زئوس مظهر شرک است ، به همراه او انبوه خدایان وارد یونان می شوند !
مینوس
شاه کرت ، پسر زئوس و ائوروپا ، برادر رادامانتوس و سارپدون ، شوهر پاسیفائه و پدر گلائوکوس ، آندروگئوس ، آریادنه و فایدرا که مانند سارپدون زندگی اش به درازا کشید و شامل رویداد هایی مشهور است که در این مقاله به اختصار به آن می پردازیم .
مینوس مدعی فرمانروایی بر جزیره ی کرت بود و به همین سبب و برای جلب نظر پوسیدون گاوی را از طریق دریا فرستاد و برای او قربانی کرد و پوسیدون هم در تایید فرمانروایی او برایش گاوی فرستاد . مینوس کاخی را کنوسوس ساخت اما زیبایی گاوی که پوسیدون برای او فرستاده بود به حدی بود که او گاو فرستاده شده ی پوسیدون را بر خلاف رسم قربانی نکرد و به جایش گاو دیگری را قربانی نمود . پوسیدون برای تنبیه او ، همسر مینوس را عاشق آن گاو کرد و به اون اجازه داد که با گاو جفت گیری کند که از این آمیزش مینوتائور پدید آمد . گاو پس از این واقعه دیوانه شد و آن طور که در افسانه ها آمده به دست تسئوس در آتن و برای آتنه بعد ها قربانی شد .
مینوس همیشه به همسرش وفادار نبود و آن قدر به دنبال بریتومارتیس رفت تا بریتومارتیس از دست او خود را به دریا انداخت اما در دریا آرتمیس او را به خدایی رساند و از آن پس بریتومارتیس ایزد بانوی دیکتونا شد .
پاسیفائه همسر مینوس که از این زنبارگی های مینوس خسته شده بود وردی بر او خواند که از بدنش مار و عقرب در می آمد و معشوق های او را می کشت اما پروکریس یکی دیگر از معشوقه های وی ، این نفرین را بی اثر ساخت اما در عوض نیزه ی شکاری مینوس را که هیچ گاه به خطا نمی رفت از او گرفت .
یونانیان مینوس را به منزله ی شاهی که فرمانروای گستره ی دریاها بود و همه ی یونانیان را در بر می گرفت می شناختند و اعتقاد داشتند هر نه سال یک بار او با زئوس رو در رو گفتگو می کند .مینوس پس از کشته شدن پسرش به توطئه ی آیگوئس در جنگ آتن وارد جنگ با آتن شد و شهر را فتح کرد . او پس از شکست آتن ، خراجی برابر هفت پسر و دختر و جوان بر آتن بست که آن ها را برای خوراک مینوتائور در نظر داشت که البته تسئوس همراه با آخرین محموله ی خراج راهی کرت شد و مینوتائور را کشت .
کمی پس از آن دایدالوس و پسرش که زندانی مینوس بودند از زندان گریختند . مینوس دایدالوس را تا سیسیل دنبال کرد اما آنجا دختران کوکالوس به فریب او را در خانه ای که دادالوس پنهان بود کشتند .
پس از آن سربازان مینوس شهر هراکلئا را بنیان گذاشتند که مقبره ی مینوس در آن بود که البته بعد ها به وسیله ی ترون ویران شد
هستیا(وستا)
این الهه خواهر زئوس بود.البته این الهه سخصیت مهم و خاصی نیست و در اساطیر نقش بسزایی را ندارد.او الهه یا ربّةالنّوع اجاق بود که منظور خانه و خانواده استو نوزادان را پیش از ورود به میان خانواده دور اجاق طواف میدادند.در آغاز و پایان هر سفره ای هدیه ای به او می دادند.هر شهر یک اجاق ویژه هستیا داشتند که هیچگاه نمی گذاشتند آتش آن خاموش شود .هرگاه می خواستند یک کولونی و مستعمره جدید ایجاد کنند مستعمره نشینان و هیمه اجاق شهر پیشینشان را با خود همراه می بردند تا آتش را در اجاق یا آتش گاه انو بر افروزند.
در روم شش کاهنه دوشیزه که آنها را وِستال می نامیدند(یعنی مأموران آتش)،از آتش پاسداری می کردند که خاموش نشود.
سه افسانه از اسکندر مقدونی
ترجمهی فرج بعد از شدت؛ نوشتهی قاضی تنوخی؛ به کوشش محمد قاسمزاده؛ در دست چاپ؛ انتشارات نیلوفر
حکایت دویم از باب هفتمقاصر باشم.»
بود، بفرستاد.
امشه سپنته ها(امشاسپندان)
زردشت از هفت باشنده یا نمودخدا که به خواست و اراده خدا آفریده شده اند سخن می گوید.این باشندگان به ترتیب:
۱-سپنته مینو
۲-وُهومَنَه
۳-اَشه
۴- خشترَه وَیریه
۵- اَرمیتی
۶- هَوروَتات
۷-اَمِرِتات نام دارند.
نام این امشاسپندان یا جاودانگان مقدّس به ترتیب به معنی روح بخشنده،اندیشه نیک،راستی یا حقیقت،شهریاری مطلوب،فداکاری یا اخلاص،کمال و نامیرایی است.مشخصه بنیادی خدا بخشندگی یا روح آفرینندگی(سپنته مینو) ایت.لازم به ذکر است در گاتها سپنته مینو پسر زرتشت است که در مقابل اهریمن قرار می گیرد و در واقع اهورا مزدا بزرگتر از آن است که از عهده اهریمن بر نیاید.این ویژگی تنها به خدا باز می گردد اما سایر نمودها نمودهایی است که انسان نیز می تواند در آن شرکت جوید:این نمودها واسطه هایی هستند که خدا را به انسان و انسان را به خدا نزدیک می کنند.و در زمان زرتشت بیشتر ماهیت انتزاعی از یک صفت داشته اند و بعد ها به خدا تبدیل شده اند..زرتشت می گوید که هرکس به اهورامزدا روی آورد و از او پیروی کند می تواند از طریق اندیشه نیک به کمال و نامیرایی دست یابد.آدمیان از طریق اندیشه نیک است حقیقت یا راستی را پیروی و به کمال و نامیرایی می رسند.از این راه است که انسان می تواند به هدف غایی خود که یگانگی با آفریدگار است برسد.
در آیین زرتشت تصویرپردازی تخیلی بسیاری از این نمودها،که آنان را با فرشتگان مسیحی مقایسه کرده اند،به کار رفته است.در گذر زمان سپنته مینو با اهورامزدا یگانه شده و برای حفظ ساختار هفتگانه سروش به جمع آنان اضافه شده است.در روایات زرتشتی این هفت نمود در کنار اهورامزدا بر سریرهای زرّین در اقامت گاه خود یعنی خانه سرود ها(گرودمان) و جایی که رستگاران پس از مرگ بدانجا راه می یابند قرار دارند.هر یک از این جاودانگان بخشی از آفرینش را در اختیار خود قرار دارند:وهومنه حیوانات،اشه آتش، خشتره ویریه فلزات،ارمیتی زمین،هوروتات آب و امرتات گیاهان را در اختیار دارد.لازم به ذکر است که انسان تحت حمایت شخص اهورمزدا است.
گاه شمار حیوانی
گاه شماری حیوانی ایرانی در بسیاری از نمود های خود در توجه به گاه شماری چینی-ایغوری و جزئیات این گاه شماری را می توان از تاریخ هایی که در آثار پیشینیان ثبت شده است به دست آورد.این گاه شماری از ترکیب برخی از اصول گاه شماریجلالی،هجری قمری و دوازده حیوان چینی-ایغوری شکل گرفتهو در طول هفت قرنی که از یورش مغول به ایران می گذرد تا ۱۳۰۴ هجری شمسی رایج اما همیشه به یک شکل نبوده و تغییراتی در آن پدید آمده است.
آغاز این گاه شماری با روز پنج شنبه ۱۵ژوئیه۶۲۲ مسیحی و نخستین سال قمری که پیامبر اسلام(ص) از مکه به مدینه هجرت نمود آغاز و مستقیما از گاه شماری هجری قمری گرفته شده است.در آغاز این گاه شماری ماه های قمری اقترانی که با رویت هلال ماه آغاز می شد،به شکلی که در گاه شماری هجری قمری کاربرد داشت باقی ماند تا مورد تأیید مسلمانان نیز قرار گیرد.بدین سان به همان ترتیبی که در گاه شماری قمری عمل می کردند طول ماههای قمری را در زیج ها و تقویم های سالیانه سی روزه و بیست و نه روزه محاسبه می کردند و در این زمینه نخستین روز سال در امور دینی و شرعی نخستین روز ماه محرم و در امور مالیاتی و رسمی نوروز جلالی بود و تاریخ مطابق با آن را با گاه شماری قمری و گاه با تاریخ ماههای گاه شماری جلالی و برجهای دوازده گانه سال که در دوره های بعد رواج بیشتری یافت مشخص می نمودند و بدین سان طول متوسط سال برای کارهای رسمی و مالیاتی برابر طول متوسط سال حقیقی شمسی بود.با این همه هدف دست اندر کاران تأسیس گاه شماری غازانی که مبدأ آن از ۷۰۱ هجری قمری و ۲۲۴ جلالی آغاز شد هرگز در عمل رعایت نشده و نوروز جلالی را در نظر داشتند.
در دوره صفویه که گاه شماری دوازده حیوانی با ماههای قمری رواج داشت ماههای شمسی را نیز در تقویم های سالیانه ثبت می کردند و پیش از آنکه ماههای شمسی با نام برج های دوازده گانه در سال۱۳۲۹ هجری قمری پذیرفته شود در تقویم های سالیانه ثبت می شد.
بدان سان که گفته شد سالهای قمری را در دوره مغول و نیز صفویان که خود ترک بودند با نام حیواناتی که به سالهای همزمان چینی-اویغوری اطلاق می شد نامگذاری می کردند و از آنجه که کمابیش هر سی و سه سال شمسی-قمری چینی-اویغوری برابر سی و چهار سال قمری است یک سال قمری بی نام می ماند و بنابراین در هر دوره سی و سه یا سی و چهار ساله شمسی-قمریِ چینی-اویغوری یک سال قمری در نامگذاری حذف می شد و با آن که این حذف در هر سی و سه یا سی و چهر سال لازم بود اما در عمل به صورت منطم اجرا نمی شد،مثلا در گزارش اسکندر منشی وقایع نگار دوره صفویه در برخی موارد نام یک حیوان به دو سال متوالی داده شده است.
نام سالهای دوازده گانه حیوانی در ایران با تفواتهایی با تقویم چینی-اویغوری به ترتیب عبارتند از:موش،گاو،پلنگ،خرگوش،نهنگ،مار،اسب،گوسفند،میمون،مرغ،سگ و خوک.زردپوستان و نیز ایرانیانی که به پیروی از مغولان بدین گاه شماری عنایت داشتند ویژگی هر یک از سالهایی را که با این حیوانات قرین می شد کمابیش به تأثر از مغولان همانند خوی و سرشت این حیوانات می دانستند و چنین است که هنوز هم نزد عامه چنین برداشتی رواج دارد و در تفأل و پیش بینی متکی بر این تقارن زردپوستان بر تأثیر سال و آریاییانی که بدین رویکرد توجه دارند بر تأثیرات ماهانه توجه دارند.نزد زرد پوستان چرایی تأثیر این دوازده حیوان بر سرنوشت زمین و انسان به افسانهئی باز می گردد که طی آن بودا در آغاز سال نو همه حیوانات را دعوت کرد و از همه حیوانات تنها دوازده حیوان مذکور و به روایت زرد پوستان موش،گاو،ببر،گربه؛اژدها یا نهنگ،مار،اسب،بز،میمون،خروس،سگ و خوک دعوت بودا را پذیرفتند و بودا مقدر کرد که سرنوشت جهان به دست این دوازده حیوان که یکی پس از دیگر در هر سال پدیدار می شوند باشد.
چنین است که در تقویم های سالیانه نجومی ایرانی سالهای شمسی به نام یکی از حیوانات دوازده گانه نامیده می شود.برای تعیین نام هر سال ابتدا باید عدد۶ را به عدد سال مفروض اضافه کنیم و حاصل جمع را به عدد ۱۲ تقسیم نماییم باقی مانده مذکور نماینده سال به ترتیبی است که گفته شد:۱-موش۲-گاو۳…
انسان، هنگام خلق اسطوره، دین را شناخت
برخی اسطوره شناسان بر این باورند که اسطوره از نظر سیر تاریخی متقدم بر دین است. یعنی با رشد و تکامل ذهن انسان در زمانی که اساطیر جای اعتقادات مذهبی و ادیان را نزد بشر داشتند به مرور باورهای دینی شکل گرفت. اسطوره ای نیست که پرده از رازی بر ندارد. اسطوره پژوهان با رازگشایی اساطیر، مشخص کردند که بخش قابل توجهی از اساطیر، باورهایی را نمایان می کنند که بعدها در ادیان گوناگون، شکل کامل تری به خود گرفتند و امروز آنها را اجزای تفکیک ناپذیر ادیان می دانیم.
اگر بپذیریم که می توان اساطیر را به اسطوره های آیینی، آفرینش یا بنیاد، کیش، شخصیت و جهان پس از مرگ تقسیم کرد، چنان که «ساموئل هنری هوک» نویسنده کتاب های «اساطیر خاورمیانه»، «اسطوره و آیین» و «دین آشور و بابل» به این تقسیم بندی قایل است، ردپای اندیشه ها و باورهای دینی در هر ۵ نوع آن پیداست.
این ردپا به خصوص در اساطیر «بنیادی یا آفرینش» و اساطیر «جهان پس از مرگ» آشکار است. زیرا به نظر می رسد این اساطیر به شکل صریح تری به پرسش های بشر درباره چگونگی آفرینش و فلسفه خلقت می پردازند. پرسش هایی که بعدها در ادیان، به آنها پاسخ داده شد.
«میشل مالرب» نویسنده کتاب «انسان و ادیان، نقش دین در زندگی فردی و اجتماع» که با ترجمه مهران توکلی توسط نشر نی در ایران منتشر شده است، در کتاب خود آورده است: «در دوران هر چه دیرینه تر، آدم ها با یکدیگر گروهی می زیستند. شب که فرا می رسید، چون نمی توانستند مانند روز به شکار پردازند، با یکدیگر تبادل افکار می کردند و پرسش هایی که داشتند در میان می نهادند… در آن شب زنده داری ها هر نکته ای می توانسته است نقل مجلس بوده باشد: چرا هم خوبی هست و هم بدی؟…. معنی زندگی و مرگ چیست؟ پس از مرگ به کجا می رویم؟ آیا موجودات دیگری هستند که ما به آنها وابسته ایم؟ آیا جهان هستی از قوانینی پیروی می کند؟» در همین کتاب آمده است: «انسان ابتدایی تنها به مکاشفه در طبیعت قناعت نمی کرد. درک می کرد که نیروهایی دوره اش کرده اند و او نمی توانست آنها را به فرمان خود درآورده و چون نمی توانست بداند که چه هستند پس همان ها را خدا می دانست.»
بدین ترتیب انسان ابتدایی، نیروی بی پایان چنین خدایی را در همه پدیده های طبیعت و اطرافش مانند سیل، زلزله، طوفان، رعد و برق خسوف و کسوف و متجلی می دید.
با تحول بشر در عرصه زمان، ایزدان در اساطیر ملل مختلف یا به همان شکل نخستین خود در اساطیر باقی ماندند و از زمان شکل گیری تاریخ، پا فراتر نگذاشتند و یا توانستند به صورت غیر مستقیم در ادیانی که در عصر شکل گیری تاریخ، پا گرفت، رخنه کنند و با چهره های تغییر یافته یا به ظاهر نامربوط نفوذ کنند و یا این که به همان قوت و قدرت خود باقی ماندند. می توان سیاهه بزرگی از نام ایزدانی درست کرد که در تفکر بشری، نتوانستند خود را به عصر تاریخ برسانند و نابود شدند. تعداد کمتری از این ایزدان در ادیان عصر تاریخ تمدن با ماهیت و کمیت تغییر یافته باقی ماندند. اما تعداد انگشت شماری از اساطیر هستند که توانستند به قوت خود در یک تمدن حفظ شوند. ایزدانی که برای نمونه اول شاید بتوان از صدها ایزد در اساطیر مصر، هند و… نام برد که با تمام نفوذ و قدرت خود در زمان خاص نزد اقوام ابتدایی، نتوانستند به این سوی تاریخ پا بگذارند. «اینانا» ایزد بانوی قدرتمند در آشور، در ادیانی که بعدها در این سرزمین شکل گرفت، نتوانست راه یابد. «انکی» ایزد خرد، «انلیل» ایزد هوا در اساطیر بابل، «قیامت» ایزد بانوی مادر در اساطیر بابل، «نینورتا» ایزد کشت و شکار و جنگ در اساطیر آشور و بابل، «زئوس» ایزد ایزدان در یونان «پوزئیدون ایزد آب ها در یونان، «هستیا» ایزد بانوی آشتی در یونان، «دمتر» ایزد بانوی کشاورزی در یونان «ادیپ» ایزد یونانی و صدها ایزد مرد و ایزد بانوی دیگر در تفکر اسطوره ای بشر نیز تا آغاز تاریخ باقی نماندند.
تشخیص و تفکیک ایزدانی که امروز با تغییراتی در کمیت یا ماهیت آنان، هنوز حفظ شده اند و می توان آنان را از میان موجودات قدسی دیگر در کتاب های مقدس بازشناسی کرد، کار ساده ای نیست. دین پژوهان و اسطوره شناسان تطبیقی گاه در مطالعات خود به نقطه ای مشترک می رسند که آن وجود چهره هایی قدسی یا نیمه قدسی است که در ادیان مختلف جهان، حضور دارند.
امروزه با احتیاط چهره هایی از میان کتاب های مقدس بیرون کشید شده اند که ریشه های اسطوره ای آنان کمی روشن به نظر می رسد. اسطوره شناسان تطبیقی، ریشه های مشترک «نوح» در ادیان یهود و اسلام را با «اوشا پیشیتم» در اساطیر آشور و بابل قابل مقایسه می بینند. یا وجوه مشترک بسیار زیادی میان «ایشتاز» دختر نخست آنو، ایزد بانوی عشق و جنگ و ایزد بانوی مراد و شامگاه در اساطیر آشور با «آناهیتا» در دین زرتشت دیده شده است. یا «کنجرو» پسر سیاوش که در اساطیر کهن ایرانی به آسمان عروج می کند در دین یهود به صورت «اختوح» ظهور پیدا می کند.
اما از میان ادیان مطرح و بزرگ جهان که به نظر «میشل مالرب» تعداد آنها به صد هم نمی رسد، شاید بتوان ادیانی چون زرتشت را جزو معدود ادیانی دانست که مستقیما و تا حد زیادی با حفظ چهره اسطوره ای خود، تا به امروز نزد پیروان خود، باقی مانده است و موقعیت یک دین را حفظ کرده است.
مری بویس، اسطوره پژوه به نام و نویسنده کتاب «زرتشتیان، باورها و آداب دینی» که در ایران با ترجمه عسگر بهرامی از سوی انتشارات ققنوس منتشر شده معتقد است: «عموما پذیرفته اند که رسوم عبادی، دیرپاتر از عقاید متعلق به الهیات اند و موضوعات اساسی آیین زردشتی هم هنوز همان موضوعات شبانکارگان عصر حجر، یعنی آب و آتش اند.
در استپ ها که گمان می رود تا هزاره پنجم پیش از میلاد به سبب نبود باران، بیابان هایی بی حاصل بوده اند، آب، زندگی را ممکن می کرد؛ هند و ایرانیان نخستین، آب ها را ایزد بانوانی به نام «آپس» می انگاشتند، به آنها نماز می بردند و برایشان نثار می کردند…. از موضوعات اصلی رسوم عبادی زردشتی، آن دیگری، یعنی آتش، نیز برای استپ نشینان، حیاتی به شمار می رفت چه در آن زمستان های سخت، منبع تولید گرما بود و برای پختن گوشت که قوت غالب آنان بود، نیز به کار می آمد.»
به جز تمام این ها که گفته شد، یعنی بازماندن یا باز نماندن اساطیر در باور بشر تا به امروز، برخی مانند کارل گوستاو یونگ معتقدند که اسطوره چه در شکل دینی برای بشر امروز باقی مانده باشد، چه در میان افسانه ها و قصه های حماسی و چه به ظاهر از ذهن و باور بشر پاک شده باشد، در ضمیر ناخودآگاه بشر سده بیست و یکم با قدرت و با نفوذ نخستین روزهای تولد خود در پیش از تاریخ، حضور و معنی دارد. چه اسطوره ادیپ و چه اسطوره تیشتر هر یک بخشی از حیات امروز بشر را تحت کنترل خود دارد.
شیطان پرست
شیطان پرستی یک حرکت مکتبی، شبه مکتبی و یا فلسفی است که هواداران آن شیطان را یک طرح و الگوی اصلی و قبل از عالم هستی میپندارند. آنها شیطان را موجودی زنده و با چند وجه از طبیعت انسان مشترک می دانند. شیطان پرستی را در گروه "راه چپ" مخالف با "راه راست" طبقه بندی میکنند. دست چپی ها به غنی سازی روحی خود در جریان کارهای خودشان معتقدند. و بر این باورند که در نهایت باید تنها به خود جواب پس دهند. در حالی که دست راستی ها غنی سازی روحی خود را از طریق وقف کردن و بندگی خود در مقابل قدرتی بزرگتر بدست می آورند. لاوییانها در واقع خدایی از جنس شیطان و یا خدایی دیگر را برای خود قائل نیستند. آنها حتی از قوانین شیطان نیز پیروی نمیکنند. این جنبه اعتقادی آنها به طور مکرر به اشتباه نادیده گرفته میشود و عموما آنها را افرادی میشناسند که شیطان را به عنوان خدا پرستش میکنند.
شیطان پرستی به جای اطاعت از قوانین خدایی یا قوانین طبیعی و اخلاقی، عموما بر پیشرفت فیزیکی خود با راهنمایی های موجودی مافوق یا قوانینی فرستاده شده تمرکز دارد. به همین دلیل بسیاری از شیطان پرستان معاصر از باورها و گرایشهای ادیان گذشته اجتناب میکنند و بیشتر گرایشات خودپرستانه دارند. به گونهای که خود را در مرکز هستی و قوانین طبیعی میبینند و بیشتر شبیه به مکاتبی چون مادهگرایی و یا خودمحوری و جادومحوری هستند. به هر حال بعضی شیطان پرستان به طور داوطلبانه بعضی از قوانین اخلاقی را انتخاب میکنند. این یک جریان وارونه سازی را نشان میدهد. بر این مبنا شیطان پرستان به دو گروه اصلی شیطان پرستان فلسفی و شیطان پرستان دینی تقسیم بندی میشوند.
تاریخچه
مفهوم شیطان در طول قرنها مورد مکاشفه قرار گرفته است. در اصل در سنت مسیحیان جودو، شیطان به عنوان بخشی از آفرینش دیده شده است که در برگیرنده قانونی است که میتواند در مقابل خواست خداوند مخالفت کند و با اختیار تام خود، قادر است مبارزه طلب باشد. (یادآور یکی از تفسیرهای یهودی که میگوید تنها زمانی که پتانسیل توانایی تخلف از خواست خدا را داشته باشید و با او مخالفت نکنید موجودی بسیار خوب خواهید بود) در خلال قرنها این مفهوم به مخالفت صرف علیه خداوند تحریف شده است.
این دیدگاه که هرچیزی نقطه مقابل خود را دارد و خداوند (تماماً خوب) باید یک نیروی خدای بد (شیطانی) نیز در مقابلش باشد (بسیار از الهههای قدیمی نیز این نیرو های بد را در خود داشته اند، به طور مثال تمدن مصر باستان نیز چنین باوری را داشته است).
با گسترش دین مسیحیت و بعد از آن اسلام، که هردو پیروان بسیاری بدست آوردند و یک رستگاری اعلا را برای خود قائل هستند و به زندگی بعد از مرگ اعتقاد دارند، و در میان آموزههای آنها شیطان وجود دارد و در همه جهانبینیهای الهی، شیطان سعی دارد خداوند را تحلیل برد و خراب کند.
به علاوه شیطان پرستی برمبنای آموزههای مخالف دینهای ابراهیمی به مخالفت با خدای ابراهیمی پرداخته است. قدیمیترین شاهد ثبت شده راجع به این واژه (شیطان پرستی) در کتاب "تکذیب یک کتاب" توسط توماس هاردینگ (1565) به چشم میخورد که در آن از کلیسای انگلیس دفاع میکند : "در خلال زمانی که مارتین لوتر برای اولین بار فرقه ملحد و شیطان پرست خود را به آلمان آورد،...". در حالی که مارتین لوتر خود هرگونه ارتباطی را بین آموزه هایش و شیطان نفی کرد. شیطان در یهودیت، مسیحیت، اسلام و آیاواشی کلمه شیطان در ابتدا از دین یهود آمده و در مسیحیت و اسلام تکمیل یافته است. این نگاه یهودی-مسیحی-اسلامی از شیطان میتواند به موارد زیر تقسیم شود:
یهود: شیطان در یهودیت، در لغت به معنای "دشمن" یا "تهمت زننده" است. و همینطور نام فرشتهای است که مومنین را مورد محک قرار میدهد. شیطان در یهود به عنوان دشمن خدا شناخته نشده است بلکه یک خادم خدا است که وظیفه دارد ایمان بشیریت را مورد آزمایش قرار دهد.
اسلامی : کلمه شیطان در عربی "الشیطان" به معنای خطاکار، متجاوز و دشمن میباشد. این یک عنوان است که معمولا به موجودی به نام ابلیس صفت داده میشود. ابلیس یک جن بوده است که از خدا نافرمانی کرده است لذا من طبع توسط خدا محکوم شده است که به عنوان منبعی برای گمراهی انس و جن باشد و ایمان آنها را برای خدا بسنجد.
مسیحیت : در بسیاری از شاخههای مسیحیت، شیطان (در اصل لوسیفر) قبل از آنکه از درگاه خدا ترد شود، یک موجود روحانی یا فرشته بوده که در خدمت خداوندگار بوده است. گفته میشود شیطان از درگاه خداوند به دلیل غرور بیش از حد و خودپرستی ترد شده است. همینطور گفته شده است است شیطان کسی بوده است که به انسان گفته است میتواند خدا شود، و موجب معصیت اصلی انسان در درگاه خدا شده است و در نتیجه از بهشت عدن اخراج شده است. از شیطان در کتاب یونانی "دیابلوس" به عنوان روح پلید (Devil) نیز نام برده شده است که به معنای "تهمت زننده" یا "کسی که به ناحق دیگران را متهم میکند". واژه Devil از فعلی به معنای "پرت کردن" یا "انتقال دادن" نشئت گرفته شده است. در حالی که لاوی ادعا کرده است که این واژه از زبان سانسکریت "devi" مشتق شده و به معنای الهه میباشد (گرچه این ادعا نادرست به نظر می آید)
آیاواشی: "آکیلاتریراتو آمانای" منبع اسطورهشناسی آیاواشی و کتاب دینی آیاواشی، راجع به "کرونی" که یک موجود شیطانی است سخن گفته است. این موجود به 6 قسمت قطعه قطعه شده است و هر قسمت در جهان با نام های "راوانا" , "دوریودهانا" و ... متولد شده اند.
شیطان پرستی فلسفی
به طور غیر رسمی و گستردهای این شاخه از شیطان پرستی را منتسب به آنتوان شزاندر لاوی میدانند. او کسی بود که کلیسای شیطان را تاسیس کرد (اولین سازمانی که از لغت شیطان پرستی فلسفی استفاده نمود)، در نظر شیطان پرستان فلسفی، محور و مرکزیت عالم هستی، خود انسان است، و بزرگترین آرزو و شرط رستگاری این نوع از شیطان پرستان برتری و ترفیع ایشان نسبت به دیگران است. شیطان پرستان فلسفی عموما خدایی برای پرستش قائل نمیدانند و به زندگی غیر مادی بعد از مرگ نیز عقیدهای ندارند (اگرچه بایدی هم برای نبود آن ندارند) به هرحال زندگی این گروه از شیطان پرستان عاری از روحیه مذهبی و معنویت نیز نیست.
در نظر شیطان پرستان فلسفی، هر شخص خدای خودش است. آنها با تکیه بر عقاید انسانی وابسته به دنیا، مطالب مربوط به فلسفه عقلانی را خار میشمارند و به آنها به دید ترس از مسائل ماوراء الطبیعی می نگرند. و تنها به وسیله آن، یک زندگی عقیم و تنها بر مبنای "جهان واقعی" را تشکیل میدهند. به طور شفافی، آموزههای شیطان پرستان فلسفی قدمتی بیشتر از کلیسای لاوی دارد. اگر چه این تصوری از شیطان است، ولی با موقعیت واقعی او تقابل دارد. چرا که این تعالیم از آموزههای یهودی-مسیحی نشئت گرفته است و شیطان را بدلیل خصوصیاتش پلید نگاشته است.
شیطان پرستان لاویی
این نوع از شیطان پرستی بر مبنای فلسفهٔ آنتوآن لاوی که در کتاب "انجیل شیطان" و دیگر آثارش آمده است تشکیل شده است. لاوی موسس کلیسای شیطان (1966) بود و تحت تاثیر نوشتههای فردریک نیچه، آلیستر کرالی، این رند، مارک د سید، ویندهام لویس، چارلز داروین، امبروس بیرس، مارک تواین و بسیاری دیگر بوده است. "شیطان" در نظر لاوی موجودی مثبت بوده در حالی که تعالیم خداجویانه کلیساها را مورد تمسخر قرار داده و به مسائل جهان مادی نیز اعتنایی نداشت.
یک شیطان پرست لاویی، خود را خدای خود میداند، آیین مذهبی این گروه از شیطان پرستان بیشتر شبیه به فلسفه میجیک کراولی با دیدی جلوبرنده به سمت شیطان پرستی است. یک شیطان پرست لاویی مدعی آن است که کسانی که خودشان را با شیطان پرستی هم ردیف میدانند نباید به طرز فکر گروهی خواص وفادار باشند و آنها را از لحاظ اخلاقی قبول نداشته باشند. و در ازای آن گرایشات انفرادی داشته باشند و من تبع باید به طور دائمی یک سر و گردن بالاتر از کسانی باشند که خود را از لحاظ اخلاقی، قوی میدانند. و در بشر دوستی ]گمراه[ خود، بدون تامل عمل کنند.
شیطان پرستی دینی
گرایشات شیطان پرستی دینی اغلب مشابه گرایشات شیطان پرستی فلسفی است، گرچه معمولا پیش نیازی برای خود قائل میشوند و آن پیشنیاز اینست که شیطان پرست اول باید یک قانون ماوراء الطبیعی را که در آن یک یا چند خدا تعریف شده است که همه شیطانی هستند یا بوسیله شیطان شناخته میشوند. شیطانی که در گروه اخیر تعریف شده است میتواند تنها در ذهن یک شیطان پرست تعریف شود یا از یک دین (معمولا قبل از مسیح) اقتباس شوند.
بسته به اینکه کدام نوع شیطان پرستی مد نظر باشد، خدا (یا خدایان) میتوانند از انواع مختلفی از معبود ها باشند، بعضی از آنها از ادیان بسیار قدیمی نشئت گرفته شده اند، انواع معمول شیطان پرستی از خدایانشان را از ادیان قدیمی مصر باستان و بسیاری از الهههای باستانی بینالنهرینی و بعضا از الهههای رومی و یونانی (به عنوان مثال مارس-خدای جنگ) اقتباس کرده اند. بقیه شیطان پرستان ادعای پرستش خدای اصلی را دارند ولی بیشتر شیطان پرستان میگویند خدای معبود آنها در واقع قدمت بسیار قدیمی دارد، شاید از دوران ماقبل تاریخ و شاید اولین خدایانی باشد که توسط انسان مورد پرستش قرار گرفته است ( گرچه چنین ادعایی غیر قابل بررسی است)
مابقی گروه ها تعبیری سخت گیرانه تر از اینها را میپرستند: آنهایی که سیمای فرشتهٔ سقوط کرده از انجیل مسیحی را میپرستند، در حالی که بسیاری که آن را به عنوان شر، طبق تعریف کلیسای مسیحی، میپندارند. این گروه در مقابل آن را به عنوان محق و کسی که در مقابل خدا شورش کرده است قبول دارند. تمام این ادیان با هم وبا شیطان پرستان فلسفی مشترک هستند چرا که خود شخص را در اولویت اول قرار داده اند. این نظریه نیز معمولا توسط کسانی که خدا را به دید شیطانی مینگرند (کسانی که دیده شده است اشخاص را به آزادی اندیشه تشویق میکنند و تلاش میکنند خود را بوسیله فلسفه هایی چون میجیک و فلسفههای مشابه "تمایل به قدرت" نیچه بالا بکشند) حمایت شده است. یک پند رایج شیطانی به این معلول اینست که : "هر خدای ارزشمندی بهتر است به جای یک برده پست و بخاک افتاده، یک شریک در قدرت خود داشته باشد."
یک مثال از این مطلب، شیطان ابراهیمی است، مانند ابلیسی که در کتاب تورات آمده است و بشریت را به چیدن میوه درخت شناخت خوب از بد تشویق میکند:" تو مطمئنا نمیمیری: چرا که خدا در همان روزی که این کار را کنی از آن خبر خواهد داشت، سپس چشمانت باز خواهد شد و شماها مانند خدا خواهید شد و خوب را از شر تشخیص خواهید داد". با این استفاده از این مفهوم، شیطان پرستان خود را بهتر از هر خدای دیگری، دارای قدرت تشخیص خوب از بد میپندارند. از آنجا که این گروه از شیطان پرستان خود را بسیار قدیمی و قدیمی تر از بقیه میدانند، نام "شیطان پرستان سنتی" را بر خود گذاشتهاند و به شیطان پرستان فلسفی، "شیطان پرستان معاصر" می گویند.
شرپرستان
این فرقه از شیطان پرستان، به دوران تفتیش عقاید مذهبی از طرف کلیسا مربوط میشوند. این نوع شیطان پرستان معمولا متهم هستند که به اعمالی از قبیل "خوردن نوزادان"، "کشتن گوسفندان"، "قربانی کردن دختران باکره" و "نفرت از مسیحیان" هستند. این طرز فکر در کتاب "مالیوس مالیفیکاروم" دسته بندی شده است.]کتابی که در دوران تفتیش عقاید توسط کلیسا (1490) تالیف شد و در واقع هرگز به طور رسمی مورد استفاده قرار نگرفت، کتاب حاوی مطالب خرافی از جن گیری و جادوگری و مطالبی از این دست میباشد. ترجمه لغوی نام کتاب پتک جادوگران است[
فلسفه شیطانی
شیطان در 9 جمله شیطانی منسب به لاوی خلاصه میشود:
شیطان میگوید دست و دلبازی کردن بجای خساست.
شیطان میگوید زندگی حیاتی بجای نقشه خیالی و موهومی روحانی
شیطان میگوید دانش معصوم بجای فریب دادن ریاکارانه خود.
شیطان میگوید محبت کردن به کسانی که لیاقت آن را دارند بجای عشق ورزیدن به نمک نشناسان
شیطان میگوید انتقام و خونخواهی کردن بجای برگرداندن صورت ]اشاره به تعالیم مسیحیت که میگوید هرگاه برادی به تو سیلی زد، آن طرف صورتت را جلو بیاور تا ضربهای به طرف دیگر بزند[
شیطان میگوید مسئولیت پذیری در مقابل مسئولیت پذیران بجای نگران بودن خون آشام های غیر مادی
شیطان میگوید انسان مانند دیگر حیوانات است، گاهی بهتر ولی اغلب بدتر از آنهایی است که روی چهار پا راه میروند، بدلیل آنکه انسان دارای خدای روحانی و پیشرفت های روشنفکرانه، او را پستترین حیوانات ساخته است.
شیطان تمام آن چیزهایی که گناه شناخته میشوند را ارائه میدهد، چون که تمام آنها به یک لذت و خوشنودی فیزیکی، روانی یا احساسی منجر میشوند.
شیطان بهترین دوست کلیساست چرا که در میان تمام این سالها وجود شیطان دلیل ماندگاری کلیساها میباشد.
و در مقایسه با این جملات، لاوی 9 گناه شیطانی را نیز نام برده است: حماقت، ادعا و تظار، نفس گرایی (انتظار بازپس گرفتن از دیگران، آنچه که به آنها داده اید)، خود را فریب دادن، پیروی از رسوم و عقاید دیگران، روشن بینی نا کافی، فراموش کردن ارتدکسی گذشته (به طور مثال، قبول کردن چیزی قدیمی در بسته بندی جدید، به عنوان نو)، غرور و افتخار بی حاصل (مانند غروری که هدف شخصی را از درون می پوساند) و کمبود محسنات ! یادداشت : Solipsism میتواند به یک طرز فکر معرفتشناسی منسب به دیسکارت نیز گفته شود، که در آن به افراد پیشنهاد میشود که تنها کسی هستند که میتوانند وجود چیزی را تجربه کنند و هرچه دیگران میگویند تنها خیال و وهمی از تصورات خودشان است.
او (لاوی) سپس 11 قانون شیطانی را نیز وضع کرد، که در حالی که نظام نامهای اخلاقی نیست، ولی راهنمایی های کلی برای زندگی شیطان پرستی را ارائه کرده است:
هرگز نظراتت را قبل از آنکه از تو بپرسند بازگو نکن.
هرگز مشکلاتت را قبل از آنکه مطمئن شوی دیگران میخواهند آن را بشنوند بازگو نکن.
وقتی مهمان کسی هستی، به او احترام بگذار و در غیر این صورت هرگز آنجا نرو.
اگر مهمانت مزاحم تو است، با او بدون شفقت و با بیرحمی رفتار کن.
هرگز قبل از آنکه علامتی از طرف مقابلت ندیدهای به او پیشنهاد نزدیکی جنسی نده.
هرگز چیزی را که متعلق به تو نیست برندار، مگر آنکه داشتن آن برای کس دیگری سخت است و از تو میخواهد آن را بگیری.
اگر از جادو به طور موفقیت آمیزی برای کسب خواسته هاید استفاده کردهای قدرت آن را اعتراف کن. اگر پس از بدست آوردن خواسته هایت قدرت جادو را نفی کنی، تمام آنچه بدست آوردی را از دست خواهی داد.
هرگز از چیزی که نمیخواهی در معرض آن باشی شکایت نکن.
کودکان را آزار نده.
حیوانات -غیر انسان- را آزار نده مگر آنکه مورد حمله قرار گرفتهای یا برای شکارشان.
وقتی در سرزمینی آزاد قدم بر میداری، کسی را آزار نده، اگر کسی تو را مورد آزار قرار داد، از او بخواه که ادامه ندهد. اگر ادامه داد، نابودش کن.
نقد شیطان پرستی
گرچه بیشتر نقد ها از ناحیه ادیان بزرگ صورت میپذیرد، ولی بیشترین انتقادات به شیطان پرستی از طرف مسحیان شکل میگیرد. در این راستا مباحث سودمندی مطرح هستند.
این ادعا که شیطان پرستی به طور صرف یک دین و فلسفه است در کنار معنای ضد آن تعریف میشود که چه چیزی به عنوان ریاکاری، حماقت و خطاهای مسیر اصلی فلسفه ها و ادیان ضعیف عمل میکند. همچنین این مباحث ادراک معنی و طبیعت شیطان یا عبادت او را از ادبیاتی که معمولا ضد شیطان است شکل گرفته است.
بسیاری از شیطان پرستان، شیطان را به عنوان یک نیروی سرکش معرفی میکنند. به هرحال آنها ادعا میکنند چنین هویتی بر مبنای قبول کردن اینکه شیطان موجودی یا قدرتی افضل است شکل میگیرد.حال گفته میشود با توجه به اینکه شیطان به عنوان موجودی شناخته میشود که با خداوند مخالفت میکند، در صورت قبول کردن او به عنوان راهنما، باید با خودش نیز مخالفت کرد. (تناقض)
عالمان مسیحی بر این باورند که نمیتوان هرگز از شیطان طبعیت نکرد (هیچ کس معصوم نیست) چرا که آنها باور دارند شر انسانی یک تلاش بیفایده برای انجام دادن کار های خوب است ( به طور مثال، برای رستگاری یا کسب امنیت برای خود، حتی با این شرط که به دیگیران ضرر رساند). حتی کسانی که از فلسفه خوش پرستی طبعیت میکنند، تلاش میکنند چیزهایی که به عنوان خوبی فقط برای خودشان شناخته شدهاند را بدست آورند. این فلسفه دانان ادعا میکنند نتیجه این فلسفه اگر با قوانین خداوندگار تطابق نداشته باشند، تنها رنج، سردرگمی، انزوا و نا امیدی به همراه خواهد داشت.
شیطان پرستی یک "سراب فلسفی" و "علم بیان سنگین" است. چرا که گفته میشود لاوی در استفاده از لغاط تبحر خواستی داشته است. شیطان پرستی یک طلسم کم ژرفای عقلانی از خدای ساخته شده توسط بشر است.
"انسان موجودی اجتماعی است و به انسان های دیگر احتیاج دارد". بعضی ها عقیده دارند شیطان پرستان درک اشتباهی از استقلال داشتهاند و آن را به تنهایی تعبیر کرده اند. استقلال میتواند شما را قوی تر کند ولی این غیر ممکن است شما به تنهایی خدا باشید. آنها بر این باورند که اگر کسی خود را خدا معرفی کند و ضمن استفاده از لایق دانستن خود، میتوان به عدم پذیرش حقیقت منجر شود.
یکی از نقد های کاربردی تر شیطان پرستی اینست که ضمن این که شیطان پرستی معمولا خود را به عنوان راه نجاتی برای تودههای تسلیم شده مردم در مقابل دین های اصلی معرفی میکند، بر شایستگی های آنها در بی نیازی از دیگران و انزوا گرایی تاکید میکنند و انزوا گرایی میتواند به سوء استفادههای مختلفی ناشی شود – که معمولا نیز چنین است. چرا که طبیعت انزواگرایانه شیطان معمولا در بازخورد جوامع ناکارمد است. و برای جبران این خلا از قوانین ادیان سنتی استفاده کرده است.
فرقههای غیر شیطان پرستانه بسیاری از گروه ها به اشتباه به عنوان گروههای شیطان پرستی در نظر گرفته میشود.به طور کلی دو تعریف برای گروههای شیطان پرستی در نظر افراد وجود دارد:
هر گروهی که شیطان را (مشابه شیطان تعریف شده در دین مسیحیت که عاری از مفاهیم غیر طبیعی مربوط به پلیدی و زشتی است یا یک شیطان انتزاعی) به عنوان خدا قبول داشته باشد و آن را عبادت کند، که معمولا از آن به عنوان الهه سیاه نیز یاد میکنند. و آن را منتسب به طبیعت "حقیقی" انسان مینامند.
گروه هایی که از دین مسحیت تبعیت نکرده و یا عیسی را با خصوصیاتی که در دین مسیح تعریف شده است قبول ندارند.
تعریف دوم، معمولا توسط بنیادگرایان مسیحی مورد استفاده قرار میگیرد و بر مبنای این تعریف بسیاری از گروه ها را شیطان پرست مینامنند. این بنیاد گرایان بیشتر دین های کافر جدید (مثلا ویکا یا استرو) را با استفاده از این تعریف شیطان پرست مینامند.
طبق این تعریف به ندرت از دین هایی مانند اسلام و یهود و فرقههای مسیحیت به عنوان شیطان پرست تعبیر میشود. چنین گروه هایی که دین های گذشته را شیطان پرست بنامند بسیار کم است، مانند فرقه مورمونها یا چند فرقه کوچک دیگر. البته شنیده شده است که بعضا کاتولیک ها، پروستان ها را نیز شیطان پرست نامیدهاند و یا بالعکس ولی چنین خطابی خیلی به ندرت اتفاق می افتد.
حرکت دیگری که به اشتباه به عنوان شیطان پرست شناخته شده است، گروههای هوی متال موسیقی است. گرچه گروه هایی وجود دارند که به دلایلی چند از شبیه سازی های شیطانی استفاده میکنند ولی عمده گروههای متال/راک ارتباطی با یکی از انواع شیطان پرستی ندارند.
با رشد رو به جلوی جامعه از دوران اصلاحات به دوران روشنفکری (قرون 17 و 18)، مردl در جوامع غربی به پرسش سوالاتی راجع به شیطان کردند و این شیطان نیز در پاسخ به تدریج بزرگ و بزرگتر شد، لذا شیطان پرستی به صورت یک رسم که با رسوم دینی گذشته مخالفت دارد ظهور پیدا کرده.آشنايي به" علوم ماوراء"
حواس انسان
هر چند افرادي كه جز به ماديات و علوم مادي آشنا نيستند شايد نتوانند اين حقيقت را باور بدارند ليكن مسلم است كه در بشر حواسي وجود دارد كه بغير از حواس ظاهري است و اين حواس جزء حواس 21 گانه ايست كه در كتاب مكانيسم آفرينش مختصري در بارة آن شرح داده ام.(به مقاله حواس مراجعه فرماييد)
حواس مزبور حس الهام و روشن بيني است كه مظاهر آن در زندگي اكثر اشخاص اتفاق افتاده است. خود شما ممكن است در زندگي حوادثي از آن را ديده يا از خويشان و نزديكان و دوستان خود شنيده باشيد. بارها اتفاق افتاده است پدر يا مادري در اثر نگراني و به اصطلاح «دل شوره» قبلاً از حادثه اي كه براي فرزندشان در نقطه اي دور، اتفاق افتاده مطلع گرديده اند. بارها دوستي مرگ يك دوست را كه در اثر سانحه يا جنايتي پيش آمده از فاصلة دور ديده يا احساس نموده است. رؤياهاي ديده شده در عالم خواب نيز قسمتي از تجليات اين حالات است.
بسيار اتفاق مي افتد
در جرايد خبري و مجلات و برخي كتابهاي روحي جهان نظير اين چنين وقايع بسيار نقل شده است. اشخاصي كه در خواب قبلاً واقعه اي را ديده و بعد عين آن بر ايشان اتفاق افتاده يا بوسيلة الهام و روشن بيني وقايع را احساس نموده اند به علت شوق و شگفتي كه از اين حادثه به آنها دست داده آن را دهان به دهان نقل مي كنند كه گاهي دامنة آن به جرايد و خبرگزاريها مي رسد .
علوم روحي
خوشبختانه امروز علوم هيپنوتيسم و مانيتيسم و رابطة با در گذشتگان و علم الروح تجربي و نيروي انتقال فكر يا تلپاتي و امثال اين قبيل علوم در مغرب زمين بسيار متداول گرديده و در بارة آن كتابهاي بسيار نوشته و مجلات متعدد انتشار مي دهند و صدها هزار نفر جداً در اين علوم وارد شده و برخي از رشته هاي آن يعني هيپنوتيسم و مانيتيسم را تا حدي در علم طب داخل كرده و از آن براي معالجه و بيهوشي استفاده مي كنند و بقدري شايع گرديده كه هر فرد با سوادي كه با مطبوعات آشنا است كم و بيش از آن آگاه است. اين مطلب دليل آشكار نسبت به موضوعي است كه مورد بحث ما است .
تمرين و تقويت حواس
نكتة مهمي كه بايد متوجه بود اين است كه حواس انسان با توجه به سرشت و سرنوشت در اثر تمرين و توجه تقويت مي گردد. كساني كه اين رشته از حواسشان از بدو تولد قوي است يعني استعداد طبيعي براي اين كار دارند چون متوجه آن نيستند و موقعيت بكار بردن حواس براي آنها پيش نيامده و مصرفي براي آن تصور نمي كنند قدرتشان همچنان در بوتة اجمال مانده است. در حالي كه وجود اين حواس به قدري در زندگي سودهاي خاص خود را دارد كه اگر بر طبق روش صحيحي در مدارس از همان اوان كودكي اطفال را متوجه وجود اين حواس و سود آن سازند و تعليماتي براي تمرين و تقويت آن مقرر دارند و آنها كه صاحب استعداد در فن هستند در اين رشته قوي شوند، آن وقت دنيا متوجه خواهد شد كه از اين نيروئي كه يزدان توانا در بشر آفريده و بالقوه در او موجود است و از آن بهرة كافي حاصل نگرديده، چه منافعي بدست خواهد آمد .
ماوراءالطبيعه نداريم
در هر حال علومي كه خارج از دايرة پنج حس ظاهري و معمولة بشر مي باشد و افراد بشر با آن آشنا نيستند، علوم ماوراءالطبيعه، ناميده شده اند در صورتي كه اين لفظ غلط است و ماورائي وجود ندارد زيرا آنچه در عالم وجود هست طبيعت است منتها قسمتي از طبيعت را ما مي توانيم ببينيم. حتي در مورد ديدنيها هم قدرت ما حدود دارد چنانكه اجسام بي نهايت ريز به چشم ما نمي آيد تا اين كه ميكروسكوپ اختراع شد و ميكروبها را ديدند ولي هنوز ويروس ديده نشده بود بعداً با ميكروسكوپ الكترونيكي ويروس هم ديده شد ولي هنوز اتم را با اين ميكروسكوپ هم نديده اند. همين طور در مورد اجسام بي نهايت بزرگ مثل كرات بوسيلة اختراع تلسكوپ كه از گاليله شروع شد كم كم توانستند كرات ديگر را ببينند و اختراع تلسكوپ روز به روز پيشرفت كرد. ديدنيهاي بسيار هست كه هنوز به آن دسترسي ندارند و راديو تلسكوپ كه بوسيلة امواج راديوئي ما را از وجود عوالم دورتر آگاه مي سازد، گواه اين مطلب است.
جسم هم از چشم پنهان مي شود
مي گويم اشيائي در عالم هست كه به علت لطافت و ظرافت فوق العاده، چشمان ما با وضع عادي قادر به ديدن آنها نيست مانند هوا كه چشم ذرات آن را نمي بيند. اما همين هوا وقتي به صورت مايع در مي آورند قابل رؤيت است. حقيقت ديگري را كه روشن كننده اين مطلب است به عنوان مثال ذكر مي كنم. حتي اشياء بزرگ را از مسافت دور با آن كه زمين هم مسطح باشد با چشم ظاهري نمي توان ديد هر چند كه مادي است. يك مجسمه بزرگ مثل مجسمه رامسس دوم در مصر در بيابان مسطح وسيعي قرار دارد كه وقتي در مقابل آن بايستيم عظمت آن طوري است كه گردن انسان براي ديدن آن به عقب خم مي شود .
حال از اين مجسمه دور مي شويم و كم كم به عقب مي رويم. مي بينيم كه مجسمه رفته رفته در نظر ما كوچك و كوچك تر شد. هر چه از آن دورتر شويم كوچك تر مي شود و ريزتر مي گردد، پس از مدتي كه كاملاً از آن دور شديم بكلي از چشم ناپديد مي شود .
مثل موجودات لطيف
عمل كوچك شدن اين مجسمه مربوط به خودمجسمه نيست وحجم مجسمه كم نگرديده بلكه اين چشم ماست كه به علت دور شدن آنرا كوچك ديده است. اين كوچك شدن تدريجي در واقع مثل لطيف شدن ذرات است كه اگر به مقدار معيني ثقيل و متراكم باشند به چشم ما مي آيند و هر چه لطيف تر و ريزتر شوند كم كم در ديدگان ما كوچكتر و كوچكتر به نظر مي رسند تا جائي كه بكلي محو مي گردند. از لحاظ قوة ديد ما هر دو مورد شبيه به هم است و البته اين محدوديت مصلحتي ديد ما است كه اشياء را چنين مي بيند نه اينكه خود اشياء خارج از طبيعت باشند.
ماوراءالطبيعه نيست
اينجا است كه روشن مي گردد همه چيز جزء طبيعت است و ماوراءالطبيعه در بين نيست و اينكه بشر ماوراءالطبيعه قائل است در اثر محدوديت قوة ديد و فهم و درك او است. در مورد مثالي كه بيان گرديد آيا آن مجسمه كه كم كم از نظر ما محو گرديد از صورت مادي به صورت معنوي در آمد كه از چشم غايب گرديد؟ خير، مجسمه مادي بود و مادي هم هست و خواهد بود ولي اين چشم ماست كه به علت ضعف در اثر دور شدن قدرت ادامة ديد آنرا از دست داد. آيا اين مجسمه نابود شده يا هست؟ مي دانيم كه مجسمه با همان قطر و حجم موجود است ولي ديد چشم ما رسا نيست كه آن را ببيند. پس ذرات كوچك هم با همان قطر خود در همين جو اطراف ما وجود دارد كه چشم ما قادر به ديدن آنها نيستند نه اينكه وجود ندارند. پس بطور قطع منكر اين گونه امور نبايد بود. در مورد اجسام لطيف هم وضع همين طور است و نديدن آنها به خاطر اين نيست كه معنوي يا در ملك يا قلمرو ماوراءالطبيعه هستند بلكه اين محدوديت چشم ما است كه نمي تواند آنها را ببيند و لذا نام ماوراءالطبيعه به آنها داده است.
درجات دارد
حال مي گويم قدرت ديد اشخاص نسبت به همين مطلب با هم تفاوت دارد مثل اينكه همة قواي مختلف مردمان در همه چيز داراي درجات و تفاوتهايي است. مثلاً در آن موقعي كه در اثر دور شدن از مجسمه، چشم يك نفر ديگر، قدرت ديد مجسمه را ندارد و بكلي از نظرش محو گرديده است، شخص ديگري هست كه آن مجسمه را بطور واضح و قابل تشخيص مي بيند و فرد ديگر آن را بزرگتر و كس ديگر كوچكتر مي نگرد. به همين نحو به درجات هر كسي نوعي مشاهده مي كند. اين مطلب در همة امور صادق است و اين كه مي گوييم حس روشن بيني در برخي كسان قويتر است و بهتر مي توانند به امور ظاهراً مخفي آگاهي يابند به همين دليل است. چنين اشخاص كه استعداد قوي دارند با تمرين بسيار قويتر مي شوند و كساني كه به طور طبيعي و فطري در اين قسمت ضعيفند در اثر تمرين با همان نسبت نيرومندتر خواهند گرديد.
غايب و مخفي يعني چه
در بالا گفته شد كه شخص مستعد چيزي را كه ظاهراً مخفي است مي بيند. اين در واقع همان غايب است كه مي گويند برخي اشخاص قدرت ديد غيب و غايب را دارند يعني اگر كسي مدعي گردد كه غايب را مي بيند منظورش
يك چنين مخفي ظاهري است نه اينكه چيزي را كه وجود ندارد ديده است.
مدعيان و منكران
عده اي افراد در مسافت خيلي دور از آن مجسمة بزرگ ايستاده اند. چند نفر از آنها به علت دوري چشمشان ياراي ديدن مجسمه را ندارد و چند نفري هم كه چشمشان قويتر است آن مجسمه را به اندازه هاي كم و بيش ملاحظه مي كنند. آن كسان كه مجسمه را مي بينند، به آن ايمان دارند. ليكن آنهائي كه چشمشان قدرت ديدن آنرا ندارد مي گويند دروغ است و چنين چيزي وجود ندارد. هر چند كه آن مشاهده كنندگان اصرار كنند برخي از آنها باور ندارند.
تمرين و مجهز كردن چشم
تنها راه براي اين كه منكران باور نمايند اين است كه چشم خود را مجهز كنند با تمرين هاي مناسب انجام دهند تا خودشان هم تا حدودي به آن كسان كه قوي هستند و مي بينند نزديك شوند ولي بايد دانست كه اين عمل مشكل است زيرا مكانيسم و قواي اشخاص با يكديگر تفاوت دارد.
اين است علت انكار
آن كسي كه نمي بيند تقصيري هم ندارد ، دلش مي خواهد حرف كسي را كه مدعي ديدن است باور كند و ميل دارد تمرين نمايد ولي چون تمرين مشكل است و شايد بزودي موفق نشود . اين انكار تا مدتي باقي مي ماند .
تمرين مغناطيسي
يكي از تمرين ها براي مجهز شدن همانا خواب مصنوعي است كه اين عمل را انجام مي دهد. وقتي كسي به خواب مصنوعي مي رود چون در اثر خواب روشن بيني و وجدان باطني او در مسيرهاي معيني اضافه مي شود حكم همان مجهز شدن چشم را دارد و مخلوقاتي را كه در حالت عادي نمي ديد اكنون به چشم او مي آيد و آسانترين راه آن همين است. مجهز كردن قوا و چشم خود شخص هم همين حال را دارد و در اثر تمرين و مداومت و توجه و استقامت و پيگيري مي توان تا حدودي به اين قسمت آشنا گرديد .
نصحيت و اندرز
در طي اين مقاله روشن گرديد براي قواي روشن بيني اشخاص درجاتي وجود دارد كه آنرا معين كردم. پس فرزندان عزيز اينها حقيقتي است كه بطور روشن و واضح بيان شده و منكر حقيقت نمي توان گرديد. آيا اگر كسي چيزي را ديد و من و شما و عده اي آنرا نديدند دليل بر آن است كه آن شيئي وجود ندارد؟ خير وجود دارد ولي عده اي به علت نداشتن وسائل و قوا و تمرينات كافي آنرا نديده اند و عده اي هم هستند كه قوة ديدن و درك آنرا ندارند .
ماوراء حواس ظاهري ما
بنابراين در ماوراء اين ديدنيها و شنيدنيهاي عالم چيزهائي هست كه بشر هنوز نديده و نمي داند. اگر ماوراءالطبيعه را به معني اينگونه (ماوراء) يعني ماوراء معلومات و مشاهدات فعلي بشر بنگريم درست است ولي اگر آنرا به معني چيزي در پشت طبيعت و خارج از آن معني نمائيم غلط است زيرا هر چه هست در زير و رو و پشت و بالا و غيره ( اين لغات نسبي و وابسته به موقعيت مشاهده كننده است و حقيقت ندارد) همة آنها طبيعت است و چيزي از آن خارج نمي باشد .
بعد و بي بعدي يعني چه
يكرنگي در همه جا
مغز بشر كه در محفظه اي معين و محدود قرار دارد ذرة بسيار بسيار ناچيزي از قدرت عالم است كه اگر در مقام حساب و مقايسه با عالم لايتناهي بدان بنگريم شايد بتوان گفت آن ذره كه در حساب نايد همان است. اما چگونه مي شود كه اين مغز با تمام كوچكي ظاهري خود مي تواند پي به عظمت و وسعت عالم لايتناهي ببريد؟ علت همان وحدت است كه در عالم نقشه واحد، طرح واحد، نمونه واحد و قدرت واحد وجود دارد و وقتي كه بشر با همين قوة فكري خود به نمونة اين طرح و نيرو پي برد در حكم آن است كه به همة آن پي برده است.
مثال برق
براي مثال برق را ذكر مي كنم. ما مي بينيم كه در اثر پيدايش عواملي در جو فعل و انفعالاتي بوجود مي آيد و برق در آسمان تجلي مي كند. اولاً اين نكته بر ما روشن است كه اين برق از هيچ بوجود نيامده بلكه در جو از آن به مقدار معين موجود است، منتها عوامل و وسايلي نبود كه به نظر انسان برسد و وقتي عوامل پيدا شد انسان توانست آن برق را مشاهده كند. به علاوه مي دانيم كه برق منحصر به همين محلي كه اكنون هستيم نيست. بلكه اگر في المثل به هلند هم سفر كنيم يا به استراليا و زلاند نو برويم يا به ژاپن رحل اقامت افكنيم باز هم همين برق زدن را مي بينيم و بر ما مسلم مي شود كه تفاوت در برق نبود و همه جا از آن وجود داشت و اين ما بوديم كه نمي توانستيم بدون فراهم شدن عوامل و وسايل آنرا بنگريم.
بعد در بين نيست
پس اگر درست بينديشيم مي بينيم اين برق بعدي ندارد و مسافتي براي آن نيست چنانكه در ايران در اروپا ، در آمريكا و در هر كجاي كرة زمين برق همان برق بود و جزئي تفاوتي نداشت و اين ما بوديم كه به علت محدوديت جسم احتياج به مسافرت يعني طي بعد و مسافت داشتيم و خو دبرق بعدي ندارد و همانست كه هست و هيچ گونه تفاوتي در آن نيست و در هر كجا كه موجبات فراهم گردد برق خود را ظاهر و مرئي مي سازد. برقي كه در قارة استراليا مي زند با برقي كه در قارة آسيا تجلي مي كند هر دو يكي است و هيچ بعد و مسافتي براي آن مطرح نيست.
كمك تفكر
تا آنجا كه مشاهدات و وسائل بشر امكان به او مي دهد خواهد ديد كه در اين برق تفاوتي نبوده و نيست و نخواهد بود و اينها تغيير ناپذيرند. معني واقعي لن تجد لسنه الله تحويلا يا تبديلا - در سنت هاي الهي تغيير و تحويلي نيست همين است. حال فرض كنيد بشر وسائلي بدست آورد و مثل اقدامات اخير فضائي به ماوراء جو سفر نمود و بكرات ديگر رفت، خواهد ديد كه همين برق در همه جاي عالم لايتناهي هست منتها هر جا بر حسب مقتضيات عوامل به صورت و شكلي خاص است.
اگر بر حسب مقتضيات تفاوت عامل و عناصر جزئي تفاوتي در آن مشاهده شد دليل نفي اصل موضوع نيست. اما اين كه قواي بشر محدود است و قوة متفكرة او نيز حدودي دارد مي تواند دنبالة رشته فكر را بگيرد و آنرا يك خط نامحدودي تصور كند كه به دنبال آن برود، پيش بتازد جلو رود و حركت كند و همچنان اين حركت را ادامه دهد. باز هم خواهد ديد كه آنچه ديده همان است يعني نمونه هائي كه درك كرده همانها به مقدار بي نهايت در عالم وجود دارد و مي فهمد كه از نمونة اين مشتي كه ديده خروارها را هم مي تواند ببيند و تفاوتي در اصل در بين نيست.
نسبت فهم عالم لايتناهي
به اين ترتيب است كه عالم لايتناهي درك مي گردد يعني وقتي فهميديم حقايق در همه جا همانطور كه درك كرده ايم وجود دارد و به هر كجا برويم بقول ضرب المثل آسمان همين رنگ است اين نكته بر ما روشن مي گردد كه بعد و مسافتي در بين نيست زيرا عالم لايتناهي و همه جاي آن پر از قوائي است كه ما با فكر محدود خود آنرا شناختيم. برق را به عنوان مثال گفتيم. همه چيز را مي توان اين طور شناخت و ديد. حيات، روح، قدرت، نيرو، نور و هر چه هست عالم از آن مالامال است و هيچ حدود و ثغوري براي قلمرو و تسلط آنها نيست و به هر اندازه كه قدرت فهم و ديد و مشاهده ما اضافه شود از همان نمونه ها منتها به مقدار بيشتر ديده مي شود. به همين جهت است كه عناصر كرات بهم شبيه است و سنگهائي كه از كرة ماه آورده اند داراي همان عناصر زميني است منتها با تركيب متفاوت .
روزنامه اطلاعات پنجشنبه 7 آبانماه1349 شماره13332
70عنصر شيميائي در خاك ماه
مسكو- خبرگزاري فرانسه - « الكساندر وينو گرادف » معاون آكادمي علوم شوروي در يك مصاحبه مطبوعاتي دربارة نتيجه آزمايش سنگريزه ها و خاكي كه سفينة خودكار «لونا 16» از كره ماه به زمين آورده است توضيحاتي داد و گفت كه ايستگاه خودكار جمعاً يكصدم گرم از نمونة سنگ ريزه و خاك كره ماه را همراه آورده بود كه از جنبه هاي علمي در آزمايشگاههاي شوروي مورد بررسي دانشمندان قرار گرفته است. رنگ سنگ ريزه هاي ماه خاكستري است ولي بر اثر كمي يا زيادي نور تغيير رنگ مي دهد. وي گفت در نتيجة بررسي خاك كرة ماه وجود هفتاد عنصر شيميائي در نمونه هاي خاك و سنگ هاي ماه ثابت شده است.
خداشناسي و خدابيني
حال كه همة قوا و نيروها و نورهاي عالم اين طور است و همه جا از آن گسترده شده و پر و مملو است و خلافي موجود نيست پس مسئلة بعد از بين مي رود و مي فهميم كه بعد در اثر محدوديت قواي بشري است كه براي فهم و مشاهده ناچار به طي مسافت و سفر و تكميل آلات و روش مشاهداتي است. عالم يك است و وحدت است و همه جاي آن در حكم همه جاي ديگر مي باشد. اينجاست كه خداشناسي بلكه خدابيني حاصل مي گردد زيرا اگر يزدان و نيروي لايزال آنرا در يك گوشه از همين زمين در قلمرو مشاهدات خود ديديم، اگر قدرت او را در تجلي مخلوقات مشاهده كرديم بسي روشن و واضح است كه مثل همان برق، همان نور كه نمونة آنرا ديده بوديم در حكم آن است كه همه آنرا ديده ايم. پس بشر محدود ظاهراً كوچك با مغز محدود خويش مي تواند يزدان را با تمام عظمت و قدرت بنگرد و بشناسد. اين است درسي از خداشناسي.
كسب علوم روشن بيني
توسعه دانش با حواس
كسب علوم معنوي كه مربوط به حواس الهام و روشن بيني است از لحاظ معني و توجيهي كه دربارة ماوراء كرديم و آنرا علوم ماوراء نام نهاديم درجات دارد و هر چه بيشتر در اين زمينه زحمت و ورزش و تمرين انجام شود موفقيت بيشتر است.
فهم وحدت
كساني كه داراي استعداد طبيعي در اين قسمت بوده و ضمناً روش خود را در كلية امور مشاهده و دقت و موشكافي و تمرينات فكري كنند و سعي نمايند به باطن و علل امور دسترسي يابند و ضمناً با اتخاذ روشهاي نيكو و اخلاق پاكيزه صفاي درون حاصل نمايند، قدرت و حواس خود را در علوم «ماوراء» كشف و درك كرده به تمرين و تقويت آن بپردازند و از اين طريق در راه خداشناسي پيش بروند كم كم ابواب معرفت بر آنها گشاده مي شود و حقايق عالم را مي فهمند و آگاه مي شوند كه اگر در دنيا قهر يا زشت يا زيبا وجود دارد روي چه حكمت و فلسفه اي است. اين مردمان روشندل ديگر از وجود سوانح و اتفاقاتي از قبيل زلزله ها، طوفانها و پيش آمدهاي ناگوار و يا وجود زشتي ظاهري و بدي نسبي ناراحت نشده از اسرار آن آگاه مي شوند و بسي روشنيها از انوار الهي در عالم مي بينند كه اشخاص تمرين نكرده قادر به ديدن آن نيستند و همانطور كه نور معمولي وقتي تجزيه شود و به صورت طيف درآيد رنگهاي متنوع پيدا مي كند و علاوه بر سري رنگها (كه آن را به نسبت رنگ اصلي ناميده اند) الوان مادون قرمز و ماوراء بنفش دارد كه گاهي به تيرگي و سياهي جلوه مي كند. انوار پاك الهي هم وقتي در دنيا به صورت زندگي و حيات موجودات در مي آيد انواع رنگها را نشان مي دهد كه در ظاهر برخي از آنها تيره و تار و بعضي كمرنگ تر، بنفش، آبي و زرد روشن است. اما وقتي باز مجموع آنها را بهم تركيب كنند همان نور درخشان سفيد و يك وحدت كامل بين رنگها از آن بدست مي آيد. يعني همان بود و همانست كه هست.
استفاده از حواس باطني
بنابراين روشندلاني كه حقيقت را تا حدودي فهميده اند مانند اين است كه مستقيماً مشمول اشعة نوراني يزداني شده اند و از اين اشعه روشن و ساطع گرديده اند. اين است كه در قيافة آنها نور مخصوص مشاهده مي شود كه آنرا به نور حق تعبير مي كنند و رسوم ملل بر اين كه اطراف سر مقدسين خود هاله اي از نور مي كشند ناظر به اين اصل بازر است كه حقيقت آن همان سياله ها و انوار كالريهاست كه از بدن قوي آنها خارج مي گردد. استفاده كنندگان از حواس الهام و روشن بيني ممكن است در دنيا بسيار باشند و هميشه هم بوده است و كاهنان مصر و ساحران سابق تاريخ كه اعمالي خارق العاده از آنها صادر مي شد و اين همه بزرگان علوم روحي و غيبگويان كه در تاريخ ملل از آنها ياد شده كساني هستند كه كم و بيش از اين حواس استفاده كرده اند. امروز چون تا حدي بوجود منظم اين رشته از استعداد، بشر پي برده و آن را به صورت دروس علمي در آورده اند افرادي كه در ملل مختلف از آنها استفاده مي كنند بسيارند حتي اشخاص زيادي هستند كه از هيپنوتيسم و مانيتيسم و تلقين و القاء در حالت بيداري كه آنرا به (چشم بندي) موسوم كرده اند و خواندن افكار بوسيلة تلپاتي ديدن و خواندن اوراق پنهاني استفاده كرده آنرا براي خود شغلي قرار داده اند و در تآترها و اماكن عمومي از آن بهره برداري مي نمايند. در صورتي كه اين كار برخلاف است و كسي كه داراي اين استعداد مي شود بايستي از به كار بردن آنها در طريق باطل خودداري كند .
روشنان عالم
همچنين افراد پيشرفته تري از آنها در هندوستان و جنوب شرقي آسيا وجود دارد كه در ساية تمرين هاي بسيار شديد و تند كه آن را رياضت اسم گذاري كرده اند به موفقيتهاي شگرف در اين راه نائل گرديده اند چنان كه اعمال مرتاضين و جوكيان هندي را كم و بيش شنيده ايد كه حتي مدت يك ماه خود را زير خاك مدفون مي كنند و زنده برمي خيزند. البته چون اين كار به سلامت لطمه مي زند و خلاف روش عادي زندگي است صحيح نمي باشد. از طرف ديگر تحصيل كنندگان اين رشته به وسيلة تمرين هاي مدون منظم كه در كتابها به ترتيب بيان گرديده در همه جاي عالم بسيارند و به علت علاقه اي كه عدة زيادي به اين علوم نشان مي دهند، تشكيل كلوپها و باشگاه ها مي دهند، جرايد و مجلات خاصي منتشر مي نمايند و مطبوعات مختلفه انتشار مي دهند و تعصب خاصي در اين رشته دارند و براي آن تبليغ مي كنند.
روشن بينان يزدان شناس
اما بايد دانست كساني كه در اين رشته به درجات عاليه معنوي مي رسند و يا به حقايق بزرگي كه براي تمام بشريت مفيد است رسيده اند هر چند كه طريق و راه و وسيله نيل به اين قسمت همان حواس است كه گفته شد اما عوامل ديگر هم در اين كار دخالت دارد كه مهمترين آن خواست و ارادة مافوقترين نيروي نورالانوار قدرت و عظمت يعني يزدان و اجازة او در اين راه است و براي اين كه اين موضوع عملي شود علاوه بر استعدادهاي خاصي كه در حواس اين افراد موجود است استعدادهاي ديگري هم بايد در آنها باشد و سرنوشت آنها چنين ايجاب مي كند و زمينه هائي در آنها قرار داده شده كه فعلاً جاي بحث آن نيست و همين قدر خلاصه مي گويم كه پروردگار عالميان طبق قانون سرنوشت، هر كسي را براي كاري مخصوص آماده ساخته كه به دنبال آن مي رود. مغز و فكرشان براي همين خلق شده است.
تذكر:
بايد دانست كه آشنايي به اين قبيل علوم علاوه بر استعداد و شايستگي احتياج به تمرين ها و شرايط خاصي دارد كه در اين مختصر نمي توان شرح داد و كتابي مفصل بنام «كتاب روحي» در سه جلد نوشته شده كه در نظر است چاپ و منتشر گردد.

