وقت سحر (حافظ)
حافظ
وقت سحر
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بی خود از شعشعه ی پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از ین روی من و آینه ی وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه ی ذاتم دادند
من اگر کام روا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم واین ها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده ی این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد
اجر صبری است کزان شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحر خیزان بود
که زبند غم ایام نجاتم دادند
وقت سحر
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بی خود از شعشعه ی پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از ین روی من و آینه ی وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه ی ذاتم دادند
من اگر کام روا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم واین ها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده ی این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد
اجر صبری است کزان شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحر خیزان بود
که زبند غم ایام نجاتم دادند
+ نوشته شده در شنبه بیستم آذر ۱۳۸۹ ساعت 14:42 توسط gabriel
|