Emperors for other versions of the list). The version in the widest circulation (and most popularly known) is:

    * The Three August Ones (Huang):

          o Fuxi (伏羲) - The companion of Nuwa.

          o Shennong (神農) - Shennong, literally meaning "Divine Farmer", reputedly taught the ancients agriculture and medicine.

          o Huang Di (黃帝) - Huang Di, literally meaning, and commonly known as, the "Huang Emperor"(normally "黄" means "yellow", however it doesnt mean "yellow" here. See below for the full explanation of "皇帝"), is often regarded as the first sovereign of the Chinese nation.

(Source: Shangshu (尚書))

    * The Five Emperors (Di):

          o Shaohao (少昊) - Leader of the Dongyi or "Eastern Barbarians"; his pyramidal tomb is in present-day Shandong province. [clarification needed]

          o Zhuanxu (顓頊) - Grandson of the Huang Emperor

          o Emperor Ku (帝嚳) - Great grandson of the Huang Emperor; nephew of Zhuanxu.

          o Yao (堯) - The son of Ku. His elder brother succeeded Ku, but abdicated when he was found to be an ineffective ruler.

          o Shun (舜) - Yao, passing over his own son, made Shun his successor because of Shun's ability and morality.

These rulers were generally regarded as extremely moral and benevolent rulers, examples to be emulated by latter day kings and emperors. When Qin Shi Huang united China in 221 BC, he felt that his achievements had surpassed those of all the rulers who have gone before him. Hence, he combined the ancient titles of Huang (皇) and Di (帝) to create a new title, Huangdi (皇帝), usually translated as Emperor.

 

External links

    * Chinese mythology at Godchecker

    * 不荒唐(in Chinese) mythology as history

    * Many Chinese myths online

    * Merit System called Jade Principles Golden Script 玉律金篇 (in Chinese Only)

    * Taoist Images - A collection of Chinese Mythology Images

ادامه نوشته

اساطیر چین


نه اژدها، بخشی از یک اثر هنری مربوط به سال ۱۲۴۴ میلادی، اثری از چن رونگ، سلسلهٔ چینی سونگ، موزهٔ هنرهای زیبای بوستون

اساطیر چین شامل مجموعه‌ای از پدیده‌های برخاسته از تاریخ فرهنگی و مذهبی چین، و افسانه‌های فولکلوریک رایج در این سرزمین می‌باشند که عمدتا توسط سنن شفاهی و گاهی توسط منابع مکتوب به عصر کنونی منتقل شده‌اند. این پدیده‌ها عبارتند از: اسطوره‌های آفرینش در فرهنگ چین و همینطور اسطوره‌ها و افسانه‌هایی در مورد نحوهٔ تأسیس و شکل گیری مقولاتی همچون فرهنگ چینی و دولت در چین. همانند بسیاری از اسطوره‌های دیگر، در مورد اسطوره شناسی چینی هم اعتقاد بر این است که دست کم بخشی از آنچه که در این مورد ثبت و ضبط شده‌است، مشتمل بر تاریخ واقعی است.

در اسطوره شناسی چینی، برخی از اسطوره‌ها در قالب‌های تئاتری یا ادبی زنده مانده‌اند و مثلا به صورت نمایشنامه یا رمان حفظ شده‌اند. در مورد برخی از این اسطوره‌ها، پاره‌ای داستان‌های اساطیری نیز موجود است که به عنوان شناسانندهٔ ویژگی‌های هر اسطوره از آنها استفاده شده‌است.

تاریخچه

مورخان حدس زده‌اند که پرداختن به اساطیر چینی از قرن دوازدهم پیش از میلادآغاز شده‌است. البته برای مدت زمانی بالغ بر یکهزار سال، اسطوره‌ها و افسانه‌های چینی در قالب فرهنگ شفاهی مردم چین، و به طرز سینه به سینه انتقال یافته‌اند و بعدها نسبت به ثبت و ضبط این اساطیر به گونهٔ مکتوب اقدام شده، که از جملهٔ اولین نمونه‌هایی که در آن ضبط کتبی این موارد انجام گرفته می‌توان به کتاب شان‌های جینگ (چان‌های کینگ)اشاره نمود.
بر این اساس، شناخت ما از اسطورهٔ چینی، عمدتا از طریق سنتهای شفاهی مانند تئاترها و ترانه‌های کهنی بدست آمده‌است که مواردی در این ارتباط را منتقل ساخته‌اند، امّا در عین حال مکتوباتی به صورت رمان مانند، همچون رمان هی یان ژوان Hei'an Zhuan (حماسه تاریکی) نیز بعدها پدید آمده‌است. در حماسه تاریکی به مجموعه‌ای برمی خوریم که تنها برخی افسانه‌های کهن و سنتی چینی را در فرم حماسی ثبت و ضبط کرده‌است. این مجموعه عمدتا به حفظ موارد مربوط به یک جامعهٔ خاص از ملیت هان در چین ، یعنی ساکنان منطقه‌ای واقع در اطراف کوه شن نونگ جیا Shennongjia در هوبئی پرداخته، و حاوی شرح مفصلی از وقایع اساطیری و حماسی که در فاصلهٔ تولد پانگو Pangu تا دوران تاریخی بوقوع پیوسته‌اند، می‌باشد.[۱]
به عقیدهٔ غالب پژوهشگران، اسطوره‌های چین به گونه‌ای که امروزه در دسترس ماست، به اندازهٔ اسطوره‌های سایر ملل و فرهنگ‌های قدیمی، کهن و قابل اطمینان نیست. علت اصلی قابل اطمینان نبودن اساطیر چین، این است که در سال ۲۱۳ قبل از میلاد مسیح، نخستین امپراطور چین، تمامی کتابهای کهن چینی را، به جز کتاب‌هایی که دربارهٔ پزشکی و کشاورزی و کاشت درختان و گیاهان و پیش گویی بود، سوزاند و از میان برد.
در دوران فرمانروایی خاندان هان، از ۲۰۶ پیش از مسیح تا ۲۲۰ پس از میلاد، فرمانروایان چینی تعالیم کنفوسیوس را به صورت دین رسمی حاکم بر کشور درآورده و مذاهبی را که متضمن پرستش طبیعت بود را ممنوع کردند. در این دوران، بسیاری از اسطوره‌های قدیمی که هنوز به گونه‌ای شفاهی رایج بود، بار دیگر به صورت مکتوب درآورده شد. لیکن دانشمندان دربار خاندان هان، این اسطوره‌ها را به گونه‌ای درآوردند که منعکس کنندهٔ برداشت‌ها و اوضاع سیاسی و دینی عصر خود آنها باشد.[۲]

معرفی

برای شناخت اساطیر چین باید به چند نکته توجه کرد. در میان این ملاحظات، مهمتر از همه این است که دربارهٔ کدام چین می‌خواهیم صحبت کنیم. بدیهی است که اساطیر چین قدیم، تا آنجایی که از آنها اطلاع داریم، با اساطیر دوران‌های جدیدتر در این سرزمین تا حدود بسیاری متفاوت است. البته منظور از این گفته این نیست که گفته شود در یکی از لحظات تاریخ چین ناگهان گسستگی و جهشی ایجاد شده که تمامی اندیشه‌های مذهبی و انگاره‌های اساطیری جامعهٔ چین را، در کل و از پایه دگرگون کرده‌است.
امّا درک این مطلب بسیار ساده‌است که در طول سه هزار و پانصد سال تاریخ کم و بیش شناخته شدهٔ این سرزمین (تاریخ چین)، پنداره‌های عقیدتی چینی‌ها دستخوش تحولات بی شماری شده‌است و این تحول را، هرچند هم که به آرامی صورت گرفته باشد، نمی‌توان نادیده گرفت. به هرحال دلایل بسیاری وجود دارد که تفکیک چین قدیم از چین جدید را توجیه می‌کند.
عصر هان که از دو قرن قبل از میلاد مسیح آغاز شده و تا دو قرن بعد از آن ادامه یافته‌است را می‌توان حدفاصل این دو دورهٔ کاملا متمایز دانست، چراکه در عهد این دودمان بود که سفرهای دور و فتوحات سرزمین‌های دیگر، به تماس اساسی با فرهنگ بیگانه منجر شد. بعنوان مثال بودائیسم در همین عصر به چین راه یافت.[۳]

پانویس

   1. ↑ مشارکت کنندگان ویکی پدیای انگلیسی، بازبینی در ۲۱ ژوئن ۲۰۱۰
   2. ↑ شناخت اسطوره‌های ملل، سهراب هادی، چاپ اول، صفحات: ۱۹۳ و ۱۹۴
   3. ↑ اساطیر ملل آسیایی، اثر: جی.مناسک و ام.سویمی، ترجمه: محمود مصور رحمانی و خسرو پورحسینی، جلد اول (اساطیر پارسی و چینی)، صفحهٔ: ۸۴

منابع

    * مشارکت‌کنندگان ویکی‌پدیا، «Chinese mythology»، ویکی‌پدیای انگلیسی، دانشنامهٔ آزاد. (بازیابی در ۲۱ ژوئن ۲۰۱۰).‎
    * سهراب هادی. شناخت اسطوره‌های ملل. چاپ اول، تهران: انتشارات تندیس، ۱۳۷۷، ISBN 964-90858-9-0. ‏
    * جی.مناسک و ام.سویمی. اساطیر ملل آسیایی. ترجمهٔ محمود مصوررحمانی و خسرو پورحسینی. چاپ اول، تهران: انتشارات مازیار، ۱۳۵۴، ISBN. ‏

wikipedia

کنگ‌دژ

کَنگ‌دژ
چیستی : شهری در اساطیر ایرانی
جایگاه : شرق ایران، نزدیک ایرانویج
و دریاچهٔ سدویس و سیاوش‌گرد
سازنده : سیاوش
سکونتگاه : پشوتن، کیخسرو کیانی
دیگر نام‌ها : کنگ‌دز،
(در اوستایی:) کَنگْهَه
صفت‌ها : بهشت، گزین
روایت‌ها : شهری همیشه گردان
و بر سر دیوان بوده
که بر زمین فرود آمده

در اساطیر ایران، کَنگ‌دژ، شهری/دژی در شرق ایران [۱] است. این دژ که سیاوش ساخته‌است[۲] در فرجام‌شناسی مزدایی اهمیت می‌دارد. پشوتن که یکی از جاویدانان است در گنگ‌دژ به سر می‌برد[۳] و در پایان هزارهٔ زرتشت با صد و پنجاه نفر مرد پرهیزگار از سوی کنگ‌دژ خروج می‌کند[۴]. علاوه بر این در متن‌های پهلوی، کیخسرو پس از دادن پادشاهی به لهراسب به گنگ دژ می‌رود.[۵]

مطابق اساطیر مندرج در متن‌های پهلوی، کنگ دژ دارای دست و پای، همیشه گردان و بر سر دیوان بود. کیخسرو آن را در سیاوش‌گرد نزدیک ایرانویج به زمین نشاند. [۶] بر سر زمان «نشاندن» کیخسرو گنگ‌دژ را بر سیاوش‌گرد میان محققان اختلاف است. عده‌ای معتقدند که این کار در آخرالزمان انجام می‌پذیرد یعنی کیخسرو شهر را بر سیاوش‌گرد «نشانَد»[۷] و عده‌ای معتقدند که کیخسرو در همان زمان گذشته گنگ دژ را بر سیاوش‌گرد «نشانْد».[۸]
در فارسی این نام به صورت کنگ‌دز و کنگ دژ و هم با فاصلهٔ مجازی و هم بی‌فاصلهٔ مجازی آمده‌است.

کنگ‌دژ در اوستا

به کنگ‌دژ در اوستا هم اشاره شده‌است. صورت اوستایی این نام kangha است. در آبان یشت دو مورد اشاره به کنگ‌دژ دیده می‌شود. یک بار در [کردهٔ چهاردهم] بند ۵۴ ذکر می‌شود که توس [بر پشت اسب] از آناهیتا طلب کامیابی در نبرد با پسران ویسه کرد و از وی در خواست که «در گذرگاه خْشَثْروسوکُ بر فراز کنگ بلند و اَشَون»[۹] پیروز شود و تواند سرزمین‌های تورانی را برانداختن و اردویسور اناهیتا وی را کامیابی بخشید. در [کردهٔ پانزدهم] بند ۵۷ ذکر می‌شود که [اینبار] پسران ویسه خود در «گذرگاه خشتثروسوک بر فراز گنگ بلند و اشون» برای آناهیتا قربانی می‌کنند و از وی خواستار پیروزی بر توس و برانداختن سرزمین‌های ایرانی می‌شوند لیکن اردویسور اناهیتا به ایشان کامیابی نبخشید. توجه شود که توس بر پشت اسب درخواست پیروزی در کنگ دژ کرد و پسران ویسه در خود کنگ‌دژ برای اناهیتا قربانی کردند.

کنگ دژ در شاهنامه

در شاهنامه هم از شهر گنگ و هم از کنگ‌دز یاد شده‌است و ایندو دو مکان کاملاً متفاوت‌اند. اولی یکی از شهرهای مهم توران است و دومی دزی‌است آن سوی دریاها در ماورای توران. با این حال ایدر از هر دو آنها یاد شود.

شهر کنگ

کنگ یکی از شهرهای مهم توران است. اولین اشاره به «کنگ» در داستان سیاوش است و هنگامی‌است که افراسیاب پس از گردن نهادن بر فرستادن صدتن از خویشانشان به عنوان گروگان به ایران، لشگر بر گرفته به کنگ می‌رود.[۱۰]پس از آن چون سیاوش به توران می‌رود افراسیاب در شهر کنگ پیاده به پیشوازش می‌رود.[۱۱]
در جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب، افراسیاب که در ایران از لشگر کیخسرو هزیمت می‌یابد به آن سوی جیحون در توران عقب‌نشینی می‌کند و از آنجا به کنگ می‌رود. کیخسرو هم سپاه بر آب گذراند و به توران شود و افراسیاب باز از گنگ خارج می‌شود و پس از چند کش‌واکش باز به کنگ عقب‌نشینی می‌کند و تورانیان برای دفاع از کنگ آماده می‌شوند: به دیوار عراده بهر پای می‌کنند، جاثلیق بر می‌آورند و الخ. و ایدر اصطلاح دز نیز به کار می‌رود[۱۲] اما مراد از دز شهر کنگ «کنگ‌دز» نیست. پس از نبردی چند ایرانیان کنگ را می‌گشایند و افراسیاب از راهی زیر زمینی از شهر می‌گزیرد و راه بیابان می‌گیرد.
از این شهر کنگ با صفت‌های بهشت[۱۳] و گزین[۱۴]یاد شده‌است. یک بار هم اصطلاح کنگ افراسیاب برای این شهر به کار رفته‌است.[15]

کنگ دز

در شاهنامه به ترکیب خاص کنگ‌دز نخستین بار در بخش «جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب» اشاره می‌شود و آن هنگامی‌است که افراسیاب در شهر کنگ سنگر گرفته‌است و جهن فرزند افراسیاب نزد کیخسرو پیام پدر می‌گزارد و از قول وی می‌گوید که چون روزگارش تنگ آید به فرمان یزدان چون ستاره به آسمان می‌رود و به دریای کیماک بر بگذرد و لشگر و کشور کیخسرو را گذارد و خود به کنگ‌دز رود و آرمد و هیچ کس از شاه سپاه ورا نخواهد دید. این کنگ‌دز که افراسیاب از آن یاد می‌کند جایی بسیار دور بوده‌است و کمی در پایین به آن پرداخته خواهد شد. به هر حال پس از فتح شهر کنگ به دست ایرانیان افراسیاب آواره می‌شود و چون مساعدتی از خاقان چین نمی‌بیند به کنگ‌دژ می‌رود.
سیاووش‌گرد و کنگ‌دژ
در شاهنامه شهری که سیاووش در توران بنا می‌کند سیاووش‌گرد نام دارد. [۱۶]و این سیاووش‌گرد و کنگ و کنگ‌دز همه مکان‌هایی متفاوت‌اند.
در مورد شهر کنگ چنان که گفته آمد افراسیاب در آن به پیشواز سیاوش آمد پس سیاوش بانی آن نتواند بود دیگر اینکه مثلاً سیاوش که در سیاووش‌گرد به سر می‌برد پس از دیدن خوابی طلایه سوی کنگ گسیل می‌دارد.[۱۷] علاوه بر این در داستان «جنگ بزرگ کیخسرو و افراسیاب» کیخسرو پس از گشادن گنگ از گنگ گزین راه چین بر می‌گیرد تا به شارستان پدر می‌رسد.[۱۸]
در یکی نبودن کنگ‌دز و سیاووش‌گرد هم در بخش کنگ‌دز توضیحات بسنده گفته آمد.


جایگاه گنگ دژ

منابع مختلف بر سر در مشرق بودن جایگاه کنگ‌دژ هم‌نگرند. در کتاب مینوی خرد، یکی از کتاب‌های پارسی میانه که مجموعه‌ای از پرسش‌های «دانا» از مینوی خرد است و صورت پازند آن به دست ما رسیده‌است، «دانا» مشخصاً از مینوی خرد پیرامون مکان کنگ‌دژ می‌پرسد و پاسخ می‌شنود که کنگ دژ در مشرق نزدیک دریاچهٔ سدویس در مرز ایرانویج واقع است.


جایگاه کنگ‌دژ در شاهنامه

کنگ‌دژ شاهنامه در توران نیست و از توران هم آن سوتر بوده‌است. مکان‌های جغرافیایی که در راه کنگ‌دژ این کنگ‌دز بوده‌است یا به نحوی با آن ارتباط داشته‌اند از قرار زیر است:

کوه اسپروز
ماچین و چین
مکران
دریای کیماک
آب‌زره

پانویس
   1. ↑ مینوی خرد پرسش ۶۱ بند ۱۳
   2. ↑ برای نمونه نگاه کنید به مینوی خرد پرسش ۲۶ بند ۵۷
   3. ↑ بندهش بخش ۱۴ «دربارهٔ سروری کشورها ۱۲۷.
   4. ↑ بندهش بخش ۱۸ «درباره هر گزندی که هزاره هزاره به ایرانشهر می‌رسد» ۱۴۲
   5. ↑ بندهش بخش ۱۸ «درباره هر گزندی که هزاره هزاره به ایرانشهر می‌رسد» ۱۴۰
   6. ↑ بندهش بخش ۱۷، ۱۳۸
   7. ↑ بهار به این نظریه معتقد است: پژوهشی در اساطیر ایران ۱۹۸ [شاهنامه‌شناسی (۱) «کنگ دژ و سیاوش‌گرد» ۲۶۱]
   8. ↑ برای نمونه نگاه کنید به تفضلی، «تعلیقات».مینوی خرد ۱۱۱
   9. ↑ ترجمهٔ دوستخواه
  10. ↑ داستان سیاوش بیت ۸۷۹: «تهی کرد و شد با سپه سوی کنگ / بهانه نجست و فریب و درنگ»
  11. ↑ داستان سیاوش بیت ۱۲۷۴-۱۲۷۳: «چنین تا رسیدند در شهر کنگ/که زان بود خرم سرای درنگ /// پیاده به کوی آمد افراسیاب / ز ایوان میان‌بسته و پرشتاب»
  12. ↑ بسی کاردانان رومی بخواند /سپاهی به دیوار دز برنشاند: جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب بیت: ۱۰۷۵
  13. ↑ برای نمونه: «بیامد دلی شاد بِبْهِشت کنگ / ابا آلت و لشکر و سازِ جنگ» جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب بیت: ۱۰۵۹
  14. ↑ جنگ بزرگ کیخسرو و افراسیاب بیت ۱۸۳۹ «ز کنگ گزین راه چین بر گرفت/ جهان را به شمشیر در بر گرفت
  15. ↑ «گشاده شد آن کنگ افراسیاب / سر بخت او اندر آمد به خواب»: جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب: بیت ۱۴۶۹
  16. ↑ داستان سیاوش بیت ۱۶۵۶ «سیاووش‌گردش نهادند نام / همه شهر از آن شارستان شادکام»
  17. ↑ داستان سیاوش بیت ۲۰۷۰:«پسیچید و بنشست خنجر به چنگ/طلایه فرستاد بر سوی کنگ»
  18. ↑ ز کنگ گزین راه چین بر گرفت هان را به شمشیر در بر گرفت//// نبد روز بیکار و تیره شبان طلابه به روز و به شب پاسبان/// بدین گونه تا شارْستان پدر / همی رفت گریان و پر کینه سر»

فهرست منابع و مآخذ

    * اوستا کهن‌ترین سرودها و متنهای ایرانی (ج ۱). گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه. ویرایش ۲. چاپ ششم، تهران: مروارید، ۱۳۸۱، ISBN 964-6026-16-8. ‏
    * مینوی خرد. ترجمهٔ احمد تفضلی. به کوشش ژاله آموزگار. چاپ سوم، تهران: توس، بهار ۱۳۸۰، ISBN 964-315-280-4. ‏
    * بهار، مهرداد. پژوهشی در اساطیر ایران. ویراستار کتایون مزداپور. ویرایش ۳. چاپ پنجم، تهران: انتشارات آگه، پاییز ۱۳۸۴، ISBN 964-329-009-3. ‏
    * صفا، ذبیح‌الله. حماسه‌سرایی در ایران. چاپ ششم، امیرکبیر، ۱۳۷۹، ISBN 964-00-0635-1. ‏
    * فرنبغ دادگی. بندهش. گزارنده مهرداد بهار. چاپ دوم، تهران: توس، پاییز ۱۳۸۰، ISBN 964-315-292-8. ‏

گشتاسب‌شاه

هنر نمودن گشتاسب در روم و چوگان باختن او در برابر قیصر

گُشتاسب (در اوستا ویشتاسب به معنی دارنده اسب آماده) نام فرمانروای بلخ در زمان زرتشت، پیامبر ایرانی، است. زرتشت به گشتاسب پناه برد و او دین وی را پذیرفت و از وی پشتیبانی کرد. در گاهان، زرتشت چهار بار از این فرمانروا نام می‌برد که سه باز آن به گونه کی‌کشتاسب است. کی به معنی رئیس عشیره و فرمانروا بوده و عنوان فرمانروایان دودمان کیانیان است که گشتاسب نیز یکی از آنان بوده‌است. گفتنی است که در شاهنامه فردوسی چهره گشتاسب بکلی با آنچه در اوستا میبینیم ناسازگار است. در حماسه فردوسی گشتاسب شاهی خودکامه و ستمگر است که نمی‌تواند از ایران در برابر تاخت و تاز تورانیان پدافند کند و به سیستان میگریزد. اینگونه که پیداست دو روایت درباره گشتاسب‌شاه در دست بوده‌است. یکی روایت موبدان زرتشتی و دیگری روایتی از زندگی و کارکرد گشتاسب در میان مردم ایران. همین روایت دوم است که در شاهنامه بازتاب یافته‌است.


در منابع قدیمی، آبادسازی منطقه تالش گشتاسبی را به گشتاسب‌شاه نسبت داده‌اند.