پیچال‌پری

پیچال پَری نام یکی از موجودات تخیلی در هندوستان و پاکستان است.

در باور برخی از روستائیان دامنه‌های هیمالیا، پیچال‌پری زنی فراطبیعی و زیبا است که پاهای آن در جهت برعکس قرار دارد.

مردم بیشتر، پیچال پری‌ها را موجوداتی آسیب‌رسان می‌دانند.

بخش نخست واژه یعنی پیچال در هندی به معنی پیچیده و وارونه است بخش دوم واژه یعنی پری همان پری فارسی است.

زیلانت

زیلانت نام موجودی تخیلی در فرهنگ عوام تاتار و روس است.

در این باور، زیلانت ماری بالدار و موجودی بین اژدها و خزنده افسانه‌ای، ویورن (wyvern) است. زیلانت در افسانه‌های مربوط به بنیادگذاری شهر قازان، پایتخت تاتارستان، ذکر شده و از سال 1730 میلادی نشان و نماد شهر قازان است.

روس‌ها این موجود را زیلانت می‌نامند که از واژه تاتاری یلان (yılan) به معنی مار گرفته شده ولی خود تاتارها برای نامیدن آن از واژه فارسی اژدها استفاده می‌کنند.

بنا بر باور عامیانه تاتاری هر ماری که سنش از صد سال بگذرد اژدها می‌شود.


نشان فرمانداری کازان

ترول

ترول موجودی خیالی در افسانه‌های اروپای شمالی است. ترول‌ها به افسانه‌های متأخرتر هم راه یافته‌اند. مثلاً در فانتزی ارباب حلقه‌ها یا هنر نبرد یا مجموعهٔ هری پاتر. در بسیاری داستان‌ها ترول‌ها زیر پل‌ها خانه دارند و از مسافران باج می‌گیرند. در فرهنگ عامه اسكانديناوي، هيولاي غول پيكري كه گاه داراي قدرت جادويي است. ترول ها كه با انسان ها دشمني مي ورزند در قصر هايشان زندگي مي كنند و با تاريكي هوا نواحي اطراف را تحت سيطره خود در مي آورند. اگر در معرض افتاب قرار بگيرند مي تركند يا سنگ مي شوند. در داستان هاي جديدتر ترول معمولا به اندازه انسان يا موجودات كوچكتري مقل دورف ها و الف هايند. آنها در كوهستان ها زندگي مي كنند، گاه دوشيزگان را مي دزدند و مي توانند تغيير شكل دهند و آينده را ببينند.

تک‌شاخ

تک‌شاخ (به انگلیسی: Unicorn) نام موجودی اساطیری و افسانه در فرهنگ اروپای کهن و قرون وسطی است. با اینحال اسب تک شاخ در اساطیر دیگر فرهنگ ها نیز دیده شده است.

تک‌شاخ موجودی افسانه‌ای به شکل اسب با یک شاخ روی سر است. بر پایه افسانه‌ها، تک شاخ ها را نمی‌توان به آسانی شکار کرد زیرا بسیار چابک هستند ... آن ها زنان و دختران را به مردان ترجیح می‌دهند ... البته بعضی گویند که آن ها فقط توسط زنان رام می‌شوند.


La Dame à la licorne اثری از قرن ۱۵ میلادی

شکل ظاهری

اسب تک شاخ اسبی سفیدو زیبا با یال های بلند است که در افسانه های اکثر نقاط اروپا از آن یاد شده است. این موجود تخیلی بدنی به شکل اسب و شاخی در بالای سر خود دارد که قالبا به شکل مارپیچ است. تک شاخ ها در ابتدای کره بودنشان طلایی رنگند و پس از آن در سیر بلوغ به رنگ نقره‌ای در می‌آیند و بعد از بلوغ کامل سفید رنگ می‌شوند ... آن ها عموماً از اسب های عادی لاغر تر ولی بلند ترند.

ریشه تصور تک شاخ ها

ریشه اصلی تولد این موجود افسانه مشخص نیست ... بعضی می‌گویند که این افسانه از یونان نشات می‌گیرد اما به خاطر گستردگی داستان هایی با شخصیت تک شاخ در کل اروپا و به خصوص شمال اروپا نمی‌توان آن را کاملاً جز اساطیر یونان نام برد.

ریشه تک شاخ کنونی


تندیسی از تک‌شاخ در ایرلند

تک شاخ های کنونی با تک شاخ های افسانه‌های گذشته اروپا بسیار متفاوت است. تک شاخ های سفید و بزرگی که شاخی چند متری بر سر داشتند و صورتشان کمی گرد تر از اسب بود در طول زمان دستخوش تغییراتی شدند که آن ها را به صورت اسبی سفید و لاغر با شاخی مارپیچ و کوتاه و یال های بلند در آورد.

ریشه این تک شاخ های کنونی هم مشخص شده نیست اما گمان می‌رود این تک شاخ از دانمارک و اسکاندیناوی ریشه می‌گیرد.


سحر و جادو

در قرآن کریم دو آیه شریف ذکر شده است هر کدام وجهی از وجوه سحر را بیان می کنند:

«سحروا أعین الناس و استرهبوهم و جاءوا بسحر عظیم[i] »

 یعنی :«  دیدگان مردم را افسون کردند و آنان را به ترس انداختند و سحری بزرگ در میان آوردند » ( ترجمه فولادوند)

از این آیه شریف بر می آید که سحر یک نوع چشم بندی است

در قضیه هاروت و ماروت می فرماید:

 « فیتعلمون منهما ما یفّرقون بین المرء و زوجه[ii] »

« آنها از آن دو[ فرشته ] چیزهایی می آموختند که بهوسیله آن میان مرد و همسرش جدایی بیفکنند » ( ترجمه فولاد وند )

از این آیه شریف نیز استفاده می شود که سحر در واقع یک تصرف روحی است .

اما بعد از این جمله بلافاصله می فرماید:

«و ما هم بضارّین به من احد الا باذن الله[iii]»

هرچند بدون فرمان خدا نمی توانستند به وسیله آن به احدی زیان برسانند ( ترجمه فولادوند ) تا این توهم پیش نیاید که آنان می توانند در امر صنع و آفرینش فساد ایجاد کرده و بر تقدیر الهی غالب آیند  بلکه تأثیر این سحر هم باذن خداوند و در دایره  تقدیر می باشد.[iv]

توکل بر خداوند و پناه بردن بر او  و خواندن معوذتین[ دو سوره آخر قرآن – ناس و فلق ] هر آثار سوئی از این نوع را برطرف می کند.[v]


اعراف 116 [i]

 بقره 102 [ii]

 بقره 102 [iii]

 المیزان ج 1 ذیل آیه 102 بقره [iv]

 ترجمه المیزان ج20 ص682 [v]

سحر، جادو، پیشگوئی و دعا در اسلام

چنان چه از قرآن استفاده مي‌شود سحر و جادو قطعاً وجود دارد و در احکام اسلامی سحر از گناهان کبيره و بزرگ بوده و حکم ساحر سحر كننده اعدام است و تعليم و تعلّم سحر نيز حرام مي‌باشد، البته بجز موقعي که براي باطل نمودن سحر از آن استفاده گردد؛ به اين معني که تعليم سحر براي باطل نمودن سحر حرام نيست.

و اما دعا، دريايي بيکران و گنجينه‌اي تمام نشدني است که انسان را به خالق خود پيوند مي‌دهد و هر کس به مقدار ظرفيت و بزرگي خود بهره‌اي از آن دارد. البته دعاها داراي مراتب و آثار مختلفي هستند و استفاده از دعاهايي که از معصومين عليهم السلام و از طرق صحيح به ما رسيده‌اند، ما را در رسيدن به مقصود ياري مي‌دهد.

در تاريخ اسلامي پيشگويي برخي از بزرگان و مقربين درگاه الهي، از جمله شاگردان اهل بيت عليهم السلام، آمده است اما اين که هر کسي که ادعاي اين مکارم را دارد راستگو است و دچار تخيلات بيمار گونه و يا الهامات شيطاني نيست، امر ديگريست.

خدا شناسی و راه های اثبات وجود خدا.

خدا کیست یا چیست؟ نحوه اثبات خدا چگونه است؟

تصور ذات خداوند برای ما که موجوداتی محدود و مادی هستیم، امری است محال  و معرفت بشری نمی‌تواند به کُنه ذات پروردگار دست یابد. حضرت علی علیه السلام می‌فرماید: «همت‌ها هر اندازه دورپردازی کنند، او را نمی‌یابند و زیرک ها هر اندازه در ژرفای دریای اندیشه فروروند، به او نائل نمی‌گردند.»

عدم امکان معرفت حقیقی ما به ذات پروردگار متعال، به این دلیلی است که ذات باریتعالی نامحدود است و ما محدود، و محدود به کنه نامحدود راهی ندارد. علاوه، ما پیوسته در زندگانی مادی خود به یک سلسله معلولات جسمانی که آغشته به یک رشته قیود جسمانی و زمانی و مکانی می‌باشند، گرفتاریم و هیچ گاه حواس و تخیل ما یک موجود بی قید و شرط و مطلق را نمی‌تواند تصور کند. در عین حال ما یقین داریم که خدایی وجود دارد، زیرا این جهان هستی نمی‌تواند بدون خالق و مدبر باشد، پس خالق توانایی دارد.

حضرت علی علیه السلام می‌فرماید: «تو آن خدایی هستی که در عقل ما نمی‌گنجی تا در معرض وزش اندیشه ها نقش پذیر کیفیات بشوی، و نه تحت کنترل فکر در می‌آیی تا محدود و قابل تغییر باشی.»

در بعضی از روایات آمده است: «هم چنان که از چشم ها پنهان است، از عقل ها پنهان است.»

آن چه از سخنان معصومین علیهم السلام استفاده می‌شود، محدودیت قدرت سیر عقلانی بشر است، نه ناتوانی و ممنوعیت کامل عقل بشر. بنابراین گر چه خداوند را بطور کامل نمی‌توان شناخت، ولی اولا اصل وجودش را نمی‌توان انکار کرد، و ثانیا با استفاده از شناخت صفات او می‌توان به یک شناخت نسبی رسید و گفت: خداوند وجود مطلق، کمال مطلق، غنای مطلق، قدرت مطلق، علم مطلق و بطور کلی ذاتی است که دارای تمام کمالات و فاقد هرشناخت هر یک از این راه ها، نیازمند شرح و توضیحات فراوان است که در این مختصر نمی‌گنجد. ما در اینجا توضیح مختصری داده و توضیح مفصل را در مراجعه شما به کتب های مفصل خداشناسی و راه های اثبات وجود خدا می‌دانیم.

مراد از راه دل یا فطرت این است که انسان به سبب ساختمان خاص روحی خود، متمایل و خواهان خدا آفریده شده است. در انسان، خداجویی و خداخواهی و خدا پرستی نهاده شده است. همچنانکه غریزه جستجوی مادر در طبیعت کودک نهفته شده است.

خدا خواهی و خدا جویی نوعی جاذبه معنوی است میان کانون دل و احساسات انسان از یک طرف، و کانون هستی یعنی کمال مطلق، از سوی دیگر و انسان بدون آن که خود بداند، تحت تاثیر این نیروی مرموز قرار دارد.

دانمشندان روان شناس و روان کاو، در قرون اخیر به این حقیقت پی برده اند و به آن اعتراف کرده اند. از جمله این دانشمندان می‌توان به دکتر الکسیس کارل، ویلیام جیمز، پاسکال، برگسونو… اشاره کرد.

1- راه حس و علم (از راه طبیعت):

مراد از این راه، راه مطالعه در خلقت است که این راه را می‌توان به سه دسته تقسیم کرد:

الف- تشکیلات و نظاماتی که در ساختمان جهان بکار رفته است.

ب- هدایت و راهنمایی رموزی که موجودات در مسیر خویش می‌شوند.

ج- از راه حدوث و پیدایش عالم.

2- راه عقل (از راه استدلال و فلسفه)

این راه یک راه برهانی است که برهان های این راه را به سه قسم می‌توان تقسیم بندی کرد ارسطوی، سینوی و صدرایی.

برهان ارسطویی همان برهان معروف «محرک اول» است که بر پنج اصل زیر بنا شده است:

الف- حرکت نیازمند به محرک است.

ب- محرک و حرکت زمانا توأم هستند، یعنی انفکاک زمانی ندارند.

 ج- هر محرک یا متحرک است یا ثابت.

 د- هر موجود جسمانی متحرک و متغیر است.

هـ- تسلسل امور مترتبه غیر متناهیه محال است.

نتیجه این اصول پنجگانه این است که: سلسله حرکات منتهی می‌شود به محرکی که متحرک نیست، و او خداست.

برهانی سینوی برهان معروف ابن سینا است که از راه تقسیم موجود به واجب و ممکن و نیازمندی ممکن به مرجع و امتناع دور و تسلسل، بر اثبات خالق استدلال کرده است. برهان صدرایی، همان برهان صدیقین است که در آن برای اثبات ذات حق چیزی به عنوان واسطه قرار نگرفته است. این برهان مبتنی بر اصول فلسفی اصالت الوجود، وحدت وجود، معدوم نشدن وجود، مساوی بودن حقیقت وجود و کمال، و... است که در فلسفه مفصل بحث شده است و ما در اینجا اشاره ای کردیم و شما را به مطالعه کتاب ارزشمند اصول فلسفه و روش رئالیسم، ج 5، با پاورقی های استاد شهید مطهری دعوت می‌کنیم تا هر چه بیشتر با این راه ها آشنا شوید.

موعود در آیین زرتشت

اعتقاد به موعودی نجاتبخش که در آینده خواهد آمد تا جهان پر از فساد و تباهی را از نو بنیان کند و مردم را از شر ظلم و بیداد و بدبختی نجات بخشد، تقریبا در تمامی مذاهب و مکاتب الهی و بشری نمایان است. بسیاری از دین‏پژوهان و مورخان غربی بر این باورند که این عقیده به دست ایرانیان باستان میان یهودیان منتشر شده، و سپس از ایشان به مسیحیان و مسلمانان منتقل شده، و در میان ادیان سامی به صورت یکی از معتقدات اصلی دینی درآمده است. نقد و بررسی این نظریه فرصت دیگری را می‏طلبد، اما این دیدگاه، گویای جایگاه والا و برجسته این باور در ادیان ایران باستان، به ویژه آیین زرتشت است. نوشته حاضر عهده‏دار تبیین و توضیح این باور زرتشتی است.

بشر از آغاز پیدایی‏اش تاکنون، همواره چشم انتظار نجاتبخشی اصلاحگر بوده است. این موعود که در آیین مزدیسنا «سوشیانس» خوانده می‏شود، به صورتی همان کالکی هندوان (دهمین تجلی ویشنو)، بودای پنجم بوداییان، مسیحای یهودیان، فارقلیط مسیحیان و حضرت مهدی (عج) مسلمانان است. البته چنین اندیشه‏ای تنها مختص این ادیان نیست، چنین روایاتی در اشکال مختلف از قصص مذهبی گرفته تا اساطیر و افسانه‏ها، بلکه در میان همه اقوام و ملل متمدن و غیرمتمدن جهان و حتی قبایل بدوی وجود داشته است؛ مثلا در میان سرخپوستان امریکای میانی، آزتکها از کتسال کواتل«~ (Quetzal Coatl) ~»و تولتکها از سه آکاتل توپیلتسین«~ (Ce Acatl Topiltzin) ~»و مایاها از کوکولکان«~ (Kukulcan) ~»در اساطیر خویش یاد می‏کنند، که احتمالا منشأ هر سه یکی است.

ایشان بر این باور بودند که این شخصیتهای اسطوره‏ای، که تدریجا به مقام خدایی ارتقا یافتند، همان گونه که به شکل ناگهانی و اسرارآمیزی ناپدید شدند، دوباره روزی مراجعت می‏کنند و باعث نجات مردم و سامان بخشیدن به اوضاع جامعه خویش خواهند شد. (1)

اینکاها نیز از ایزدی آفریننده موسوم به ویراکوچا«~ (Virakocha) ~»نام می‏برند و معتقدند پس از آن که کار آفرینش به دست وی پایان یافت، دستورهایی برای مردمش بر جای گذاشت؛ و قبل از آن که در آسمان ناپدید شود، قول داد که روزی مراجعت خواهد کرد. (2)

ساکنان جزایر ملانئید«~ (Melaneid)، ~»واقع در جنوب اقیانوس آرام، در این باره افسانه‏ای دارند مبنی بر این که در زمانهای دور، پادشاه یک سرزمین ناشناس ـ که امریکا نام داشت ـ به دیدار آنها آمده بود. نام این خدا جان فرام«~ (John Frum) ~»بود، که به آنها قول داد در روزی از روزها با پنجاه هزار تن از پیروان آسمانی‏اش از دهانه آتشفشان مازور«~ (Masur) ~»بیرون آید و زندگی فقیرانه بومیان را بهبود بخشد و برای آنها خوشبختی به ارمغان آورد. ولی بومیان می‏گویند این خدا فقط در صورتی نزد آنها باز خواهد گشت که آنها سنتها را زنده نگاه داشته و خدایان را پرستش کنند. (3)

گذشته از اینها، چنین معتقداتی را می‏توان در اساطیر کهن مصر باستان، چین و یا افسانه‏های یونانی بازشناخت.

اعتقاد به موعود در عقاید مانوی نیز خودنمایی می‏کند. در قطعه شماره 9 اسناد مکشوفه تورفان (کلکسیون لنینگراد) پرسشهایی درباره آخرالزمان و علامات آن مطرح می‏شود. این اسناد سالها پس از زمان مانی نوشته شده است، ولی از آنها چنین بر می‏آید که پیروان مانی به ظهور وی در آخرالزمان معتقد بوده‏اند. تکه‏هایی از کتاب شاپورگان (4) مانی وجود دارد که در آنها اشاره به ظهور مانی نمی‏شود، اما از قراینی چنین به دست می‏آید که انتظار ظهور عیسی را دارند. در شاپورگان، ترجمه مولر، نام «خرد شهر ایزد» آمده که در آخرالزمان باید ظهور بکند. جکسون عقیده دارد که بی‏شک عیسی به این لقب نامیده شده است. در قطعات پهلوی لنینگراد به «آمدشنیه ییشو زندگر» و در جای دیگر «مردان پوسر» اشاراتی شده است.

به هر حال، وقایعی که با ظهور مصادف می‏شود، عبارت از علامات شگفت‏انگیزی است که در آسمان پدید می‏آید و برآمدن «خرد شهر ایزد» دلالت می‏کند، و دانش را پیش از تکمیل فرشگرد به دنیا می‏آورد. فرشتگانی از شرق و غرب به فرمان او فرستاده می‏شوند و به همه اهل دنیا پیام می‏فرستند. اما اشخاص شرور او را انکار می‏کنند و کاذب می‏شمارند. از طرف دیگر، پنج تن از نگهبانان پیروزگر آسمانها و زمینها با پرهیزگاران و دیوان فروتن به پرستش او سر فرود می‏آورند. (5)

برخلاف دیگر ادیان، که معمولا منتظر یک موعود نجاتبخش‏اند، ـ زرتشیان منتظر سه موعود هستند که هر یک از آنها به فاصله هزار سال از دیگری ظهور خواهد کرد. در این جا لازم است قبل از پرداختن به مسئله سه موعود، اشاره‏ای گذرا به بحث ادوار جهانی یا سال کیهانی در آیین زرتشت داشته باشیم، که افسانه ظهور این موعودهای سه گانه در چنین چارچوبی جای داده شده است. البته باید یادآور شویم که متنهای زرتشتی درباره این که «سال کیهانی» از چند هزاره تشکیل می‏شود همسخن نیستند. پاره‏ای می‏گویند از نه هزاره، و برخی این دوره جهانی را به مناسبت دوازده برج سال طبیعی و دوازده نشان منطقةالبروج متشکل از دوازده هزاره می‏دانند. قراینی نیز حکایت می‏کند رقم اصلی شش هزار سال بوده و به تدریج به نه هزار سال و دوازده هزار سال افزایش یافته است. (6)

امیل بنونیست«~ (Emil Benveniste) ~»در این باره می‏نویسد: نه هزار سال عقیده زروانیان و دوازده هزار سال اعتقاد مزدیسنان غیر زروانی است. (7)

اما نیبرگ«~ (Nyberg) ~»عقیده دارد که عمر جهان بنابر رأی زروانیان دوازده هزار، و بنابر اعتقاد مزدیسنان غیرزروانی نه هزار سال است. (8)

با این همه، سال کیهانی کامل، چنان که مشروحا در فصل اول بندهش مندرج است، دوازده هزار سال است، که خود به چهار دوره یا عهد سه هزار ساله تقسیم می‏شود. (9)

در سه هزاره اول، اهورامزدا عالم فروهر، یعنی عالم روحانی را بیافرید، که عصر مینوی جهان بوده است. در سه هزاره دوم از روی صور عالم روحانی، جهان جسمانی خلقت یافت. در این دوره امور جهان و زندگی مردمان فارغ از گزند و آسیب بود و به همین دلیل عصر طلایی تاریخ دینی مزدیسنان نامیده می‏شود. سه هزاره سوم، دوران شهریاری شهریاران و خلقت بشر و طغیان و تسلط اهریمن است. زرتشت درست در آغاز هزاره اول از دوران چهارم زاده شد؛ یعنی هنگامی که بنابر سنت دوران واپسین از چهار دوره عمر جهان بود. (10)

به موجب روایات زرتشتی، و بنا به یشت نوزدهم، در آخرالزمان از زرتشت سه پسر متولد می‏شود که با نام عمومی سوشیانس خوانده می‏شوند. این نام بخصوص برای تعیین آخرین موعود تخصیص یافته و او آخرین مخلوق اهورامزدا خواهد بود. کلمه «سوشیانس» که از ریشه «سو» به معنی سودمند است، در اوستا سئوشیانت«~ (Saoshyant) ~»آمده و در پهلوی به اشکال گوناگونی چون : سوشیانت، سوشیانس، سوشانس، سوشیوس یا سیوشوس آمده است. در فروردین یشت، بند 129، در معنی سوشیانت چنین آمده است: «او را از این جهت سوشیانت خوانند؛ برای آن که او به کلیه جهان مادی سود خواهد بخشید» . (11)

این کلمه چندین بار در گاتاها برای شخص زرتشت به کار رفته و پیامبر خود را سوشیانت خوانده؛ یعنی کسی که از وجودش سود و نفع برمی‏خیزد و سود رساننده است. (12)

همچنین چند بار دیگر در سرودها این واژه به صورت جمع آمده و زرتشت خود و یارانش را «سودرسانندگان» معرفی کرده است. (یسنا، 34/13، 46/3، 48/12) (13) در سایر قسمتهای اوستا نیز غالبا سوشیانسها به صورت جمع آمده و منظور از آنها پیشوایان و جانشینان زرتشت است که در تبلیغ کردن دین کوشا هستند و مردم را به راه راست هدایت می‏کنند. (14)

در یسنا (26/10)، که از ستایش فروشی نیکان یاد شده، آمده است: «همه فروهرهای نیک توانای مقدس پاکان را می‏ستاییم از آن (فروهر) کیومرث تا سوشیانت پیروزگر.» ( (15) همین موضوع در یسنا (59/28) نیز تکرار شده است.

در یسنا (24/5) از سوشیانسها با عنوان نوکنندگان جهان و مردانی که هنوز متولد نشده‏اند یاد می‏شود:

ستایش و نیایش و خشنودی و آفرین با فروهرهای همه پاکان؛ آن پاکانی که مرده‏اند و آن پاکانی که زنده‏اند و آن مردانی که هنوز زاییده نشده، سوشیانتهای نوکننده‏اند. ( (16)

و در فروردین یشت کرده 1 فقره 7 آمده است:

ای سپنتمان! فروهرهای‏نخستین آموزگاران دین و فروهرهای مردانی که هنوز متولد نشدند و در آینده سوشیانسهای نوکننده جهان خواهند بود، از فروهرهای سایر مردمان قویتر هستند . ( (17)

در گزارش پهلوی وندیداد (19/5) سوشیانت به صورت«~ « Sut aumand» ~»سودمند آمده و از آن هنگامی سخن رفته که میان زرتشت و اهریمن (انگرمینو) جدالی سخت بوده است. اهریمن دیوان را برمی‏انگیزد تا زرتشت را هلاک کنند، اما زرتشت با خواندن ادعیه و توسل به کلام مقدس دیوان را می‏راند و بر آن می‏شود تا آفرینش شر اهریمنی را نابود سازد. اهریمن به تمنا می‏خواهد زرتشت را منصرف کند، اما زرتشت در جوابش می‏گوید:

ای اهریمن بدسگال! من آفریده‏های دیو ساخته را تباه می‏کنم؛ دیو نسو«~ (Nasu) ~» [دیولاشه و مردار] را بر می‏افکنم؛ پری خنتائیتی ( (18) را هلاک می‏کنم؛ تا آن گاه سوشیانت پیروزمندانه از آبهای دریاچه کسو«~ (Kasu) ~» ( (19) در جانب مشرق از سوی خاورگاهان زاییده شود. ( (20)

اما عمده مطالب درباره سوشیانسها در یشتهای سیزدهم و بویژه نوزدهم آمده است. در یشت 19، بند 88 به بعد، درباره ظهور سوشیانس در آخرالزمان و نو شدن گیتی و سپری شدن جهان چنین آمده است:

فر کیانی نیرومند مزدا آفریده را ما می‏ستاییم؛ (آن فر) بسیار ستوده زبردست، پرهیزگار، کارگر چست را که برتر از سایر آفریدگان است؛ که به سوشیانت پیروزمند و به سایر دوستانش تعلق خواهد داشت. ( (21) در هنگامی که گیتی را نو سازد؛ (یک گیتی) پیر نشدنی، نمردنی، نگندیدنی، نپوسیدنی، جاودان زنده، جاودان بالنده و کامروا. در آن هنگامی که مردگان دگرباره برخیزند و به زندگان بی‏مرگی روی کند. پس آن گاه او (سوشیانت) به در آید و جهان را به آرزوی خود تازه کند .

پس جهانی که فرمانبردار راستی است فناناپذیر گردد. دروغ دگرباره به همان جایی رانده شود که از آن جا از برای آسیب رساندن به راستی پرستان و نژاد و هستی وی آمده بود. تباهکار نابود خواهد گردید؛ فریفتار رانده خواهد شد.

در هنگامی که استوت ارته (سوشیانت) پیک اهورامزدا، پسر «ویسپه تئوروئیری ( (22) از آب کیانسیه به در آید، گرز پیروزمند آزنده؛ (گرزی) که فریدون دلیر داشت در هنگامی که اژی دهاک (ضحاک) کشته شد.

که افراسیاب تورانی داشت در هنگامی که زنگیاب ( (23) دروغگو کشته شد، که کیخسرو داشت در هنگامی که افراسیاب تورانی کشته شد، که کی گشتاسب داشت (آن) آموزگار راستی از برای سپاهش، با این (گرز) او (استوت ارته) دروغ را این جا از گیتی بیرون خواهد کرد.

او (استوت ارته سوشیانس) با دیدگان خرد بنگرد. به همه آفریدگان او نگاه خواهد کرد؛ آنچه زشت‏نژاد است، او با دیدگان بخشایش سراسر جهان مادی را خواهد نگریست و نظرش سراسر جهان را فنا ناپذیر خواهد ساخت.

یاران استوت ارته پیروزمند به در خواهند آمد. نیک‏پندار، نیک‏گفتار، نیک کردار و نیک دین‏اند و هرگز سخن دروغ به زبان نیاورند. در مقابل آنان خشم خونین سلاح بی‏فر رو به گریز نهد. راستی به دروغ زشت تیره بدنژاد غلبه کند.

منش بد شکست خواهد یافت. منش خوب به آن چیره شود. (سخن) دروغ گفته شده، شکست خواهد یافت . سخن راست گفته شده به آن چیره خواهد شد. خرداد و امرداد هر دو را شکست دهند: گرسنگی و تشنگی را. خرداد و امرداد گرسنگی و تشنگی زشت را شکست دهند. اهریمن ناتوان بدکنش رو به گریز خواهد نهاد. ( (24)

بر اساس روایات پهلوی، نطفه زرتشت در دریاچه هامون، [کیانسیه یا کسه ایه«~ (Kasaoya) ~»] قرار دارد. در آخرین هزاره از عمر جهان (هزاره دوازدهم) سه دوشیزه از این نطفه بارور می‏شوند و سه موعود مزدیسنان را می‏زایند. در یشت سیزدهم، بند 62، آمده است:

فروهرهای نیک توانای پاک مقدسین را می‏ستاییم که نه و نود و نهصد و نه هزار و نه بار ده هزار (یعنی 99999) از آنان نطفه سپنتمان زرتشت مقدس را پاسبانی می‏کنند. ( (25)

اما در یشت سیزدهم، بندهای 128 و 129 مهم و قابل توجه هستند. در بند 128 مجموعا از نه پارسا ـ که شش تن از آنها یاران سوشیانس و سه تن دیگر موعودهای آینده‏اند ـ یاد شده و فروشی‏شان ستوده شده است.

بنا به مندرجات کتاب پهلوی دادستان دینیک، هنگامی که در آخرالزمان سوشیانس ظهور کند، قیامت مردگان به مدت 57 سال به طول می‏انجامد. در این مدت، سوشیانس در کشور مرکزی، یعنی خونیرس، ( (26) فرمانروا خواهد بود، و شش تن از یارانش در شش کشور دیگر. اینان در طی مدت فرمانروایی‏شان، که باید به نوعی فرمانروایی معنوی و روحانی تلقی شود، همواره در حال اطاعت از سوشیانس و مجری فرمانهای وی خواهند بود. این شش پارسای جاودانی عبارت‏اند از:

.1 رئوچس چئشمن«~ (Caesman ـ Raocas) ~»یعنی روشنی پاشنده، که در دادستان دینیک (فصل 36، فقره 4) روشن چشم«~ (Casm Rosan) ~»یاد شده است، و در کشور ارزه«~ (Arezah) ~»یعنی کشور غربی فرمانده خواهد بود.

.2 هور چئشمن«~ (Caesman ـ Hvare) ~»یعنی فروغ خورشید پاشنده، که در دادستان دینیک خور چشم«~ (Xor Casm) ~»آمده است، و در سوه«~ (Savah) ~»یعنی کشور شرقی، فرمانده خواهد بود .

.3 فرادت خوارنه«~ (Fradat xvarenah) ~»یعنی فرپرور، که در دادستان دینیک فرادت ـ فره«~ (Fradat Frrah) ~»آمده است، و در کشور فرد ذفش«~ (Fradzafs) ~»یعنی کشور جنوب شرقی فرمانده خواهد بود.

.4 ویذت خوارنه«~ (Vidhat xvarenah) ~»یعنی از فر برخوردار، که در دادستان دینیک وردت فره«~ (Varedat Farrah) ~»آمده است، و در کشور وید ذفش«~ (Vida zafs) ~»یعنی کشور جنوب غربی فرمانروا خواهد بود.

.5 وئورو ـ نمه«~ (Vouru nemah) ~»یعنی فراخ نیایش، که در دادستان دینیک کامک نیایش«~ (Kamak Vaxsisn) ~»آمده است، و در کشور وروبرشت«~ (Vorubarest) ~»یعنی کشور شمال غربی فرمانروا خواهد بود.

.6 وئورو ـ سوه«~ (Vouru Savah) ~»یعنی فراخ سود، که در دادستان دینیک کامک سود«~ (Kamak Sud) ~»آمده است، و در کشور وروجرشت«~ (Vorujarest) ~»یعنی کشور شمال شرقی فرمانده خواهد بود. (27)

پس از این شش نام، در بند 128، یشت سیزدهم، از سه تن دیگر نیز یاد شده و فروشی‏شان مورد ستایش قرار گرفته است. اینها در اصل همان سه پسر آینده زرتشت یا موعودهای نجاتبخشی هستند که در هزاره آخر عمر جهان، به فاصله هزار سال از همدیگر، ظهور خواهند کرد. این سه تن عبارت‏اند از: (28)

اوخشیت ارته«~ (Ukhsyat ereta) ~»یعنی پروراننده قانون مقدس (نیرو دهنده و رواکننده قانون دین و داد زرتشت) . (29)

امروزه این نام را اوشیدریا هوشیدر گویند، و در کتب پهلوی به صورت خورشیتدر یا اوشیتر آمده است. گاه کلمه بامی را به آن افزوده، هوشیدربامی می‏گویند، که به معنی هوشیدر درخشان است.

اوخشیت نمه«~ (Ukhsyat nemah) ~»یا اوخشیت نمنگه، یعنی پروراننده نماز و نیایش. امروزه آن را اوشیدرماه یا هوشیدرماه گویند، ولی در کتب پهلوی به صورت خورشیتماه و اوشیترماه ضبط شده است. استاد پورداود می‏نویسد: «در واقع بایستی اوشیدر نماز بگویند؛ چه، کلمه نمنگه به معنی نماز است» . (30)

استوت ارته«~ (Astvat ereta)، ~»یعنی کسی که مظهر و پیکر قانون مقدس است. در خود اوستا نیز به معنی لفظی این کلمه اشاره شده و در بند 129، یشت سیزدهم، می‏خوانیم:

کسی که سوشیانت پیروزگر نامیده خواهد شد و استوت ارته نامیده خواهد شد. از این‏جهت سوشیانت، برای این‏که او به‏سراسر جهان مادی سود خواهد بخشید؛ از این جهت استوت ارته، برای این که او آنچه را جسم و جانی است پیکر فناناپذیر خواهد بخشید، از برای مقاومت کردن بر ضد دروغ جنس دوپا (بشر) . از برای مقاومت کردن در ستیزه‏ای که از طرف پاکدینان برانگیخته شده باشد. (31)

و این استوت ارته همان سوشیانس، یعنی سومین و آخرین موعود در آیین مزدیسناست. در اوستا هر جا که سوشیانت به صورت مفرد آمده، از او آخرین موعود، یعنی استوت ارته اراده‏گردیده است؛ چنان که امروزه نیز هر وقت به طور عام سوشیانس می‏گوییم، مقصود همان‏آخرین نجاتبخش و موعود است؛ مثلا دریسنا که ذکرش گذشت، (26/10) در آن جایی که به فروهر نخستین بشر کیومرث تا به سوشیانت درود فرستاده می‏شود. و یا دریسنا (59/28) که آمده است: «به سوشیانت پیروزگر درود می‏فرستیم.» همچنین در ویسپرد (2/5) به کسی درود فرستاده می‏شود که به کلام سوشیانت ـ که از پرتوش جهان راستی برپا خواهد شد ـ متکی‏باشد. بی‏شک مقصود از سوشیانت در فقرات مذکور، همان استوت ارته یا آخرین موعود است. (32)

چنان که اشارت رفت، این سه برادر از پشت و نطفه زرتشت پیامبر ایران هستند. بنابر سنت نطفه زرتشت را ایزد نریوسنگ برگرفت و به فرشته آب ناهید سپرد، که آن را در دریاچه کیانسیه (هامون) حفظ کرد. در آغاز هزاره یازدهم دوشیزه‏ای از خاندان بهروز خداپرست و پرهیزگار در آن دریاچه آبتنی می‏کند و از آن نطفه آبستن می‏شود. پس از سپری شدن نه ماه، هوشیدر پا به عرصه دنیإ؛ پ‏پ حأ خواهد گذاشت. این پسر در سی سالگی از طرف اهورامزدا برانگیخته می‏شود و دین در پرتو ظهور وی جان می‏گیرد. از جمله علامات ظهور وی این است که خورشید ده شبانه روز غیرمتحرک در آسمان خواهد ماند و به هفت کشور روی زمین خواهد تابید. آن که دلش با خدا نیست، با دیدن این شگفتی، از هول و هراس، جان خواهد باخت و زمین از ناپاکان تهی خواهد گشت.

در آغاز هزاره دوازدهم دگرباره دوشیزه‏ای از خاندان بهروز در دریاچه هامون تن خود را می‏شوید و از نطفه زرتشت بارور می‏شود، و از او هوشیدرماه زاده خواهد شد و در سی سالگی به رسالت خواهد رسید. در هنگام ظهور وی، خورشید بیست شبانه روز میان آسمان می‏ایستد . در دوران شهریاری روحانی هوشیدرماه، ضحاک از کوه دماوند زنجیر گسیخته، و به ستمگری و بیداد می‏پردازد. به فرمان اهورامزدا یل نامور، گرشاسب، از دشت زابلستان به پا می‏خیزد و آن ناپاک را هلاک می‏کند.

در پایان هزاره دوازدهم، باز از خاندان بهروز، دوشیزه‏ای در آب هامون شست و شو می‏کند و بارور می‏شود و از او سوشیانس، آخرین آفریده اهورامزدا، متولد می‏شود. در سی سالگی مزدیسنا امانت رسالت را به وی واگذار می‏کند. به واسطه نشانه متوقف شدن خورشید در وسط آسمان، به عالمیان ظهور سوشیانس و نوکننده جهان بشارت داده خواهد شد. از ظهور وی اهریمن و دیو دروغ نیست و نابود گردد. یاران آن موعود، که از جاودانان هستند، قیام می‏کنند و همراه وی خواهند بود تا مردگان برخیزند و جهان معنوی روی نماید. (33)

اسامی مادران این سه موعود در اوستا محفوظ مانده، چنان که در یشت سیزدهم، بند 141ـ 142، در این باره آمده است: فروهر پاکدین دوشیزه سروتت فذری را می‏ستاییم. فروهر پاکدین دوشیزه ونگهوفذری را می‏ستاییم. فروهر پاکدین دوشیزه اردت فذری را می‏ستاییم. کسی که همچنین ویسپه تئوروئیری نامیده (خواهد شد) . از این جهت ویسپه تئوروئیری، برای این که کسی را خواهد زایید که همه آزارهای دیوها و مردمان را دور خواهد نمود. (34)

شرح اسامی مذکور به ترتیب ذکر نام ایشان چنین است: سروتت فذری«~ (Srutat fedhri)، ~»مادرهوشیدر، و به معنای کسی که پدرش نامی و مشهور است. ونگهوفذری«~ (Vanghu fedhri)، ~»مادر هوشیدرماه، و به معنای کسی که از پدری شریف و نیک است. اردت فذری«~ (Eredat fedhri)، ~»مادر سوشیانس، و به معنای کسی که موجب آبروی پدر و شرف اوست. ویسپه تئوروئیری«~ (Vispa taurvairi) ~»نام دیگر وی است، و به معنای کسی که همه را شکست می‏دهد. (35)

گفتنی است که دریشت سیزدهم هیچ گونه اشاره‏ای به این موضوع که این دوشیزگان مادران سه موعودند وجود ندارد. اما در یشت نوزدهم، مادر سوشیانس، یعنی سومین موعود، با صراحت مشخص گردیده است؛ آن جا که می‏گوید:

در هنگامی که استوت ارته پیک اهورامزدا، پسر ویسپه تئوروئیری از آب کیانسیه (هامون) به در آید....

چنان که گفته شد، ویسپه تئوروئیری نام دیگر مادر سوشیانس (استوت ارته) یعنی اردت فذری است.

در کتاب هفتم دینکرد (فصول 7ـ 10) شرحی درباره موعودها و مادران آنها آمده است. در کتاب مذکور این دوشیزگان پانزده ساله، که هر کدام مادر یکی از موعودها خواهند بود، از خاندان بهروز پسر فریان‏اند. اسامی این مادران در روایت دینکرد به ترتیب: شمیگ ابو«~ (abu ـ Shemig)، ~»شپیر ابو«~ (abu ـ Shapir)، ~»گوباک ابو«~ (abu ـ Gubak) ~»ذکر گردیده‏اند . (36)

اما در رساله صد در بندهش این اسامی به صورت «بد» ، «وه بد» و «ارددبد» ضبط شده است . (37)

بنا به روایات، زرتشت در آغاز هزاره دهم یا در آغاز دوران چهارم متولد شده است. پس از وی سه پسر آینده او، که موعودهای نجاتبخش در آیین مزدیسنا هستند، به ترتیب: هوشیدر در آغاز هزاره یازدهم، هوشیدرماه در آغاز هزاره دوازدهم و سوشیانس در پایان هزاره دوازدهم ظهور می‏کنند. ایشان می‏آیند تا ادامه دهنده راه زرتشت، زداینده پیرایه‏ها از دین او و پالاینده جهان از فساد و تباهی، و سرانجام، منجیان مردمان و برپاکننده رستاخیز مردگان باشند.

در مینوی خرد (پرسش 1، بند 95) می‏خوانیم:

اگر کیخسرو بتکده (ساحل) دریاچه چیچست (38) را نکنده بود، در این سه هزاره هوشیدر و هوشیدرماه و سوشیانس که جداجدا در سر هر هزاره از ایشان یکی آید و همه کارهای جهان را باز آراید و پیمان شکنان و بت‏پرستان را در کشور بزند، آن گاه آن بدکار (اهریمن) چنین قویتر می‏شد که رستاخیز و تن پسین (39) کردن ممکن نبود.

در بندهش (ص 142) آن جا که از هزاره‏ها یاد شده، درباره چگونگی ظهور این سه موعود توضیحاتی داده شده است. در زندوهومن یسن (فرگرد 7ـ 9) نیز پیرامون ظهور اوشیدر و زمان ظهور و وقایعی که رخ می‏دهد، مطالبی آمده است. همچنین در روایت پهلوی (فرگرد 48) نیز درباره این سه موعود شرحی مفصل نقل شده، (40) اما شرحی که در صد در بندهش آمده مفصل‏تر و جامع است و تحول شفاهی روایت و تغییرات تازه آن را نیز نشان می‏دهد.

هزاره اوشیدر اندر دین پیداست که زراتشت اسفنتمان از نزدیک ایزد تعالی بیامد و گفت: ای دادار وه افزونی بعد از این، که باشد که بدین منزلت رسند که من رسیده‏ام و از تو چیزها توانند پرسیدن؟ ایزدتعالی گفت تا آن که اوشیدر سی ساله شود به نزدیک من بیاید و این دین دیگر باره از من پذیرد و هیچ کس به مناجات من نتواند رسیدن و سخن گفتن الا اوشیدر. و اکنون بباید دانستن آن گاه که زراتشت اسفنتمان انوشه روان باد، دین در جهان روابکرد، و آشکار. و دیگر به هفت کشور زمین برسید و مردمان بر دین استوار و بی‏گمان شدند. زراتشت برخاست که به ایران ویج شود. در مدت سه ماه با زن خویش نزدیکی کرد، هر بار که آن زن برخاستی و برفتی و چشمه آب هست از آن قهستان (کوهستان) و آن را «کانفسه» خوانند و در آن آب نشستی و سر و تن بشستی و منی در آن آب بگمیختی.

دادار اورمزد نه بیور و نه هزار و نه صد و نود و نه [99999] فروهر اشوان بر آن منی موکل کرده است تا آن منی نگاه می‏دارند. چون هزاره زراتشت اسفنتمان برآید، جایی و کوهی است که آن جا را کوه خدا خوانند و قومی بسیار از جمله بهدینان آن جا نشسته‏اند و هر سال روز نوروز و چون مهرجان آید، آن مردمان دختران خانه را بفرستند تا در آن آب نشینند. (41)

چه، زراتشت اسفنتمان آن حال به ایشان گفته است که اوشیدر و اوشیدرماه و سیاوشانس از دختران شما پدیدار خواهند آمدن. و پس چون دختران در آن آب نشینند و سر بشویند، چون آن دختران بیایند، پدران و مادران ایشان را نگاه می‏دارند تا آن گاه که وقت دشتان و بی‏نمازی ایشان باشد. پس چون گاه اوشیدر و اوشیدرماه پدیدار آمدن باشد، دختران بر قاعده هر سال بروند و اندر آن آب نشینند. و دختری باشد که او را «نامی بد» (42) باشد، و آن دختر از آن آب آبستن شود. ـ و چون دشتان باشد نیز دشتان شود، مادر داند. ـ او را نگاه دارند تا نه ماه برآید. پس اوشیدر از او بزاید. و چون سی ساله شود، به نزدیک اورمزد شود، و با ایزد تعالی همپرسگی کند. و ده شبانه روز خورشید در میان آسمان بایستد و فرو نشود تا همه کس بدانند که کار نوپدیدار خواهد آمدن.

پس چون دین بپذیرد و بیاید به ایرانشهر روا بکند و دیگر باره دین تازه شود. همچنان که در آن روزگار که کسی چیزی از کسی نیایش نکند یا گاهنبار نسازد او را به داور برند و باد افراد نمایند و مردم در راحت و ایمنی باشند. و چون تیرست (100) سال از روزگار اوشیدر بگذرد، همه دد و دام هلاک و نیست شوند. پس چون گرگی پدیدار آید سخت بزرگ و سهمناک، و مردمان از سبب آن گرگ به رنج آیند و بنالند و بسیار کسی هلاک کند. پس به اوشیدر شکایت کنند و اوشیدر یزشن یزدان بکند و مردمان را گوید شما سلاح بردارید و به جنگ او شوید . مردم به جنگ او روند و آن گرگ را هلاک کنند. و بعد از آن هیچ دد و دام، چون گرگ و شیر و پلنگ و مانند ایشان، هیچ نباشند و جهان از همه بلاها پاکیزه و صافی شود.

و چون تیرست (100) سال از روزگار اوشیدر بگذرد، دیوی پدیدار آید که آن دیو را «ملکوس» (43) خوانند. و مردمان را گوید پادشاهی عالم به من دهید. و مردمان او را گویند دین بپذیر تا پادشاهی تو را دهیم. او نپذیرد و قبول نکند. پس بر آن ستیزه و لجاج سه سال به جادویی، برف و باران پدیدار آورد و این جهان خراب کند؛ چنان که هیچ کس در این جایگاه بنماند . و چون سه سال برآید، آن دیو بمیرد و برف و باران باز ایستد و از «ور جمکرد» (44) و ایران ویج و کنگ دژ و کشمیر اندرون راهها و گذرها گشاده شود، بدین کشور آیند و عالم آبادان کنند و دیگر باره دین در ایرانشهر روا شود.

هزاره اوشیدر ماه و چون هزاره برآید، سی سال مانده باشد، دیگر باره دختران در آب نشینند . دختری باشد که او را نام «وه بد» (45) باشد. از آن رو آبستن شود. چون نه ماه برآید، اوشیدرماه از وی بزاید. چون سی سال شود، به همپرسه دادار اورمزد شود. بیست روز و شبان خورشید در میان آسمان بایستد و فرو نشود و مردم عالم بدانند دیگر باره عجایبی پدیدار خواهد آمدن. و چون دین بپذیرد و بیاید و در همه جهان روا بکند و مار سرده (انواع مار) جمله هلاک شوند. و اژدهایی پدیدار آید سخت بزرگ. مردمان به رنج شوند. بیایند و معلوم کنند. و اوشیدرماه یزشن امشاسفندان بکند و مردمان را فرماید شما سلاح برگیرید و به کارزار شوید. و مردمان به حرب او روند و او را بکشند و جهان از همه خرفستران (جانوران موذی) و جمبندگان پاکیزه و پاک شود و مردم از بلاها ایمن شوند. ـ و دار و درخت که در جهان بوده باشد باز دیدار آید و دیگر هیچ بنخوشد و به زیان نشود و تا رستاخیز بر جای باشد. و مردمان چنان سیر شوند که هیچ حرکتی و قوتی در ایشان نباشد. و اگر بنمیرند و نان و آب به کار نیاید و بی آن که چیزی خورند سیر شوند. و همه مردم دین به مازدیسنان دارند. به پیغامبری زرتشت اسفنتمان انوشه روان باد را اوشیدر. ـ اوشیدرماه اقرار آورند. دین به مازدیسنان بستایند و بپذیرند و کیشهای دیگر همه باطل شود، و خشم و کین و آز و نیاز و شهوت کم شوند و مردم اندر راحت و آسانی باشند.

پیدایی سوشیانس و چون روزگار اوشیدرماه به سر شود، دختران بروند بر آب کانفسه نشینند . دختری باشد که نام او «ارددبد» (46) باشد، از آن آب آبستن شود. و چون نه ماه برآید، سیاوشانس از وی بزاید. و چون سی ساله شود، به همپرسگی اورمزد وه افزونی رسد. و سی شبانه روز خورشید در میان آسمان بایستد و فرو نشود. و مردمان بدانند که دیگر باره شگفتی پدیدار خواهد شدن. پس سیاوشانس بیاید و مردم به یکبارگی دین مازدیسنان بپذیرند و هر جایگاهی که منافقی یا آشموغی باشد نیست شود و همه مردمان به یکبارگی بر دین به‏مازدیسنان بایستند. پس ایزدتعالی به قدرت خویش اهرمن را نیست کند. و سیاوشانس فرماید تا یزشن کند. ـ به گاه او شهن ساخته گرداند که بامداد باشد؛ گاه هاون گیرد و مردم همه جمع باشند. به گاه هاون حرکت و جنبش تمام برد؛ پدیدار آید؛ ـ و چون نماز پیشین باشد همه زنده شوند و خرم و با نشاط باشند. و بعد از آن نماز، دیگر شب نباشد. مردمان همه به نزدیک دادار اورمزد باشند و جمله دین بپذیرند . پاکیزه شوند و از همه بلاها و دردها برهند. کیخسرو و گیو و طوس و پشوتن و سام و نریمان و جمله اهوشان [ بی‏مرگان، جاودانان‏] آن جا حاضر باشند. (47)

منابع

.1 آفرینش در اساطیر امریکا، تألیف نگارنده، زیرچاپ.

.2 اساطیر و فرهنگ ایران در نوشته‏های پهلوی، دکتر رحیم عفیفی، انتشارات توس، .1374

.3 ایران در زمان ساسانیان، آرتورکریستین سن، ترجمه رشید یاسمی، انتشارات دنیای کتاب، چاپ نهم، .1374

.4 بندهش، فرنبغ دادگی، گزارنده مهرداد بهار، انتشارات توس، .1369

.5 بندهش هندی، تصحیح و ترجمه: رقیه بهزادی، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، .1368

.6 پژوهشی در اساطیر ایران (پاره نخست و دویم)، مهرداد بهار، انتشارات آگاه، .1375

.7 پیام‏آور گذشته‏ها، اریک فون دانیکن، بدون نام مترجم و تاریخ چاپ.

.8 تاریخ ادیان، هاشم رضی، انتشارات کاوه، ج 5، .1345

.9 تاریخ کیش زرتشت، مری بویس، ترجمه همایون صنعتی‏زاده، انتشارات توس، .1374

.10 جستار درباره مهر و ناهید، محمد مقدم، مرکز ایرانی مطالعه فرهنگها، دفتر نخست، .1357

.11 جشنهای باستانی ایران، نوشته علی خوروش دیلمانی، تهران، .1342

.12 دانشنامه مزدیسنا، دکتر جهانگیر اوشیدری، نشر مرکز، .1371

.13 در جستجوی افسانه‏های قدیمی، اریک فون دانیکن، ترجمه شیرین رادان، انتشارات فردوسی، .1372

.14 دین ایرانی بر پایه متنهای معتبر یونانی، امیل بنونیست، ترجمه دکتر بهمن سرکاراتی، نشر قطره، .1377

.15 دینکرد، به کوشش مدن، بمبئی، 1911 م.

.16 دین و اسطوره در امریکای وسطا، مهران کندری، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، .1372

.17 دینهای ایران باستان، هنری ساموئل نیبرگ، ترجمه دکتر سیف‏الدین نجم‏آبادی، مرکز ایرانی مطالعه فرهنگها، .1359

.18 رساله سوشیانس، استاد پورداود، انتشارات فروهر، چاپ دوم، .1374

.19 زندوهومن یسن، صادق هدایت، بدون تاریخ چاپ.

.20 صد در نثر و صد در بندهش، تصحیح و حواشی دهابهر«~ (Dhabhar)، ~»بمبئی، 1909 م.

.21 فرهنگ نامهای اوستا، هاشم رضی، ج 2، انتشارات فروهر، .1346

.22 فرهنگ و تمدن امریکای جنوبی، مهران کندری، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، .1371

.23 گاتاها، گزارش پورداود، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم، .1354

.24 گاه‏شماری و جشنهای ایران باستان، هاشم رضی، انتشارات بهجت، .1371

.25 مینوی خرد، ترجمه احمد تفضلی، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، .1354

.26 نجات‏بخشی در ادیان، محمدتقی راشد محصل، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، .1369

.27 وندیداد، ترجمه و یادداشتها: هاشم رضی، ج 1 و 4، انتشارات فکر روز، .1376

.28 ویسپرد، گزارش پورداود، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم، .1357

.29 یسنا، گزارش پورداود، انتشارات دانشگاه تهران، ج 1، چاپ سوم، .1356

.30 یشتها، گزارش پورداود، دو مجلد، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم، .1356

پی‏نوشتها:

.1 ر. ک: دین و اسطوره در امریکای وسطا، ص 118ـ 124؛ هاشم رضی، تاریخ ادیان، ج 5، ص 678ـ 680، 734؛ آفرینش در اساطیر امریکا، تألیف نگارنده، زیرچاپ.

.2 در جستجوی افسانه‏های قدیمی، ص 101؛ فرهنگ و تمدن امریکای جنوبی، ص 250ـ .252

.3 پیام آور گذشته‏ها، ص .244

.4 شاپورگان یا شاهپورگان یکی از کتب مانی است که به زبان پهلوی ساسانی نوشته شده است . این کتاب به نام شاهپور اول، و حاکی از مطالب متعلق به مبدأ و معاد بود. بعضی از قسمتهای آن و ترجمه پهلوی انجیل، در ضمن قطعات مکشوفه تورفان به دست آمده است. عربها شاپورگان را شبورقان گفته‏اند. ر. ک: ایران در زمان ساسانیان، ص 284؛ دانشنامه مزدیسنا، ص .342

.5 زند وهومن یسن، پیشگفتار، ص 25ـ .26

.6 تاریخ کیش زرتشت، ص .391

.7 دین ایرانی بر پایه متنهای معتبر یونانی، ص 70 به بعد.

.8 ر.ک: دینهای ایران باستان، ص .387 آرتورکریستن سن درباره این اختلاف می‏نویسد: «به نظر من اختلاف در عدد سنوات حاکی از اختلافات این دو فرقه نیست؛ سبب این تفاوت آن است که چه زروانیان و چه مزدیسنان گاهی سه هزار سال آغاز جهان را، که کاینات در حال امکانی و جنینی بوده، به حساب می‏آورند و گاهی نمی‏آورند. در تمام روایات، اعم از زروانی و غیر زروانی، مدت جنگ بین اهریمن و اهورامزدا را نه هزار سال گفته‏اند. اما این که در تواریخ ازنیک«~ (Eznik) ~»و الیزه«~ (Elisee) ~»آمده است که زروان قبل از تولد اهریمن و اهورامزدا هزار سال قربانی داد، دلیل این است که زروانیان قبل از نه هزار سال باز به یک مدتی از عمر جهان قائل بوده‏اند.» ر.ک: ایران در زمان ساسانیان، ص‏ .221

.9 درباره سالشمار تا زمان تازیان، که دوازده هزار سال بود، ر. ک: بندهش، فصل 22، ص 155ـ 156؛ بندهش هندی، فصل 29، ص 120ـ .121

.10 ر. ک: فرهنگ نامهای اوستا، 2: 771ـ .772

.11 یشتها، 2: .101

.12 یسنا، 45/11، 48/9، 53/ .2

.13 ر.ک: رساله سوشیانس، ص 7ـ 13؛ فرهنگ نامهای اوستا، 2: 769ـ .770 همچنین درباره کلمه سوشیانس و اشتقاق آن و کاربرد مفرد و جمع آن در اوستای گاهانی و جدید نگاه کنید به: نجات‏بخشی در ادیان، ص 4ـ .9

.14 ر.ک: یسنا، 12/7، 13/3، 14/1، 20/3، 61/5، 70/4؛ ویسپرد، 5/1، 11/13، 22/1؛ سروش‏یشت 17؛ فروردین یشت 38، به نقل از رساله سوشیانس، ص 10ـ .11

.15 یسنا 1: . 229

.16 همان، ص 222ـ .223

.17 رساله سوشیانس، ص 12ـ .13

.18 خنتائیتی«~ (iti·Khnat)، ~»خناثئیتی یا خنه ثئیتی«~ (Khnathaiti)، ~»نام یکی از پریهایی است که گرشاسب را فریفته است. معنی لفظی این کلمه معلوم نیست و بارتولومه آن را یک واژه اوستایی یا ایرانی نمی‏داند. گزارش تفسیرهای پهلوی این نام را به ساحره‏ای نسبت می‏دهند که گرشاسب را به سوی بت‏پرستی سوق داده است. در وندیداد، فرگرد 19، بند 5، و نیز در نهمین فرگرد، از این پری یاد شده و در فرگرد 19 از خناثئیتی یک زن بد عمل اراده شده است. ر. ک: دانشنامه مزدیسنا، ص 262؛ هاشم رضی، وندیداد، 1: .222

.19 دریاچه کسو، کسویه«~ (Kasavya) ~»یا کسه ایه«~ (Kasaoya)، ~»همان دریاچه هامون واقع در سیستان است. این دریاچه در اوستا کنس ایه«~ (Kansaoya) ~»و در پهلوی کیانسیه«~ (nsih·Ky) ~»و در کتب فارسی همچون صد در بندهش و روایات هرمزدیار به صورت کانفسه ضبط شده است. این نام با قرائت دیگری در اوستا کنسو«~ (Kansu) ~»و در پهلوی و پازند کانسیه خوانده شده است. در اوستا از این دریاچه در سه جا (یشت، 19/66، 92؛ وندیداد، 19/5) نام برده شده، و تصریح شده است که سوشیانسها از این محل ظهور خواهند کرد. ر. ک: یشتها، 2: 299؛ رساله سوشیانس، ص 19ـ 25؛ جستار درباره مهر و ناهید، ص 25ـ 29؛ فرهنگ نامهای اوستا، 2: 950ـ .958

.20 فرهنگ نامهای اوستا، 2: .781

.21 دوستان سوشیانس جاودانهایی هستند که در روز واپسین رستاخیز کرده و وی را در کار نو نمودن جهان و تازه ساختن گیتی یاری خواهند کرد؛ مانند کیخسرو، نرسی، طوس، گودرز، پشوتن، اغریرث و گرشاسب.

.22 مادر استوت ارته، اردت فذری نام دارد، که عنوانش ویسپه تئوروئیری است.

.23 زنگیاب در اوستا به صورت زئینیگاو«~ (Zainigao) ~»و در پهلوی زین گاو«~ (Zenigav) ~»و در فارسی زنگیاب یا زنگیاو آمده است. وی یکی از دشمنان ایران در دوره کیکاووس بود که سرانجام به دست افراسیاب کشته شد. معنی لفظی این واژه معلوم نیست، اما یوستی«~ (Yusti) ~»آن را «دارنده گاو زنده» معنی کرده است. ر. ک: یشتها، 2: 350؛ اساطیر و فرهنگ ایران، ص 547؛ فرهنگ نامهای اوستا، 2: 571ـ .575

.24 ر. ک: یشتها، 2: 348ـ .351

.25 همان، 2: .73

.26 خونیرس، نام کشور میانه از هفت کشور زمین است که بنا به اساطیر ایرانی در هزاره هفتم پدید آمده است. این نام در اوستا به صورت خونیرث و در پهلوی خونیرس و در نوشته‏های فارسی خنیره خنیرث و خنیرس آمده، و صفتی که برای آن آورده شده، نامی به معنی درخشان است. اساطیر و فرهنگ ایران، ص .505 برای آگاهی بیشتر درباره هفت کشور، ر.ک: یشتها، 1 : 431ـ 433؛ ویسپرد، ص 109ـ 117؛ فرهنگ نامهای اوستا، 3: 1428ـ .1440

.27 ر.ک: یشتها، 2: 100، حاشیه 1؛ وندیداد، 4: 1775ـ .1776

.28 ر.ک: رساله سوشیانس، ص 14ـ 16؛ یشتها، 2: 101ـ 100؛ فرهنگ نامهای اوستا، 2: .777

.29 وندیداد، 4: .1757

.30 رساله سوشیانس، ص .15

.31 ر. ک: یشتها، 2: 101ـ .102

.32 رساله سوشیانس، ص 16ـ 17؛ یشتها، 2: .91

.33 یشتها، 2: 101؛ وندیداد، 4: 1757ـ .1758

.34 ر. ک: یشتها، 2: 107ـ .108

.35 همان، 2: 108، حاشیه .1

.36 رساله سوشیانس، ص 18ـ .19 کلمه «ابو» در اسامی مذکور به معنی پدر است.

.37 صددر بندهش، در 35، بندهای 10، 27، .40 شادروان استاد پورداود در رساله سوشیانس، ص 18 درباره این اسامی می‏نویسد: «در این کلمات بد به معنی دارنده و صاحب است؛ مثل بد در سپهبد و موبد.»

.38 چیچست«~ (Caecast) ~»نام دریاچه ارومیه است. این نام در اوستا به صورت چیچسته«~ (Caecasta) ~»به معنی تابان و درخشان است و صفاتی که برای آن آمده، ژرف، پهن و دور کرانه است. این دریاچه را کبودان و دریاچه ارمیه و ارمینیه و شاهی و دریاچه تلا و شور دریا هم خوانده‏اند. در این چند سال اخیر دریاچه رضائیه نامیده شده است. در بندهش (بند 92) و گزیده‏های زاد سپرم (فصل 3، بند 24) این دریاچه چنین وصف شده است: آب آن گرم و شور و هیچ جانوری در آن زیست نمی‏کند. بنش به دریای فراخکرد پیوسته است. آتشکده آذرگشسب در ساحل آن قرار داشته است. در ساحل همین دریاچه است که بنا به روایات کیخسرو، ایزد ناهید و درواسپ را نیاز می‏برد (یشت، 5/49ـ 52، 9/20ـ 23) و از آنان می‏خواهد که او را یاری دهند تا بتکده‏ای را که در کرانه آن است ویران سازد. در بندهش (بند 125) و دینکرد (ص 99) نیز به برانداختن این بتکده اشاره شده است. ر.ک: اساطیر و فرهنگ ایران، ص 494؛ یسنا، 2: 144 به بعد؛ فرهنگ نامهای اوستا، 1: 419ـ .426

.39 تن پسین یا آخرین بدن، تنی است که در روز قیامت مردگان با آن برمی‏خیزند و برای همیشه در آن باقی می‏مانند. تن پسین کردن معمولا مترادف با رستاخیز و فرشگرد کردن (به کمال رسانیدن موجودات) به کار رفته است. در زندوهومن یسن (ص 33) اهورامزدا به زرتشت می‏گوید: «اگر تو را انوشه (بی‏مرگ) کنم توربرادروش (کشنده زرتشت) هم انوشه باشد، و رستاخیز و تن پسین کردن نشاید....» ر.ک: اساطیر و فرهنگ ایران، ص 476ـ 477؛ مینوی خرد، ص 11، حاشیه .2

.40 آقای محمدتقی راشد محصل در نجات‏بخشی در ادیان (ص 44ـ 24) به تفصیل و با استفاده از منابع متعدد درباره ظهور هر یک از این سه موعود مطالبی آورده است. همچنین آقای احمد تفضلی در تعلیقات مینوی خرد (ص 95ـ 87) با استفاده از سه کتاب بندهش، دینکرد و روایات پهلوی به بحث هزاره‏ها پرداخته است.

.41 درباره چگونگی انجام این مراسم در نوروز میان مردم سیستان و ساکن کنار دریاچه هامون، ر.ک: علی خوروش دیلمانی، جشنهای باستانی ایران، ص 30 به بعد؛ گاه شماری و جشنهای ایران باستان، ص 286ـ .288

.42 پهلوی: نامیگ پد«~ (pid ـ namig) ~»به معنای کسی که دارای پدر نامدار است.

.43 پهلوی: «~ malkus، ~»اوستا: «~ mahrkusa، ~»از ریشه«~ marek ~»به معنای کشتن و میراندن . نام موجودی اهریمنی است که در پایان هزاره هوشیدر زمستان هولناکی پدید آورد و در مدت سه سال زمین را دچار باران و تگرگ و برف و باد و سرما نماید.

.44 پهلوی: «~ warijamkard، ~»به معنای باروی جم ساخته. بنایی است منتسب به جمشید که بنا به روایت وندیداد (فرگرد دوم) جمشید آن را می‏سازد تا گزیده‏ای از موجودات را در برابر گزند برف و سرمای عظیمی که در عصر او اتفاق می‏افتد، حفظ کند. بنا به دیگر روایتها، بدان سبب آن را می‏سازد تا گزیده‏ای از مردم را در آن حفظ نماید تا در پایان هزاره اوشیدر که بر اثر گزندهای ملکوس، مردم و جانوران مفید نابود شده‏اند، درهای این بارو را بگشایند و جهان از نو پر مردم و گوسفند شود. در هر دو مورد برف سنگینی می‏افتد. مرحوم مهرداد بهار می‏نویسد: به احتمال، در اصل بارو در ارتباط با همین منظور واپسین بوده است. سپس بر اثر تأثیر اساطیر سامی بر اساطیر ایرانی و اختلاط داستان نوح و کشتی وی با داستان جمشید و باروی او، داستان وندیدادی شکل گرفته است. ر. ک: پژوهشی در اساطیر ایران، ص .201

.45 پهلوی: وه پد«~ (pid ـ weh) ~»به معنای کسی که دارای پدر خوب است.

.46 پهلوی: گواگ پد«~ (pid ـ gawag) ~»به معنای کسی که دارای پدر موفق است.

.47 به نقل از: وندیداد، 4: 1760ـ .1763

پایان جهان در اساطیر

در باورهای اسطوره‏ای، جهان به عنوان یک مخلوق که ساخته و پرداخته دست خدایان است؛ آغازی دارد و انجامی. آغاز جهان، آفرینش آن است که در اساطیر مختلف به شیوه‏هایی گوناگون شکل می‏گیرد. حوادث پایانی جهان مرگ این دنیاست، و جهان مانند هر مخلوق دیگر، پس از چند صباحی حیات، ویران خواهد شد. اما در پس آن ویرانی شروعی دیگر نهفته است که چرخه حیات به صورت مطلوب‏تر دوباره به حرکت درخواهد آمد، همانند انسان که روزی به‏وجود آمده و روزی می‏میرد و پس از مرگ دوباره زندگی خواهد کرد.

آنچه در پی خواهد آمد نگاهی است اجمالی به باور اساطیری اقوام و ملل مختلف جهان درباره پایان جهان.

اساطیر پایان جهان یا رستاخیز در بین بسیاری از اقوام و ملتها رایج است. این اساطیر می‏توانسته است به دو صورت: اول به قیاس با آفرینش و آغاز جهان و دوم ـ که صبغه‏ای فلسفی دارد ـ براساس وضعیت جامعه انسانی به‏وجود آمده باشد. در نوع اول چون انسان برای جهان آغازی قائل است که طی آن جهان به دست خدایان به‏وجود می‏آید، به ناچار پایانی نیز خواهد داشت؛ زیرا برای اذهان بشری تصور ابدیت و ازلیت مشکل بوده است به همین جهت جهان را محصور بین دو حادثه آفرینش و قیامت تصور می‏کرده‏اند. این دیدگاه به نوبه خود از عوامل طبیعی و تجربه روزمره انسان پدید می‏آید؛ زیرا همه چیز در اطراف انسان در حال کون و فساد و ایجاد و تباهی است. طبیعی است که این عادات ذهنی که بر پایه مشاهده طبیعت استوار است، برای انسانها به صورت قانون درآید که بتوان آن را به همه چیز تعمیم داد. در این میان، آنچه که از حوادث جاری این جهان، پایه اصلی قیاس برای تصور آغاز و انجامی برای جهان شده است، خود انسان، زندگی، خلقت، مرگ و جهان پس از مرگ است؛ یعنی انسان با قیاس از زندگی خویش که از دو طرف محدود به آغاز و انجام است برای جهان نیز این الگوی پیدایش و مرگ را جاری و ساری دانسته است.

دیدگاه دوم که باعث اعتقاد به پایانی برای جهان شده است؛ ناشی از توجیه و بیان فلسفه جامعه انسانی است. انسان تا زمانی که در این جهان زندگی می‏کند پیوسته در کنار خوشیها، گرفتار مرارتها و تلخیهای زندگی است. همیشه در کنار خوبیها، بدیها را می‏بیند که گاه غالب و گاه مغلوبند. ظلم، قدرت، ثروت، شهوت، شهرت، آنچنان در زندگی اجتماعی انسان ریشه دوانیده است که زندگی را بر اکثریت مردم سخت و مشکل کرده است، گذشته از آن که بقیه نیز مشکلات خویش را دارند. بنابراین، چنین وضعیتی هرگز نمی‏توانسته است انسانها را قانع کند و چون این ناهماهنگیهای جامعه، از نظر انسانها به هیچ عنوان قابل اصلاح نبوده است، دست به خلق و تصور جهانی آرمانی زده‏اند؛ دنیایی که در آن همه خیر مطلق است و شر را در آن راهی نیست. چون این مدینه فاضله در این جهان و با این مردمان قابل تصور نیست، پنداشته‏اند که به ناچار روزی فرا می‏رسد که خدا یا خدایان دست به کار می‏شوند و این نظم موجود را که در واقع بی‏نظمی است، بر هم می‏زنند و طرحی نو درمی‏اندازند. در آن هنگام است که دو جهان شکل می‏گیرد: یکی برای نیکان و دیگری برای بدان و هر دو ابدی‏اند.

اساطیر پایان جهان، در بین برخی از ملل مانند هندوها و یونانیها واقعا پایانی برای جهان است. پایانی که در طی آن همه چیز، چه نیک و چه بد، از بین می‏رود و بار دیگر که خدا قصد آفرینش جدیدی کند همه چیز را دوباره از نو می‏آفریند. اما در باورهای دیگر اقوام مانند زرتشتیان، پایان جهان در واقع مرگی عمومی است که انسانها، بعد از آن به جاودانگی می‏رسند. در واقع بنا بر این عقیده، آن حادثه، پایان عمر جهان نیست؛ بلکه تحولی عظیم در جهت بهبودی و عدالت‏گستری است.

پایان جهان با حادثه‏ای ماوراء طبیعی صورت نخواهد گرفت بلکه همین عوامل طبیعی مانند باد، باران، زلزله و آتش هستند که در آن زمان رخ می‏دهند و جهان را به ویرانی می‏کشند. این حوادث در هر منطقه جغرافیایی که اسطوره پایان جهان دارند، با همان عواملی رخ می‏دهد که برای مردمان آنجا آشناست؛ مثلاً در سرزمین پر بارانی مانند هند، بارانهای طولانی است که سرانجام همه را در خود فرو خواهد برد و به عمر جهان خاتمه خواهد داد و یا در اساطیر اسکاندیناوی، زمستانی پیوسته و طولانی در پایان جهان رخ خواهد داد و پرواضح است که در آن منطقه، زمستان و سرمای طولانی مدت، بیشتر ایام سال را دربر می‏گیرد.

در ادامه، اساطیر مربوط به پایان جهان را به تفکیک ملتها و اقوام بیان می‏کنیم و اگر به ادیان آسمانی و دیدگاه آنان در این باره اشاره شود، قصد اسطوره پنداشتن آنها نیست بلکه صرفا جهت آگاهی و اطلاع بیشتر ذکر می‏شوند.

الف) اساطیر یونان

یونانیان عمر حیات انسان را به پنج نسل تقسیم کرده‏اند. آنها معتقدند که نسل آخر که ما در آن زندگی می‏کنیم، نسل آهن است. در این دوره، مردمان در پلیدی و زشتی زندگی می‏کنند. طبیعت آنها نیز به سمت پستی و بدی گرایش دارد و در طی نسلهای متمادی بدتر نیز می‏شوند و هر نسلی پلیدتر از نسل قبلی است. در آن هنگام که انسانها از ارتکاب بدی، ناراحت نشوند و یا در پیشگاه بینوایان احساس شرم نکنند، «زئوس» که امیدی در اصلاح آنان نمی‏بیند، مردمان را از بین خواهد برد1.

رواقیون فرقه‏ای با گرایشهای فلسفی و عرفانی بوده‏اند که در یونان کهن می‏زیسته‏اند. بن‏مایه‏های اصلی عقاید آنان، همان اساطیر یونان کهن است با قدری چاشنی نجوم و دیگر علوم جدید آن زمان. آنها درباره پایان جهان دیدگاهی مبتنی بر علم هیأت آن روزگار داشتند. آنها می‏گفتند: هرگاه سیارات در دوره ثابتی از زمان به همان جایگاه پیشین خود و طول و عرضی که در آغاز داشتند، برسند؛ آتش‏سوزی پدید می‏آید و هر آنچه را که وجود دارد، نابود می‏کند. سپس کیهان درست با همان نظم و ترتیبی که پیش از آن داشته است، بار دیگر از نو برقرار می‏شود؛ ستارگان دوباره در مدارهای خود می‏گردند و هر یک گردش خود را بی‏هیچ تغییری در همان مدت زمان پیشین، انجام می‏دهد. «بالبوس» به عنوان سخنگوی این مکتب می‏گوید: «فلاسفه مکتب ما بر این باورند که تمامی جهان در آتش خواهد سوخت و این حادثه در آخرالزمان روی می‏دهد. سپس از این آتش الهی، جهان جدیدی زاده می‏شود و از نو با شکوه و جلال پدیدار می‏گردد». زمان میان یک آتش‏سوزی و آتش‏سوزی بعدی؛ یعنی طول عمر کیهان را حرکت سیارات و ستارگان تعیین می‏کرد و آن را سال بزرگ می‏نامیدند. آنها معتقد بودند آتش‏سوزی زمانی صورت می‏گیرد که خورشید و ماه و این پنج ستاره2، دوره خود را تمام کنند و به همان وضعیت سابق خود، که در آغاز جهان داشته‏اند، باز گردند. عده‏ای طول این سال را 10800، برخی 2484 و عده‏ای طول آن را 6480000 سال برآورد کرده‏اند3.

ب) اساطیر اسکاندیناوی

اساطیر اسکاندیناوی در بسیاری از داستانها و بن‏مایه‏های خویش، فوق‏العاده به اساطیر زرتشتی نزدیک است. در اساطیر زرتشتی در پایان جهان، به یک گرگ عظیم‏الجثه و یک مار غول‏پیکر برمی‏خوریم که در دوران «اورشیدر» و «هوشیدر ماه» از بین می‏روند که این دو موجود عجیب در اساطیر اسکاندیناوی نیز ایفای نقش می‏کنند. در باورهای مردمان اسکاندیناوی یک غول یا ضد خدا به نام «لوکی» وجود دارد که در آغاز جهان، توسط خدایان به بند کشیده شده است و در پایان جهان بندها را می‏درد و به نبرد با خدایان برمی‏خیزد و یادآور ضحاک ایرانی است که توسط فریدون در دماوند به بند کشیده شده است و در پایان جهان آزاد می‏شود و باعث ویرانی بخشی از آفرینش و برهم زدن نظم جهان می‏گردد. در اساطیر زرتشتی در پایان عمر جهان، هر خدا با ضد خویش به نبرد برمی‏خیزد و آن را نابود می‏کند، شبیه این حادثه را می‏توان در اساطیر اسکاندیناوی سراغ گرفت، با این تفاوت که در عقاید اسکاندیناویها همیشه خدایان پیروز نیستند؛ مثلاً «فریا» به نبرد «سورت» می‏رود که چون خوب مسلح نیست از ابر بر خاک می‏افتد؛ «تور» با «یورمون گاند»، مار غول‏پیکر جهانی، نبرد می‏کند که زهر مار او را از پای در می‏آورد و «اودین»، خدای بزرگ، طعمه گرگ «فنریر» می‏شود. در اساطیر هر دو ملت سخن از زمستانهای طولانی در میان است که به خاطر طولانی بودن آن زمستانها، عده بی‏شماری از مردمان هلاک می‏شوند. در این هنگام است که قهرمانانی که به عنوان یاریگر خدایان برای چنین روزی نگهداری شده‏اند به یاری خدایان می‏آیند. براساس اساطیر ایرانی، «ور» که ساخته جمشید است، در گرد آمده‏اند تا پس از این زمستانهای طولانی به روی زمین آیند و دوباره جهان را از مردمان پر سازند تا در نبرد نهایی، یاور خدا، اهورا مزدا، و دیگر ایزدان باشند. در اساطیر اسکاندیناوی نیز، جنگجویان زبده، که توسط «اودین» انتخاب شده‏اند در تالاری بزرگ گردهم آمده‏اند تا در نبرد نهایی یاریگر او باشند.

اساطیر اسکاندیناوی به خاطر این که در قرن دهم میلادی؛ یعنی هنگامی که مسیحیت در آن منطقه رواج یافته بود، مکتوب و منظوم شده‏اند از تأثیر این دین برکنار نمانده‏اند؛ مثلاً قبل از حوادث پایانی جهان، سخن از وحشتی است که در باورهای مسیحی با آمدن ضد مسیح یا دجال شکل می‏گیرد. خورشید به تیرگی می‏گراید؛ ستارگان داغ از آسمان فرو می‏افتند و آتش تا به آسمان زبانه می‏کشد. نمونه‏های همه این حوادث را در روایات مسیحی می‏توان یافت.

واقعه پایان جهان در باور اسکاندیناویها، «رگناروک» (سرنوشت خدایان) نام دارد. در حوادثی که در پایان جهان رخ خواهد داد، خدایان از بین خواهند رفت و روزگار نهایی این جهان با نشانه‏هایی هولناک آغاز و زمستانی سخت حادث خواهد شد که «فیم بول‏وتر»؛ به معنی «زمستانی هیولایی»، نامیده می‏شود سه زمستان پی در پی که هیچ تابستانی در بین آنها نخواهد بود. کشمکش، سراسر جهان را فرا خواهد گرفت، حتی درون خانه‏ها. ماه و خورشید در آسمان با هم مسابقه خواهند داد، در حالی که گرگها، آنها را دنبال می‏کنند تا بخورند. یکی از گرگها خورشید را قورت خواهد داد که باعث مصیبت انسانها خواهد شد. گرگی دیگر ماه را می‏گیرد و مانع از حرکت او می‏شود. ستارگان از آسمان بر زمین فرو خواهند افتاد. سراسر زمین و کوهها چنان به لرزه درخواهند آمد که درختان از زمین کنده خواهند شد. بر اثر این لرزشها، زنجیرها از هم می‏درند و گرگ «فنریر» آزاد می‏شود. مار جهانی، «یورمون گاند» با حالتی هجومی از اعماق دریا بالا می‏آید و امواجی عظیم پدید می‏آورد که کشتی «ناگل فار»4 را به این طرف و آن‏طرف پرتاب می‏کند. این کشتی حامل غولی به نام «هرایم» است که معلوم نیست چه کسی است. «لوکی» که از بند رها شده است سکاندار آن کشتی است. گرگ «فنریر» دهان را چنان باز کرده که آرواره بالایش بر آسمانها و آرواره پائینش بر زمین است. «همیدال»، یکی از خدایان، در شیپور خود می‏دمد تا خدایان را به شورای جنگ فرا خواند. این شیپور و دمیده شدن در آن گویا از عناصری است که از باورهای مسیحی وارد اعتقادات این مردم شده است. زیرا در مکاشفه یوحنا، از دمیده شدن در شیپور سخن به میان آمده است. خدایان مسلح می‏شوند، اما دیر شده است. «فریا»، الهه عشق، با «سورت» نبرد می‏کند، اما به خوبی مسلح نیست و از ابر بر زمین می‏افتد. «تور» سعی می‏کند «یورمون‏گاند» را از بین ببرد، اما مغلوب زهر هیولا می‏شود و جان می‏سپارد. «فنریر»، «ادوین» را قورت می‏دهد. «ویدار» فرزند «اودین»، انتقام مرگ پدرش را باز می‏ستاند؛ او پای خویش را بر آرواره این گرگ می‏نهد و او را دو شقه می‏کند. «گارم» که یک سگ شکاری هیولا مانند است و «تایر» که از دیوان است، یکدیگر را می‏کشند. «لوکی» و «همیدال» که از دشمنان قدیمی همدیگرند، یکدیگر را می‏کشند. سپس «سورت» بر سراسر زمین آتش می‏پراکند و همه جا را می‏سوزاند. «رگناروک» در واقع پایان کار خدایان کهن است اما پایان کار جهان نیست. اگر کسی پرهیزکار بوده باشد، در فضایی شادی‏بخش خواهد زیست. زندگی آنها می‏تواند در تالاری به نام «بریمیر» و یا تالار زرین دیگر به نام «سندری» ادامه یابد. در برابر این جهان نیکی و خوشی، محلی ناخوشایند به نام «ناستروند» به معنی «سواحل جسد» قرار دارد که درهایش به سمت شمال باز می‏شود. منفور بودن شمال نیز از عناصر مشترک با اساطیر ایرانی است؛ چون در اساطیر ایرانی، شمال جایگاه دیوان است که خود به محل نخستین زندگی ایرانیان مربوط است که شمال آن را یخبندانهای سیبری فرا گرفته بوده است و در اساطیر اسکاندیناوی نیز شمال منفور است؛ زیرا جایگاه سرمای بیشتر و زمستان طولانی‏تر است. این تالار از مارهای درهم بافته‏ای ساخته شده که زهرشان ساختمان را آلوده کرده است. کسانی که در این محل مأوا می‏گزینند، سوگندشکنان و قاتلان ددمنش‏اند. اما نوعی تجدید حیات دیگر نیز وجود دارد که در ادبیات رؤیاگونه زیر بیان شده است:

او شاهد برآمدن زمینی دوم است

از دل دریا بار دیگر سبز

آبشاران فرو می‏ریزند و عقابان بر فراز آنها به پرواز درمی‏آیند

و در آبهای جاری کوهستان، ماهی شکار می‏کنند.

ایس‏ها (خدایان) بار دیگر در آیداوول5 دیدار می‏کنند

و از مار جهانی نیرومند سخن می‏گویند

و به یاد می‏آورند داوریهای نیرومند را

و رازهای کهن خود، خدایان بزرگ را [باز می‏گویند].

پس از طی این دوره، عصری طلایی فرا خواهد رسید. فرزندان خدایان کهن، میراث خود را باز خواهند یافت و انسان که با تغذیه از ژاله صبحگاهی از آن آتش‏سوزی فراگیر پایانی، نجات یافته است؛ نسل جدیدی بر زمین به‏وجود خواهد آورد6. این حوادث، در اشعاری که برای نمونه از مجموعه «شعر ادایی» انتخاب شده است چنین بیان می‏شود:

خورشید به تیرگی می‏گراید و زمین در دریا غرق می‏شود

و ستارگان داغ از آسمان فرو می‏افتند

و آتش تا به آسمان زبانه می‏کشد

آنگاه ملکوتی نو و زمینی نو

با زیبایی شگفت‏انگیز، دوباره متجلی می‏شود

و خانه‏ها سقفی از طلا می‏یابند

و کشتزارها میوه‏های رسیده می‏دهند

و شادی ابدی بر همه جا سایه می‏گسترد

در آن هنگام فرمانروایی فردی فرا می‏رسد که از اودین نیرومندتر است و اهریمن نیز نمی‏تواند بر او چیره شود:

که بزرگتر از همه است...

و من جرأت نمی‏کنم نامش را بر زبان آورم

و اندک هستند کسانی که می‏توانند ورای زمان

پس از شکست اودین را ببینند7.

ج) اساطیر هند

در باورهای هندوها، دو نوع قیامت وجود دارد: یکی قیامت بزرگ که پایان واقعی عمر عالم است و دیگر قیامتی است که جهل انسانها را به خاطر فساد و تباهی اخلاق فرا می‏گیرد. هندوها عمر جهان را به ادواری تقسیم می‏کنند. هر دوره را یک «مهایوگا» می‏نامند که شامل چندین یوگاست. هر یوگا شامل یک دوره از نسل حیات بشری است و می‏توان هر یوگا را برابر یکی از ادوار یونانی؛ مانند نسل زرین، سیمین، آهن و... قرار داد. این دورانها یا یوگاها را براساس وضعیت اخلاقی جامعه بشری دسته‏بندی کرده‏اند. عصر ما که در اساطیر یونان عصر آهن است از نظر هندوها «کالی یوگا» نام دارد. در پایان این یوگا که پایان یک مهایوگا نیز می‏باشد، «ویشنو»، خدای بزرگ در دهمین و آخرین تجلی خود، به نام «کالکی» ظاهر خواهد شد8. «در این دوره، زندگی اجتماعی و معنوی به نازل‏ترین حد، سقوط می‏کند و موجبات زوال نهایی را فراهم می‏سازد. در این عصر مردمان کوته‏بین دارای قدرت هستند و از قدرت خویش، نهایت استفاده را می‏کنند. فرمانروایان رعایای خویش را می‏کشند و مردمان همسایگان خویش را. هیچ چیز معنوی را ارزشی نیست، حتی برهمنان را یارای خاموش کردن آتش هوسهای مردمان نیست و آنان به راه خود می‏روند. مردمان جویای زر و زورند و ارزشهای واقعی را بهایی نیست... دزدان و غارتگران، قوانین فرمانروایی را وضع می‏کنند و خود فرمانروا می‏شوند. سرانجام تمدن و شهروندی نیز از میان می‏رود و مردمان به زندگی حیوانی روی می‏آورند. جز پوست درختان، جامه‏ای نمی‏پوشند. از میوه‏های جنگلی تغذیه می‏کنند و همه چیز در معرض نابودی قرار می‏گیرد. در این مرحله از انحطاط، «ویشنو» سوار بر اسبی سفید و به هیأت انسان بر زمین نمایان می‏شود. سراسر جهان را سواره و با شمشیری رخشان و آخته در می‏نوردد و بدی را نابود می‏کند و با نابود کردن جهان، آفرینشی دیگربار آغاز می‏شود تا در مهایوگای آتی، بار دیگر فضیلتها، ارزش یابند9». ویشنو در این تجلی از موبدی به نام «ویشنو یاشاس» (Visnu Yasas) متولد خواهد شد، همانگونه که در تجلیات قبلی خویش به صورت برخی از قهرمانان و بودا متولد شده است. مدتی پس از ظهور کالکی، خشم شیوا (خدای مرگ و نابودی) به اوج خواهد رسید و جهان و هر چه در آن است به قعر نابودی فرا خواهد رفت. البته اینگونه ویرانی مربوط به قیامت بزرگ است که در پایان هر هزار مهایوگا اتفاق می‏افتد. در آن زمان است که نابودی واقعی جهان رخ می‏دهد. در پایان این عصر بزرگ هزار مهایوگایی «شیوا» ویرانگر عالم است. هر چند او را تجلی ویشنو به حساب آورده‏اند، اما او از خدایان کهن و متعلق به عصر آریائیان هند است. او بر مجموعه عالم، شبی را حاکم می‏گرداند که از نظر زمانی، معادل یک روز از عمر جهان است. نخست از پرتو خورشید آغاز می‏کند و برای مدت صد سال چنان آن را شدت می‏بخشد و گرمایی تا بدان اندازه سوزان ایجاد می‏کند که تمامی آبهای سطح زمین بخار می‏گردد. به روایتی دیگر که در مهابهاراتا آمده است، «افق برافروخته و آتشین خواهد شد. هفت یا دوازده خورشید در آسمان پدیدار خواهند شد و دریاها را خشک خواهند کرد. زمین خواهد سوخت و آتش «سام وارتاکا» (Sam Vartaka) همه عالم را از بین خواهد برد10». به واسطه تابش صد ساله خورشید، هر سه جهان؛ یعنی آسمان، زمین و جهان زیرین، خشک می‏شوند و می‏سوزند. قحطی عالم را پر می‏کند و با پایان یافتن صدمین سال، هیچ موجود زنده‏ای برجا نمی‏ماند. پس از این گرمای سخت، «شیوا ـ رودرا» ابرهایی توفانزا و مرگبار می‏فرستد. این ابرها که با رعد و برق هراسناک همراهند، بر فراز زمین به حرکت درمی‏آیند و خورشید را می‏پوشانند و جهان را در تاریکی فرو می‏برند. رگباری از بارانهایی سیل‏آسا برای مدت صد سال شب و روز باریدن می‏گیرد تا این‏که همه چیز در اعماق آبهای به‏وجود آمده از این سیل ویرانگر، محو می‏شود. به‏جز این دریای ویرانگر، تنها پروردگار اعظم، ویشنو، است که همچنان حیات دارد. زمانی که همه عالم و خدایان دیگر نابود شدند، تخمی طلایی و بزرگ پدیدار می‏شود که بذر تمامی اشکال حیات را در خود دارد. پس از آن که هر سه جهان در اعماق آب فرو رفتند، ویشنو بادی خشک می‏فرستد. این باد برای صد سال وزیدن می‏گیرد و ابرهای توفانی را می‏پراکند. بقیه سالهایی که، از این هزار مهایوگا ـ که شب عمر جهان است ـ باقی می‏ماند، ویشنو به خواب می‏رود و جهانی نیز همراه با او آرام می‏گیرد11.

اسطوره هندی درباره پایان جهان، هر دو دلیلی را که برای بوجود آمدن اساطیر پایان جهان، ذکر کردیم در خود دارد: آن که «قیامت بزرگ» است و در پایان هزار مهایوگا رخ می‏دهد، در برابر داستان آفرینش پدید آمده است و دیگری که «قیامت کوچک» است و پایان عمر یک مهایوگاست، توجیه و تفسیری فلسفی برای پاسخ به ایرادات و نابسامانیهای اجتماعی می‏باشد که در طی آن به خاطر وضعیت غیر قابل بهبود اجتماع، خداوند تصمیم به نابودی نوع بشر می‏گیرد. آنچه که در این دو نوع قیامت قابل توجه است، بر خلاف اساطیر دیگر ملل متمدن؛ مانند ایرانیان و عبریان، پایان جهان در اساطیر هند به قصد نابودی صورت می‏گیرد و زندگی دیگری برای مردمان فعلی در پس آن ویرانی متصور نیست؛ زیرا در آفرینش بعدی همه چیز از نو شکل می‏گیرد، بدون حضور موجودات قبل؛ در حالی که قیامت در اساطیر ایرانی و دیگر ادیان یک تحول عظیم به قصد اصلاح جهان و جامعه انسانی است نه نابودی کامل مردمان و جهان.

د) اساطیر بومیان آمریکا

از بین اقوام بومی ساکن آمریکای جنوبی دو قوم «مایا» و «آزتک»، برای دنیا پایانی قائل‏اند. آزتکها تقویمی دارند که براساس آن در روزهای مشخصی عمر هر یک از ادوار قبلی جهان به پایان رسیده است. هر یک از دنیاهای قبلی دارای خورشیدی مشخص بوده‏اند که در پایان آن دوره، آن خورشید نیز نابود شده است. به نظر آنان، علت ویرانیهای پیشین، اختلاف بین دو ایزد مهم این قوم؛ یعنی «کتسال کوآتل» و «تسکاتلیپوکا» بوده است. هر کدام از آن دو، اقدام به آفرینشی می‏کند و دیگری آن را ویران می‏سازد. آنها تاریخ حدوث ویرانیهای قبلی را چنین مشخص کرده‏اند: «ببر ـ 4»، «باد ـ 4»، «باران ـ 4» و «آب ـ 4» و دنیای ما، دنیای پنجمین خورشید است که روزی به نام «زلزله ـ 4» ویران خواهد شد12.

آزتکها در پایان هر دوره پنجاه و دو ساله، انتظار وقوع این حادثه هولناک را داشته‏اند. در پایان هر دوره پنجاه و دو ساله، مراسم بیدار ماندن اضطراب آلودی برپا می‏کرده و آتشی می‏افروخته‏اند. آنها معتقد بودند که اگر برپایی این آتش جدید با موفقیت همراه نشود، ستارگانی هیولایی به نام «تسی تسی میمه» کنترل جهان را به دست می‏گیرند13.

مایاها نیز به چهار دوره برای جهان اعتقاد داشتند و فکر می‏کردند سه دوره قبلی با حادثه‏ای به پایان رسیده‏اند. به نظر آنان در دوران اول، فقط کوتوله‏ها می‏زیستند. آنها فکر می‏کردند که این کوتوله‏ها شهرهای بزرگی را که آثار آنان برجای مانده است، ساخته بوده‏اند. زمان آنها در تاریکی بود؛ زیرا هنوز خورشید خلق نشده بود. هنگامی که خورشید تابیدن گرفت، همه آنها به سنگ تبدیل شدند و دنیای آنان با طغیان آب ویران شد. در دومین دنیا، مجرمان و متخلفان می‏زیستند که باز طغیان آب آن را ویران کرد. در دنیای سوم تنها مایاها می‏زیستند که نژاد قبلی این قوم بوده‏اند و با آب ویران شده است. چهارمین دنیا، عصری است که همه انسانها در آن زیست می‏کنند که باز با طغیانی دیگر ویران خواهد شد14. مایاها در پایان هر سال 365 روزه، انتظار این ویرانی را می‏کشیدند. به همین خاطر پایان سال برای آنان، زمانی بسیار خطرناک بود و در هول و اضطراب به سر می‏بردند. شاید این اضطراب پایان سال مایاها را بتوان با مراسمهای آشوب و هرج‏ومرج بین‏النهرین باستان قیاس کرد. در بین‏النهرین باستان نیز مردمان در پایان سال و قبل از عید «اکیتو»، که در اوایل بهار برپا می‏شد، به کوچه‏ها و خیابانها می‏ریختند که آن را سمبل آشفتگی و هرج و مرج نخستین کیهانی می‏دانستند که به عقیده آنان خدایان از آن آشفتگی نخستین، جهان را نظم بخشیده‏اند که به مناسبت این نظم جهانی، عید اکیتو برپا می‏شد.

پی‏نوشتها :

1 .همیلتون، ادیت (1376)، سیری در اساطیر یونان و روم، ترجمه عبدالحسین شریفیان، تهران: انتشارات اساطیر، ص91.

2 .منظور از پنج ستاره، زمین، عطارد، زهره، زحل و مشتری می‏باشد.

3 .اولانسی، دیوید (1380)، پژوهشی نو در میتراپرستی، ترجمه مریم امینی، تهران: نشر چشمه، ص115.

4 .«ناگل فار» به معنی «ناخن ـ کشتی» است و اعتقاد بر این بود از ناخنهای گرفته شده مردگان ساخته می‏شود.

5 .«آیداوول» به معنی «دشت همیشه سبز» است یعنی جایی که «اودین»، «ویلی» و «و» پس از ساخت نخستین جهان در آنجا گرد هم نشسته‏اند.

6 .پیج، ر.ی (1377)، اسطوره‏های اسکاندیناوی، ترجمه عباس مخبر. تهران: نشر مرکز، تلخیص از صفحات 84 تا 89 .

7 .همیلتون، ادیت، پیشین؛ ص433.

8 .تجلیهای دیگر ویشنو به صورت برهما، مانو، بودا و... بوده است.

9 .ایونس، ورونیکا (1373)، اساطیر هند، ترجمه باجلان فرخی، تهران: انتشارات اساطیر، ص125.

10.الیاده، میرچا (1362)، چشم‏اندازهای اسطوره، ترجمه جلال ستاری، تهران: انتشارات توس، ص68 .

11.روزنبرگ، دونا (1375)، اسطوره‏های خاور دور، ترجمه مجتبی عبداللّه‏نژاد، مشهد: انتشارات ترانه، ص19.

12.کندری، مهران (1372)، دین و اسطوره در آمریکای وسطا (پیش از کلمب)، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی (پژوهشگاه)، ص150.

13.توب. کارل (1375)، اسطوره‏های آزتکی و مایایی، ترجمه عباس مخبر، تهران: نشر مرکز، ص19.

14.کندری، مهران، پیشین؛ ص243 .

پايان جهان در اساطير

در باورهاى اسطوره‏اى، جهان به عنوان يك مخلوق كه ساخته و پرداخته دست خدايان است؛ آغازى دارد و انجامى. آغاز جهان، آفرينش آن است كه در اساطير مختلف به شيوه‏هايى گوناگون شكل مى‏گيرد. حوادث پايانى جهان مرگ اين دنياست، و جهان مانند هر مخلوق ديگر، پس از چند صباحى حيات، ويران خواهد شد. اما در پس آن ويرانى شروعى ديگر نهفته است كه چرخه حيات به صورت مطلوب‏تر دوباره به حركت درخواهد آمد، همانند انسان كه روزى به‏وجود آمده و روزى مى‏ميرد و پس از مرگ دوباره زندگى خواهد كرد.

آنچه در پى خواهد آمد نگاهى است اجمالى به باور اساطيرى اقوام و ملل مختلف جهان درباره پايان جهان.

اساطير پايان جهان يا رستاخيز در بين بسيارى از اقوام و ملتها رايج است. اين اساطير مى‏توانسته است به دو صورت: اول به قياس با آفرينش و آغاز جهان و دوم ـ كه صبغه‏اى فلسفى دارد ـ براساس وضعيت جامعه انسانى به‏وجود آمده باشد. در نوع اول چون انسان براى جهان آغازى قائل است كه طى آن جهان به دست خدايان به‏وجود مى‏آيد، به ناچار پايانى نيز خواهد داشت؛ زيرا براى اذهان بشرى تصور ابديت و ازليت مشكل بوده است به همين جهت جهان را محصور بين دو حادثه آفرينش و قيامت تصور مى‏كرده‏اند. اين ديدگاه به نوبه خود از عوامل طبيعى و تجربه روزمره انسان پديد مى‏آيد؛ زيرا همه چيز در اطراف انسان در حال كون و فساد و ايجاد و تباهى است. طبيعى است كه اين عادات ذهنى كه بر پايه مشاهده طبيعت استوار است، براى انسانها به صورت قانون درآيد كه بتوان آن را به همه چيز تعميم داد. در اين ميان، آنچه كه از حوادث جارى اين جهان، پايه اصلى قياس براى تصور آغاز و انجامى براى جهان شده است، خود انسان، زندگى، خلقت، مرگ و جهان پس از مرگ است؛ يعنى انسان با قياس از زندگى خويش كه از دو طرف محدود به آغاز و انجام است براى جهان نيز اين الگوى پيدايش و مرگ را جارى و سارى دانسته است.

ديدگاه دوم كه باعث اعتقاد به پايانى براى جهان شده است؛ ناشى از توجيه و بيان فلسفه جامعه انسانى است. انسان تا زمانى كه در اين جهان زندگى مى‏كند پيوسته در كنار خوشيها، گرفتار مرارتها و تلخيهاى زندگى است. هميشه در كنار خوبيها، بديها را مى‏بيند كه گاه غالب و گاه مغلوبند. ظلم، قدرت، ثروت، شهوت، شهرت، آنچنان در زندگى اجتماعى انسان ريشه دوانيده است كه زندگى را بر اكثريت مردم سخت و مشكل كرده است، گذشته از آن كه بقيه نيز مشكلات خويش را دارند. بنابراين، چنين وضعيتى هرگز نمى‏توانسته است انسانها را قانع كند و چون اين ناهماهنگيهاى جامعه، از نظر انسانها به هيچ عنوان قابل اصلاح نبوده است، دست به خلق و تصور جهانى آرمانى زده‏اند؛ دنيايى كه در آن همه خير مطلق است و شر را در آن راهى نيست. چون اين مدينه فاضله در اين جهان و با اين مردمان قابل تصور نيست، پنداشته‏اند كه به ناچار روزى فرا مى‏رسد كه خدا يا خدايان دست به كار مى‏شوند و اين نظم موجود را كه در واقع بى‏نظمى است، بر هم مى‏زنند و طرحى نو درمى‏اندازند. در آن هنگام است كه دو جهان شكل مى‏گيرد: يكى براى نيكان و ديگرى براى بدان و هر دو ابدى‏اند.

اساطير پايان جهان، در بين برخى از ملل مانند هندوها و يونانيها واقعا پايانى براى جهان است. پايانى كه در طى آن همه چيز، چه نيك و چه بد، از بين مى‏رود و بار ديگر كه خدا قصد آفرينش جديدى كند همه چيز را دوباره از نو مى‏آفريند. اما در باورهاى ديگر اقوام مانند زرتشتيان، پايان جهان در واقع مرگى عمومى است كه انسانها، بعد از آن به جاودانگى مى‏رسند. در واقع بنا بر اين عقيده، آن حادثه، پايان عمر جهان نيست؛ بلكه تحولى عظيم در جهت بهبودى و عدالت‏گسترى است.

پايان جهان با حادثه‏اى ماوراء طبيعى صورت نخواهد گرفت بلكه همين عوامل طبيعى مانند باد، باران، زلزله و آتش هستند كه در آن زمان رخ مى‏دهند و جهان را به ويرانى مى‏كشند. اين حوادث در هر منطقه جغرافيايى كه اسطوره پايان جهان دارند، با همان عواملى رخ مى‏دهد كه براى مردمان آنجا آشناست؛ مثلاً در سرزمين پر بارانى مانند هند، بارانهاى طولانى است كه سرانجام همه را در خود فرو خواهد برد و به عمر جهان خاتمه خواهد داد و يا در اساطير اسكانديناوى، زمستانى پيوسته و طولانى در پايان جهان رخ خواهد داد و پرواضح است كه در آن منطقه، زمستان و سرماى طولانى مدت، بيشتر ايام سال را دربر مى‏گيرد.

در ادامه، اساطير مربوط به پايان جهان را به تفكيك ملتها و اقوام بيان مى‏كنيم و اگر به اديان آسمانى و ديدگاه آنان در اين باره اشاره شود، قصد اسطوره پنداشتن آنها نيست بلكه صرفا جهت آگاهى و اطلاع بيشتر ذكر مى‏شوند.

الف) اساطير يونان

يونانيان عمر حيات انسان را به پنج نسل تقسيم كرده‏اند. آنها معتقدند كه نسل آخر كه ما در آن زندگى مى‏كنيم، نسل آهن است. در اين دوره، مردمان در پليدى و زشتى زندگى مى‏كنند. طبيعت آنها نيز به سمت پستى و بدى گرايش دارد و در طى نسلهاى متمادى بدتر نيز مى‏شوند و هر نسلى پليدتر از نسل قبلى است. در آن هنگام كه انسانها از ارتكاب بدى، ناراحت نشوند و يا در پيشگاه بينوايان احساس شرم نكنند، «زئوس» كه اميدى در اصلاح آنان نمى‏بيند، مردمان را از بين خواهد برد1.

رواقيون فرقه‏اى با گرايشهاى فلسفى و عرفانى بوده‏اند كه در يونان كهن مى‏زيسته‏اند. بن‏مايه‏هاى اصلى عقايد آنان، همان اساطير يونان كهن است با قدرى چاشنى نجوم و ديگر علوم جديد آن زمان. آنها درباره پايان جهان ديدگاهى مبتنى بر علم هيأت آن روزگار داشتند. آنها مى‏گفتند: هرگاه سيارات در دوره ثابتى از زمان به همان جايگاه پيشين خود و طول و عرضى كه در آغاز داشتند، برسند؛ آتش‏سوزى پديد مى‏آيد و هر آنچه را كه وجود دارد، نابود مى‏كند. سپس كيهان درست با همان نظم و ترتيبى كه پيش از آن داشته است، بار ديگر از نو برقرار مى‏شود؛ ستارگان دوباره در مدارهاى خود مى‏گردند و هر يك گردش خود را بى‏هيچ تغييرى در همان مدت زمان پيشين، انجام مى‏دهد. «بالبوس» به عنوان سخنگوى اين مكتب مى‏گويد: «فلاسفه مكتب ما بر اين باورند كه تمامى جهان در آتش خواهد سوخت و اين حادثه در آخرالزمان روى مى‏دهد. سپس از اين آتش الهى، جهان جديدى زاده مى‏شود و از نو با شكوه و جلال پديدار مى‏گردد». زمان ميان يك آتش‏سوزى و آتش‏سوزى بعدى؛ يعنى طول عمر كيهان را حركت سيارات و ستارگان تعيين مى‏كرد و آن را سال بزرگ مى‏ناميدند. آنها معتقد بودند آتش‏سوزى زمانى صورت مى‏گيرد كه خورشيد و ماه و اين پنج ستاره2، دوره خود را تمام كنند و به همان وضعيت سابق خود، كه در آغاز جهان داشته‏اند، باز گردند. عده‏اى طول اين سال را 10800، برخى 2484 و عده‏اى طول آن را 6480000 سال برآورد كرده‏اند3.

ب) اساطير اسكانديناوى

اساطير اسكانديناوى در بسيارى از داستانها و بن‏مايه‏هاى خويش، فوق‏العاده به اساطير زرتشتى نزديك است. در اساطير زرتشتى در پايان جهان، به يك گرگ عظيم‏الجثه و يك مار غول‏پيكر برمى‏خوريم كه در دوران «اورشيدر» و «هوشيدر ماه» از بين مى‏روند كه اين دو موجود عجيب در اساطير اسكانديناوى نيز ايفاى نقش مى‏كنند. در باورهاى مردمان اسكانديناوى يك غول يا ضد خدا به نام «لوكى» وجود دارد كه در آغاز جهان، توسط خدايان به بند كشيده شده است و در پايان جهان بندها را مى‏درد و به نبرد با خدايان برمى‏خيزد و يادآور ضحاك ايرانى است كه توسط فريدون در دماوند به بند كشيده شده است و در پايان جهان آزاد مى‏شود و باعث ويرانى بخشى از آفرينش و برهم زدن نظم جهان مى‏گردد. در اساطير زرتشتى در پايان عمر جهان، هر خدا با ضد خويش به نبرد برمى‏خيزد و آن را نابود مى‏كند، شبيه اين حادثه را مى‏توان در اساطير اسكانديناوى سراغ گرفت، با اين تفاوت كه در عقايد اسكانديناويها هميشه خدايان پيروز نيستند؛ مثلاً «فريا» به نبرد «سورت» مى‏رود كه چون خوب مسلح نيست از ابر بر خاك مى‏افتد؛ «تور» با «يورمون گاند»، مار غول‏پيكر جهانى، نبرد مى‏كند كه زهر مار او را از پاى در مى‏آورد و «اودين»، خداى بزرگ، طعمه گرگ «فنرير» مى‏شود. در اساطير هر دو ملت سخن از زمستانهاى طولانى در ميان است كه به خاطر طولانى بودن آن زمستانها، عده بى‏شمارى از مردمان هلاك مى‏شوند. در اين هنگام است كه قهرمانانى كه به عنوان ياريگر خدايان براى چنين روزى نگهدارى شده‏اند به يارى خدايان مى‏آيند. براساس اساطير ايرانى، «ور» كه ساخته جمشيد است، در گرد آمده‏اند تا پس از اين زمستانهاى طولانى به روى زمين آيند و دوباره جهان را از مردمان پر سازند تا در نبرد نهايى، ياور خدا، اهورا مزدا، و ديگر ايزدان باشند. در اساطير اسكانديناوى نيز، جنگجويان زبده، كه توسط «اودين» انتخاب شده‏اند در تالارى بزرگ گردهم آمده‏اند تا در نبرد نهايى ياريگر او باشند.

اساطير اسكانديناوى به خاطر اين كه در قرن دهم ميلادى؛ يعنى هنگامى كه مسيحيت در آن منطقه رواج يافته بود، مكتوب و منظوم شده‏اند از تأثير اين دين بركنار نمانده‏اند؛ مثلاً قبل از حوادث پايانى جهان، سخن از وحشتى است كه در باورهاى مسيحى با آمدن ضد مسيح يا دجال شكل مى‏گيرد. خورشيد به تيرگى مى‏گرايد؛ ستارگان داغ از آسمان فرو مى‏افتند و آتش تا به آسمان زبانه مى‏كشد. نمونه‏هاى همه اين حوادث را در روايات مسيحى مى‏توان يافت.

واقعه پايان جهان در باور اسكانديناويها، «رگناروك» (سرنوشت خدايان) نام دارد. در حوادثى كه در پايان جهان رخ خواهد داد، خدايان از بين خواهند رفت و روزگار نهايى اين جهان با نشانه‏هايى هولناك آغاز و زمستانى سخت حادث خواهد شد كه «فيم بول‏وتر»؛ به معنى «زمستانى هيولايى»، ناميده مى‏شود سه زمستان پى در پى كه هيچ تابستانى در بين آنها نخواهد بود. كشمكش، سراسر جهان را فرا خواهد گرفت، حتى درون خانه‏ها. ماه و خورشيد در آسمان با هم مسابقه خواهند داد، در حالى كه گرگها، آنها را دنبال مى‏كنند تا بخورند. يكى از گرگها خورشيد را قورت خواهد داد كه باعث مصيبت انسانها خواهد شد. گرگى ديگر ماه را مى‏گيرد و مانع از حركت او مى‏شود. ستارگان از آسمان بر زمين فرو خواهند افتاد. سراسر زمين و كوهها چنان به لرزه درخواهند آمد كه درختان از زمين كنده خواهند شد. بر اثر اين لرزشها، زنجيرها از هم مى‏درند و گرگ «فنرير» آزاد مى‏شود. مار جهانى، «يورمون گاند» با حالتى هجومى از اعماق دريا بالا مى‏آيد و امواجى عظيم پديد مى‏آورد كه كشتى «ناگل فار»4 را به اين طرف و آن‏طرف پرتاب مى‏كند. اين كشتى حامل غولى به نام «هرايم» است كه معلوم نيست چه كسى است. «لوكى» كه از بند رها شده است سكاندار آن كشتى است. گرگ «فنرير» دهان را چنان باز كرده كه آرواره بالايش بر آسمانها و آرواره پائينش بر زمين است. «هميدال»، يكى از خدايان، در شيپور خود مى‏دمد تا خدايان را به شوراى جنگ فرا خواند. اين شيپور و دميده شدن در آن گويا از عناصرى است كه از باورهاى مسيحى وارد اعتقادات اين مردم شده است. زيرا در مكاشفه يوحنا، از دميده شدن در شيپور سخن به ميان آمده است. خدايان مسلح مى‏شوند، اما دير شده است. «فريا»، الهه عشق، با «سورت» نبرد مى‏كند، اما به خوبى مسلح نيست و از ابر بر زمين مى‏افتد. «تور» سعى مى‏كند «يورمون‏گاند» را از بين ببرد، اما مغلوب زهر هيولا مى‏شود و جان مى‏سپارد. «فنرير»، «ادوين» را قورت مى‏دهد. «ويدار» فرزند «اودين»، انتقام مرگ پدرش را باز مى‏ستاند؛ او پاى خويش را بر آرواره اين گرگ مى‏نهد و او را دو شقه مى‏كند. «گارم» كه يك سگ شكارى هيولا مانند است و «تاير» كه از ديوان است، يكديگر را مى‏كشند. «لوكى» و «هميدال» كه از دشمنان قديمى همديگرند، يكديگر را مى‏كشند. سپس «سورت» بر سراسر زمين آتش مى‏پراكند و همه جا را مى‏سوزاند. «رگناروك» در واقع پايان كار خدايان كهن است اما پايان كار جهان نيست. اگر كسى پرهيزكار بوده باشد، در فضايى شادى‏بخش خواهد زيست. زندگى آنها مى‏تواند در تالارى به نام «بريمير» و يا تالار زرين ديگر به نام «سندرى» ادامه يابد. در برابر اين جهان نيكى و خوشى، محلى ناخوشايند به نام «ناستروند» به معنى «سواحل جسد» قرار دارد كه درهايش به سمت شمال باز مى‏شود. منفور بودن شمال نيز از عناصر مشترك با اساطير ايرانى است؛ چون در اساطير ايرانى، شمال جايگاه ديوان است كه خود به محل نخستين زندگى ايرانيان مربوط است كه شمال آن را يخبندانهاى سيبرى فرا گرفته بوده است و در اساطير اسكانديناوى نيز شمال منفور است؛ زيرا جايگاه سرماى بيشتر و زمستان طولانى‏تر است. اين تالار از مارهاى درهم بافته‏اى ساخته شده كه زهرشان ساختمان را آلوده كرده است. كسانى كه در اين محل مأوا مى‏گزينند، سوگندشكنان و قاتلان ددمنش‏اند. اما نوعى تجديد حيات ديگر نيز وجود دارد كه در ادبيات رؤياگونه زير بيان شده است:

او شاهد برآمدن زمينى دوم است

از دل دريا بار ديگر سبز

آبشاران فرو مى‏ريزند و عقابان بر فراز آنها به پرواز درمى‏آيند

و در آبهاى جارى كوهستان، ماهى شكار مى‏كنند.

ايس‏ها (خدايان) بار ديگر در آيداوول5 ديدار مى‏كنند

و از مار جهانى نيرومند سخن مى‏گويند

و به ياد مى‏آورند داوريهاى نيرومند را

و رازهاى كهن خود، خدايان بزرگ را [باز مى‏گويند].

پس از طى اين دوره، عصرى طلايى فرا خواهد رسيد. فرزندان خدايان كهن، ميراث خود را باز خواهند يافت و انسان كه با تغذيه از ژاله صبحگاهى از آن آتش‏سوزى فراگير پايانى، نجات يافته است؛ نسل جديدى بر زمين به‏وجود خواهد آورد6. اين حوادث، در اشعارى كه براى نمونه از مجموعه «شعر ادايى» انتخاب شده است چنين بيان مى‏شود:

خورشيد به تيرگى مى‏گرايد و زمين در دريا غرق مى‏شود

و ستارگان داغ از آسمان فرو مى‏افتند

و آتش تا به آسمان زبانه مى‏كشد

آنگاه ملكوتى نو و زمينى نو

با زيبايى شگفت‏انگيز، دوباره متجلى مى‏شود

و خانه‏ها سقفى از طلا مى‏يابند

و كشتزارها ميوه‏هاى رسيده مى‏دهند

و شادى ابدى بر همه جا سايه مى‏گسترد

در آن هنگام فرمانروايى فردى فرا مى‏رسد كه از اودين نيرومندتر است و اهريمن نيز نمى‏تواند بر او چيره شود:

كه بزرگتر از همه است...

و من جرأت نمى‏كنم نامش را بر زبان آورم

و اندك هستند كسانى كه مى‏توانند وراى زمان

پس از شكست اودين را ببينند7.

ج) اساطير هند

در باورهاى هندوها، دو نوع قيامت وجود دارد: يكى قيامت بزرگ كه پايان واقعى عمر عالم است و ديگر قيامتى است كه جهل انسانها را به خاطر فساد و تباهى اخلاق فرا مى‏گيرد. هندوها عمر جهان را به ادوارى تقسيم مى‏كنند. هر دوره را يك «مهايوگا» مى‏نامند كه شامل چندين يوگاست. هر يوگا شامل يك دوره از نسل حيات بشرى است و مى‏توان هر يوگا را برابر يكى از ادوار يونانى؛ مانند نسل زرين، سيمين، آهن و... قرار داد. اين دورانها يا يوگاها را براساس وضعيت اخلاقى جامعه بشرى دسته‏بندى كرده‏اند. عصر ما كه در اساطير يونان عصر آهن است از نظر هندوها «كالى يوگا» نام دارد. در پايان اين يوگا كه پايان يك مهايوگا نيز مى‏باشد، «ويشنو»، خداى بزرگ در دهمين و آخرين تجلى خود، به نام «كالكى» ظاهر خواهد شد8. «در اين دوره، زندگى اجتماعى و معنوى به نازل‏ترين حد، سقوط مى‏كند و موجبات زوال نهايى را فراهم مى‏سازد. در اين عصر مردمان كوته‏بين داراى قدرت هستند و از قدرت خويش، نهايت استفاده را مى‏كنند. فرمانروايان رعاياى خويش را مى‏كشند و مردمان همسايگان خويش را. هيچ چيز معنوى را ارزشى نيست، حتى برهمنان را ياراى خاموش كردن آتش هوسهاى مردمان نيست و آنان به راه خود مى‏روند. مردمان جوياى زر و زورند و ارزشهاى واقعى را بهايى نيست... دزدان و غارتگران، قوانين فرمانروايى را وضع مى‏كنند و خود فرمانروا مى‏شوند. سرانجام تمدن و شهروندى نيز از ميان مى‏رود و مردمان به زندگى حيوانى روى مى‏آورند. جز پوست درختان، جامه‏اى نمى‏پوشند. از ميوه‏هاى جنگلى تغذيه مى‏كنند و همه چيز در معرض نابودى قرار مى‏گيرد. در اين مرحله از انحطاط، «ويشنو» سوار بر اسبى سفيد و به هيأت انسان بر زمين نمايان مى‏شود. سراسر جهان را سواره و با شمشيرى رخشان و آخته در مى‏نوردد و بدى را نابود مى‏كند و با نابود كردن جهان، آفرينشى ديگربار آغاز مى‏شود تا در مهايوگاى آتى، بار ديگر فضيلتها، ارزش يابند9». ويشنو در اين تجلى از موبدى به نام «ويشنو ياشاس» (Visnu Yasas) متولد خواهد شد، همانگونه كه در تجليات قبلى خويش به صورت برخى از قهرمانان و بودا متولد شده است. مدتى پس از ظهور كالكى، خشم شيوا (خداى مرگ و نابودى) به اوج خواهد رسيد و جهان و هر چه در آن است به قعر نابودى فرا خواهد رفت. البته اينگونه ويرانى مربوط به قيامت بزرگ است كه در پايان هر هزار مهايوگا اتفاق مى‏افتد. در آن زمان است كه نابودى واقعى جهان رخ مى‏دهد. در پايان اين عصر بزرگ هزار مهايوگايى «شيوا» ويرانگر عالم است. هر چند او را تجلى ويشنو به حساب آورده‏اند، اما او از خدايان كهن و متعلق به عصر آريائيان هند است. او بر مجموعه عالم، شبى را حاكم مى‏گرداند كه از نظر زمانى، معادل يك روز از عمر جهان است. نخست از پرتو خورشيد آغاز مى‏كند و براى مدت صد سال چنان آن را شدت مى‏بخشد و گرمايى تا بدان اندازه سوزان ايجاد مى‏كند كه تمامى آبهاى سطح زمين بخار مى‏گردد. به روايتى ديگر كه در مهابهاراتا آمده است، «افق برافروخته و آتشين خواهد شد. هفت يا دوازده خورشيد در آسمان پديدار خواهند شد و درياها را خشك خواهند كرد. زمين خواهد سوخت و آتش «سام وارتاكا» (Sam Vartaka) همه عالم را از بين خواهد برد10». به واسطه تابش صد ساله خورشيد، هر سه جهان؛ يعنى آسمان، زمين و جهان زيرين، خشك مى‏شوند و مى‏سوزند. قحطى عالم را پر مى‏كند و با پايان يافتن صدمين سال، هيچ موجود زنده‏اى برجا نمى‏ماند. پس از اين گرماى سخت، «شيوا ـ رودرا» ابرهايى توفانزا و مرگبار مى‏فرستد. اين ابرها كه با رعد و برق هراسناك همراهند، بر فراز زمين به حركت درمى‏آيند و خورشيد را مى‏پوشانند و جهان را در تاريكى فرو مى‏برند. رگبارى از بارانهايى سيل‏آسا براى مدت صد سال شب و روز باريدن مى‏گيرد تا اين‏كه همه چيز در اعماق آبهاى به‏وجود آمده از اين سيل ويرانگر، محو مى‏شود. به‏جز اين درياى ويرانگر، تنها پروردگار اعظم، ويشنو، است كه همچنان حيات دارد. زمانى كه همه عالم و خدايان ديگر نابود شدند، تخمى طلايى و بزرگ پديدار مى‏شود كه بذر تمامى اشكال حيات را در خود دارد. پس از آن كه هر سه جهان در اعماق آب فرو رفتند، ويشنو بادى خشك مى‏فرستد. اين باد براى صد سال وزيدن مى‏گيرد و ابرهاى توفانى را مى‏پراكند. بقيه سالهايى كه، از اين هزار مهايوگا ـ كه شب عمر جهان است ـ باقى مى‏ماند، ويشنو به خواب مى‏رود و جهانى نيز همراه با او آرام مى‏گيرد11.

اسطوره هندى درباره پايان جهان، هر دو دليلى را كه براى بوجود آمدن اساطير پايان جهان، ذكر كرديم در خود دارد: آن كه «قيامت بزرگ» است و در پايان هزار مهايوگا رخ مى‏دهد، در برابر داستان آفرينش پديد آمده است و ديگرى كه «قيامت كوچك» است و پايان عمر يك مهايوگاست، توجيه و تفسيرى فلسفى براى پاسخ به ايرادات و نابسامانيهاى اجتماعى مى‏باشد كه در طى آن به خاطر وضعيت غير قابل بهبود اجتماع، خداوند تصميم به نابودى نوع بشر مى‏گيرد. آنچه كه در اين دو نوع قيامت قابل توجه است، بر خلاف اساطير ديگر ملل متمدن؛ مانند ايرانيان و عبريان، پايان جهان در اساطير هند به قصد نابودى صورت مى‏گيرد و زندگى ديگرى براى مردمان فعلى در پس آن ويرانى متصور نيست؛ زيرا در آفرينش بعدى همه چيز از نو شكل مى‏گيرد، بدون حضور موجودات قبل؛ در حالى كه قيامت در اساطير ايرانى و ديگر اديان يك تحول عظيم به قصد اصلاح جهان و جامعه انسانى است نه نابودى كامل مردمان و جهان.

د) اساطير بوميان آمريكا

از بين اقوام بومى ساكن آمريكاى جنوبى دو قوم «مايا» و «آزتك»، براى دنيا پايانى قائل‏اند. آزتكها تقويمى دارند كه براساس آن در روزهاى مشخصى عمر هر يك از ادوار قبلى جهان به پايان رسيده است. هر يك از دنياهاى قبلى داراى خورشيدى مشخص بوده‏اند كه در پايان آن دوره، آن خورشيد نيز نابود شده است. به نظر آنان، علت ويرانيهاى پيشين، اختلاف بين دو ايزد مهم اين قوم؛ يعنى «كتسال كوآتل» و «تسكاتليپوكا» بوده است. هر كدام از آن دو، اقدام به آفرينشى مى‏كند و ديگرى آن را ويران مى‏سازد. آنها تاريخ حدوث ويرانيهاى قبلى را چنين مشخص كرده‏اند: «ببر ـ 4»، «باد ـ 4»، «باران ـ 4» و «آب ـ 4» و دنياى ما، دنياى پنجمين خورشيد است كه روزى به نام «زلزله ـ 4» ويران خواهد شد12.

آزتكها در پايان هر دوره پنجاه و دو ساله، انتظار وقوع اين حادثه هولناك را داشته‏اند. در پايان هر دوره پنجاه و دو ساله، مراسم بيدار ماندن اضطراب آلودى برپا مى‏كرده و آتشى مى‏افروخته‏اند. آنها معتقد بودند كه اگر برپايى اين آتش جديد با موفقيت همراه نشود، ستارگانى هيولايى به نام «تسى تسى ميمه» كنترل جهان را به دست مى‏گيرند13.

ماياها نيز به چهار دوره براى جهان اعتقاد داشتند و فكر مى‏كردند سه دوره قبلى با حادثه‏اى به پايان رسيده‏اند. به نظر آنان در دوران اول، فقط كوتوله‏ها مى‏زيستند. آنها فكر مى‏كردند كه اين كوتوله‏ها شهرهاى بزرگى را كه آثار آنان برجاى مانده است، ساخته بوده‏اند. زمان آنها در تاريكى بود؛ زيرا هنوز خورشيد خلق نشده بود. هنگامى كه خورشيد تابيدن گرفت، همه آنها به سنگ تبديل شدند و دنياى آنان با طغيان آب ويران شد. در دومين دنيا، مجرمان و متخلفان مى‏زيستند كه باز طغيان آب آن را ويران كرد. در دنياى سوم تنها ماياها مى‏زيستند كه نژاد قبلى اين قوم بوده‏اند و با آب ويران شده است. چهارمين دنيا، عصرى است كه همه انسانها در آن زيست مى‏كنند كه باز با طغيانى ديگر ويران خواهد شد14. ماياها در پايان هر سال 365 روزه، انتظار اين ويرانى را مى‏كشيدند. به همين خاطر پايان سال براى آنان، زمانى بسيار خطرناك بود و در هول و اضطراب به سر مى‏بردند. شايد اين اضطراب پايان سال ماياها را بتوان با مراسمهاى آشوب و هرج‏ومرج بين‏النهرين باستان قياس كرد. در بين‏النهرين باستان نيز مردمان در پايان سال و قبل از عيد «اكيتو»، كه در اوايل بهار برپا مى‏شد، به كوچه‏ها و خيابانها مى‏ريختند كه آن را سمبل آشفتگى و هرج و مرج نخستين كيهانى مى‏دانستند كه به عقيده آنان خدايان از آن آشفتگى نخستين، جهان را نظم بخشيده‏اند كه به مناسبت اين نظم جهانى، عيد اكيتو برپا مى‏شد.

پى‏نوشتها :

1 .هميلتون، اديت (1376)، سيرى در اساطير يونان و روم، ترجمه عبدالحسين شريفيان، تهران: انتشارات اساطير، ص91.

2 .منظور از پنج ستاره، زمين، عطارد، زهره، زحل و مشترى مى‏باشد.

3 .اولانسى، ديويد (1380)، پژوهشى نو در ميتراپرستى، ترجمه مريم امينى، تهران: نشر چشمه، ص115.

4 .«ناگل فار» به معنى «ناخن ـ كشتى» است و اعتقاد بر اين بود از ناخنهاى گرفته شده مردگان ساخته مى‏شود.

5 .«آيداوول» به معنى «دشت هميشه سبز» است يعنى جايى كه «اودين»، «ويلى» و «و» پس از ساخت نخستين جهان در آنجا گرد هم نشسته‏اند.

6 .پيج، ر.ى (1377)، اسطوره‏هاى اسكانديناوى، ترجمه عباس مخبر. تهران: نشر مركز، تلخيص از صفحات 84 تا 89 .

7 .هميلتون، اديت، پيشين؛ ص433.

8 .تجليهاى ديگر ويشنو به صورت برهما، مانو، بودا و... بوده است.

9 .ايونس، ورونيكا (1373)، اساطير هند، ترجمه باجلان فرخى، تهران: انتشارات اساطير، ص125.

10.الياده، ميرچا (1362)، چشم‏اندازهاى اسطوره، ترجمه جلال ستارى، تهران: انتشارات توس، ص68 .

11.روزنبرگ، دونا (1375)، اسطوره‏هاى خاور دور، ترجمه مجتبى عبداللّه‏نژاد، مشهد: انتشارات ترانه، ص19.

12.كندرى، مهران (1372)، دين و اسطوره در آمريكاى وسطا (پيش از كلمب)، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى (پژوهشگاه)، ص150.

13.توب. كارل (1375)، اسطوره‏هاى آزتكى و مايايى، ترجمه عباس مخبر، تهران: نشر مركز، ص19.

14.كندرى، مهران، پيشين؛ ص243 .